نمایش نتایج: از 1 به 8 از 8

موضوع: داستان گروهی/ زندگی نامه ی ماورایی مشاهیر انجمن جلد 2 ( نام موقتی )

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    10
    نوشته ها
    750
    امتیاز
    18,068
    پسندیده
    2,139
    مورد پسند : 3,217 بار در 964 پست
    میزان امتیاز
    2

    Cool داستان گروهی/ زندگی نامه ی ماورایی مشاهیر انجمن جلد 2 ( نام موقتی )

    خوب همونطور که خبر دارین جلد یک به خوبی تموم شد
    خییییلیییی
    و خیلی بد بود که فقط چند نفر شرکت میکردن.
    دوستان لطفا همراهی کنید

    قوانین :
    1. حداقل باید 10 خط نوشته شود
    2. برای نوشتن باید رزرو کنید
    3. بعد از آخرین متن داستان حداکثر 4 رزرو میتواند وجود داشته باشد.
    4. هیچکس 2 رزرو نمیتواند داشته باشد
    5. پست هایی که بین دو متن داستان وجود دارند پاک میشوند
    6. زممانی که نوبت رزرو شما رسید تنها 24 ساعت وقت دارید تا متن داستان را قرار دهید وگرنه رزرو شما باطل میشود
    7. هر نفر موظف است در انتهای متن داستانش زمان پایان داستان را بنویسد ( میتونین این کارو تو قسمت دلیل ویرایش هم بکنین )
    8. هر نفر موظف است بعد از نوشتن داستان به فرد بعد از خودش اطلاع بدهد
    9. جریان داستان را حفظ کنید و داستان را خراب نکنید
    10. به شرکت کنندگانی که خوب بنویسند بعد پایان داستان خودم جایزه میدم.
    ویرایش توسط Hermes : 01-13-2015 در ساعت 16:04


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    10
    نوشته ها
    750
    امتیاز
    18,068
    پسندیده
    2,139
    مورد پسند : 3,217 بار در 964 پست
    میزان امتیاز
    2
    بدستور مدیریت محترم
    مقدار داستانی که در پست اوا نوشته شده بود به اینجا منتقل شد
    رزرو حسین هنوز پابرجاست

    -------------

    مرتضی به موجودی تبدیل شده بود که خستگی برای او معنی نداشت اما در آن لحظات واقعا خسته شده بود.
    رستاخیز هم وضع بهتری نسبت به او نداشت. نیروهایش را جمع کرد و بار دیگر به او حمله کرد. همزمان به وسیله ی قدرتش به جنازه ی جنگجو نگاهی انداخت. خشم در او شعله کشیذ و نیرویی به او عطا کرد که مرتضی واقعا آن را احساس میکرد.
    به سمت او رفت و ضربات پشت سر هم خود را به دست و سر و سینه ی او میزد. اما رستاخیز هم موجودی معمولی نبود ، طلسمی با آن دستان غولپیکرش فرستاد که همانند رودی خروشان به سمت مرتضی می آمد. مرتضی از مسیر طلسم کنار رفت و با اجرای طلسمی پیشرفته که خود اختراع کرده بود کنترل مسیر آن طلسم بزرگ و ترسناک رابدست گرفت و طلسم را به سمت رستاخیز برگرداند. و با صدای بلند فریاد زد:
    - من تو رو میکشم و حسین رو دوباره زنده میکنم!
    طلسم رستاخیز به خودش برخورد کرد و زخمی عمیق روی سینه اش گذاشت که در حال بسته شدن بود.
    مرتضی با سرعت زیاد به سمت زخم رفت. استوانه ای که بدست داشت تبدیل به همان شمشیر شد اما هنوز روح داس مرگ درونش بود و شمشیر سیاه و ترسناکتر بود.
    رستاخیز طلسمی برای جلوگیری از حمله ی مرتضی انجام داد اما مرتضی طلسم را که به درستی اجرا نشده بود به راحتی کنار زد و از طریق زخم وارد بدن رستاخیز بود.
    هفت محافظ که کنار جنگجو ایستاده بودند، مبارزه را تماشا میکردند. سوباتو گفت : کار ما تموم شده ، شما میتونین برین.
    سپس هر 6 تای آنها ناپدید شدند. خورشید به رنگ زرد قدیمیش برگشت ، گویی در جهان آرامشی کاذب پیدا شده بود.
    تقریبا تمام افراد فراسو رستاخیز را دیدند که بر روی زانو هایش افتاد و زلزله ای بزرگ را برای چند ثانیه بوجود آورد.
    مرتضی در حالی که یک سنگ سیاه رنگ و شمشیرش را در دست داشت قسمتی دیگر از بدن رستاخیز را شکافت و خارج شد.
    در ثانیه ای کنار سوباتو و جنازه ی بیجان جنگجو بود.قبل از آنکه سوباتو سوالی در مورد آن سنگ سیاه رنگ بپرسد مرتضی سنگ و شمشیر را ناپدید کرد و رو به سوباتو گفت:
    - حسین باید خیلی خوشحال باشه که اون مقدار قدرتی که از دست داد الان برگشته.
    سوباتو لبخندی زد و گفت :
    - فکر نکنم فرشته های مرگ توسنته باشن روحشو از قدرت تهی کنن.
    مرتضی هم نیشخندی زد و گفت:
    - آره ، فکر کنم همینطور باشه.
    - اگه با من کاری داشتین ، حسین میدونه چجوری منو پیدا کنه.
    و به ناگاه درون نور آبی رنگی ناپدید شد.
    مرتضی جنازه ی بیجان حسین را گرفت و رو به روی دروازه ی برزخ ظاهر شد و با لبخند گفت:
    - خیلی داری خدنمایی میکنی.
    روح جنگجو بالای صدها جنازه ی فرشته ی مرگ نشسته بود و گفت:
    - دیر کردی.
    - پوستش کلفت بود.
    جنگجو با نیشخند گفت :
    - گریه کردی ؟
    - اوه اگه کسی پیدا میشد که تو رو بطور واقعی بکشه من خوشحال هم میشدم !
    مرتضی جنازه اش را به سمت روحش پرتاب کرد و گفت: زود باش چند تا کار هست که باید بهشون برسیم.
    ویرایش توسط Hermes : 01-13-2015 در ساعت 15:53 دلیل: زمان پپایان 12:30


  3. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    35
    نوشته ها
    70
    امتیاز
    1,304
    پسندیده
    458
    مورد پسند : 739 بار در 168 پست
    میزان امتیاز
    2
    بریم سر داستان.
    .................................................. ..........................................
    بدون لحظه ای تعلل من و مرتضی در مهمی ابی رنگ غیب شدیم در فراسو ظاهر شدیم. حالا زمان ان بود که مرتضی حکومت را در دست گیرد و من هم بروم مثل همیشه در دنیاه ها بگردم و به مرتضی در مواقع لزوم کمک کنم مثل همیشه!
    صدای زوزه ی باد در اطرافمان شنیده شد و من قبل از مرتضی دیواری مه مانند ولی نسیتا شفاف را اطراف خودم و مرتضی و سوباتو که از ناکجا اباد کنارم ظاهر شده بود کشیدم.
    در اطرافمان صد ها فرشته و خدا و نیمه خدا و صد ها موجود شیطانی و حتی موجوداتی از عالم برزخ که روح کاملی نداشتند و گروهی از افراد قدرتمند گرفته بودند و ما در دایره ای محاصره شده بودیم.
    برای ثانیه ای چشمانم به رنگ طلای تغییر کرد و فهمنیدم که کار من هنوز تمام نشده است و سینا در حال شکستن تمام پیمان های محدود کنننده اش است و درعین حال در حال ازادی یکی از خطرناک ترین افراد این دنیا مهرنوش است. ما دردامی افتادیم که فقط پهن کردن ان از یک نفر بر می امد، سینا.
    در سکوت به افرادی که محاصره مان کرده بودند نگاه کردم. اگر من الان می رفتم کار مرتضی تمام بود و اگر می ماندم سینا فرار می کرد و مقدار زیادی از قدرتم را از دست می دادم.
    شانه مرتضی را که می خواست به سمت مهجامان برود را گرفت و به او گفتم:«جلو نرو. اون ها می کشنت.»
    مرتضی ایستاد و با تعجب به من خیره شد سپس به سمت نزدیک ترین مهاجم که همان محمد بود برگشت:«محمد، نکنه از جونت سر شدی که روبروی من قرار گرفتی، مگه نمی دونی من چه مقامی دارم، یا تو سمیه و یا تو تانوس...شما **** ها برای چی با این دو تا فرشته که برادر میکائیل اند و الان باید زیر دست من باشم و این لشکر بچه ها که از هر سه دنیایی که من پاشاهشم اومدین اینجا، هر کاری که بر ضد من بخواین بکنید سزاتون مرگ.»
    محمد خنده ای بلند کرد و گفت:«مرتضی ما همون افراد قدیمی نیستیم، تو توی تله افتادی، پادشاهانی که کشتی قبل از این می دونستن که کارشون تمومه اون ها برای اینکه اگر بر فرض تو اون ها رو بکشی باید کشنت نشان ها رو به ما دادن.»
    سمیه، تانوس، محمد و عزرائئل که چهار طرف من و مرتضی و سوباده ایستاده بودند نشان های که هر کدام به شکل و رنگ خاصی مزین شده بود را به سمت ما گرفتند و همزمان شروع به خواندن اوراد کردند و همزمان دایره ای بزگ اطرافمان به وجود امد.
    وردی را زمزمه کردم تا اتشی قهوه ای رنگ جای مه را بگیرد و ما را تا پایان یافتن ورد و مرگ حتمی مان نگه دارد.
    سوباتو، امیدوارم بازم ببینمت.
    سوباتو در حالی که سرش را تکان می داد گفت:«یعنی الان وقتش رسیده، به همین زودی.»
    سری تکان دادم و گفتم:«فکر کنم الان دیگه وقتشه.»
    مرتضی با عصبانیت گفت:«هیچ معلوم هست شما ها چتون شده، نمی خوایم بریم اون ها رو بکشیم.»
    نگاهی به او کردم، سال ها بود که مواظبش بودم رو به او گفتم:«قراره هر 72 تا راز کهن رو یاد بگیری.»
    اخم هایش در هم رفت و گفت:« منظورت چیه؟چرا باید اون ها رو یاد بگیرم.»
    ابروی بالا انداختم و با لحنی خندان گفتم:« تو که همیشه دنبال قدرتی چرا اینهمه سوال می پرسی.»
    مرتضی بدون اینکه چیزی بگوید در چشمانم خیره شد و گفت:« بر خلاف طبیعتم میخوام بدونم چرا می خوای این قدرت رو به من بدی. 72 راز کهن.»
    دستم را تمانی دادم و ردایی باستانی وکهن همراه شمشیری با قدرت های فراوان که مطعلق به ارباب و پادشاه مرگ و زندگی بود را به او دادم و گفتم:«امیدوارم موفق باشی و ... من رو ببخشی، برادر»
    با گفتن کلمه اخرم مرتضی که داشت دستش را روی لباس و شمشیر می کشید سرش را بالا اورد اما لگدی که با پا به شکمش زدم باعث شد بی حال روی زمین بی افتد و در کمتر از ثانیه ای تمام نیروی که داشت از بدنش مکیدم تا نتواند کاری انجام دهد.
    دستانم را روی هم گذاشتم و ان را روی سر مرتضی گذاشتم و با زبانی مه تنها من می توانستم صحبت کنم و ان هم به خاطر مقامم بود فریاد کشیدم.
    - ای هفت پادشاه مرگ من خواهان تاوان هستم، ای هفت پادشاه نیستی من خواهان سکوت ابدی هستم، ای پادشاه ابدی من خواهان فدا شدن هستم.
    توری سیاه اطراف را در بر گرفت و ما سه نفر را از زمین و زمان جدا کرد.حالا ما در تاریکی بی حد و حصری حضور داشتیم و هفت نفر اطراف ما را گرفته بودندو هفت نفری که به نام پادشاهان مرگ شهرت داشتند و خیلی وقت پیش مرده بودند.
    صدایی قدرتمند از هر هفت نفر ماه هم و یکصدا شنیده شد:«چرا؟»
    روی دو پایم افتادم و گفتم:«زمان من دیگه تموم شده. وقتش که یک نفر دیگه جانشینم شه.»
    - خطرات نزدیکند، جنگ ها شروع خواهند شد.تو امید تعادل هستی. تو میتوانی نجات پیدا کنی.
    سرم را پایین انداختم و گفتم:«من نمی تونم زندگب کنم اگر اون بمیره.»
    صدا ها با قدتی چن برابر شنیده شد.
    - تو اتحمقی، به خاطر او این قدرت را قبول کردی و به خاطر او در حال از دست دادنش هستی.تو امید تعادلی.
    - من فقط یک وسیله ام مثل شما. من نمی تونم برادری رو که تمام عمرم مراقبش بودم رو از دست بدم.
    - ایا تو می خوای او را نجات بدیو با شکنجه ابدی خودت!
    سرم را پایین تر اوردم:«بله و می خوام تمام 72 راز رو داشته باشه.میخوام اونجان نشین من باشه.»
    - تو احمقی اما ما خواسته ات را بر اورده می کنیم.
    هزاران نور بدنم را در برگرفت و بدون توجه به سوباتو که بی هوش شده بود وارد بدن مرتضی می شدند و من فقط دندان هایم را از درد روی هم می فشردم. بعد از پنج دقیقه که مانند هزاران سال گذشت درد پایان یافت و من فقط تا 10 ساعت دیگر راز ها را در ذهنم می داشتم و بعد از ان ان ها خود پاک می شد.
    صدا ها بار دیگر شنیده شد
    -اگر روی تصمیمت بمانی برای نجاتش شکنجه ای را تحمل خواهی کرد که تمام بدن حاودانه ات را در هر ثانیه نابود می کند و تو در عذاب ابدی خوایه بود.
    و به ارامی محو شد و ما درون اتش قهوه ای قرار گرفتیم.
    بی اختیار بلند شدم و بالای سر مرتضی رفتم و دستانم را روی سرش قرار کردم و با همان زبان زمزمه کردم:«خاطرات قفل شده، باز شوید.»
    دستانم را باز کردم و هر کتی به ان ها دادم، گویی قرمز رنگ را که ماهیت نیمه جامد داشت را روی سر سوباتو گذاشتم تا او هم ازاد شود. سر وباتو به سرعت گوی را جدب کرد.
    نگاهی گذرا به هر دو نفر کردم و مثل همیشه لبخندی زدم و اماده شدم برای اجرای 7 راز کهن با یکدیگر. باید زنگ اشک را جدا می کردم تا راه ابعاد(توضیح:ابعاد با دنیا ها تفاوتش زیاده.دنیا ها بخش هایی هستن که کریستال روفته به اون جا و تعدادش زیاده اما ابعاد 14 تاست و یا همین حدود و راهش توسط من بسته شده و فقط یک فرد با قدرت مهرنوش می تونه بدون اجازه من که حالا مرتضی دارتش از اون بگذره.) باز شود و مرتضی از ان بگذرد تا قدرت هایش را افزایش دهد و سینا و مهرنوش را در مواقع نیاز شکست دهد. در ابعاد دیگ موجوداتی زندگی می کردند که از همه موحودات قدتمند تر بودند و خالا من نیز می خواستم یکی از قدرتمند ترین ان ها را برای نجات برادرم احضار کنم.
    تکانی به دستانم دادم و با زبانی ترکیبی که تنها دارنده 72 راز می توانست به ان صحبت کند 7 راز نفرین مانند را در هم امیختم و شکنجه ابدی را برای خود خریدم.
    نوری اطرافم را گرفت و بی اختیار چشمانم را باز کردم و اوراد را خواندم. سمیه، تانوس، محمد و عزرائئل که تقریبا اورادشان را تقریبا تمام کرده بودند را رشته هایی که به نظر ها را شکافته است در بر گرفت و فریادشان به اسمان ها رفت و از بین هر نشان یکی از رشته ها رد شد که تمام قدرت نشان را از بین برد. این نشان هایی بود که تنها راه مرگ مرتضی ان ها بودند.
    هزاران رشته که زا اسمان و زمین بیرون زده بود و همه جا را فرا گرفته بود از بدن هر یک از صد ها نفر همراه ان ها بیرون می زد و هر یک را به طرز فجیحی می کشد و جاودانگی هر کدام از ان ها را می کشید. ان ها برای ابد می مردند.
    دستانم را که در نور معلق بود را تکان دادم و رشته ها را به سمت تک تک ان ها فرستادم و توجهی به مردگانی نداشتم که با اینکه مرده بودند اما هنوز فریاد روحشان می امد.
    در کمتر از چند ثانیه همه مرده بودند و من در حالی که هر دست و پایم توسط هزاران رشته گرفته شده بود به سمت سوراخی که در اسمان رو به نوری قرمز رنگ ایجاد شده بود کشیده شدم.
    .................................................. .............................
    مرتضی سرش را بلند کرد و حسین را می دید که سرش پایین است و بدنش توسط هزاران رشته محاثصره شده است.
    حالا می دانست او کیست. او برادر بزگش بود، کسی که مادرش را به خاطر اینکه میخواست او را بکشد کشت کسی که او را تا 15 سالگی بزرگ کرد و به او جادو اموزش داد.کسی که خاطراتش را بست و او را در فراسو و دنیا ها ازاد گذاشت تا مانع سینا شود که او را بکشد و کسی که زمانی که پادشاه بهشت و جهنم و برزخ می خواستند بدنش را نابود کنند ان ها را به زور و اجبار و ترساندن به مرگ ان ها را از این کار بازداشت و به محدود کردن مرتضی قانع کرد.
    او کسی بود که هر وقت در دردسری بود و یا قدرتی میخواست کنارش بود و ار او دفاع مرده بود.
    صدایی در ذهنش طنین انداخت.
    - سنگ اشک رو بردار و به ابعاد دیگه برو و قدرت بدست بیار تا سینا رو شکست بدی و اینجا جانشینات رو بزار تا حکومت کنن.سوباتو می تونه بهت کمک کنه.
    دنیال من نباش من دیگه برای همیشه مردم و به زودی دیوانه میشم.یادت باشه زمانی که از ابعاد عبور کردی دروازه ابعاد رو با سنگ اشک ببند تا کس دیگه ای نتونه به اون ابعاد بیاد و با کسی از اون ابعاد در دنیاها ظاهر بشه.
    و راستی من رو ببخش برادر.
    مرتضی نگاهی به حسین کرد که اخرین ذرات جادویش را مصرف کرد و از همان فاصله به او نگاهی کرد و نیمچه لبخند همیشگی
    ویرایش توسط warrior : 01-14-2015 در ساعت 13:34
    امضای ایشان
    مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر، ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم.


  4. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    10
    نوشته ها
    750
    امتیاز
    18,068
    پسندیده
    2,139
    مورد پسند : 3,217 بار در 964 پست
    میزان امتیاز
    2
    رزروووووو

  5. 4 پسندیده توسط:


  6. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    50
    نوشته ها
    441
    امتیاز
    8,210
    پسندیده
    3,835
    مورد پسند : 1,849 بار در 651 پست
    میزان امتیاز
    2
    جلد یکشو تو یه لینک میزاری ؟؟؟؟لرد خبیث؟؟؟؟خخخخخخخخخخخخخخخخخ خخخخخخخخخخخ
    ویرایش توسط wizard girl : 11-10-2015 در ساعت 13:53
    امضای ایشان
    ... خودخواهی و غرور، دو چیز متفاوتند، هر چند که معمولا مترادف گرفته می شوند. ممکن است کسی مغرور باشد اما خودخواه نباشد. غرور بیشتر به تصور ما از خودمان بر می گردد، خودخواهی به چیزی که دیگران درباره ما می گویند...!



    ...ممکن است بدون قصد بدخواهی برای دیگران بدی کرد و میتوان از روی سهو و خطا سبب بدبختی دیگران شد. بی فکری، عدم توجه به احساس دیگران و عدم تصمیم باعث چنین کارهایی میشود...!


    غرور و تعصب / جین اوستین / مترجم: رضا رضایی

  7. 2 پسندیده توسط:


  8. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    10
    نوشته ها
    750
    امتیاز
    18,068
    پسندیده
    2,139
    مورد پسند : 3,217 بار در 964 پست
    میزان امتیاز
    2
    داخل تاپیکه اولی اگه ببینین
    سینا گفته شاید وقت کنه و دستی به سر و روش بکشه و بصورت یه لینک کلی داخل همون تاپیک قرار بده

  9. 2 پسندیده توسط:


  10. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    35
    نوشته ها
    70
    امتیاز
    1,304
    پسندیده
    458
    مورد پسند : 739 بار در 168 پست
    میزان امتیاز
    2
    رزرووووووووووووو
    امضای ایشان
    مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر، ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم.

  11. 1 پسندیده توسط:


  12. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    10
    نوشته ها
    750
    امتیاز
    18,068
    پسندیده
    2,139
    مورد پسند : 3,217 بار در 964 پست
    میزان امتیاز
    2
    ادامه ی این داستان اصلا خوب نیست
    اگر ایده ای دارین داستان جدیدی شروع کنین
    تاپیک رو میبندم
    امضای ایشان
    [CENTER][B]Melancholy - still my desire, O let my heart by thee inspire...
    O fill the air with thy sweet scent,
    Let thy light, thy star crescent.

    Wherever she dwells I will bid a farewell sigh
    For she dwells with beauty - beauty that must die
    And deep inside me I will wait for her return
    To her enchanting, awe-inspiring flame I'll yearn

    [/B][/CENTER]

  13. 4 پسندیده توسط:


موضوعات مشابه

  1. بحر المیت، دریایی که هیچکس در آن غرق نمی شود
    توسط اشوزُشت سپید در انجمن اطلاعات عمومی(هرآنچه مربوط به نویسندگی باشد)
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 06-05-2015, 03:18
  2. تمرینهایی برای خلق ایده 2
    توسط proti در انجمن تمرینات نویسندگی
    پاسخ: 9
    آخرين نوشته: 04-13-2015, 21:42
  3. تمرینهایی برای خلق ایده 3
    توسط proti در انجمن تمرینات نویسندگی
    پاسخ: 15
    آخرين نوشته: 04-13-2015, 09:27

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد