نمایش نتایج: از 1 به 3 از 3

موضوع: گذرگاه آسایش

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1784
    نوشته ها
    229
    امتیاز
    822
    پسندیده
    445
    مورد پسند : 448 بار در 191 پست
    میزان امتیاز
    2

    Post گذرگاه آسایش

    به‌نام‌خدا
    گذر گاه آسایش
    ماه رمضان زیباتر از تمام سال‌های گذشته بود حسی به من میگفت که آرزوهایم دست یافتنی هستند اگر با خداوند در میان بگذارم. چندین روز است که فکر میکنم به زندگیم به افرادی که در چندین دهه زندگی همچنان با من مانده بودند باید بیشتر قدرشان را بدانم آنها تنها افرادی هستند که مرا قبول کرده‌اند.
    با اینکه اوسط بهار است ولی همچنان سوز‌ زمستان در پس کوچه‌های شهرستان‌های کوهستانی دمیده میشود و بوی شکوفه‌های بهاری را همچون عطری سرد بر تن گرم شهر میزند.
    این ماه کار‌هایم بر وفق مراد نبود و زمانی که تشکیل خانواده میدهی باید از ریشه‌ی خود بکنی و همه چیز را شجاعانه درست پیش ببری. خداراشکر که باز هم میتوانم کارگری کنم نه کولبری ، گرچه ما فرزند کوهیم ولی باز هم حمل چندین کیلو سیگار و چندین هزار تن ترس ما را تبدیل به کارگر‌های خفاشی میکند.
    مسیر در ابتدا کاملا حرف‌شنو است و صاف و بی‌ریا در زیر مهتاب میدرخشد . کم کم خودش را از ترس به بار کشیدن جانی دیگر پنهان میکند و در تاریکی هزاران هیولا را هم با خود در کمین خواب فرو میبرد.
    کسی حق سخن گفتن ندارد مگر با دوستش آن‌هم کاملا به آرامی . میدان‌های مین با تابلو‌های تاریک در تلالو مهتابی شب همچون قبرستانی نمایه میکرد که هر لحظه امکان داشت بر روی یکی از آن‌‌ها قدم بگذاری ولی پا گذاشتن بر روی قبر معصیت است و باید با دقت و به آرامی در میانشان قدم گذاشت .
    زمانی که از تمام دروازه‌های خونین عبور میکنی و بلاخره میتوانی بار حامل چندین کیلو سیگار را حمل کنی اندکی احساس آرامش میکنی . نصف مسیر طی شده و همانقدر که آمده‌ایم مانده تا دوباره به خانه برسیم.
    مسیر مقابلمان دیگر بسیار راحت پیموده میشود در 50 متری ما میشد گذر‌گاه آسایش را دید .آنجا میشد استراحت کرد و خوردنی‌ها را خورد . از چندین نفر مقابلم گذر میکنم و جلو می‌افتم. میخواهم خودم باشم که اولین توقف استراحت را میزنم.
    در دهنه گذرگاه برخلاف همیشه حس امنیت نبود و ترس و سکوتی بی‌سابقه حاکم بود و این در درون همه رسوخ کرد. مسیر مهتابی دیگر روشن نبود و هزاران سایه در میان سنگ‌ها جا‌به‌جا میشدند.
    موجودات شیطانی میان سنگ‌هارا کنار زدند و همچون گلوله در چندین متری ما ظاهر شدند و خود را بی جهت در محیط رها کردند . از کنارم عبور میکردند و برای رهایی در هر مسیری داخل میشدم ولی باز هم تعداد زیاد مسیرم را مشخص میکرد.
    سِر شدن پشتم را حس کردم گلوله قفسه سینه‌م رو پاره کرده بود میدونستم که هیچ فرصتی برای از دست دادن ندارم و با تمام دقتی که داشتم محیطم را بررسی کردم، تمام افراد در مسیر گم شده بودند و فقط من بودم تنها چیزی که میشد حس کرد صدای شلیک گلوله بود .
    موجودات شیطانی ما را غافلگیر کرده بودند آن‌ها ما را میکشند حتی در گذر گاه آسایش...
    ویرایش توسط omidcanis00 : 05-23-2020 در ساعت 22:33
    امضای ایشان
    زندگی همچون آینه ای است که خواستت را بازتاب میدهد.
    زیاد بخواه . دقیق بخواه . قدر بدان

  2. 2 پسندیده توسط:


  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jun 2018
    شماره عضویت
    1575
    نوشته ها
    401
    امتیاز
    10,833
    پسندیده
    973
    مورد پسند : 1,014 بار در 357 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط omidcanis00 نمایش پست ها
    به‌نام‌خدا
    گذر گاه آسایش
    ماه رمضان زیباتر از تمام سال‌های گذشته بود حسی به من میگفت که آرزوهایم دست یافتنی هستند اگر با خداوند در میان بگذارم. چندین روز است که فکر میکنم به زندگیم به افرادی که در چندین دهه زندگی همچنان با من مانده بودند باید بیشتر قدرشان را بدانم آنها تنها افرادی هستند که مرا قبول کرده‌اند.
    با اینکه اوسط بهار است ولی همچنان سوز‌ زمستان در پس کوچه‌های شهرستان‌های کوهستانی دمیده میشود و بوی شکوفه‌های بهاری را همچون عطری سرد بر تن گرم شهر میزند.
    این ماه کار‌هایم بر وفق مراد نبود و زمانی که تشکیل خانواده میدهی باید از ریشه‌ی خود بکنی و همه چیز را شجاعانه درست پیش ببری. خداراشکر که باز هم میتوانم کارگری کنم نه کولبری ، گرچه ما فرزند کوهیم ولی باز هم حمل چندین کیلو سیگار و چندین هزار تن ترس ما را تبدیل به کارگر‌های خفاشی میکند.
    مسیر در ابتدا کاملا حرف‌شنو است و صاف و بی‌ریا در زیر مهتاب میدرخشد . کم کم خودش را از ترس به بار کشیدن جانی دیگر پنهان میکند و در تاریکی هزاران هیولا را هم با خود در کمین خواب فرو میبرد.
    کسی حق سخن گفتن ندارد مگر با دوستش آن‌هم کاملا به آرامی . میدان‌های مین با تابلو‌های تاریک در تلالو مهتابی شب همچون قبرستانی نمایه میکرد که هر لحظه امکان داشت بر روی یکی از آن‌‌ها قدم بگذاری ولی پا گذاشتن بر روی قبر معصیت است و باید با دقت و به آرامی در میانشان قدم گذاشت .
    زمانی که از تمام دروازه‌های خونین عبور میکنی و بلاخره میتوانی بار حامل چندین کیلو سیگار را حمل کنی اندکی احساس آرامش میکنی . نصف مسیر طی شده و همانقدر که آمده‌ایم مانده تا دوباره به خانه برسیم.
    مسیر مقابلمان دیگر بسیار راحت پیموده میشود در 50 متری ما میشد گذر‌گاه آسایش را دید .آنجا میشد استراحت کرد و خوردنی‌ها را خورد . از چندین نفر مقابلم گذر میکنم و جلو می‌افتم. میخواهم خودم باشم که اولین توقف استراحت را میزنم.
    در دهنه گذرگاه برخلاف همیشه حس امنیت نبود و ترس و سکوتی بی‌سابقه حاکم بود و این در درون همه رسوخ کرد. مسیر مهتابی دیگر روشن نبود و هزاران سایه در میان سنگ‌ها جا‌به‌جا میشدند.
    موجودات شیطانی میان سنگ‌هارا کنار زدند و همچون گلوله در چندین متری ما ظاهر شدند و خود را بی جهت در محیط رها کردند . از کنارم عبور میکردند و برای رهایی در هر مسیری داخل میشدم ولی باز هم تعداد زیاد مسیرم را مشخص میکرد.
    سِر شدن پشتم را حس کردم گلوله قفسه سینه‌م رو پاره کرده بود میدونستم که هیچ فرصتی برای از دست دادن ندارم و با تمام دقتی که داشتم محیطم را بررسی کردم، تمام افراد در مسیر گم شده بودند و فقط من بودم تنها چیزی که میشد حس کرد صدای شلیک گلوله بود .
    موجودات شیطانی ما را غافلگیر کرده بودند آن‌ها ما را میشکند حتی در گذر گاه آسایش...
    سلام
    موضوع جالبی داشت توصیف ها خیلی خوب بود به دل من نشست.تشبیه های جالبی صورت گرفته.احساسات ادم رو بیدار میکنه این داستان.با ادغام خبرها و تصاویر و فیلم هایی که گاهی از کولبران شنیده و دیده میشه، با متن داستان،تصور فضای این داستان رو اسونتر کرده. داستان جالب و مفیدی بود که واقعیتی رو درون خودش جاداده.
    موفق باشید
    امضای ایشان

    These are our choices that show our inner truth, not our abilities

  4. 1 پسندیده توسط:


  5. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    231
    نوشته ها
    531
    امتیاز
    8,423
    پسندیده
    1,252
    مورد پسند : 1,311 بار در 551 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام خیلی ممنون از به اشتراک گذاری این داستان با ما.
    برای من حدود سه دور خوندن طول کشید تا بالاخره فهمیدم موضوع داستان چیه و نویسنده چی میخواد بگه. نوشتن توصیف و جزئیات خیلی خوبه ولی نه به صورتی که فهم موضوع اصلی رو دچار مشکل کنه.
    به هرحال از داستان لذت بردم، ممنونم
    امضای ایشان
    براي سه چيز كسي را مسخره نكن
    1- زيبايي
    2- پدر و مادر
    3- زادگاه
    زيرا در انتخاب آنها نقش نداشته است

  6. 1 پسندیده توسط:


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد