صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 14 از 14

موضوع: داستان گروهی جدید/ افسانه ماه‌پیشونی

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    81
    نوشته ها
    368
    امتیاز
    1,199
    پسندیده
    1,811
    مورد پسند : 1,543 بار در 484 پست
    میزان امتیاز
    2

    Cool داستان گروهی جدید/ افسانه ماه‌پیشونی

    سلام سلاااااام
    بنا به نظر و تصمیم گیری اعضادی فعال سایت قرار شد یدونه داستان گروهی طنز بنویسیم

    اوردن هر گونه شخصیت جدید به داستان مجاز است حتی شخصیت خودتون دوست عزیز
    ژانر داستان: آزاد ماورایی تخیلی،ترجیحاً طنز (لوس نشه)

    • به کار بردن هر گونه جادویی در هر سطح تخیل آزاده حتی جادوی سیاه

    قوانین:

    1. حداقل 5 خط باید بنویسید، وگرنه اسپم حساب می‌شه
    2. توی این تاپیک اگه پستی به جز ادامه داستان باشه پاک می‌شه
    3. لطفا لطفا هرگز از جوک‌هایی که قبلاً شنیدین استفاده نکنین (قبلاً توسط سایر افراد امتحان شده جالب نمی‌شه اصلا)
    4. بحث و دعوا ممنوعه

    اینا رو هم خودتون میدونین ولی خب بازم میگم:
    هر کی باید نوشته ی قبل از خودش رو ادامه بده سعی کنه یخورده داستان رو معمایی کنه و یه جای هیجان انگیز داستان رو نگه داره تا نفر بعدی ادامه رو بنویسه


    و این که اول داستان رو خودم شروع می‌کنم و لطفا شما ادامه بدین
    امیدوارم یه داستان خیلی خیلی قشنگ با هم بسازیم
    و البته امیدوارم داستانمون به سر انجام برسه و همه یهو وسطش غیب نشن

    قصه‌ی ما قصه ی ماه‌پیشونیه یه افسانه قدیمی ایرانی که مطمئنم همه خوندینش (اگرم نخونده بودین الان دیگه احتمالا رفتین بخونین ببینین چیه شاید هم نرفتین)
    در هر صورت قصه قبلی دیگه مهم نیست اول قصه همونه اما می‌خوایم با کمک هم یه داستان گروهی افسانه‌ای و قشنگ بسازیم که بعدا هم از خوندنش لذت ببریم
    ببینم چه می‌کنید دیگه

    اینم از اول قصه



    یکی بود و یکی نبود. دختری خیلی زیبا و باهوش در شهری زندگی می کرد. او یک خواهر داشت که خیلی زشت و **** بود ، اما خواهر ناتنی او بود و مادرش کس دیگری بود. مادر آن دختر زشت خیلی حسود بود و برای دختر زیبا نقشه می کشید که او را از سر راه بردارد.
    تا یک روز که فکر کرد که او را در چاهی که می گویند در ان دیوی زندگی می کند بیاندازد.که هر کس درون چاه بیافتد دیو او را از بین می برد.
    یک شب که دختر خیلی خسته بود و در خواب عمیقی فرو رفته بود او را بغل کرد و در چاه انداخت.
    چرا آن دختر این قدر خسته می شد زیرا همه کارهای خانه به عهده او بود و اگرکارها را انجام نمیداد به او غذا و جا نمی دادند
    او مجبور بود تا همه کارها را انجام دهد
    و اما همین که به پایین چاه رسید...
    ویرایش توسط yasss : 03-29-2020 در ساعت 16:21
    امضای ایشان
    به چشم های سیاهت سکوت یاد بده


  2. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Mar 2020
    شماره عضویت
    2803
    نوشته ها
    9
    امتیاز
    602
    پسندیده
    29
    مورد پسند : 24 بار در 10 پست
    میزان امتیاز
    2
    دیدم بعضی دوستان چند باره شرکت کردن، گفتم منم امتحان کنم.


    -نه!...
    این جوابی بود که ماه پیشانی به پیرزن داد.
    -...زیبایی که الان دارم، یه هدیه س از طرف خدا. اینکه دیو عاشق دخترای زشته، مشکل اونه، من که نباید به خاطر اون، نعمتی به این خوبی رو از خودم دریغ کنم.
    اشکش را با پشت دستش پاک کرد، دست دیگرش را روی درخت گذاشت و بلند شد.
    چند قدمی که دور شده بود، فکری جدید به ذهن پیرزن رسید تا ماه پیشانی را برگرداند، اما ماه پیشانی آنقدر درگیر افکارش بود که صدای پیرزن را نشنید. افکارش او را یک لحظه هم رها نمی کردند:
    -آدمی که زشتارو دوست داره، لایق خوشگلا نیست...
    -...آره...درسته...
    ماه پیشانی چند دقیقه ای می شد که داشت در وسط جنگل پیاده روی می کرد که ناگهان این صداها را شنید:
    ««دخترک بیچاره عاشق شده»»
    ««اما معشوقش ولش کرده»»
    بسه دیگه! ولش کنین!...
    این صدای آخر فرق داشت؛ پخته تر بود و می شد تشخیص داد که برای زنی میانسال است. ماه پیشانی سوال کرد:
    -شما ها کی هستین؟
    خخخخخ...خخخخخ...
    تمام آن صداها از میان درختان می آمد.
    ملکه تون دستور میده! «برین!»
    صدایی مثل «فففتتتت» آمد و دیگر آن صداهای مسخره کننده آنجا نبودند.
    -شماها کی هستین؟
    بابت اینکه مردمم مسخره ت کردن، معذرت می خوام. اما نمی تونم بهت بگم ما کی هستیم.
    ماه پیشانی هنوز نمی توانست منبع صدا را تشخیص دهد. داشت همینطور میان درختان دنبال فرد نامرئی می گشت که یکهو یاد سخنان دیو در مورد پریان افتاد؛ تمام نشانه ها مطابقت داشت.
    -لازم نیست که بگی؛ شما «پریان» هستین؛ من درباره ی شما خیلی چیزا شنیدم...
    ماه پیشانی زمزمه کرد:
    -...از آدمای زیادی هم شنیدم.
    ملکه ی پریان ها با تعجب گفت:
    نکنه تو میتونی ما رو ببینی؟!
    -نه نمیبینم؛ اما خیلی دوست دارم که ببینم. میشه؟
    نه! معلومه که نمیشه! اگه شما انسان ها بتونید مارو ببینید، فکر میکنی نسل ما باقی می مونه؟
    -حداقل بذار باهات بیام! من هیچ جایی رو ندارم که برم...
    ماه پیشانی کسی نبود که خودش را به بقیه آویزان کند؛ اما اگر شما هم بودید-با آن همه سال بیگاری برای نامادری و خواهر خوانده هایتان و شکست عشقی که از داغش یک ساعت هم نمی گذرد-حتما داستان زندگی تان را برای فردی که ممکن است کلید نجات شما باشد، تعریف می کردید.
    بعد از تمام شدن داستان زندگی ماه پیشانی، یک دست نارنجی رنگ روی شانه ی سمت چپ او قرار گرفت. ماه پیشانی، از زیبایی بسیار ملکه ی پریان ها تعجب کرد (برای اینکه قیافه ی ملکه رو تصور کنید، قیافه ی «دو جین»-رفیق موهیول رو-توی سریال سرزمین بادها تصور کنین (البته با صفات زنانه (موهایی که همیشه جلوی یه چشمشو گرفته بود، یادتون نره) ) ).
    درسته که تو یه انسانی، ولی فکر نکنم یه دختر بچه مشکل خاصی برای سرزمین پریان ها به وجود بیاره.
    -ممنونم.
    چند ثانیه ای-بدون اینکه حرف بزنند-به چشمان یکدیگر زل زدند.
    -ببخشید که می پرسم، ولی همه ی پریان ها نارنجی ان؟
    نه، هر رنگی هست، ولی من و خونوادم نارنجی هستیم.
    راستی، نگفتی اسمت چیه؟
    -من ماه پیشونی ام. اسم شما چیه؟
    اسم من «دینارگیس»ه
    -معنی اسمتون چیه؟
    تقریبا میشه گفت...مو طلایی.
    -اما موهاتون که اصلاً طلایی نیست!
    خب خودتم وسط پیشونیت ماه نداری!
    -خخخ...آره، راست می گین.
    ماه پیشانی خواست حرف بزند که یک فریاد مردانه از فاصله ی یک متری اش (اون موقع متر بود؟ حالا هرچی!) او را کر کرد.
    ماه پیشانی به طرف صدا نگاه کرد و پری-پسری نارنجی رنگ دید. مدل موی پسر، شبیه ملکه دینارگیس بود؛ قطعا آن پسر یک شاهزاده بود.
    مامان! تو خودتو به یه انسان نشون دادی؟!...
    .
    .
    .
    .
    #نمی_گذارم_ماه_پیشانی_زشت_شو د
    #سرزمین_پریان
    ویرایش توسط Nemesis 21 : 04-15-2020 در ساعت 14:53 دلیل: ویرایش کردم، چون حتی خواهرم هم نفهمید. البته متن تغییری نکرده، فقط جای جملات عوض شده و دوتا هشتگ اضافه شده.

  3. 4 پسندیده توسط:


  4. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Feb 2020
    شماره عضویت
    2571
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    25
    پسندیده
    7
    مورد پسند : 8 بار در 2 پست
    میزان امتیاز
    2
    -اوه پسرم بیا تو را با این دختر اشنا کنم
    -اما مادر مگر نگفته بودید ک باید از دید انسان ها مخفی بمانیم
    -چرا اما این یک دختر بچه است و مشکلی برای ما ایجاد نمیکند قصد دارم او را ب عنوان دختر خوانده ام معرفی کنم
    پسر که تا کنون با چشمان ریز شده و با حالت چندش به ماه پیشونی نگاه میکرد با این حرف ب طرف مادرش برگشت گفت
    -حتما شوخی میکند یک انسان ب عنوان شاهزاده پریا....
    *ماه پیشونی ک با نیش تا بناگوش باز و چشمان شهلا به ان دو نگاه میکرد با این حرف پسر  با ایش کشداری از او روی برگرداند 
    پسرک در حالی ک چپ چپ ب اون نگاه میکرد گفت با این بوی گوسفند و ظاهر داغونت افه شتری امدنت  دیگر چیست
    ملکه که از گزافه گویی انها ب ستوه امده بود با گفتن دیگه کافیه دنبال من بیایید انها را وادار ب سکوت کرد
    در طول راه ماه پیشونی ک هنوز زیر لب داشت پسرک رو مستفیض میکرد با دیدن منظره ی رو ب رویش همه چیز را از یاد برد و با شگفتی به ان همه کلبه های درختی زیبا نگاه میکرد
    -سرزمین پریا از سه قلمرو تشکیل شده من ملکه قلمرو سبز هستم ...

    اون قسمت رو که ستاره زدم چون رو طنز بودن تاکید داشتین خواستم طنزش کنم ولی فک کنم یکم از چارچوب خارج شدم درکل اولین باره مینویسم
    اگر دوست داشتید ادامش بدید:)))
    ویرایش توسط ftm.sh : 06-15-2020 در ساعت 11:58

  5. 4 پسندیده توسط:


  6. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Feb 2020
    شماره عضویت
    2571
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    25
    پسندیده
    7
    مورد پسند : 8 بار در 2 پست
    میزان امتیاز
    2
    ماه پیشونی ک هنوز محو ویوی مقابلش بود با این حرف ملکه ب او و پسرک بی شخصیتش نگاه کرد
    -سرزمین سبز وسط قلمروی آفر فرمانروای اتش و آوین فرمانروای دریا قرار داره با وجود اختلافاتی بین ما وجود داره اما هزاران ساله در صلحیم و هرگز نباید این صلح بشکنه یادت باشه هیچ وقت نباید بدون مجوز وارد قلمروها بشی
    پسرک ک دیگر از این بحث و بوی گوسفندی ک ب مشامش میرسید ب ستوه امده بود در جلوی چشمان ماه پیشونی تبدیل شد
    ماه پیشونی  با دیدن ورژن کوچک و پر دار پسرک بی شخصیت جیغی از سر شگفتی کشید و گفت خدای من چطور ممکنه ...
     

  7. 4 پسندیده توسط:


  8. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Mar 2020
    شماره عضویت
    2803
    نوشته ها
    9
    امتیاز
    602
    پسندیده
    29
    مورد پسند : 24 بار در 10 پست
    میزان امتیاز
    2
    «... این دیگه چه سوالیه که می پرسم!». ماه پیشانی به یاد آورد که الآن در سرزمین پری ها بود، پس هر چیزی ممکن بود.

    ملکه دینارگیس به یکی از خدمت کاران گفت که ماه پیشانی را به یکی از اتاق های مهمان هدایت کند. دهان خدمت کار از تعجب باز مانده بود؛ هنوز نمی توانست باور کند که ملکه واقعا اینکار را انجام داده است. همان لحظه که ملکه خودش را به آن آدمیزاد بی ارزش نشان داده بود، باد ها خبر این اتفاق ناگوار را در تمام سرزمین پریان پخش کرده بودند.

    ملکه دینارگیس:
    پس منتظر چی هست افرا؟ مهمونمونو راهنمایی کن.
    افرا (خدمت کار): چشم ملکه ی من.

    افرا با اکراه-انگار که دارد یک تکه فضله را همراهی می کند-از راه دور با دستش یک مسیر را برای ماه پیشانی مشخص کرد. ملکه رویش را به سمت یک نگهبان-که معلوم بود او هم از واقعی بودن این اتفاق شگفت زده شده-چرخاند و گفت: «برو و به پولاد بگو سریع بیاد اینجا کارش دارم.»
    سرباز: اَ...الساعه ملکه.

    در همان حال...
    قلمروی آوین: فرمانروای دریا


    دربان تالار: فرمانروا، مشاور مورد اعتمادتان، اورنگ، اذن دخول می خواهند.
    تمام درباریان و مقام داران که در تالار بودند، داشتند به این فکر می کردند که این بار اورنگ می خواهد چکار کند.
    فرمانروا: اذن دادیم.
    اورنگ باله های پیرش را با عجله حرکت داد، خود را به پای تخت پادشاهی رساند و به سختی تا کمر خم شد.
    اورنگ: درود بر فرمانروای عادل، منصف، قدرتمند، زیب...
    فرمانروا: ...حرفت را بگو اورنگ.
    اورنگ: چشم ای بهترینِ آبزیان. چند لحظه ی پیش که من در عمارت خودم بودم و ثنای {صنا، سنا؟ درستش کدومه؟} شما را می گفتم، یکی از دیدبان های سطح آب سراسیمه نزد من آمده و گفت: «جناب مشاور، باد ها در حال پخش کردن خبر های هولناکی در سرتاسر سرزمین پری ها هستند. و...
    فرمانروا: ...چه خبری؟
    اورنگ همه چیز را گفت و فرمانروا داد زد: «چی؟ آن دینارگیس **** با خود چه فکر کرده؟»

    فرمانروا: حال چه باید بکنیم؟
    اورنگ در دلش لبخند زد: «ای بهترین این سرزمین، آوین؛ به نظر این حقیر بی همه چیز، راه چاره ی ما چیزی جز لشکرکشی به سرزمین سبز نیست. ما مجبوریم که پیمان1 بشکنیم، آن انسان بکشیم، و داستان را خاتمه دهیم.»
    فرمانروا: به نظر بد نمی آید،.......... آری؛ به نظر غیر از این راه چاره ای نیست... پس ما به پیشنهاد اورنگ حکیم گوش میدهیم. فرمانده سورن، هر چه سریع تر ارتش را آماده کنید و...
    فرمانده سورن: اما عالیجناب...
    فرمانروا: اما ندارد فرمانده، به دستور عمل کنید.
    فرمانده با اکراه قبول کرد: «...به روی چشم عالیجناب.»

    در همین حال در سرزمین سبز...

    افرا گفت: «همین جاست، آدمیزاد.» اگر در وضعیت دیگری بودند، ماه پیشانی قطعا تشکر می کرد؛ اما با رفتاری که افرا با ماه پیشانی کرده بود، این کار ممکن نبود.
    ماه پیشانی دستان ظریف-و کثیفش-را روی در اتاق گذاشت و فشار داد. ماه پیشانی تعجب کرده بود که ملکه به اینجا گفته بود «اتاق»، در کمترین حالت اینجا اندازه ی یک خانه ی متوسط فضا و امکانات داشت. ماه پیشانی شروع به قدم زدن و نگاه کردن به اتاق-... منظورم خانه بود-کرد. افرا با اینکه توانایی زیادی در جادو نداشت اما یک ورد کنترل باد خواند و درهای اتاق-... باز هم منظورم خانه بود-را با جادو بست؛ چون دوست نداشت که با چیزی که آدمیزاد لمسش کرده، تماس پیدا کند. او حتی حواسش را جمع کرد تا پایش را جای پای ماه پیشانی نگذارد.

    ماه پیشانی به صورت تصادفی حمام را پیدا کرد؛ خواست برگردد تا از آن خدمتکار بپرسد که آیا می تواند از حمام استفاده کند یا نه، اما درِ خانه-این بار حواسم بود بگویم خانه-بسته شد. ماه پیشانی مردد ماند؛ یک نگاه به وضع افتضاح خودش کرد و یک نگاه به چیزی که از اخلاقیات میدانست کرد. در آخر تصمیم گرفت که حمام کند.

    در گوشه ای دیگر از سرزمین سبز...

    سرباز با فرمانده ی «محافظان قسم خورده ی پادشاه»، پولاد، برگشت.
    فرمانده پولاد: گوش به فرمانم ملکه.
    «پولاد فرمانده ی شجاعیه، باهوش، قوی هیکل و خوشتیپ هم هست. قربون قَدِشم بشم که یه سر و گردن از من بلندتره.» ملکه در این فکر ها بود.
    فرمانده پولاد: ...ملکه؟
    ملکه از فکر در آمد.آخَر دست او نبود که هر بار که برادر کوجکترش، پولاد، را میدید، قربان صدقه اش نرود.
    ملکه: امم... حتما درمورد کاری که کردم، شنیدی.
    چهره ی پولاد در هم رفت: «بله، ملکه.»
    ملکه: خوبه، چون لازم نیست سختی گفتنشو بهت بکشم. ببین، میدونم که به خاطر سوگند نامه ی شما «محافظان پادشاه» هیچ وظیفه ای نداری که به حرفم گوش کنی، اما ازت یه درخواست دارم؛ قبول می کنی؟
    فرمانده پولاد: بله، طبق سوگند نامه، ما محافظان پادشاه، فقط از پادشاه دستور میگیریم؛ اما شما امر بکنید ملکه.
    ملکه: ممنونم، پولاد. الآن احتمالا بیشتر مردم هم این خبرو شنیدن؛ پس ازت می خوام که با نیروهات دور قصر یه حلقه تشکیل بدین تا اگه مردم شورش کردن، نتونن بیان داخل.
    فرمانده پولاد: سمعا و طاعتا2، ملکه.
    ملکه: بازم ممنون، پولاد. خدافظ.
    فرمانده پولاد: خداحافظ ملکه ی من.

    ملکه دینارگیس وارد قصر شد و به سمت اتاق استراحت خدمت کاران-که این هم بیشتر مانند یک خانه بود-رفت. وارد اتاق شد و همه ی خدمت کاران که در حال استراحت بودند، ناگهان روی پای ایستادند.
    ملکه: راحت باشین. دارم دنبال افرا می گردم. اینجاس؟
    افرا که در حال گذاشتن پوست موز روی بشقاب بود، سریع یک دستش را بلند کرد: «اینجا هستم، ملکه.»
    ملکه به بقیه گفت که راحت باشند و به سمت افرا حرکت کرد. ملکه از افرا پرسید: «ماه پیشونی رو کدوم اتاق بردی؟»
    افرا: کی؟ آها، منظورتون اون آدمیزاده. بردمش اتاقی که انتهای راهرو، سمت چپه.
    ملکه با افرا خداحافظی کرد و به سمت اتاق ماه پیشانی حرکت کرد. در نیمه ی راه بود که سپهرداد خدمت کار شخصی شخص شخیص پادشاه به سمت ملکه فریاد زد: «پادشاه به هوش اومدن، ملکه!»


    1: پیمانی که سالهاست سه سرزمین را در صلح نگه داشته.
    2: شنیدم و اطاعت می کنم
    سوال هایی که من توی این نوشته باقی گذاشتم:
    شاهزاده کجا رفت؟
    واکنش قلمروی آتش به این قضیه چیه؟
    لشکر قلمروی دریا چجوری به سرزمین سبز حمله می کنه؟
    مردم سرزمین سبز، شورش می کنن؟ شورششون به کجا می رسه؟
    ملکه با ماه پیشونی چیکار داشت؟
    و از همه مهم تر... پادشاه چرا بیهوش بود؟
    ممنون میشم که نفر/نفرات بعدی به این سوالات جواب بده/بدن.

    پی نوشت: روی نوشتن این تیکه از داستان سه ساعت وقت گذاشتم، حدودا از سه ی صبح تا شیش صبح. پس اگه نظری، انتقادی، پیشنهادی چیزی درباره ی داستان یا هر چیز دیگه داشتین، خیلی خیلی خیلی خوشحال میشم اگه یه پیام خصوصی بهم بدین.


    ویرایش توسط Nemesis 21 : 08-08-2020 در ساعت 18:16 دلیل: بازبینی و ویرایش شد

  9. 1 پسندیده توسط:


صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد