صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 12 از 12

موضوع: داستان گروهی جدید/ افسانه ماه‌پیشونی

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    81
    نوشته ها
    368
    امتیاز
    929
    پسندیده
    1,811
    مورد پسند : 1,541 بار در 484 پست
    میزان امتیاز
    2

    Cool داستان گروهی جدید/ افسانه ماه‌پیشونی

    سلام سلاااااام
    بنا به نظر و تصمیم گیری اعضادی فعال سایت قرار شد یدونه داستان گروهی طنز بنویسیم

    اوردن هر گونه شخصیت جدید به داستان مجاز است حتی شخصیت خودتون دوست عزیز
    ژانر داستان: آزاد ماورایی تخیلی،ترجیحاً طنز (لوس نشه)

    • به کار بردن هر گونه جادویی در هر سطح تخیل آزاده حتی جادوی سیاه

    قوانین:

    1. حداقل 5 خط باید بنویسید، وگرنه اسپم حساب می‌شه
    2. توی این تاپیک اگه پستی به جز ادامه داستان باشه پاک می‌شه
    3. لطفا لطفا هرگز از جوک‌هایی که قبلاً شنیدین استفاده نکنین (قبلاً توسط سایر افراد امتحان شده جالب نمی‌شه اصلا)
    4. بحث و دعوا ممنوعه

    اینا رو هم خودتون میدونین ولی خب بازم میگم:
    هر کی باید نوشته ی قبل از خودش رو ادامه بده سعی کنه یخورده داستان رو معمایی کنه و یه جای هیجان انگیز داستان رو نگه داره تا نفر بعدی ادامه رو بنویسه


    و این که اول داستان رو خودم شروع می‌کنم و لطفا شما ادامه بدین
    امیدوارم یه داستان خیلی خیلی قشنگ با هم بسازیم
    و البته امیدوارم داستانمون به سر انجام برسه و همه یهو وسطش غیب نشن

    قصه‌ی ما قصه ی ماه‌پیشونیه یه افسانه قدیمی ایرانی که مطمئنم همه خوندینش (اگرم نخونده بودین الان دیگه احتمالا رفتین بخونین ببینین چیه شاید هم نرفتین)
    در هر صورت قصه قبلی دیگه مهم نیست اول قصه همونه اما می‌خوایم با کمک هم یه داستان گروهی افسانه‌ای و قشنگ بسازیم که بعدا هم از خوندنش لذت ببریم
    ببینم چه می‌کنید دیگه

    اینم از اول قصه



    یکی بود و یکی نبود. دختری خیلی زیبا و باهوش در شهری زندگی می کرد. او یک خواهر داشت که خیلی زشت و **** بود ، اما خواهر ناتنی او بود و مادرش کس دیگری بود. مادر آن دختر زشت خیلی حسود بود و برای دختر زیبا نقشه می کشید که او را از سر راه بردارد.
    تا یک روز که فکر کرد که او را در چاهی که می گویند در ان دیوی زندگی می کند بیاندازد.که هر کس درون چاه بیافتد دیو او را از بین می برد.
    یک شب که دختر خیلی خسته بود و در خواب عمیقی فرو رفته بود او را بغل کرد و در چاه انداخت.
    چرا آن دختر این قدر خسته می شد زیرا همه کارهای خانه به عهده او بود و اگرکارها را انجام نمیداد به او غذا و جا نمی دادند
    او مجبور بود تا همه کارها را انجام دهد
    و اما همین که به پایین چاه رسید...
    ویرایش توسط yasss : 03-29-2020 در ساعت 15:21
    امضای ایشان
    به چشم های سیاهت سکوت یاد بده


  2. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Mar 2020
    شماره عضویت
    2803
    نوشته ها
    7
    امتیاز
    476
    پسندیده
    16
    مورد پسند : 19 بار در 6 پست
    میزان امتیاز
    2
    دیدم بعضی دوستان چند باره شرکت کردن، گفتم منم امتحان کنم.


    -نه!...
    این جوابی بود که ماه پیشانی به پیرزن داد.
    -...زیبایی که الان دارم، یه هدیه س از طرف خدا. اینکه دیو عاشق دخترای زشته، مشکل اونه، من که نباید به خاطر اون، نعمتی به این خوبی رو از خودم دریغ کنم.
    اشکش را با پشت دستش پاک کرد، دست دیگرش را روی درخت گذاشت و بلند شد.
    چند قدمی که دور شده بود، فکری جدید به ذهن پیرزن رسید تا ماه پیشانی را برگرداند، اما ماه پیشانی آنقدر درگیر افکارش بود که صدای پیرزن را نشنید. افکارش او را یک لحظه هم رها نمی کردند:
    -آدمی که زشتارو دوست داره، لایق خوشگلا نیست...
    -...آره...درسته...
    ماه پیشانی چند دقیقه ای می شد که داشت در وسط جنگل پیاده روی می کرد که ناگهان این صداها را شنید:
    ««دخترک بیچاره عاشق شده»»
    ««اما معشوقش ولش کرده»»
    بسه دیگه! ولش کنین!...
    این صدای آخر فرق داشت؛ پخته تر بود و می شد تشخیص داد که برای زنی میانسال است. ماه پیشانی سوال کرد:
    -شما ها کی هستین؟
    خخخخخ...خخخخخ...
    تمام آن صداها از میان درختان می آمد.
    ملکه تون دستور میده! «برین!»
    صدایی مثل «فففتتتت» آمد و دیگر آن صداهای مسخره کننده آنجا نبودند.
    -شماها کی هستین؟
    بابت اینکه مردمم مسخره ت کردن، معذرت می خوام. اما نمی تونم بهت بگم ما کی هستیم.
    ماه پیشانی هنوز نمی توانست منبع صدا را تشخیص دهد. داشت همینطور میان درختان دنبال فرد نامرئی می گشت که یکهو یاد سخنان دیو در مورد پریان افتاد؛ تمام نشانه ها مطابقت داشت.
    -لازم نیست که بگی؛ شما «پریان» هستین؛ من درباره ی شما خیلی چیزا شنیدم...
    ماه پیشانی زمزمه کرد:
    -...از آدمای زیادی هم شنیدم.
    ملکه ی پریان ها با تعجب گفت:
    نکنه تو میتونی ما رو ببینی؟!
    -نه نمیبینم؛ اما خیلی دوست دارم که ببینم. میشه؟
    نه! معلومه که نمیشه! اگه شما انسان ها بتونید مارو ببینید، فکر میکنی نسل ما باقی می مونه؟
    -حداقل بذار باهات بیام! من هیچ جایی رو ندارم که برم...
    ماه پیشانی کسی نبود که خودش را به بقیه آویزان کند؛ اما اگر شما هم بودید-با آن همه سال بیگاری برای نامادری و خواهر خوانده هایتان و شکست عشقی که از داغش یک ساعت هم نمی گذرد-حتما داستان زندگی تان را برای فردی که ممکن است کلید نجات شما باشد، تعریف می کردید.
    بعد از تمام شدن داستان زندگی ماه پیشانی، یک دست نارنجی رنگ روی شانه ی سمت چپ او قرار گرفت. ماه پیشانی، از زیبایی بسیار ملکه ی پریان ها تعجب کرد (برای اینکه قیافه ی ملکه رو تصور کنید، قیافه ی «دو جین»-رفیق موهیول رو-توی سریال سرزمین بادها تصور کنین (البته با صفات زنانه (موهایی که همیشه جلوی یه چشمشو گرفته بود، یادتون نره) ) ).
    درسته که تو یه انسانی، ولی فکر نکنم یه دختر بچه مشکل خاصی برای سرزمین پریان ها به وجود بیاره.
    -ممنونم.
    چند ثانیه ای-بدون اینکه حرف بزنند-به چشمان یکدیگر زل زدند.
    -ببخشید که می پرسم، ولی همه ی پریان ها نارنجی ان؟
    نه، هر رنگی هست، ولی من و خونوادم نارنجی هستیم.
    راستی، نگفتی اسمت چیه؟
    -من ماه پیشونی ام. اسم شما چیه؟
    اسم من «دینارگیس»ه
    -معنی اسمتون چیه؟
    تقریبا میشه گفت...مو طلایی.
    -اما موهاتون که اصلاً طلایی نیست!
    خب خودتم وسط پیشونیت ماه نداری!
    -خخخ...آره، راست می گین.
    ماه پیشانی خواست حرف بزند که یک فریاد مردانه از فاصله ی یک متری اش (اون موقع متر بود؟ حالا هرچی!) او را کر کرد.
    ماه پیشانی به طرف صدا نگاه کرد و پری-پسری نارنجی رنگ دید. مدل موی پسر، شبیه ملکه دینارگیس بود؛ قطعا آن پسر یک شاهزاده بود.
    مامان! تو خودتو به یه انسان نشون دادی؟!...
    .
    .
    .
    .
    #نمی_گذارم_ماه_پیشانی_زشت_شو د
    #سرزمین_پریان
    ویرایش توسط Nemesis 21 : 04-15-2020 در ساعت 13:53 دلیل: ویرایش کردم، چون حتی خواهرم هم نفهمید. البته متن تغییری نکرده، فقط جای جملات عوض شده و دوتا هشتگ اضافه شده.

  3. 4 پسندیده توسط:


  4. Top | #12



    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1939
    نوشته ها
    148
    امتیاز
    1,696
    پسندیده
    145
    مورد پسند : 219 بار در 117 پست
    میزان امتیاز
    2
    می دونم حذف میشه ولی صرفا برای اینکه تاپیک بالا بیاد
    امضای ایشان
    چون ما همه سرگردان بر گرد جهان ...

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد