صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از 21 به 21 از 21

موضوع: توصیف شخصیت

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    شماره عضویت
    1512
    نوشته ها
    205
    امتیاز
    2,817
    پسندیده
    567
    مورد پسند : 342 بار در 151 پست
    میزان امتیاز
    2

    توصیف شخصیت

    سلام دوستان
    این تاپیک درمورد توصیف ظاهر شخصیته.
    من تصاویری از کاراکترهای مختلف توی این تاپیک می‌ذارم و شما جوری توصیفش می‌کنید که خواننده بدون اینکه عکس رو دیده باشه بتونه توی ذهنش تصورش کنه.

    دوستان تصمیم گرفتم که این تاپیک رو به صورت مسابقه برگزار کنم و برای متن های شرکت کننده ها نظرسنجی بذارم و برنده رو اعلام کنم ولی اول میخوام ببینم کسی اعلام آمادگی میکنه برای شرکت در مسابقه؟ اگه مسابقه رو برگزار کنیم کسی شرکت میکنه؟ ممنون میشم اگه کسی میخواد شرکت کنه اعلام آمادگی کنه.

    اولین تصویر:



    تصویر دوم:


    تصویر سوم:



    تصویر چهارم:



    تصویر پنجم:



    تصویر ششم:



    تصویر هفتم:


    ویرایش توسط Rosela : 03-28-2020 در ساعت 20:03
    امضای ایشان
    نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:
    پسرم!
    یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
    از این پس همه چیز جهان تکراری است...
    جز مهربانی...!


  2. Top | #21


    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    392
    نوشته ها
    871
    امتیاز
    6,889
    پسندیده
    2,039
    مورد پسند : 3,711 بار در 1,107 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Rosela نمایش پست ها
    ​تصویر هفتم قرار داده شد.
    موناک یکی از قوی ترین اجنه از نژاد دیو های کوهستان بود و به امر خداوند به سپاه سلیمان پیوسته بود، اما بر اثر اتفاقی شیطانی، دیلمور در او حلول کرد و روحش را به فساد کشاند به یکی از شرور ترین فرماندهان دیلمور(شیطان بزرگ) و یکی از هفتاد ودو پادشاه جهنم تبدیل شد. او همراه سپاهیان جهنمی اش کوهستان های زمین را به آتش و خون کشید و کودکان زیادی را زنده زنده به دندان گرفت. حرمت دختران معصوم را از بین میبرد و اینگونه بر سپاهش می افزود. بدین سبب دیو از طرف دیلمور اینچنین نامیده شد: ورون پادشاه خون و شهوت
    به دستور خداوند، سلیمان ماموریت یافت تا او را در جهنمی ابدی زندانی کند، پس اینگونه سلیمان بر او تاخت و جنگی به وسعت قیامت در گرفت، مردان زیادی کشته شد و شیاطین زیادتری به هلاکت رسید.سلیمان سوار بر اسب سفید اش که از نژاد شایر بود در آن زره زرین زمرد نشان به سوی ورون تیری پرتاب کرد. ورون که بر بالای صخره ای ایستاده بود با برخورد تیر به ران چپش به زمین نشست، بیمناک به دنبال پرتاب کننده تیر گشت زیرا میدانست آن تیر، تیری عادی نبود. از چوب درخت آبنوس بهشتی تراشیده شده بود و پیکانی از برنز آسمانی داشت و با پر های بال فرشتگان همراهی میشد. تیر انرژی اش را ذره ذره در خود میمکید. در این هنگام تیر دیگری بر بازوی راستش نشست و دو چندان نیرو اش را از بین می برد. سلیمان شیاطین سر راهش را در جیوه ای که در رگ هاشان جریان داشت غلطانید تا به بالای صخره و نزد ورون رسید.
    ورون بر خود پیچید و نعره ای از درد سر داد. سلیمان شمشیرش را با لا برد و با اسب به او تاخت، شکاف عمیقی بر سینه او نقش زد و سپس از اسب پیاده گشت. با قدم هایی استوار به سمت دیو رفت. ورون دندان هایش را بر هم میسایید. آب دهانش را جمع کرد و بر صورت سلیمان انداخت. سلیمان عصایش را بر زمین کوبید. خون مردان بر روی زمین جاری شد و سمت دیو حرکت کرد. آرام آرام خون از حالت سیال در آمد و در فرم طناب هایی با نفرین خونی، بازو ها و کمر ورون را در بند کشیدند و در آخر سلیمان مهری از آهن جهنمی بر شرمگاهی دیو نشاند و طلسم خونی را مهر و موم کرد و اینگونه دیو را برای همیشه از زاد و ولد منع کرد. بار دیگر عصایش را بر زمین کوبید. زمین به لرزه افتاد. شیاطین به دل خاک کشیده شدند و صخره بر هیکل دیو حرکت کرد و از او مجسمه ای سنگی از درد ساخت.

    ***

    هزار سال گذشت. مردمانی آمدند که دیلمور را میپرستید و کلیساهایی شیطانی برای پرستشش بنا کردند. آنان همان ذریه ی ورون بودند که اینگونه کفران را بر جهان گسترش میدادند.
    پدر شیطانی کلیسای سنت ورون که از نوادگان و نسل خونی مستقیم ورون بود بر اثر وحی ای شرورانه ماموریت یافت تا قربانی از خون مستقیم سلیمان بیابد و در پای مجسمه جدش قربانی کند و او چنین کرد. تنها باقی مانده از خون سلیمان را پیدا کرد و با خنجری بران، در حال دعا گویی دیلمور، شریان های گرن پیرمرد را زد و خون را بر مجسمه جاری ساخت. بار دیگر زمین به لرزه در آمد. قالب سنگی روی بدن ورون ترک خورد و با نعره ی او بر روی زمین ریخت. پدر شیطانی با خنجر آغشته به خون پیرمرد بند های طلسم خونی را پاره کرد و دیو را آزاد ساخت. ورون جسد پیرمرد را از هم درید و سرش را در دستانش گرفت و فریادی از آزادی کشید. او برگشته بود و انتظار خون بیشتری را میکشید.

    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    تامام -_-
    حال ندارم بازخوانیش کنم و ویرایشش کنم
    امضای ایشان

  3. 1 پسندیده توسط:


صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد