صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 21

موضوع: توصیف شخصیت

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    شماره عضویت
    1512
    نوشته ها
    205
    امتیاز
    2,817
    پسندیده
    567
    مورد پسند : 342 بار در 151 پست
    میزان امتیاز
    2

    توصیف شخصیت

    سلام دوستان
    این تاپیک درمورد توصیف ظاهر شخصیته.
    من تصاویری از کاراکترهای مختلف توی این تاپیک می‌ذارم و شما جوری توصیفش می‌کنید که خواننده بدون اینکه عکس رو دیده باشه بتونه توی ذهنش تصورش کنه.

    دوستان تصمیم گرفتم که این تاپیک رو به صورت مسابقه برگزار کنم و برای متن های شرکت کننده ها نظرسنجی بذارم و برنده رو اعلام کنم ولی اول میخوام ببینم کسی اعلام آمادگی میکنه برای شرکت در مسابقه؟ اگه مسابقه رو برگزار کنیم کسی شرکت میکنه؟ ممنون میشم اگه کسی میخواد شرکت کنه اعلام آمادگی کنه.

    اولین تصویر:



    تصویر دوم:


    تصویر سوم:



    تصویر چهارم:



    تصویر پنجم:



    تصویر ششم:



    تصویر هفتم:


    ویرایش توسط Rosela : 03-28-2020 در ساعت 20:03
    امضای ایشان
    نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:
    پسرم!
    یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
    از این پس همه چیز جهان تکراری است...
    جز مهربانی...!


  2. Top | #11



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    97
    نوشته ها
    586
    امتیاز
    333
    پسندیده
    385
    مورد پسند : 1,243 بار در 564 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط ساحره نمایش پست ها
    سلامممم .. واو عجب تاپیک خفنی ! دوس داشتم :)
    فقط از عکساش زیاد خوشم نیومد ..مجیکال نبودن ..بیشتر جنبه مبارزه ایی دارن ... البته این کاملا سلیقه ایی ..ب هر حال مرسی بابت تاپیک :)
    ...................................
    تصویر اول :
    در گوشه ایی از این دنیای کوچک قصری نقره فام ک چون الماسی میان دریاچه ی گهر گون کوه های لاوان میدرخشید ..دلشکسته ایی تنها در گوشه ایی از ان کز کرده بود ....تاریکی تنها همدم روز های او شده بود ..البته ک خود او میدانست مقصر کیست ...یاد دوران خوش زندگی اش همراه ان دخترک گندم رو همچون خنجری قصد پاره کردن قلب خائنش را داشت ....به اطراف خود نگاهی انداخت سالنی عظیم با مرمر های سفید ..اما چ ب روز این سالن امده بود ..شعله ایی در ان نمی درخشید و تاریکی همچون گرگی ک بره ای را بدون نگهبان دیده ب ان حمله ور شده بود .. تخت پادشاهی اش ک سیاه تر از قیر بود تضاد خوشایندی به وجود اورده بود اما مگر او پادشاهی میخواست ؟ تنها کسی ک او خواهنش بود ان دخترک بود...دل تنگش پادشاهی را نمی خواست ...همان طور ک مانند هر روز در افکارش غوطه ورشده بود مشاور اعظم با رنگی پریده سراسیمه وارد سالن شد .. هیچ کسی اجازه ی ورود ب این سالن را نداشت چون محبوب پادشاه اخرین بار انجا بوده پس ورود هر کسی را ب انجا منع کرده بود .. پادشاه جوان ک قد و قامتش از غم و غصه خمیده شده بود با غشم نعره کشید :
    _چطور جرئت کردی که وارد اینجا بشی ؟
    مشاور اعظم ک در تاریکی گم شده بود و نعره پادشاه به حراسانیش افزوده بود ...زمین را چنگ زد و ب جایی ک فکر میکرد سرورش باید انجا باشد تعظیم کرد و با صدایی ک ب شدت میلرزید و ترسش را ب نمایش میگذاشت گفت :
    _ سرورم ..سرورم ..لطفا ارام باشید .من خبری برای شما اورده ام ... بانوی جوان اینجا هستند ..امده اند شما را ببینند ..سرورم مرا ببخشید نتوانستم جلوی ایشان را بگیرم ..سربازان مرکزی همگی شکست خوده اند و ایشان نعره زنان ب سمت اینجا حرکت میکنند .
    مشاور اعظم ک از ترس عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود ب خود جرئت داد و سرش را بلند کرد ..نوری ک از لای درهای سالن ب درون رسیده بودند تنها بخشی از صورت پادشاه را نمایان کرده بود ..پادشاه همچون مجسمه ایی تنها به در خیره شده بود و توان حرکت نداشت ..او چگونه میتوانست با محبوبش رو به رو شود ..نمی توانست در برابر چشمان قهوه ایی کشیده اش ک مظلومیت در ان موج می زد دوام بیاورد . صدای برخورد قدم های فردی با کف مرمرین راهرو لزر بر تن پادشاه انداخت .. این صدا را می شنخات حتما این بار هم ان چکمه های تیره اش را پوشیده ... ان چکمه های کوچکش ..چندی نگذشته بود ک سایه ی نمایان و بعد از ان در های سالن ب شدت باز شدند . فردی با جثه کوچک ک ردایی چرم گین ب تن داشت به سان بچه ها ی 15 ساله میماند ..خنجری حلال مانند در دست داشت و لباسش چون مبارزان سراسر بدنش را پوشیده بود و مچبند های ظریف نقره ایی رنگی اطراف مچ کوچکش را پوشانده بوند و در زیر کمر بند مردانه اش پارچه ایی ابی رنگ قرار داشت و به رنگ همان پارچه نماد کشور شمالی بر روی شنل چرمش نقش بسته بود .. چهره ان فرد مشخص نبود و پادشاه هنوز ب خود امید میداد ک او محبوبش نیست اما او میدانست ک این دختر .....
    در زیر ردای ان فرد سیاهی محض بود و چهر اش مشخص نبود .. در همین حال فرد غریبه دست چپش را بالا اورد همزبان با این کار پرد های قطور سالن کنار رفتند و نور خورشید حریصانه ب داخل سالن هجوم اورد ...و انچه ک پادشاه از ان ترس داشت اتفاق افتاد ...ابشاری از جنس افتاب ک گرمایش را بر روی گندمزار صورت ظریف دخترک ریخته بود از زیر ردایش پیچ و تاب خورده و بر روی شانه اش فرود امده بودند و غنچه ای خون رنگ .......زیبایی دو چندان ب چهری زیبای او بخشیده بود ... اما مسحور کننده تر... چشم های بزرگ و کشیده با مژه های فر خورده ک بدون ترس سایبان تیله ها ی ان دخترک بودند.اما دورن این تیله ها گویی طوفانی در انجا ب پا شده بود .. اما عجیبتر از ان غروری بود ک در مبازه با این طوفان جانش را سپر کرده بود ..جنگ مهیب میان غرور ..و ... غم و اندوه درون طوفان با معصومیت چشمان ان دخترک همراه شده و قصد کشتن پادشاه را داشت ...


    ............................
    این از اولیش برای تصویر دوم هم مینویسم ... و ببخشید اگه توصیفم خوب نشده اخه خیلی عجله ایی نوشتم ..شرمنده ...و اگه غلط غلوط زیاد داشت دیگه ب بزرگی خودتون ببخشید
    به جای توصیفِ شخصیت، داستان ساختی

  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #12



    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1762
    نوشته ها
    184
    امتیاز
    1,839
    پسندیده
    550
    مورد پسند : 368 بار در 161 پست
    میزان امتیاز
    2
    قدی متوسطی داشت، هیکل لاغرش را زیر خروار ها لباس پوشانده بود.ریش قهوه ای کم پشتی داشت که فقط در قسمت فک پایینش رشد کرده بود. چشمانش هم مانند موهای کوتاهش قهوه ای بودند. ردایی سیاه و سفید بر روی زره چرمی اش پوشیده بود. یک کتاب در دست داشت و کتابی دیگر را به کمربندش بسته بود. یک شیشه ی گرد حاوی معجونی فیروزه ای به کمرش بسته بود.
    آقا اصلا نفهمیدم چی گفتم(اولش حس کردم اصلا نمیتونم توصیفش کنم حالا اینم نوشتم خیلیه)
    با اجزه ما رفتیم
    یا علی

  5. 2 پسندیده توسط:


  6. Top | #13



    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    شماره عضویت
    1512
    نوشته ها
    205
    امتیاز
    2,817
    پسندیده
    567
    مورد پسند : 342 بار در 151 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام دوستان تصویر سوم در پست اول قرار داده شد.
    امضای ایشان
    نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:
    پسرم!
    یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
    از این پس همه چیز جهان تکراری است...
    جز مهربانی...!

  7. Top | #14



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    81
    نوشته ها
    359
    امتیاز
    696
    پسندیده
    1,782
    مورد پسند : 1,529 بار در 481 پست
    میزان امتیاز
    2
    توی گروه تمام کارهایی که نیاز به چابکی و زیرکی داشت به واگذار میشد
    فقط به خاطر جثه ریز و هوش خدادادی اش که ازنگاه توی چشمان درشت و عمق سیاهی چشمانش هم مشخص میشد
    معمولا سعی میکرد با شنل و لباس های پسرانه و جذبه ی زیاد دختر بودنش را مخفی کند اما گاهی موهای طلایی و بلندش نافرمانی میکردند و از زیر شنل خودی نشان میدادن
    مثل سایه چابک بود و سعی می کرد تمام کارها را به سرعت با هوش سرشارش و چاقوی هلالی کوچکی که هیچوقت از خودش جدا نمیکرد پیش ببرد
    امضای ایشان
    به چشم های سیاهت سکوت یاد بده

  8. 1 پسندیده توسط:


  9. Top | #15



    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    شماره عضویت
    1512
    نوشته ها
    205
    امتیاز
    2,817
    پسندیده
    567
    مورد پسند : 342 بار در 151 پست
    میزان امتیاز
    2
    تصویر چهارم قرار داده شد.


    نظر بدید
    امضای ایشان
    نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:
    پسرم!
    یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
    از این پس همه چیز جهان تکراری است...
    جز مهربانی...!

  10. Top | #16



    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    شماره عضویت
    1512
    نوشته ها
    205
    امتیاز
    2,817
    پسندیده
    567
    مورد پسند : 342 بار در 151 پست
    میزان امتیاز
    2
    تصویر پنجم در پست اول قرار داده شد.
    امضای ایشان
    نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:
    پسرم!
    یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
    از این پس همه چیز جهان تکراری است...
    جز مهربانی...!

  11. Top | #17


    تاریخ عضویت
    Nov 2018
    شماره عضویت
    1743
    نوشته ها
    220
    امتیاز
    2,179
    پسندیده
    125
    مورد پسند : 382 بار در 183 پست
    میزان امتیاز
    2
    آنجا نشسته بود؟ ایستاده بود؟ موجود سیاه پر به درستی نمی دانست که پیرمرد چطور می توانست تمام عمرش را آنجا چهار زانو بنشیند، و همزمان ایستاده به نظر آید. چشمش را جز در حضور پرندگان و حیوانات باز نکند(هرچه باشد بستن چشم جلوی دوستان بی ادبی محسوب می شد) و همزمان بینا به نظر آید. انسان باشد و همزمان جزوی از جنگل به حساب بیاید. پیرمرد با آن ریش سفید و گره خورده ی بلندش، با بازوهای برهنه و لباس های اندکش، مثل وصله ای روی پارچه سفید جنگل دیده می شد. اما کلاغ، چنین حسی نسبت به او نداشت. او را مثل یک وصله نمی دید. او درخت بود، بوته بود، مرد، مثل خزه های روییده در خاک و مثل برکه ای زلال بود. اگر مو داشت، شاید میتوانست لانه ای برای فرزندانش باشد.
    عجیب بود که مرد، همچنان که سکوت می کرد می تواسنت او را صدا بزند. از او طلا میخواست. از این بابت مانند او بود. درخشش خورشید مانند قطعه های فلزی را دوست داشت. هرگز لمسشان نمی کرد. فقط تماشا می کرد.
    گاهی کلاغ بی آنکه او را همچون جنگل ببیند، جنگل را همچون او میدید. خاموش، پر سر و صدا. بی حرکت، متحرک. فقیر، دارا. برهنه، پر نقش و نگار.
    امضای ایشان
    من دیوانه ام!
    اگر جانتان، چیپسهایتان، کتابهایتان و فلش های پر از فیلمتان را دوست دارید، از من فاصله بگیرید :)
    با کمال احترام،
    نویسنده ای قلابی،
    دختر کاغذی
    هلن پراسپرو




  12. 1 پسندیده توسط:


  13. Top | #18



    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    شماره عضویت
    1512
    نوشته ها
    205
    امتیاز
    2,817
    پسندیده
    567
    مورد پسند : 342 بار در 151 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام دوستان تصمیم گرفتم که این تاپیک رو به صورت مسابقه برگزار کنم و برای متن های شرکت کننده ها نظرسنجی بذارم و برنده رو اعلام کنم ولی اول میخوام ببینم کسی اعلام آمادگی میکنه برای شرکت در مسابقه؟ اگه مسابقه رو برگزار کنیم کسی شرکت میکنه؟ ممنون میشم اگه کسی میخواد شرکت کنه اعلام آمادگی کنه.
    امضای ایشان
    نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:
    پسرم!
    یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
    از این پس همه چیز جهان تکراری است...
    جز مهربانی...!

  14. Top | #19



    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    شماره عضویت
    1512
    نوشته ها
    205
    امتیاز
    2,817
    پسندیده
    567
    مورد پسند : 342 بار در 151 پست
    میزان امتیاز
    2
    تصویر ششم قرار داده شد.
    امضای ایشان
    نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:
    پسرم!
    یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
    از این پس همه چیز جهان تکراری است...
    جز مهربانی...!

  15. Top | #20



    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    شماره عضویت
    1512
    نوشته ها
    205
    امتیاز
    2,817
    پسندیده
    567
    مورد پسند : 342 بار در 151 پست
    میزان امتیاز
    2
    ​تصویر هفتم قرار داده شد.
    امضای ایشان
    نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:
    پسرم!
    یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
    از این پس همه چیز جهان تکراری است...
    جز مهربانی...!

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد