صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 13

موضوع: زنگ انشا

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1939
    نوشته ها
    106
    امتیاز
    1,605
    پسندیده
    100
    مورد پسند : 153 بار در 87 پست
    میزان امتیاز
    2

    Post زنگ انشا

    خب٬ می دونم اسم تاپیک چقدر ضایعست ولی خیلی وقت بود (از اول امتحانا تقریبا) که می خواستم همچین تاپیکی بزنم. از اونجایی که الان فصل امتحانست و خیلی از ماهم دبیرستانی هستیم (البته از دانشگاهیای محترم هم درخواست مشارکت میشه:) ) و بین امتحانامون هم نگارش رو داریم٬ گفتم بزار یکمی هم انشا بچه ها روبخونیم. پس اگه تا الان امتحانش رو دادید٬ تو همین تاپیک یه بار دیگه انشاتون رو بنویسید و اگر هم هنوز بهش نرسیدید (که باور نمی کنم) وقتی امتحانش رو دادید مشارکت کنین پلیز:)
    پ.ن۱: می دونم موضوع های مدرسه خیلی مزخرفن و از این حرفا. همیشه این جوریه ٬ نه؟ خب پس لطفا نگین موضوعمون مسخره بود و چیزی ننویسید. همه با موضوعات مسخره مواجه میشن ٬اوکی؟
    پ.ن۲: شانس من معلم امسالمون موضوع ها رو بدک نداده٬ ولی خب پیشاپیش بابت انشا ضعیفم عذر می خوام ولی خب٬ لیاقت مدرسه و توان خودم با این موضوع در همین حد بود.
    پ.ن۳: دانشگاهیای محترم٬ هممونطور که قبلا اشاره شد لطفا مشارکت.
    پ.ن۴: اگر خواستید می تونید تغییراتی کوچک در کارتون بدید ولی حتی المقدور سعی کنید اصل نوشته رو بزارید.
    پ.ن۵: تشکر :)

    و سر انجام٬ انشا خودم٬ با موضوع:

    نمی خواستم حرفش را بزنم. نمی خواستم دهانم باز شود و کلمات جاری شده بر زبانم همچون تازیانه هایی بر وجودم فرود آیند. نمی خواستم زخم دیرینه ام سر باز کند و سوزشش عمق جانم را بار دگر بسوزاند.
    هیچ کدام از این اتفاقات دلخواه من نبودند٬ ولی هنگامی که برای یک لحظه تصور کردم امکان تغییر وجود دارد٬ صبر روحم لبریز شد و قطره ای از گونه ام به روی خاک افتاد. قطره ای که تمام سخنان نا گفته ام را در خود خلاصه می کرد.
    قطره متلاشی شد و با خود فریاد های سرکوب شده را آزاد کرد. ذره های اشک مانند خورده های شیشه رها شدند و با هر تماس زخم عمیقی بر تن می نشاندند.
    اولین فریاد ٬ فریاد مادرم بود. مادری که تنها برای شنیدن یک خبر از میدان توپ و آتش زنده بود. شروع به فرار کردن می کنم. به اطرافم نگاه می کنم. هیچ کس دیگری در این حوالی نیست. کس دیگری نیست تا در شنیدن این فریاد ها با من شریک شود.
    دومین فریاد در گوش هایم می پیچد.ایندفعه صدا متعلق به یک کودک است. نوزادی که احتمالا تازه متولد شده است و برای رعایت توازن٬ جانی را از زندگان ستانده. فرزندی که نتوانست طعم شیر ماردش را بچشد. سرعت دویدنم را بیشتر می کنم و دست هایم را روی گوش هایم فشار می دهم. بی فایدست.
    موج سوم صدا به شکل گریه نوزادی گرسنه و ناله هایی ضعیف و نالان ظاهر می شود. صدایی بی نوا و و آشنا در عین حال٬ یاد آور بدترین کابوس های زندگی ام.
    دیگر نمی توانم.پاهایم دیگر توانی برای دویدن ندارند. روی زمین زانو می زنم . به گوش هایم چنگ می زنم و به خود می پیچم. صدای جیغ و واق واق سگ های گرسنه در فضا می پیچد. سگ هایی که به طمع گوشت نرم و هرچند اندک نوزادی که در بغلم گریه می کرد به سمتم هجوم آورده بودند. گرمی خونی که در آن سرما بر دستانم جاری شده بود اکنون مانند شعله ای سوزان بدنم را به آتش می کشید. چهره هایشان در برابرم ظاهر می شوند صورت هایی یخ زده و نگاه های غمگین.
    فریاد آخر را بلند تر از همه سر می دهم. چشمانم را می بندم و سوزناک ترین و برنده ترین فریاد ممکن را سر می دهم. گرمی را در زیر دستانم حس می کنم. هیچ وقت نمی خواستم حرفش را بزنم. نمی خواستم بگویم که چقدر احساس گناه می کنم. نمی خواستم اقرار به ترسم کنم. نمی خواستم داستان زندگی تباه شده ای را بگویم که نتوانستم ازآن فرار کنم.
    قطره ای دیگر از روی گونه ام به روی خاک می غلتد...


    امضای ایشان
    چون ما همه سرگردان بر گرد جهان ...

  2. 1 پسندیده توسط:


  3. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1784
    نوشته ها
    189
    امتیاز
    612
    پسندیده
    384
    مورد پسند : 384 بار در 160 پست
    میزان امتیاز
    2
    از انشات خوشم اومد زیبا بود. البته قبلنا که به ما انشا میدادند نمیدونم میگفتن تحقیق اینا بیارین نه داستان خوشا به مرام معلمتون.
    راستی به نظرم اگه یه موضوعاتی رو جهت جلب افکار بزاری بهتره چون من انشایی از خودمو یادم نیست ولی اگه موضوعی باشه بدم نمیاد بنویسم.
    امضای ایشان
    زندگی همچون آینه ای است که خواستت را بازتاب میدهد.
    زیاد بخواه . دقیق بخواه . قدر بدان

  4. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1939
    نوشته ها
    106
    امتیاز
    1,605
    پسندیده
    100
    مورد پسند : 153 بار در 87 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط omidcanis00 نمایش پست ها
    از انشات خوشم اومد زیبا بود. البته قبلنا که به ما انشا میدادند نمیدونم میگفتن تحقیق اینا بیارین نه داستان خوشا به مرام معلمتون.
    راستی به نظرم اگه یه موضوعاتی رو جهت جلب افکار بزاری بهتره چون من انشایی از خودمو یادم نیست ولی اگه موضوعی باشه بدم نمیاد بنویسم.
    ممنون. خب٬ همین موضوع انشایی که معلممون داده چطوره؟
    ۱) نمی خواهم حرفش را بزنم
    ۲) پای آن کاج بلند
    ۳) گریز از مرکز
    برای اینکه طبیعی تر به نظر بیاد هم به سنجه های نوشتاریت نمره میدم :)
    امضای ایشان
    چون ما همه سرگردان بر گرد جهان ...

  5. 1 پسندیده توسط:


  6. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1784
    نوشته ها
    189
    امتیاز
    612
    پسندیده
    384
    مورد پسند : 384 بار در 160 پست
    میزان امتیاز
    2
    به نام خدا
    موضوع انشا : گریز از مرکز
    ...الان که ۱۸ ساله شدم دیگه نمیتونم مثل بقیه بگم این تعداد از موهام سفید شده شاید جواب بقیه رو با یه پوزخند بدم و بگم نمیدونم چنتا ولی دروغ میگم تعدادشون از دستم در رفته .
    اووف چقد حس بدیه خسته بشی،خسته از تموم آدمایی که حتی به بهونه موهای سفیدت هم ازت انتظار دلداری و گفتن از درداتو و هزاران لعنت به دنیا رو دارن.
    شاید اینکه موهای یه نفر تو ۱۲ سالگی سفید بشه یکم عجیب باشه، پیش بقیه میگفتم ارثیه ولی نبود موهای مامان و بابام از نوع خوبش بود یا بهتر بگم ژن خوب ، هنوز سفید نشده بود.
    خب حالا بخوام یه عجایب دیگه از موهام بگم کم کم موهام داره زرد میشه یه دوستی میگفت امید زمستونت گذشت دیگه پاییز شدی ولی بگذریم چرند میگفت.
    شاید اگه تنها یه دلیل واقعی برای سفید شدن موهام وجود داشته باشه ترسیدن بود. وقتی بچه بودم یه شب که گریه کردم بابام منو انداخت پشت در آنقدر گریه کردم که از ترس بیهوش شدم خب حالا اونو در نظر نگیریم دوره رفتن خانواده به عراق بد بود که مجبوری رفتم تبریز و پیش آبجیم موندم. با دامادمون تو کارگاه آجر پزی کار میکردن اونجا اینقد مار و عقرب داشت که وقتی کتری رو میخواستیم پر کنیم باید داخلشو نگاه میکردیم توش ماری چیزی نباشه حتی یادمه یه روز چای با طعم قورباغه خوردیم . اون دو ماهی که پیششون بودم مثل استخون شده بودم حتی یه سری بهم میگفتن این پسر جن زده شده واقعا الان که فکر میکنم باید از همونجا تا نزدیکترین شهر می‌دویدم و اینا رو به یه واحد تیماری روانی معرفی میکردم.
    آخ که چقد دلم پره جوری خاطرات تو سرم میزنن که از پنج سالگی هر لحظه شو یادمه.
    وقتی ۷ سالم شد بابام نمیدونم از کجا شنیده بود هر روز صبح قبل اذان بیدارم میکرد واسه نماز سر وقت هر وقت بیدار نمیشدم یا شوتم میکرد میخوردم به در یا یه لیوان آب میرخت رو سرم اینجوری بود که هر روز صبح رو با عذاب شروع میکردم البته بعد یه مدت عادت کردم و اون هم گذشت .
    تابستون ۸ سالگیم بود و منم مثل اکثر بچه های هم سنم گفتم بابا منو بفرس کلاس زبان، خیلی خوشحال شد و ثبت نامم کرد ولی این پیشرفت تو زندگیم به یه هفته نکشید که پدربزرگم پیداش شد منشع تمام خرافات رایج تو خاندان و تقریبا کل روستامون . همون اول رسیدنش از صوفی شدنش گفت اینکه نمیدونم خواب فلان صوفی رو دیده و قدرتشو داده به اینو الانم مشغول به باطل کردن طلسم و جن گیری و فلان و فلانه.
    خلاصه بعد دودقیقه مشورت من پسر آخری شدم خر معرکه و پیش به سوی روستاها با پای پیاده همراه با سوار جن گیرم شدم. واقعا نمیدونم مردم روستاها چرا پول میدادن بهمون حتی یه سری میومدن پیشم میگفتن راسته پدربزرگت هر روز سوار اجنه میشه میره مکّه منم میگفتم آره من هر دو روز یه بار میرم انتظار داشتم اوج خنده ی حرفمو بفهمن ولی با گریه ازم میخواستن دفعه بعد که رفتم اونارم دعا کنم . یکی نبود بگه: یه نفر باید باشه شب و روز فقط واسه شما‌ها دعا کنه دارین به کجا میرین.
    شاید بعضیا فکر کنن که سفر پیاده با لباس صوفی گری و جن گیری و ... چقد خوبه و فانتزیه ولی باور کنید اگه از لحاظ درآمد بگین عالیه وگرنه یه کارایی هست که خیلی ترسناکه مثلا تو یه روستا یادمه بابا بزرگم از دهنش پرید گفت ما شبا اکثرا تو قبرستون میخوابیم یکی گفت امشب کجا میخوابین اونم گفت قبرستون.
    کاش همونجا میمردم الانم یادم میاد مو به بدنم سیخ میشه ‌اگه بگم جن واقعی دیدم دروغ نگفتم واقعا یه کسایی از بغلمون رد میشدنو حرف میزدن انگار داشتن مسخره مون میکردن اون شب هزار و یک شب بود واسه من، پدر بزرگمم که از اون شب عزمش راسخ تر شد و پیش همه میگفت اجنه در روستای شما خوشحالن دیشب باهاشون دیدار داشتم.
    خلاصه تابستون هم گذشت و من باردانم رو زمین گذاشتمو تا خونمون از ماشین پیاده نشدم .
    من یکم زود شروع به رشد کردم.تو ۱۲ سالگی بزرگ شدمو نقل خاندان شده بودم هرکیو میدیدم میگفت به به میبینم که زیر لبت سبز شده مثل اینکه زن هم میخوای کدوم دختر فامیل فلانی رو میخوای یا فلانی ای کلک فلانی و...
    همینجوری میبافتن میتونم بگم تا این دوران تموم شد دق مرگ شدم واقعا از اجتماع خسته شده بودم. خانواده مونم جوری بود که بابام وارد هر جمعی میشد قاضی و فیلسوف و منطقدان اون جمع بود و بابا بزرگمم که شکم یه جمعیتو از مزخرف پر کرده بود همه حرفاشم من بدبخت باید تایید میکردم اینطوری بود که بین اکثر بچه ها شده بودم نقطه عطف یعنی چه عادت خوب و بدی داشتم مثال میزدنش بعضی وقتا کنار خودم میگفتن مثل امید نباش که فلان درسشو بد گرفته تو باید دکتر بشی انگار امید اصلا اینارو نمیشنوه حالا عصبانی هم نگام میکردن.
    دیگه نگم که ۶ سال بعد چطوری گذشت چون بیشتر بر ناراحتی های مضحکم افزوده میشه تو ۱۸ سالگی تصمیم بر گریز از مرکز گرفتم بابا بزرگم فوت کرد و دوتا داداشم زن گرفتن هر دوشونم با ما زندگی میکردن خلاصه محیط زندگی بس تنگ بود پس رختمو بستم و مستقل شدم رشته م برنامه نویسی بود و یه کار اینترنتی پیدا کردم. الان که سرم به کار خودمه زندگیم خیلی دلچسب و قابل درک‌تره و اینکه موهای سفیدم دارن کم کم زرد میشن اگه این یه پاییزه واقعا زیباست.


    ....داستان بالا کلا ساختگی بود....
    ویرایش توسط omidcanis00 : 01-14-2020 در ساعت 00:18
    امضای ایشان
    زندگی همچون آینه ای است که خواستت را بازتاب میدهد.
    زیاد بخواه . دقیق بخواه . قدر بدان

  7. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1939
    نوشته ها
    106
    امتیاز
    1,605
    پسندیده
    100
    مورد پسند : 153 بار در 87 پست
    میزان امتیاز
    2
    آمم٬ خب. نوشته ی جالبی بود البته به عنوان یه گزارش که خب٬ چون اخرش گفتی ساختگی بود میشه گفت سرگذشت و داستان. واقعا اگه داستان نبوده باشه دلم به حالت ریش ریش بود:)
    نقد بلد نیستم ولی هر کاری کردم ربطش رو به موضوع نفهمیدم :/ نوشته به خودی خودش خوب بود ولی تو کل ماجرا ربطی پیدا نکردم. آخرش اینکه فقط یک بار اسم گریز از مرکز رو بیاری دلیل بر موضوع بودن نمی شه. و اینکه متن بدنه به نظرم اوکی بود ولی شروع نا مربوطی داشتی. البته شروع و پایان به هم ربط داشتنا ولی من بازم ربط این دو تا رو به بدنه نمی فهمیدم
    در هر صورت ممنون که تنها کسی بودی که تو تاپیک مشارکت کرد
    به امید نوشته های بیشتر....
    امضای ایشان
    چون ما همه سرگردان بر گرد جهان ...

  8. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1784
    نوشته ها
    189
    امتیاز
    612
    پسندیده
    384
    مورد پسند : 384 بار در 160 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط z.p.a.s نمایش پست ها
    آمم٬ خب. نوشته ی جالبی بود البته به عنوان یه گزارش که خب٬ چون اخرش گفتی ساختگی بود میشه گفت سرگذشت و داستان. واقعا اگه داستان نبوده باشه دلم به حالت ریش ریش بود:)
    نقد بلد نیستم ولی هر کاری کردم ربطش رو به موضوع نفهمیدم :/ نوشته به خودی خودش خوب بود ولی تو کل ماجرا ربطی پیدا نکردم. آخرش اینکه فقط یک بار اسم گریز از مرکز رو بیاری دلیل بر موضوع بودن نمی شه. و اینکه متن بدنه به نظرم اوکی بود ولی شروع نا مربوطی داشتی. البته شروع و پایان به هم ربط داشتنا ولی من بازم ربط این دو تا رو به بدنه نمی فهمیدم
    در هر صورت ممنون که تنها کسی بودی که تو تاپیک مشارکت کرد
    به امید نوشته های بیشتر....
    سلام
    در ابتدا ممنونم که نقد کردی.
    خب اگه بخوام جوابی برای ربط ابتدا و انتهای داستان داشته باشم میتونم داستان های طنز رو مثال بزنم نویسنده وقتی میخواد بخشی از معزلات یا درد هاش رو بگه اول با خصوصیت یا یک ویژگی شروع میکنه همونطور که من از سفید شدن موهام شروع کردم که خب اینم معلومه اکثرا فکر میکنن با گذر عمر و تحمل و تجربه و.... موها سفید میشن پس آغازی خوب میشد برای کسی که از سختی های زندگیش میگه.
    خب در خصوص ربط گریز از مرکز با داستان، مطمنا یک موضوع قرار نیست کاملا آشکار دیده بشه اگه بخوام موضوع رو در داستانم تفسیر کنم من فرار از جامعه اطرافم رو گریز از مرکزشون تصور کردم که در پایان هم گفتم مستقل شدم و زندگی قابل درک‌تر شد.

    با تشکر.
    امضای ایشان
    زندگی همچون آینه ای است که خواستت را بازتاب میدهد.
    زیاد بخواه . دقیق بخواه . قدر بدان

  9. 1 پسندیده توسط:


  10. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1807
    نوشته ها
    239
    امتیاز
    1,342
    پسندیده
    555
    مورد پسند : 548 بار در 234 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام z.a.p.s جونم حال شما؟
    به نظرم خیلی جالبه تاپیکت و انشای که نوشتی رو خیلی دوس داشتم انشای امید هم جالب بود .. افرین خوشمان امد .. اما با عرض پوزش من زیاد تو انشا نوشتن خوب نیستم و از شرکت معذور ..... امتحان انشا هم ندادیم هنوز افتاده اخر همه ی امتحانات .. شرمنده گفتم بگم یه وق ناراحت نشی ... ولی خیلی دوست داشتی بود انشا هاتون
    امضای ایشان
    "سرنوشت یک موضوع اتفاقی نیست،
    بلکه یک چیزه انتخابیه.
    چیزی نیست که در انتظارش بشینی،
    باید بدستش بیاری"

  11. 1 پسندیده توسط:


  12. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1939
    نوشته ها
    106
    امتیاز
    1,605
    پسندیده
    100
    مورد پسند : 153 بار در 87 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط ساحره نمایش پست ها
    سلام z.a.p.s جونم حال شما؟
    به نظرم خیلی جالبه تاپیکت و انشای که نوشتی رو خیلی دوس داشتم انشای امید هم جالب بود .. افرین خوشمان امد .. اما با عرض پوزش من زیاد تو انشا نوشتن خوب نیستم و از شرکت معذور ..... امتحان انشا هم ندادیم هنوز افتاده اخر همه ی امتحانات .. شرمنده گفتم بگم یه وق ناراحت نشی ... ولی خیلی دوست داشتی بود انشا هاتون
    آریگاتو فرزند. نگران نباش، چشم به ام بزنی اخر امتحنات هم میرسه. فقط خوب شد گفتی بهم که هر روز یا آوری کنم
    و ممنون بابت همدردیت هیچ کی مشارکت نمی کنهههه.
    امضای ایشان
    چون ما همه سرگردان بر گرد جهان ...

  13. 1 پسندیده توسط:


  14. Top | #9


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    807
    امتیاز
    12,375
    پسندیده
    2,102
    مورد پسند : 1,819 بار در 800 پست
    میزان امتیاز
    2
    انگلیسی حسابه؟
    امضای ایشان

  15. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1939
    نوشته ها
    106
    امتیاز
    1,605
    پسندیده
    100
    مورد پسند : 153 بار در 87 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط reza379 نمایش پست ها
    انگلیسی حسابه؟
    Wow, here's our Shakh...
    حتما حسابه:))
    امضای ایشان
    چون ما همه سرگردان بر گرد جهان ...

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد