نمایش نتایج: از 1 به 2 از 2

موضوع: ترجمه جدید، فن فیکشن مرد عنکبوتی

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Nov 2019
    شماره عضویت
    2265
    نوشته ها
    1
    امتیاز
    2
    پسندیده
    0
    مورد پسند : 1 بار در 1 پست
    میزان امتیاز
    2

    Cool ترجمه جدید، فن فیکشن مرد عنکبوتی

    سلام به همه، خب بریم سر اصل مطلب. دیدم تعداد ترجمه گرا کم شده گفتم بیام یه دستی به کار ترجمه گری بزنم ببینیم با این به جایی میرسیم یا نه.
    این فصل اول مجموعه داستانی عنکبوت از سری فن فیکشن های مردعنکبوتی هست، داستان از این قراره که شخصیت اصلی داستان که یه شخص اوتاکو (خونه نشین و کتابخون) از دنیای مدرنی جای اسپایدرمن رو گرفته، از اونجا داستان ادامه پیدا میکنه.
    تلاشم رو میکنم که حداقل هر دو هفته یکبار فصل جدید این فن فیکشن رو آپدیت کنم.
    ولی اگه فن دیگه ای توی حوزه فانتزی مثل هری پاتر یا کتابهای جادو جنبلی میخواید یه اطلاع بدین.
    چون از روال کاری این فروم ها خبری ندارم شاید بعضی از کتاهایی که میخوام دستی تو ترجمشون ببرم مجاز نباشن.
    داستان فصل اوش ناقصه چون همین نیم ساعت پیش شروع کردم به کار ترجمه.
    اگه سوالی بحثی بود میتونید پیام بدید.
    به هر حال اینم از فصل اول عنکبوت:


    دردی که روی دستام احساس میکردم خیلی شدید بود، شبیه زمانی که آهن داغی رو به دستت میگیری. داشتم تلاشم رو میکردم که از شدت درد ناله نکنم ولی فریادی از شدت درد سر دادم.


    (آهههههههه)


    یک دفعه ای متوجه شدم که من یجای دیگه هستم.

    سطح زمین که از مرمر صاف و آینه ای پوشیده شده بود، صورت گچ مانند و موهای قهوه ای همراه با بزرگترین عینک های گردی که تا حالا دیده بودم رو به من نشون میداد.

    کسی از پشت صدا زد: "آقای پارکر، حالتون خوبه؟"

    من به زمین نگاه کردم، صورت روی سنگ مرمری حرکت من رو تکرار کرد. ناباورانه از خودم پرسیدم 'این منم؟ ' دستام درد میکرد، یه نگاهی به دستام انداختم و دیدم که دستام باد کرده و جای دو تا نیش روی مچم هست.

    دوباره همون شخص صدام کرد: "آقای پارکر؟ آقای پارکر؟"


    پلک زدم، اصلا متوجه جمعیت دانش آموزانی که من رو حلقه زده بود نشده بودم. اونا جوری به من نگاه میکردن که انگار یه جانور نادر داخل یه قفسم، و درست بغل من یه خانم حدود 50 ساله با موهای جوگندمی ایستاده بود.


    ناگهان یه اسم به ذهنم رسید، 'خانم سونادا' ، اون یه معلم علوم بود، معلم علوم خود من. دوباره پلک زدم 'این درست نیست،من هیچ موقع اونو توی عمرم ندیده بودم!'


    خانم سونادا دوباره منو صدا کرد: "آقای پارکر، حالت خوبه؟"

    پلک زدم و از روی غریزه جواب دادم: "م- من حالم خوبه" بطور ناگهانی درد شدیدی رو روی دستم احساس کردم بطوری که خودم رو کمی به عقب کشیدم، دستم به شدت درد میکرد.

    معلم زمزمه کرد:"خیلی بد به نظر میرسه، باید جای نیش ها چک بشه." رو به بچه ها کرد و گفت:" خیلی خب بچه ها! این کلاس رو زودتر تعطیل می کنیم! همتون با هم برید به پارکینگ"

    یه نوجوان بلندقد بلوند با صدای بلندی گفت: "ها! یه دفعه ام اون پارکر بدردنخور یجا بکار اومد!"


    یه نگاهی به اطرافم انداختم، به نظر میرسید داخل یه آزمایشگاه باشم، داشمندا با لباس های سفیدشون داشتند راه میرفتند، مانیتورهایی که روی دیوارها قرار داشتند نحوه تکامل و تغییر dna آدم ها رو نشون میدادند. عددهای روی مانیتورها تغییر میکردند، نمیدونستم چطور ولی معنی اون ها رو میدونستم.


    خانم سونادا من رو زمزمه کنان به سمت خروجی آزمایشگاه راهنمایی کرد: "بیا پیتر، بریم ببینیم دستت چی شده."


    بیرون ساختمان آزمایشگاه اتوبوس زردی منتظر ما بود، سوار اتوبوس شدیم و خانم معلم من رو روی اولین ردیف بغل خودش نشوند. تب شدیدی بدنم رو گرفت، عرق روی ابروهام میریخت و بعد از اون تاریکی من رو در برگرفت.


    فکر کنم یه شخص داشت من رو حمل میکرد، صورتش پیر و موهاش سفید و کوتاه بود، ولی همون زمانی که دیدمش متوجه شدم که اون من رو دوست داره و به فکرم هست. اون از شهر خارج و به حومه شهر ، به خونه ای که تمام وجودمو از گرما پر میکرد برد.


    من رو روی تخت دست سازی که داخل اتاقم بود، گذاشت. به محض این که سرم رو روی بالشت گذاشت به خواب عمیقی فرو رفتم.

    خاطره پشت خاطره وارد سرم شد. میتونستم خیلی از اتفاق هایی رو که تا حالا برام توی زندگی اتفاق نیفتاده بودند بخاطر بیارم. اسم ها، مردم، فرمول های ریاضی ای که پیشرفته ای که تا حالا اصلاً ندیده و خیال حفظ کردن اون ها به ذهنم نمیرسید ولی حالا در خاطرم حک شده بود.


    یه مدرسه ، که یه پسر همیشه تو سری خور بود. یه خونه و دو فامیل که همیشه از اون با عشق و محبت نگهداری میکردن، بچه ای با هوشی سرشار که همتا نداشت، ولی هوش خودش رو از ترس قضاوت دیگران مخفی میکرد، و یه دفعه ای اسمی به ذهنم رسید.


    پیتر بنجامین پارکر.

    و با یک نفس ناگهانی از خواب پردیم.






  2. 1 پسندیده توسط:


  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    494
    امتیاز
    4,174
    پسندیده
    1,236
    مورد پسند : 1,711 بار در 539 پست
    میزان امتیاز
    2
    درود اگر فن فیکشن ترجمه می کنی من انگلیسی می نویسم و بدمم نمیاد کسی اگر دوست داشت واسه بچه های فارسی زبون که زبان انگلیسیشون اونقدر قوی نیس ترجمه کنه

    منو تو سایت فن فیکشن دات نت می تونی پیدا کنی و هر کدوم که خواستی رو ترجمه کنی فقط قبلش بهم بگو کدوم

    https://www.fanfiction.net/u/4060578/Lady-The-Warrior
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد