نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: دور چهارم - داستان کدام‌یک از کاربران زیر را می‌پسندید

رأی دهندگان
2. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • z.p.a.s

    1 50.00%
  • blacksnake

    1 50.00%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 33

موضوع: مسابقه «پرواز خیال» | ماه سوم - دور چهارم (آخر)

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    43
    امتیاز
    4,028
    پسندیده
    204
    مورد پسند : 133 بار در 39 پست
    میزان امتیاز
    2

    مسابقه «پرواز خیال» | ماه سوم - دور چهارم (آخر)




    سلامی دوباره خدمت ملت نویسنده و دوستدار نویسندگی بوک‌پیج! خب. بریم همون توضیحات و قوانین تکراری سری‌های قبل رو بگیم و بریم سراغ مسابقه. (قوانین یه آپدیت داشتن حتما دوباره مطالعه کنید)
    ماه سوم مسابقه‌ی هفتگی عکس-متن بوک‌پیج با نام «پرواز خیال» امروز دوباره شروع می‌شه. این تاپیک حاوی اطلاعات نحوه‌ی برگزاری و شرایط مسابقه است و اولین دور از ماه دوم این مسابقه به امید خدا از همین امروز استارت می‌خوره. برای این مسابقه جایزه و قوانینی در نظر گرفته شده که در ادامه بهشون می‌پردازیم.



    قوانین و شرایط مسابقه:


    1- مسابقه پنجشنبه و جمعه‌ی هر هفته برگذار می‌شه.
    2- در این مسابقات، شما باید یک متن راجع به تصویری که هر هفته در این تاپیک گذاشته می‌شه بنویسید.
    الف) سبک متن و یا نظم و نثر بودن بنا به سلیقه‌ی خود نویسنده است.
    ب) متنی که فرستاده می‌شه محدودیت مقدار داره که بین 250 و 750 کلمه است.
    تبصره: اگر متن 20 یا 30 کلمه هم بیش‌تر باشه پذیرفته‌است، اما 790 کلمه به‌هیچ‌وجه من‌الوجود پذیرفته نیست و در صورتی که اصلاح نشه از اون دور مسابقه حذف می‌شه.
    نکته جالب:
    به این قالب نوشتن، «داستان برق‌آسا» گفته می‌شه که معادل عبارت انگلیسی «Flash Fiction» هست و زیرمجموعه عنوان «داستانک» طبقه‌بندی می‌شه. شرکت‌کننده‌های قدیمی می‌دونن که قبلا محدودیت تعداد کلماتمون 500 کلمه بود اما برای این که کارمون قالب رسمی‌تر و درست‌تری بگیره، ما هم قوانین رو مطابق با تعاریف عوض کردیم.

    3- مدت زمان تعیین شده، برای نوشتن این متن، دو روز است (شروع از روز پنج‌شنبه تا ساعت 24 روز جمعه).
    نکته: مدت زمان تعیین شده تحت هیچ شرایطی تغییر نخواهد کرد. (مگر این که من بگم:) )
    4- روزهای شنبه نظرسنجی برای انتخاب متن برگزیده توسط رای کاربران گذاشته می‌شود و روزهای یکشنبه (ساعت 17) نتیجه نهایی مشخص می‌شود.
    الف) در مدت رأی‌گیری تاپیک قفل می‌شه و کسی از دوستان - نویسنده یا خواننده - حق تغییر در متن و نظردهی درباره متون شرکت‌کنندگان رو نداره.
    ب) از روز یک‌شنبه که برنده اعلام می‌شه تا روز پنج‌شنبه که دور جدید مسابقه شروع می‌شه، خوانندگان و نویسندگان می‌تونن راجع به متون شرکت‌داده‌شده نظر بدن (نقد، نظر یا...).
    5-
    حتما زیر متنی که ارسال می‌کنید تعداد کلمات رو هم ذکر کنید.

    6- آخرین و اصلی‌ترین قانون مسابقه: به هیچ نژاد و شخصیتی توهین نکنید و از انجام این کار بپرهیزید.

    مدت زمان برگذاری ماه سوم مسابقه «پرواز خیال» یک ماه - برابر با چهار دور - خواهد بود.
    (در صورت استقبال و امکان حداکثر تا یک ماه تمدید خواهد شد)



    جوایزی هم در نظر گرفته شده که به نفر اول هر هفته ارائه خواهد شد. اولین تصویر روز پنچشنبه در همین تاپیک قرار می‌گیره و مطابق با آنچه گفته شد، تنها دو روز برای نوشتن مهلت خواهید داشت. و در آخر اینکه از همه‌ی دوستان مشتاق دعوت می‌شود در این مسابقه شرکت کنند. دو روز برای نوشتن یک متن کوتاه زمان کافی‌ای هست. ترسی نداشته باشین و با کمال اعتماد به نفس شرکت کنید.

    با آرزوی موفقیت و سربلندی


    جدول سازماندهی
    لینک پست شروع + عکس هفته برندگان + لینک متن برنده
    دور اول پست شماره 2 AMATRA وhelen praspro وz.p.a.s
    دور دوم پست شماره 13 ALMATRA
    دور سوم پست شماره 18 helen praspro
    دور چهارم پست شماره 24





    دور چهارم (آخر)



    لطفاً به قوانین و شرایط توجه کنید. متن‌های خود را در همین تاپیک ارسال کنید.

    پی‌ نوشت: احتمال تغییر قوانین تا آخرین روز وجود دارد.
    ویرایش توسط reza379 : 09-13-2019 در ساعت 19:11

  2. 4 پسندیده توسط:


  3. Top | #2


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    800
    امتیاز
    12,205
    پسندیده
    2,084
    مورد پسند : 1,812 بار در 796 پست
    میزان امتیاز
    2
    شروع دور اول از ماه سوم مسابقه «پرواز خیال»
    برای تصویر زیر به دلخواه و البته طبق قوانین ذکر شده، متنی بنویسید و همینجا ارسال کنید.



    فرصت ارسال تا فردا، جمعه ساعت 24 نیمه‌شب.
    حتما زیر متنی که اینجا ارسال می‌کنید تعداد کلمات رو هم ذکر کنید.
    امضای ایشان

  4. 2 پسندیده توسط:


  5. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    42
    نوشته ها
    797
    امتیاز
    3,710
    پسندیده
    423
    مورد پسند : 2,791 بار در 985 پست
    میزان امتیاز
    2
    به نام خدا

    سرزمینی بدون آهوها

    می‌گویند او بعد از اینکه همسرش را کشت، شیطان را دید. برخی می‌گویند خود شیطان را دید، برخی دیگر می‌گویند تجلیی از او را، اما هرچه که بود، او را با آغوش پذیرفت.
    هومن یک فروشنده خرده پای مواد مخدر بود که در روستایی دور افتاده در کنار جاده قدیم تهران کرج زندگی می‌کرد. او از ابتدا معتاد نبود، قبل از آن، یک دانشجوی نخبه‌ی رشته‌ی مهندسی پزشکی در امیرکبیر بود که به مرور به مواد مخدر کشیده شد و در نهایت بعد از اینکه برای پول مواد ماشین خانواده‌اشان را فروخت، سر از حاشیه‌ی تهران در آورد.
    هومن بیش از هرچیزی در دنیا، آرزوی بچه‌دار شدن را داشت. دلش می‌خواست نسلش ادامه پیدا کند تا هرچیزی که خودش نتوانسته بود باشد را در فرزندش پیاده کند.
    اما زمانی که فهمید مواد مخدر او را مقطوع النسل کرده‌اند، زنش را کشت و آنجا بود که شیطان را دید. در ابتدا خودش فکر می‌کرد که ذهنش در میان مواد مخدر، خشم و عقده‌های درونیش به این فرمول دست یافته، اما وقتی هوس آن کار رهایش نکرد، فهمید خود شیطان در کار بوده.
    هومن آن شب نحوه‌ی کلون کردن انسان به ذهنش رسیده بود. نحوه‌ی تولید مثل مصنوعی. اما نه آن‌گونه‌ای که بقیه فکر می‌کردند. او کشف کرده بود چگونه خودش را تولید کند.
    سالها گذشت و او توانست اولین نمونه را بسازد، موجودی کاملا شبیه خودش که در عرض سه ماه بالغ می‌شد و قابلیت کار کردن پیدا می‌کرد. موجودی بدون فهم و شعور که درون لوله‌های آزمایش هومن به دنیا آمده بود و در دنیایی خالی از هرگونه زن و زنانگی بزرگ شده بودند.
    مدتی بعد هومن توانست سرعت تولیدش را افزایش بدهد و برای خودش جامعه‌ی کوچکی بسازد که در کنار آن، تولید و فروش مواد مخدر به کمک نیروهای جدید بودجه لازم برای بزرگ‌تر و بزرگ‌تر شدن آزمایشگاه شبیه سازی هومن فراهم شد.
    بعد از مدتی آن خانه‌ی کوچک در حاشیه‌ی شهر تبدیل به یک قصر بزرگ و مخوف شد، تا حدی که حتی بزرگترین خلاف‌کارها هم سمت آنجا نمی‌رفتند.
    اما یک روز اتفاقی افتاد. یکی از نمونه‌های آزمایشگاهی ناپدید شد، هومن 1407 یک روز صبح برای فروش مواد بیرون رفت و دیگر پیدایش نشد.
    زمانی که ماموریت داشت تا در زور آباد محموله‌ی موادی را جا به جا کند با دختری معتاد آشنا شد، اولین زنی که در زندگی‌اش می‌دید. دختری به نام سحر که آینه‌ی تمام نمای وجود او بود. خالی شده، سرگردان و راکد.
    هومن 1407 نتوانست دخترک را ول کند، همانجا ماند و به او کمک کرد. ماه‌ها طول کشید و هردویشان در مقابل تغییراتی که درونشان رخ می‌داد، مقاومت کردند. سحر به ترک مواد و هومن 1407 به ترک دنیای مردانه‌اش.
    دو سال بعد، وقتی هردویشان از شر هیولاهای درونشان خلاص شدند، با یکدیگر ازدواج کردند. ازدواجی شیرین که با تلخی ادامه پیدا کرد. هومن 1407 از همان مشکلی رنج می‌برد که هومن اصلی با آن مواجه بود. مقطوع النسل بودن. مشکلی هم در هومن بود و هم در سحر.
    چندسال بعد، هومن به یک انسان کامل تبدیل شد و زمانی بود که می‌خواست پادشاهی هومن را برملا سازد و از بینش ببرد، با حمله‌ی هومن اصلی مواجه شد که نتیجه‌ای به جز از دست دادن همسرش نداشت.
    بعد از آن اتفاق تنها سه چیز برای هومن ماند. انتقام، کلنگی که با آن معاش خانواده‌اشان را تامین می‌کرد و نامی که سحر برای او گذاشته بود: ابراهیم.
    ابراهیم شب هنگام، تنها همراه با تبرش به ملک هومن حمله برد. جایی که اکنون وهم‌آباد نامیده می‌شد. قصری بزرگ در میان خرابه‌های اطراف تهران که شکوهی شیطانی داشت. قصری که اکنون راهرو‌ها و دیوار‌هایش با خون هومن‌ها رنگین شده بود.
    ابراهیم سر انجام به محل زندگی هومن رسید و درش را باز کرد.
    یک سالن اشرافی با درخششی کور کننده که در انتهای آن هومن و قوی‌ترین نسخه‌هایش روی تختی آهنین نشسته بودند.
    مردی غرق در خودش. هومن 071 شیطانی بود که در اطراف تخت می‌خزید و هرازگاهی در گوش هومن چیزی می‌گفت و او را به خنده می‌انداخت. 0100 در گوشه‌ای مشغول ویولن زدن بود، 0717 هم پایین تخت به خواب فرو رفته بود. و 01 هم سر جدا شده‌اش در ظرفی رو به روی هومن اصلی قرار داشت.
    مردی پیر که سال‌ها بود در خودش غرق شده بود و چیزی به جز خودش را نه در دنیای بیرون می‌دید و نه می‌خواست ببیند. جنونی که به قیمت سوختن تمام رویاهای ابراهیم تمام شده بود.
    هومن و سه نسخه‌ی باقی مانده‌اش از سر جایشان بلند شدند و با نفرت به ابراهیم نگریستند.
    ابراهیم نیز تبرش را محکم‌تر گرفت.
    هر دو گروه به سمت یکدیگر حمله بردند، این جنون امشب به پایان می‌رسید.


    758 کلمه(بدون احتساب به نام خدا و عنوان)
    ویرایش توسط ALMATRA : 08-22-2019 در ساعت 22:47
    امضای ایشان
    نه آدم درست و حسابیی هستم و نه در حدی هستم که بخوام بگم مصداق سخنان این مردم، ولی خب، رویا پرداختن درباره خوب بودن که اشکالی نداره.

    من به همه سفارش میکنم به هر شکل ممکن وسایل ارتقای اخلاقی و اعتقادی و علمی و هنری جوانان را فراهم سازید؛ و آنان را تا مرز رسیدن به بهترین ارزش ها و نوآوری ها همراهی کنید؛ و روح استقلال و خودکفایی را در آنان زنده نگه دارید. مبادا ... جوانان ما را، تحقیر و سرزنش نمایند و خدای ناکرده از پیشرفت و استعداد خارجی ها بت بتراشند و روحیه پیروی و تقلید و گداصفتی را در ضمیر جوانان تزریق نمایند. به جای اینکه گفته شود که دیگران کجا رفتند و ما کجا هستیم به هویت انسانی خود توجه کنند و روح توانایی و راه و رسم استقلال را زنده نگه دارند.
    #امام
    #خمینی
    #امام_خمینی


  6. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Nov 2018
    شماره عضویت
    1743
    نوشته ها
    210
    امتیاز
    2,245
    پسندیده
    121
    مورد پسند : 351 بار در 169 پست
    میزان امتیاز
    2
    آخرین لبخند:
    نوشته هلن پراسپرو
    دیرینگ.دینگ.دینگ.دیریـنگ.
    قطره اشکی از گونه‌ی نوازنده فروافتاد،و نت آخر را لرزان کرد.آهنگش قرار بود سرشار از عشق باشد.و نه مرگ.اما باوجود خونی که کف تالار را رنگین کرده بود،و اشک خونین زیباترین زن مجلس،به جز مرگ از تار ناتوان او صدایی برنمیامد.
    دینگ.
    این مجازاتش بود.مجازات انتخاب طرف اشتباه.باید همان زمان که جنگ آغاز شد فرار می کردم و همسرم را به خودم می بردم.ناتالیای زیبایم را!ولی نکردم.
    این مجازات او بود که با وارث شاه مقتول ازدواج کرده بود.که فکر کرده بود شمشیرزنی است قهار و میتواند از او حفاظت کند.درحالیکه همیشه آوازه خوانی که بود، می ماند.
    دزد همسرش،کسی که اکنون خود را شاه میخواند،نعره زد:«بخوان پیرمرد خس خسو.بخوان.»
    بالاخره شروع به خواندن کرد.داستانی گفت از زمانیکه جادوی خاندان سلطنتی روبه افول رفت،و سرکشان حریص تصمیم به شورش گرفتند.از زمانیکه دختر پادشاه از ترس شورشیان فراری گشت.خواند،درباره مردانی که جان خود را برای حفاظت از قلمرو مخربه فروختند.
    اما چیزی نخواند که شاه را بیازارد.ازجانش سیر نشده بود.از آشنا شدنش با زنی که اکنون عروس بود،نگفت.از عشقش چیزی نگفت.از سختی و شادی که با هم گذراندند چیزی نگفت.از دستگیر شدن به دست سربازان،زخم هایی از شلاق،از جدا کردنش از همسر زیبایش،چیزی نخواند.
    از اینکه همسرش را به عقد هیولایی که قاتل پدرش بود در آوردند،چرا که بدون خون سلطنت نمیتوانست بر تخت بنشیند،چیزی نخواند.
    به جایش از عشق و خون خواند.از مرگ و زیبایی.از شهوت و غم.
    میدانست به خاطر طعنه و قدرت نماییست که به عنوان مطرب آوردندنش.اما طعنه و تحقیرهای داماد را به جان خرید.به هرحال،درپایان خودش بود که تحقیر می کرد.
    مراسم به پایان رسید. وقت به هم پیوستن عروس و داماد بود.آوازه خوان،تصمیمش را گرفت و در میان هلهله مهمانان،قدرتمند گفت:«سروروان من.اجازه دهید آخرین هدیه ام را به عروس و داماد تقدیم کنم.»جمع ساکت شد.داماد اما،مست از شراب و شهوت گفت:«چرا که نه؟اصلا چه داری که بدهی؟همین تاز در دستت که متعلق به ماست!»
    مطرب لبخند زد:«نه قربان.من چیز دیگری دارم.»با تعظیم جلو آمد.نگهبانان احساس خطر کردند، اما داماد شوخ بود.«بده ببینیم!»
    چشمهای بانویش،ناتالیایش،به او التماس می کردند.همان چشمهایی که همیشه دربرابرشان آب می شد و تسلیم.حالا.
    در کسری از ثانیه،تارش را زمین زد.تار با صدایی گوشخراش شکست،ولی کار او تمام نشده بود.با فریاد به سمت عروس و داماد وحشت زده بورش برد و چوب تیز را در بدن او فرو کرد.
    بدن کوچک و ظریفش آرام روی زمین افتاد.لباس سفید مثل دریاچه ای اطرافش به رقص افتاد.
    داماد فریاد زد. مهمانان فریاد زدند. سربازان یورش بردند. اما او چیزی ندید.
    فقط...لبخند عزیزش را دید.
    آخرین لبخندش را.
    419 کلمه
    امضای ایشان
    من دیوانه ام!
    اگر جانتان، چیپسهایتان، کتابهایتان و فلش های پر از فیلمتان را دوست دارید، از من فاصله بگیرید :)
    با کمال احترام،
    نویسنده ای قلابی،
    دختر کاغذی
    هلن پراسپرو





  7. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1939
    نوشته ها
    89
    امتیاز
    1,527
    پسندیده
    92
    مورد پسند : 129 بار در 69 پست
    میزان امتیاز
    2
    به نام خدا By z.p.a.s
    و او آفریده شد. تا قبل از او همه چیز به درستی پیش میرفت ولی به محض آفرینش موجود فانی ٬ هر کسی را که می شناخت تغییر کرد. یا شاید هم خود او تغییر کرده بود.
    سعی کرد خودش را در مقابل او اثبات کند. سعی کرد به همه نشان دهد فرق سرد و سوزاننده را. سعی کرد و نتوانست پس رانده شد. او تنها بود اما کینه داشت. کینه و پشتکاری که قصد داشت با آن تغییر را از بین ببرد. او چیزی برای فروش نداشت یک جز چیز٬ عطش. وعطش چیزی بود که مشتری های او آن را خریدار بودند.
    عطش ٬ رقیب او را به چنگش آورد.
    عطش ٬ سیبی را برایش جاودانه ساخت.
    عطش برایش زیبایی را که نه٬ تجمل را آورد. خمره خمره سکه هایی که برقشان موجودات فانی را گروه گروه به سمتش می کشید و قصری که دیوارهایش غرقه در نور و جواهر بودند. آنقدر جواهر که نورشان چشم موجودات فانی راکور می ساخت و آنقدر کور که دیگر تمایز بین کورسوی شمع و خورشید حقیقت را نمی فهمیدند.
    عطش برایش بردگانی را آورده بود که از سرنوشت و دروغی که به آنها پیشنهاد داده می شد ٬ شیرینی را بر می گزیدند. آنها شیرینی را نه درطعم حقیقت خون و مرگ٬ بلکه در دروغ قلبی تپنده می دیدند. دروغی که آنها را هرچه بیشتر شبیه او می ساخت. عطش زندگانی او را از تنهایی در آورده بود.
    ا
    ما این ها هم کافی نبود. گاهی پیش می آمد که با صدایی زنجیر بردگانش از دستش در می رفت و با هر زنجیر٬ همهمه ای در قصر به پا می شد. پس فکری کرد. عطش به غفلت بود که برای او موسیقی را ساخت. حال او بردگانی را داشت که هم نوای او بنوازند. سمفونی مرگی که با هر نتش فریاد مادری خاموش می شد و شنیده نمی شد که بخواهد برده ای را از زنجیر برهاند.
    او به دیوارهای قصرش گل آویخت و حس درد آتش را از پیکر بردگان زدود.
    عطش برای او ,ستاره ی صبح , زمینه را آماده کرده بود. حال تنها یک چیز باقی مانده بود. حسی که ایجاد و از بین بردنش در حد توان او نبود و تنها موجودات فانی بر آن اراده داشتند.چیزی که علت برتری آدمیان بر او بود. فقط باور باقی مانده بود...


    حدود ۵۰۰ کلمه

    ویرایش توسط z.p.a.s : 08-23-2019 در ساعت 21:16
    امضای ایشان
    چون ما همه سرگردان بر گرد جهان ...

  8. 5 پسندیده توسط:


  9. Top | #6


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    800
    امتیاز
    12,205
    پسندیده
    2,084
    مورد پسند : 1,812 بار در 796 پست
    میزان امتیاز
    2

    نظرسنجی دور اول

    سلام.
    دور اول با سه شرکت‌کننده به مرحله نظرسنجی رسید.
    شرکت‌کنندگان به نظرسنجی بالای پست اول اضافه شدند.
    لطفا به نظرسنجی که در ابتدای تاپیک اضافه شده مراجعه کنید و رأی بدید.

    پس فردا نتیجه اعلام می‌شه.
    و لطفا توی مدت نظرسنجی پست جدیدی توی تاپیک ارسال نکنید.
    امضای ایشان

  10. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    42
    نوشته ها
    797
    امتیاز
    3,710
    پسندیده
    423
    مورد پسند : 2,791 بار در 985 پست
    میزان امتیاز
    2
    با توجه به اینکه جدیدا من به سر جهازی سایت تبدیل شدم و عطش حیوانی بنده برای اینکه داستان های مزخرف بنویسم، دوباره منو به این تاپیک های سخت کشاند. گفتیم چهار کلمه صحبت کنیم. چون داستانا واقعا عالی بود.
    اول نقد این مرتیکه آلماترا:
    برادر شما داستانتون ما قبل نقده! اصلا عکسو دیدی داستان رو نوشتی؟
    دوم نقد خانم پراسپرو:
    خانم آفرین، دم شما گرم، عجب داستانی. ایده ی تمیزی داشتید. اینکه یارو یه عاشق دل شکستس، داره ویلون میزنه، حاج خانمش هم داره جلوش با یه شیطان ازدواج میکنه و تصمیم میگیره(اسپویل آلرت!) که زنه رو بزنه بکشه به جای اینکه ببینه عشقش ذره ذره جلوی چشمش نابود بشه و تنها کاری هم که بکنه ویلون زدن باشه.
    نثر عالی بود و خیلی خوشحالم که بر خلاف خود من به جای اینکه توضیحات رو بریزید سر خواننده، همراه با شخصیت پردازی و توصیف صحنتون داستان گذشته ی اینها تا این عکس رو گفتید. این خیلی توانایی مهمیه که من واقعا رشک می ورزم بهش. نگهش دارید و پرورشش بدید.
    فقط چند جا غلط املایی داشتید، سروروان و تار و... .
    این یارو بد گای داستان هم جای توصیف بیشتر داشت.
    ادامه بدید.
    خانم ز.پ.س گرامی:
    شما هم آفرین داشتید، یک داستان تمیز که اتفاقا با تمام باحالیش داستان زیادی نمیگفت، توصیف اون یاروئه تو تصویر بود. اینکه کیه، چرا به جنون رسیده، نسبتش با دنیای ما چیه، چیکار میکنه، چیکار نمیکنه، خلاصه این ایده محشر بود.
    اصلا اینکه این نقاشیه یه جور جنون شیطانی داره چیز تمیزیه.
    منتهای مراتب یکم رو نثرتون و رو فعل ها کار کنید، تنها ایراد کار شما اینه که نثرتون یکم گنگه. نه اینکه ثقیله یا سخت نویسیه یا چون یکم قدیم ندیم میزنه چیز قابل فهمی نیست، نه، صرفا بحث اینه که یکم گنگه، با یه ویرایش چیز تمیزی ازش در میاد.
    خلاصه اینکه دوتا داستان تمیز و عالی بودن و دست همه درد نکنه.
    امضای ایشان
    نه آدم درست و حسابیی هستم و نه در حدی هستم که بخوام بگم مصداق سخنان این مردم، ولی خب، رویا پرداختن درباره خوب بودن که اشکالی نداره.

    من به همه سفارش میکنم به هر شکل ممکن وسایل ارتقای اخلاقی و اعتقادی و علمی و هنری جوانان را فراهم سازید؛ و آنان را تا مرز رسیدن به بهترین ارزش ها و نوآوری ها همراهی کنید؛ و روح استقلال و خودکفایی را در آنان زنده نگه دارید. مبادا ... جوانان ما را، تحقیر و سرزنش نمایند و خدای ناکرده از پیشرفت و استعداد خارجی ها بت بتراشند و روحیه پیروی و تقلید و گداصفتی را در ضمیر جوانان تزریق نمایند. به جای اینکه گفته شود که دیگران کجا رفتند و ما کجا هستیم به هویت انسانی خود توجه کنند و روح توانایی و راه و رسم استقلال را زنده نگه دارند.
    #امام
    #خمینی
    #امام_خمینی

  11. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Nov 2018
    شماره عضویت
    1743
    نوشته ها
    210
    امتیاز
    2,245
    پسندیده
    121
    مورد پسند : 351 بار در 169 پست
    میزان امتیاز
    2
    خب منم یه نقدی بزنم:
    آلماترا:داستان جالبی داشت. راستش زیادی بود. زیادی داستان بود. فکر کنم هدف از این عکسا این بودن که خواننده فکر کنه این عکس یه صحنه از داستانه و خواننده روببریم یه گشتی بزنن تو همون عکسه. یه جوری که زیادیم توضیح ندیم و حوصلشو سر ببریم، بعد سریع قبل از 700 کلمه بیاریمش بیرون. ولی به عنوان داستان خیلی خوب بود. بعد داستانتون یه ذره توضیح زیادی داشت. در کل به خوام نمره بدم. از ده هشت بود. عالی.
    خودم:چقدره هولهولی نوشتی. همین تند تند فقط خواستی نوشته باشی؟ ننگ بر تو.
    البته بگما خب اونجا پر از سربازای شاهه بوده. برای اینکه بتوونه نقشه آخرشو عملی کنه باید دندون رو جیگر مبارک میذاشت.
    z.p.a.s:(راستی، من این اسم شما رو مدت طولاین میخواندم زاپاس. حلال کن!:))
    راستش داستانتون همون طور که آلماترا گفتن گنگ بود. ازین متنایی بود که اگه تو تلگرام ببینیش میزنیش جلو. چون خیلیا نمیتونن درک کنن مفهوم اصلی چیه. کار اصلی نویسنده هم همینه که این واثعیت رو تبیدل کنه به داستان. مثلا آلماترا هم همون تغییر شخصیت اصلی رو به تصویر کشیده بود ولی به طور داستانی. که باعث میشد مردم بیشتر جذبش بشن. اگه یه ذره کلمات سخت و لحن گنگشو سمباده می کشیدی، خیلی کار خوبی بود. البته، احتمالا قصد شمام این بوده که حالت روحانی به طرف دست بده. از ده من بهش 6 میدم. در حال سمباده زده شده و مضمون تر و تمزیش که باشه 9. چون هیچ متنی هرگز ده نیست به نظر من
    امضای ایشان
    من دیوانه ام!
    اگر جانتان، چیپسهایتان، کتابهایتان و فلش های پر از فیلمتان را دوست دارید، از من فاصله بگیرید :)
    با کمال احترام،
    نویسنده ای قلابی،
    دختر کاغذی
    هلن پراسپرو




  12. 1 پسندیده توسط:


  13. Top | #9


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    800
    امتیاز
    12,205
    پسندیده
    2,084
    مورد پسند : 1,812 بار در 796 پست
    میزان امتیاز
    2

    اعلام برنده دور اول

    قشنگ معلومه دست به یکی کردین

    الان سه تا برنده داریم یعنی؟ :/ آره دیگه.
    برندگان دور اول:
    هر سه شرکت‌کننده با 4 رأی، برنده دور اول هستن.

    مبارکه:)
    100 امتیاز به حساب هر سه شرکت‌کننده واریز می‌کنم.

    دوستان حالا خوبه دقیقا زیر پست عکس و حتی توی قوانین هم نوشتم که موقع نظرسنجی پست جدید نذارین :|
    نقد و نظر از روز یک‌شنبه شروع می‌شه تا پنج‌شنبه که دور جدید شروع بشه.
    ویرایش توسط reza379 : 08-25-2019 در ساعت 12:58
    امضای ایشان

  14. 1 پسندیده توسط:


  15. Top | #10


    تاریخ عضویت
    Nov 2018
    شماره عضویت
    1743
    نوشته ها
    210
    امتیاز
    2,245
    پسندیده
    121
    مورد پسند : 351 بار در 169 پست
    میزان امتیاز
    2
    اه مساوی شدیم؟ چه جالب.
    به نطر من برده شدن تو این مسابقه برابر است با جایزه اسکار. دفعه اولکه برنده شدم داشتم از خوشحالی میمردم :) :)
    لطفا اامش بدین. بعد یه نققدیم به مدیریت دارم. اول:خدایی یه عکس گذاشتن و یه ذره سر زدن به تاپیک چقدر تلاش میخواست؟ ما رو انقدر منتظر گذاشتید؟
    دوم: که زیاد ربطی نداره، داستان گروهی رو چیکار کردیم؟ قرار بود بعد کنکور خبر بدن.
    امضای ایشان
    من دیوانه ام!
    اگر جانتان، چیپسهایتان، کتابهایتان و فلش های پر از فیلمتان را دوست دارید، از من فاصله بگیرید :)
    با کمال احترام،
    نویسنده ای قلابی،
    دختر کاغذی
    هلن پراسپرو




  16. 1 پسندیده توسط:


صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد