نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: دور چهارم - داستان کدام‌یک از کاربران زیر را می‌پسندید

رأی دهندگان
1. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • z.p.a.s

    0 0%
  • blacksnake

    1 100.00%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از 21 به 28 از 28

موضوع: مسابقه «پرواز خیال» | ماه سوم - دور چهارم (آخر)

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    43
    امتیاز
    3,941
    پسندیده
    203
    مورد پسند : 133 بار در 39 پست
    میزان امتیاز
    2

    مسابقه «پرواز خیال» | ماه سوم - دور چهارم (آخر)




    سلامی دوباره خدمت ملت نویسنده و دوستدار نویسندگی بوک‌پیج! خب. بریم همون توضیحات و قوانین تکراری سری‌های قبل رو بگیم و بریم سراغ مسابقه. (قوانین یه آپدیت داشتن حتما دوباره مطالعه کنید)
    ماه سوم مسابقه‌ی هفتگی عکس-متن بوک‌پیج با نام «پرواز خیال» امروز دوباره شروع می‌شه. این تاپیک حاوی اطلاعات نحوه‌ی برگزاری و شرایط مسابقه است و اولین دور از ماه دوم این مسابقه به امید خدا از همین امروز استارت می‌خوره. برای این مسابقه جایزه و قوانینی در نظر گرفته شده که در ادامه بهشون می‌پردازیم.



    قوانین و شرایط مسابقه:


    1- مسابقه پنجشنبه و جمعه‌ی هر هفته برگذار می‌شه.
    2- در این مسابقات، شما باید یک متن راجع به تصویری که هر هفته در این تاپیک گذاشته می‌شه بنویسید.
    الف) سبک متن و یا نظم و نثر بودن بنا به سلیقه‌ی خود نویسنده است.
    ب) متنی که فرستاده می‌شه محدودیت مقدار داره که بین 250 و 750 کلمه است.
    تبصره: اگر متن 20 یا 30 کلمه هم بیش‌تر باشه پذیرفته‌است، اما 790 کلمه به‌هیچ‌وجه من‌الوجود پذیرفته نیست و در صورتی که اصلاح نشه از اون دور مسابقه حذف می‌شه.
    نکته جالب:
    به این قالب نوشتن، «داستان برق‌آسا» گفته می‌شه که معادل عبارت انگلیسی «Flash Fiction» هست و زیرمجموعه عنوان «داستانک» طبقه‌بندی می‌شه. شرکت‌کننده‌های قدیمی می‌دونن که قبلا محدودیت تعداد کلماتمون 500 کلمه بود اما برای این که کارمون قالب رسمی‌تر و درست‌تری بگیره، ما هم قوانین رو مطابق با تعاریف عوض کردیم.

    3- مدت زمان تعیین شده، برای نوشتن این متن، دو روز است (شروع از روز پنج‌شنبه تا ساعت 24 روز جمعه).
    نکته: مدت زمان تعیین شده تحت هیچ شرایطی تغییر نخواهد کرد. (مگر این که من بگم:) )
    4- روزهای شنبه نظرسنجی برای انتخاب متن برگزیده توسط رای کاربران گذاشته می‌شود و روزهای یکشنبه (ساعت 17) نتیجه نهایی مشخص می‌شود.
    الف) در مدت رأی‌گیری تاپیک قفل می‌شه و کسی از دوستان - نویسنده یا خواننده - حق تغییر در متن و نظردهی درباره متون شرکت‌کنندگان رو نداره.
    ب) از روز یک‌شنبه که برنده اعلام می‌شه تا روز پنج‌شنبه که دور جدید مسابقه شروع می‌شه، خوانندگان و نویسندگان می‌تونن راجع به متون شرکت‌داده‌شده نظر بدن (نقد، نظر یا...).
    5-
    حتما زیر متنی که ارسال می‌کنید تعداد کلمات رو هم ذکر کنید.

    6- آخرین و اصلی‌ترین قانون مسابقه: به هیچ نژاد و شخصیتی توهین نکنید و از انجام این کار بپرهیزید.

    مدت زمان برگذاری ماه سوم مسابقه «پرواز خیال» یک ماه - برابر با چهار دور - خواهد بود.
    (در صورت استقبال و امکان حداکثر تا یک ماه تمدید خواهد شد)



    جوایزی هم در نظر گرفته شده که به نفر اول هر هفته ارائه خواهد شد. اولین تصویر روز پنچشنبه در همین تاپیک قرار می‌گیره و مطابق با آنچه گفته شد، تنها دو روز برای نوشتن مهلت خواهید داشت. و در آخر اینکه از همه‌ی دوستان مشتاق دعوت می‌شود در این مسابقه شرکت کنند. دو روز برای نوشتن یک متن کوتاه زمان کافی‌ای هست. ترسی نداشته باشین و با کمال اعتماد به نفس شرکت کنید.

    با آرزوی موفقیت و سربلندی


    جدول سازماندهی
    لینک پست شروع + عکس هفته برندگان + لینک متن برنده
    دور اول پست شماره 2 AMATRA وhelen praspro وz.p.a.s
    دور دوم پست شماره 13 ALMATRA
    دور سوم پست شماره 18 helen praspro
    دور چهارم پست شماره 24





    دور چهارم (آخر)



    لطفاً به قوانین و شرایط توجه کنید. متن‌های خود را در همین تاپیک ارسال کنید.

    پی‌ نوشت: احتمال تغییر قوانین تا آخرین روز وجود دارد.
    ویرایش توسط reza379 : 09-13-2019 در ساعت 18:11

  2. 4 پسندیده توسط:


  3. Top | #21



    تاریخ عضویت
    Apr 2018
    شماره عضویت
    1524
    نوشته ها
    35
    امتیاز
    440
    پسندیده
    79
    مورد پسند : 101 بار در 30 پست
    میزان امتیاز
    2
    سال ها از زمانی که شغل عکاسی را انتخاب کردم می‌گذر‌د. آن زمان هنوز وسیله مخصوص عکاسی،همان دوربین ها،هنوز فراگیر نشده بودند و من که جوانی سحر شده توسط آن تکنولوژی جدید بودم، روز ها خودم را غرق در روغن و گریس کارخانه می‌کردم تا بتوانم دوربین را به دست آورم. سال ها میگذرد و اکنون به لطف اعتبار و مهارتم،در دهه چهل زندگی ام به موقعتی ویژه دستیافته ام‌‌.عکاسی از شخص ملکه الکساندرا که پس از مرگ برادرش جانشین او شده بود.
    دردسر های زیادی دارد اما سر انجام عکس ظاهر شد.پیپ خود را روشن میکنم و به عکس می‌نگرم. ملکه با وقتار و ابهت روی مبل نشسته است با این حال در چهره اش آمادگی برای هر خطری آشکار است و چشمان و شمشیر خانوادگی اش که در دست دارد،گویا ببیننده عکس را تهدید می‌کنند. اما نگهان چشمانم متوجه نکته ای عجیب درباره عکس می‌شوند. درواقع درباره عکسی که بالای سر ملکه نصب شده بود.تصویری که در اصل، ملکه و برادرش،شاه سابق، بودند تبدبل به تصویری از جدال یک پرنده و مار غول پیکر شده بود‌.چند بار چشمانم را به هم زدم اما تصویر همانطور باقی ماند.
    دود را آرام از دهانم خارج می‌کنم.این عکس چه معنایی دارد؟ پرنده درست جایی که ملکه بود قرار داشت و مار،جایی که پادشاه فقید ایستاده بود.در دنیای واقعی که پرنده پیروز شده بود. نگاهم به ملکه افتاد که گویا تهدیداتش بیشتر شده بود. سمت روزنامه‌هایی که هیچوقت نمیخواندم رفتم و اخبار قبل و بعد از مرگ پادشاه،که طبق روزنامه‌ها دراصل به قتل رسیده‌بود،و به قدرت رسیدن خواهرش را بررسی می‌کنم.در آن زمان، رویه طرح هایی که از دربار به شورای نمایندگان مردم فرستاده میشدند دستخوش تغییراتی شده بود و پس آن،عده‌ای از درباریان یا منتقل شده و یا استعفا داده بودند. برخی از آن ها به عنوان افراد نزدیک یا دوستان پادشاه یاد شده بود. دوباره به تصویر نگاه می‌کنم. تهدیداتش حتی بیش از پیش شده‌اند.
    اما آیا با این اخبار و حدس و گمان های من میتوان گفت که واقعا ملکه برای تصاحب تاج و تخت برادر خود را به قتل رسانده بود؟ مگر تغییر وزرا در زمان هر حاکمی نیست؟ پس چطور تنها برای ملکه نشانه توطئه میشود؟ میخواهم بیشتر تحقیق کنم اما با آخرین حقیقت آن ها را به پایان می‌رسانم؛ملکه با اینکه سه سال بزرگتر از پادشاه بود به دلیل قوانین کشور، برادرش جانشین شد، و این به تنهایی می‌توانست خشم و عقده‌ای را در دل الکساندرا روشن کند.
    《پس تنها یک قانون باعث چنین اتفاقاتی شد.الکساندرا برادر خودش را به قتل رساند‌ و با از میان برداشتن نزدیکانش،تمام تهدیدات را حذف کرد.》پکی به پیپ میزنم.
    《استراتژیست خوبی هستید، ملکه الکساندرا.》
    جسم تیزی به کمرم برخورد می‌کند. به سرفه می‌افتم.
    《و شما نیز کارآگاه خوبی هستید آقای روزنبرگ‌.》برمی‌گردم. ملکه است‌ با همان آرامش مرگبار و همان چشمان تهدید آمیزی که نمی‌شود به آن ها خیره شد.
    《ممنون سرورم اما من شایسته تحسین شما نیستم.》
    - اوه این حرفو نزنین شما بیشتر از اون مهارت دارین.خب...
    شمشیرش را روی شاهرگم می‌گذارد. ضربان قلبم به شدت بالا می‌رود و نفسم به شماره می‌افتد. حتی اختیار دستانم را نیز ندارم و آن ها شروع به لرزیدن می‌کنند.
    《نمی‌خواهید مرا در جریان تحقیقاتتان قرار دهید؟》
    -چیز مهمی نیست...فقط حدس و گمان های الکی و بیهوده.
    شمشیر را اندکی حرکت می‌دهد و زخمی کوچک ایجاد می‌کند.
    《مطمئنید؟》
    -بله.
    -خوبه. آخه شاید مجبور می‌شدم دیداری با همسرتون که معلمه و پسرتون که تو ارتشه و دوتا نوه‌های کوچولوتون داشته باشم‌.
    دارد مستقیما مرا تهدید می‌کند‌‌. سرم را پایین می‌اندازم و هیچ نمی‌گویم اگرچه برای من در این سن له شدن شخصیتم به این صورت اتفاق ساده‌ای نیست.
    شمشیرش را غلاف می‌کند. اندکی آسوده می‌شوم.
    《پس مشکلی نیست.درواقع من برای کار دیگه‌ای اومده بودم که اتفاقی جملات شما به گوشم رسید.ظاهر کردن عکس در چه مرحله‌ای قرار داره؟》
    -انجام شده. روی میز توی اتاقه اگه اجازه بدین براتون میارم.
    -نه شما زحماتتون رو کشیدین.
    عکس را برداشته،تشکر می‌کند و از خانه بیرون می‌رود. صدای قدم هایش دور و دورتر میشود. به اندازه ای که دیگر شنیده نمی‌شوند.نفس عمیقی میکشم،اما همه چیز تازه شروع شده است.حال من مانده‌ام و خانواده تحت نظر و تهدید ملکه.
    بین 680 تا 690 کلمه.
    ویرایش توسط reza379 : 09-07-2019 در ساعت 00:46 دلیل: تغییر سایز متن
    امضای ایشان


  4. Top | #22


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    772
    امتیاز
    12,268
    پسندیده
    2,068
    مورد پسند : 1,779 بار در 779 پست
    میزان امتیاز
    2

    نظرسنجی دور سوم

    سلام.
    دور سوم با دو شرکت‌کننده به مرحله نظرسنجی رسید.
    شرکت‌کنندگان به نظرسنجی بالای پست اول اضافه شدند.
    لطفا به نظرسنجی که در ابتدای تاپیک اضافه شده مراجعه کنید و رأی بدید.


    پس فردا نتیجه اعلام می‌شه.
    و لطفا توی مدت نظرسنجی پست جدیدی توی تاپیک ارسال نکنید.
    امضای ایشان

  5. Top | #23



    تاریخ عضویت
    Nov 2018
    شماره عضویت
    1743
    نوشته ها
    197
    امتیاز
    2,140
    پسندیده
    100
    مورد پسند : 311 بار در 155 پست
    میزان امتیاز
    2
    اممممم
    ببخشیدا ولی فکر کنم یکی دو روز از پس فردا گذشته
    نقد داستان slimshady:وای عجب چیزی بود. حتی میتونست داستان بلند بشه. ولی فقط یه مشکلی داشت اینکه آدم نمی دونست چطور شد که این عکاسه فهمید ماجرا رو. فقط با یه عکس؟ یا اینکه اون تابلوئه جادویی بوده؟ اگه بوده پس چرا ملکه اجازه داده ازش عکس بندازن؟
    یه ذره منطق داستان فقط مشکل داشت :)
    امضای ایشان
    من دیوانه ام!
    اگر جانتان، چیپسهایتان، کتابهایتان و فلش های پر از فیلمتان را دوست دارید، از من فاصله بگیرید :)
    با کمال احترام،
    نویسنده ای قلابی،
    دختر کاغذی
    هلن پراسپرو




  6. Top | #24


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    772
    امتیاز
    12,268
    پسندیده
    2,068
    مورد پسند : 1,779 بار در 779 پست
    میزان امتیاز
    2
    آره من یادم رفته بود.
    helen praspro با 5 رأی برنده این دور.
    100 امتیاز به حسابتون واریز می‌کنم.

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -
    شروع دور چهارم (آخر) از ماه سوم «پرواز خیال»
    برای تصویر زیر به دلخواه متنی بین 250 تا 750 کلمه‌ای بنویسید و در همین تاپیک ارسال کنید.
    حتما زیر متنتون تعداد کلمات رو ذکر کنید.


    مهلت ارسال تا... بعد از جمعه ساعت 24 :)
    امضای ایشان

  7. Top | #25


    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1939
    نوشته ها
    76
    امتیاز
    930
    پسندیده
    75
    مورد پسند : 112 بار در 59 پست
    میزان امتیاز
    2
    نمی خواستم دیر به مقصد برسیم اما اصرارهای لوی جوابداد و ناچارا با تنی خسته و در حالیکه کشان کشان پیش می رفتیم خودمان را به یکی ازمیخانه های اطراف رساندیم. اسب ها را به پیر مردی که با دیدن ما با شور و ذوق دواندوان به سمتمان آمد سپردیم و به سمت عیش و نوش راهی شدیم.
    مشغول بازی با کارت شدیم و لوی و پاتریک پیر نوشیدنیسفارش دادند. حوصله ی بازی کردن را نداشتم. کافه نسبتا شلوغ بود و پری های کوچکیکه بین جعیت پرواز می کردند هم آن را شلوغ تر نشان می دادند. از میخانه های پریانخوشم می آمد. در پایتخت هم از این محافل بسیار بود ولیکن جذبه ی اصلی این مکان ها٬دختران سفید روی با گوش های نوک نیز و چشمان خمارشان بود.
    می دانستم خیلی طول نخواهد کشید تا یکی از آنها راملاقات کنم. به اجبار برای مدتی خودم را مشغول بازی کردم. اگر یکی از آنها بخوادسراغت بیاید٬ طوری می آید که آمدنش را حس نکرده باشی. دودقیقه بیشتر طول نکشید کهبا صدای سازی که از نزدیک نواخته می شد لبخندی بر گوشه لبم آمد و به ساحری که درمقابلم نشسته بود با دقت نگاه کردم. چشمان خمار٬ بینی کوچک ٬ لبان غنچه ای ٬گیسوانی طلایی و مواج و انگشتانی که با ظرافت تمام بر روی تار های ابریشمین میرقصیدند. درست مانند پریان دیگری که می شناختم. پاتریک و لوی توجهی به آن نداشتند.می دانستند با وجود من شانس چندانی نخواهند داشت.
    چند دقیقه ای را بدون صحبت کردن به نغمه سازش گوش دادم.ایندفعه دلم می خواست بازی کنم. می دانستم سازش جادویی و برای سحر است و می خواستمتلاشش را برای سحر کردنم ببینم ولی وقتی زدن را متوقف کرد٬ نتوانستم خودم را کنترلکنم و تعجبم را نشان ندهم. معمولا انقدر زود ناامید نمی شوند.
    سرش را پایین انداخته بود و قطره ای از روی صورتش به روی میز چکید.
    ((خوشتان نیامد نه؟)) با هق هق و صدایی که نازک تر ازخواندنش بود سوالی از من پرسید که تعجبم را بیشتر کرد. تابحال گریه پریان را ندیدهبودم. نمی دانستم چه جوابش را بدهم. قبل از اینکه فرصتی برای پاسخ بیابم برای باردوم با هق هق گفت : ((اگر بفهمند٬ من را به برده داران پایتخت می فروشند)) با ترسو هق هق بیشتر گریه کرد. دلیل ترسش تا حدودی مشخص بود. در پایتخت٬ میخانه ها به سالمی اینجا نبودند و کوچکترین اهمیتی برای بردگان قائل نمی شدند.
    نمی دانستم چه بگویم. سنش به نظر زیاد نمی آمد و اینطور که صحبت می کرد معلوم بود تازه به بردگی فروخته شده. من مرد جنگ بودم و احساس ترحمی نسبت به او پیدا نکرده بودم. ولی اوزیبا بود. شاید می توانستم مانند دیگر سرداران برای خود الهه ای داشته باشم ((میتوانم بخرمت))

    سرش را بالا اورد و چشمانی خیس از اشک و براق نگاهم کرد. پریان وقتی گریه می کنند زیبا تر هستند. ((این کار را می کنید؟)) امیدوارانهمن را برانداز کرد و نگاهش روی دسته شمشیرم فرود آمد.
    ((چند سالت است؟))
    در پاسخ به سوالم از جایش بلند شد و دستم را کشید ((بامن بیایید)) نگاهی به لوی و پاتریک انداختم. هنوز مشغول بازی بودند. این هم یکیدیگر از خواص بازی های پریان است که تو را تا پایان بازی غرق در خود می کنند. کارتها را رها کردم و دنبال پری گریان راه افتادم و با هم به طبقه بالای میخانه رفتیم.یکی از در ها را باز کرد و خود داخل شد و من ها پشت سر او وارد اتاق شدم. در را پشت سر من بست و با خجالت لبخندی زد ((قول می دهید که من را می خرید؟))گوشه لبم بالا رفت و از بالا تا پایین براندازش کردم وبه تایید سر تکان دادم. به گوشه اتاق و تخت قدیمی که با ملافه ای کهنه پوشانده شده بود شاره کرد . جامه های جنگیم را روی صندلی گذاشتم و روی تخت نشستم . به سمتم آمدو بوسه ای کوچک به روی لب هایم زد. بوسه اش طعم عجیبی می داد . بوسه ی دوم را من از لبانش گرفتم. ایندفعه عمیق تر. من را به عقب هل داد و با لبخند نگاهم کرد. پلکهایم را چند بار به هم زدم. نه٬ لبخندش ایندفعه فرق می کرد.
    لرز برم داشت. دستم را روی پیشانی گذاشتم. روی پیشانی ام عرق سرد نشسته بود.سرفه ای کردم و با تعجب به قطره های سرخ رنگ و بعد صورت پری نگاه کردم. لبخندش بی روح و سرد شده بود. دهانش را باآستینش پاک کرد . از جایش بلند شد و به طرف شمشیرم رفت و به نشان آن دست کشید . نگاهی به من کرد٬ روی آن تف انداخت و شمشیر را به گوشه ای پرت کرد. سعی کردم از جایم بلند شوم ولی با سرفه ای که انگار می خواست روحم را بیرون بکشد متوقف شدم. نمیتوانستم نفس بکشم.
    ((خیلی وقت بود الف ها برده شما بودند)) با لبخندشیطانی ولی همان صدای نازک به جان دادنم نگاه کرد ((می خواهم وقتی کسی نباشد تا خبرشورش ما رو به پایتخت ببره وضع شما رو ببینم))


    آقا ببخشید دیگه ٬ اومدیم داستانی رو هم امتحان کنیم زیاد شد
    ۸۵۶ کلمه :)))
    پ.ن: عکس خودتون مورد داره٬ به من مربوط نیست.









    ویرایش توسط z.p.a.s : 09-13-2019 در ساعت 16:17
    امضای ایشان
    چون ما همه سرگردان بر گرد جهان ...

  8. Top | #26



    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    1089
    نوشته ها
    119
    امتیاز
    1,301
    پسندیده
    295
    مورد پسند : 234 بار در 101 پست
    میزان امتیاز
    2

    تریستون کیسه‌ی سنگینی را از زیر شنل سبزش بیرون آورد و روی میز گذاشت. صدای جرینگ‌جرینگ، در یک لحظه محتویات کیسه را افشا کرد. بن حیرت کرده بود: «این...»
    تریستون خندید. «تازه این همش نیست. قراره دو برابرش رو بعد از به پایان رسوندن کار بگیریم پیرمرد.»
    آلوین کنجکاو بود. «چه کاری؟»
    تریستون جواب داد: «یه گت.» جواهرات را از روی کیسه لمس میکرد. «مشتری قلب یه گت رو میخواد.»
    آلوین نگاه سریعی با بن ردوبدل کرد. مشخص بود که حس خوبی در قبال این کار ندارد. اخم کوچکی پیشانی بن را چین انداخت. «یه گت؟»
    تریستون تایید کرد: «اوهوم. نگران نباشین. مشکلی پیش نمیاد.»
    بن قانع نشد. «چطور قراره یه گت رو بکشیم؟ اصلا چطور قراره یکیش رو پیدا کنیم؟ گت‌ها هیچوقت خودشون رو نشون نمیدن.»
    تریستون پوزخندی زد. «نشون میدن. فقط باید منتظر فرصت بمونیم. به‌علاوه، ما یه چیزی داریم که مطمئنم کمکمون میکنه.»
    بن و آلوین متوجه منظورش نشدند. تریستون آهی کشید. «منظورم پنیر توی تلست. پنیر که داشته باشی، موش خودش رو نشون میده و اونوقت...» به الف نابینایی که کنارشان نشسته و موسیقی ملایمی مینواخت چشم دوخت.
    آلوین هنوز در افکارش فرو رفته بود. اما بن منظورش را فهمید. «تو میخوای اونو طعمه کنی؟»
    تریستون با بیخیالی گفت: «من فقط میخوام یه استفاده درست از اون الف بکنم.»
    چشمان بن غضبناک بود. «پس برای همین بود که قبول کردی اجازه بدیم بهمون ملحق بشه؟»
    تریستون کتمان نکرد. «شلوغش نکن. من از هر فرصتی استفاده میکنم که زندگیمو بگذرونم. جون یه الف بی‌خاصیت هم حداقل چیزیه که حاضرم برای این کار خرج کنم.»
    بن با ناامیدی نگاهش را از تریستون گرفت و رو به آلوین گفت: «تو چی میگی آلوین؟»
    آلوین زمزمه کرد: «فکر بدی نیست.» نگاهش روی کیسه قفل شده بود. «برای زندگی به پول نیاز داریم، نداریم؟»
    بن آهی کشید. «خیلی خوب، پس مثل همیشه...» کف دستش را بالا آورد. لحظه‌ای بعد، دسته‌ای کارت کف دستش ظاهر شد. «... با بازی تصمیم میگیریم.»
    تریستون روترش کرد. «این چیزی نیست که با بازی در موردش تصمیم بگیریم بن. الفها...»
    بن تکرار کرد: «با بازی تصمیم میگیریم. برنده میگه که کی طعمه بشه. قبوله؟»
    تریستون نگاهی به الف انداخت؛ همچنان واکنشی نسبت به حرفهایشان نشان نمیداد و مشغول نواختن بود. «قبوله.»
    بن رو به آلوین کرد. «قبوله؟»
    - قبوله.
    بن بشکنی زد. پریِ آب همراهش در یک آن ظاهر شد و روی کلاهش نشست تا نظاره‌گر رقابت باشد. پیرمرد به آرامی کارت‌ها را بر زد و بین خودشان تقسیمشان کرد...
    ***
    تریستون خشمگین بود و آلوین نگران به نظر میرسید.
    پیرمرد آهی کشید، لبخندی زد و گفت: «خب... من طعمه میشم.» آلوین با شنیدن این حرف، آهی از سر آسودگی کشید.
    اما مشخص بود که تریستون انتظار شنیدن این حرف را نداشته است: «چی گفتی؟» نگاهی خشمناک به الف که نواختن را کنار گذاشته بود انداخت و دوباره پرسید: «تو؟»
    بن جواب داد: «بله. من جادوگرم، میتونم با یه ورد برای مدتی گیجش کنم. نیازی هم به اون الف نیست.»
    تریستون با نارضایتی گفت: «هرطور میلته.» برخاست. «من میرم یه چیزی بخورم.» با قدمهایی که به کف چوبی مهمانخانه کوبیده میشدند به سمت پیشخوان رفت. آلوین هم ناخودآگاه از جایش بلند شد و به دنبال او رفت.
    بن بشکنی زد تا پری آب ناپدید شود. کارت‌ها را جمع کرد و دوباره کف دستش را رو به آسمان گرفت. لحظه‌ای بعد، توده‌ای از دود کارت‌ها را در خود بلعید.
    به الف نگاه کرد. با آنکه در سرتاسر ناحیه کَلِنتا با الفها مثل برده رفتار میشد، اما او اینگونه نبود...
    «متشکرم.» صدای دخترک الف به ظرافت صدای نواختنش بود.
    بن لبخندی زد و سری تکان داد. در سکوت، الف را که جیب داخل لباس را میگشت مینگریست.
    پس از چند لحظه، الف شیشه‌ای را روی میز گذاشت. «اینو بنوش. شب، موقع شکار. گت بهت آسیبی نمیرسونه.»
    بن غافلگیر شد. مردد پرسید: «این چیه؟»
    - یه هدیه.
    بن شیشه را در دست گرفت. محو تماشای مایع درخشانش شده بود که چیزی به خاطرش آمد. شیشه را روی میز گذاشت. «اگه این یه جور قدردانیه، نمیتونم بپذیرمش. من این کار رو...»
    - خواهش میکنم. این فقط خواسته من نیست. من سفر میکنم، روح‌های پاک رو میبینم و بهشون کمک میکنم. این وظیفه منه.
    بن کنجکاو شده بود. «تو واقعا کی هستی؟»
    - یه مسافر.
    فهمید که جوابی سرراستی نمیشنود. شیشه کوچک را کف دستش گذاشت و چند لحظه بعد، همان توده دود آن را در خود بلعید. «متشکرم.»
    الف سری تکان داد. به‌آرامی از پشت میز بلند شد.
    بن دستش را گرفت. «اگه میخوای بری بیرون، من راهنماییت میکنم. اینجا شلوغه.»
    الف لبخندی زد: «ازت ممنونم، مشکلی پیش نمیاد.» این را گفت و به راه افتاد.
    بن با تعجب نگاهش میکرد. لحظه‌ای بعد، الف از مهمانخانه بیرون رفته بود. «پس نقش بازی میکرد.» از سرجایش بلند شد و به سمت پیشخوان رفت...

    782 کلمه! (قانونیه ها! میلیمتری رد کردم!)

    امضای ایشان

  9. 1 پسندیده توسط:


  10. Top | #27


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    772
    امتیاز
    12,268
    پسندیده
    2,068
    مورد پسند : 1,779 بار در 779 پست
    میزان امتیاز
    2
    نظرسنجی رو شب می‌ذارم.
    از اونجایی که عکس این هفته رو دیر گذاشتم، مهلت ارسال تا آخر امشب تمدید می‌شه.
    امضای ایشان

  11. Top | #28


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    772
    امتیاز
    12,268
    پسندیده
    2,068
    مورد پسند : 1,779 بار در 779 پست
    میزان امتیاز
    2
    نظرسنجی دور چهارم (آخر) به ابتدای تاپیک اضافه شد.
    می‌تونید چند تا رأی بدید.
    توی نظرسنجی شرکت کنید.
    پسفردا نتیجه نظرسنجی اعلام می‌شه.
    موفق باشید.
    امضای ایشان

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد