نمایش نتایج: از 1 به 5 از 5

موضوع: شقایق های وحشی

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Dec 2018
    شماره عضویت
    1759
    نوشته ها
    43
    امتیاز
    346
    پسندیده
    45
    مورد پسند : 126 بار در 46 پست
    میزان امتیاز
    2

    شقایق های وحشی

    سلام دوستان .دیدم بازار داستان کوتاه گرمه گفتم منم نویسم.اولین تجربه ی داستان کوتاهمه و مطمئنن پر از ایراده .البته ژانرژ فانتزی نیست.امیدوارم خوشاتون بیاد



    همه چیز اطرافم به تلخی و سیاهی میزد.قوطی های رنگ سرخ و سبز هم دیگر نمیتوانست از سیاهی طرح های روی بوم نقاشی کم کند.مردک دیوانه تمام تلاش های مرا برای نقاشی کردن یک قاب شاد نمیدید:«دختر تو یه نابغه ای!این همه رنگ شاد و این همه نا امیدی تو یه نقاشی ...واو تو یه پارادوکس عجیب کشیدی.»با یک لبخند احمقانه تعریف هایشان را از شکست هایم تایید میکردم و قیمت های نجومی ای حاصل از شکست طلایی ام در دلم پوزخند میزدم.
    باز هم رنگ سرخ .هرچقدر هم شکوفه های سرخ میکشیدم ،هرچقدر هم پیراهن های سرخ بر تن دخترکان میکردم ،باز هم انگار سرخی کم بود.انگار در مجلس ترحیمی با لبخند های مصنوعی مثل یک آیین شوم میرقصند.هرچقدر آسمان هایم را فیروزه ای رنگ میزدم ،درآخر خونی ،صبح نقاشی هایم را نفرین شده میکرد.
    داره از ابر سیاه خون میچکه،جمعه های خون جای بارون میچکه
    چشم هایم بی هیچ منطقی اشک های شوری را روی صورتم میچکاندن.هیچ چیز روشنی برام معنی نداشت.قبل تر ها تنها زل زدن به خورشید با پلک های بسته قلب تاریکم را به روشنی یک انفجار اتمی میکرد.حال شده بودم ،سیاهچاله ای که نور هم از ان عبور نمیکرد.
    عمر جمعه به هزار سال میرسه .جمعه ها غم دیگه بی داد میکنه.
    بوم سفید بی روح دیگری را بر میدارم.قلم را در رنگ زرد میزنم آرام روی تن سپید بوم میکشم.قلم از ترس روی زمین می افتد.خورشید زرد رنگ روی بوم خاکستریست؟!شاید رنگ خراب شده بود.قلم بعدی را در قوطی سبز فرو کردم .موهای قلم؛وای به سیاهی شب میزد.شاید باید سرخ آتشین را امتحان میکردم،رنگ ها هم با من قهر کرده بودند.حس ترس ،حس طغیان چیزی میز شیشه ای رنگ ها و قلم ها را شکاند؛کاشی های کرم رنگ را ،رنگ های خاکستری و سیاه عوض کردند.
    ..نفسم در نمیاد ،جمعه ها سر نمیاد کاش میبستم چشامو ،این ازم بر نمیاد
    نفسم مثل آواز فرهاد در نمیآمد.به زور هق هق گریه اکسیژن وارد ریه هایم میشد.زانو هایم ناتوان تر از من روی زمین افتادند.دست هایم بی اختیار توی رنگ ها و قلم ها و شیشه خورده ها میگشت.نقاشی که سرخ نداشته باشد هیچ وقت پر از امید و شادی نمیشد.با سیاه و خاکستری که نمیشد نقاشی کرد.
    ..آدم از دست خودش خسته میشه.با لبای بسته فریاد میکنه.
    ناگهان میان آن هم سیاهی و خاکستری ،سرخی که میخواستم را یافتم.گویا در روحم دوباره خدا دمیده بود .سرخی از تیکه شیشه ای شبیه الماس بود.دوباره برخاستم ،باپوزخند پیروزمندانه ای ،با چشم ها مغرور همیشگی به بوم سفید نگاه کردم،تنش را نقش یک شقایق وحشی میکنم.الماسم را میان انگشتانم محسورم فشردم.گلبرگ هایش را با تمام ظرافت کشیدم.اطراف بوم مثل یک سیاهچاله شده بود که میخواست بوم مرا بخورد .اما سرخی گلبرگ ها بیشتر نمایان میشد.الماس را محکم تر میان دستم فشردم ،رگبرگ ها را با خراش هایی روی بافت بوم نمایان تر کردم،
    داره از ابر سیاه خون میچکه،جمعه های خون جای بارون میچکه
    دو دستم سرخ شده بودند،به گونه هایم که طرح لبخند گرفته بودند کشیدم،یک لبخند واقعی .سرم سنگین بود ،تنم سنگین تر ،کنار بوم روی کاشی های سرد دراز کشیدم.سرما ارامش گمشده ی سال های دورم را دوباره به من میداد.پلک هایم سنگین شده بود.شاید کمی خواب رنگ های اطرافم را دوباره مثل شقایق روی بوم میکرد.کم کم سیاهچاله گل شقایق را هم خورد،هرچند که ذهنم شده بود دشتی از شقایق های وحشی.....
    جمعه وقت رفتنه،موسم دل کندنه،خنجر از پشت میزنه اون که همراه منه
    ویرایش توسط sirena : 06-11-2019 در ساعت 15:28

  2. 3 پسندیده توسط:


  3. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1939
    نوشته ها
    39
    امتیاز
    479
    پسندیده
    36
    مورد پسند : 63 بار در 32 پست
    میزان امتیاز
    2
    شروع و پایان ضعیف ولی بدنه ی جالبی داشتی هر چند معلوم بود اولین کارته ولی دلیل بر این نمیشه که نقاط قوتت کم باشه.
    من خودم حرفه ای نیستم و نمی تونم نقد کنم ولی تا اونجا که بتونم ایراداتی که دیدمو بهت میگم:
    "به قیمت ها "نه" قیمت ها"
    اونجایی که میگه در آخر خونی که نقاشی هایم را نفرین شده می کرد به نظرم جمله ی شاخیه ولی ربطی به متن و مخصوصا اگه با آخر متن مقایسه کنی نداره.
    بعد فکر کنم به جای جمعه های خون جای بارون می چکه بهتر‌بود می گفتی جمعه ها خون جای بارون می چکه.
    موهای قلم به رنگ سیاهی می زد! (فکر کنم بدون وای بهتر شه)
    با چشم های مغرور همیشگی و چند تا ایراد نگارشی دیگه...
    و در آخر اینکه بریدگی دست نمی تونه کسی رو بکشه:)) البته اگه اونطور ک من فهمیدم پایان داستانت قراره این باشه.
    در کل قلم خوبی داری . یکمم رو روونی افعالت کار کنی(اولش ادبی بود بعد خیلی خودمونی شد)‌عالی میشه.
    موفق باشی^ ^
    امضای ایشان
    چون ما همه سرگردان بر گرد جهان ...

  4. 2 پسندیده توسط:


  5. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Dec 2018
    شماره عضویت
    1759
    نوشته ها
    43
    امتیاز
    346
    پسندیده
    45
    مورد پسند : 126 بار در 46 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط z.p.a.s نمایش پست ها
    شروع و پایان ضعیف ولی بدنه ی جالبی داشتی هر چند معلوم بود اولین کارته ولی دلیل بر این نمیشه که نقاط قوتت کم باشه.
    من خودم حرفه ای نیستم و نمی تونم نقد کنم ولی تا اونجا که بتونم ایراداتی که دیدمو بهت میگم:
    "به قیمت ها "نه" قیمت ها"
    اونجایی که میگه در آخر خونی که نقاشی هایم را نفرین شده می کرد به نظرم جمله ی شاخیه ولی ربطی به متن و مخصوصا اگه با آخر متن مقایسه کنی نداره.
    بعد فکر کنم به جای جمعه های خون جای بارون می چکه بهتر‌بود می گفتی جمعه ها خون جای بارون می چکه.
    موهای قلم به رنگ سیاهی می زد! (فکر کنم بدون وای بهتر شه)
    با چشم های مغرور همیشگی و چند تا ایراد نگارشی دیگه...
    و در آخر اینکه بریدگی دست نمی تونه کسی رو بکشه:)) البته اگه اونطور ک من فهمیدم پایان داستانت قراره این باشه.
    در کل قلم خوبی داری . یکمم رو روونی افعالت کار کنی(اولش ادبی بود بعد خیلی خودمونی شد)‌عالی میشه.
    موفق باشی^ ^
    وای کامنت دوست.
    اون جاهایی که ایتالیک شعر ترانه ی جمعه ی فرهاده اصلا ربطی به من نداره واقعا .البته ممکنه اشکال تایپی هم باشه یادم نی.راس میگی یادم رفت این قیمت رو اصلاح کنم.شاید خوب منظورمو نرسونده باشم ولی منظورم از خونی که صبح هایم را نفرین شده میکرد درواقع یه پدیده ی معموله که دم صبح یا دم غروب اسمون به سرخی میزنه.
    درواقع اخر داستان نظری ندارم مرده زندست شاید یه بیهوشی کوچیک باشه یا شایدم وقتی شیشه ها رو شیکونده یا وسط شیشه خورده ها دستشو میچرخونده دستاش پر از زخم و شیشه شده .

    درمورد اشکالات ویرایشی باید خیلی دقیق بهم گوش زد بشه چون من زبان روزمره ی خودم پر از اشکاله متوجه نمیشم اگر صد بارم بخونم ولی واقعا مممنون

  6. 2 پسندیده توسط:


  7. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1807
    نوشته ها
    117
    امتیاز
    845
    پسندیده
    186
    مورد پسند : 292 بار در 120 پست
    میزان امتیاز
    2
    وای..من دوس داشتم .. مشکل داشت .. اما نقاط قوتت بیشتر بود ... برای من لذت بخش بود.. منتظر بقیه داستانات هستم....
    امضای ایشان
    "سرنوشت یک موضوع اتفاقی نیست،
    بلکه یک چیزه انتخابیه.
    چیزی نیست که در انتظارش بشینی،
    باید بدستش بیاری"

  8. 1 پسندیده توسط:


  9. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1342
    نوشته ها
    164
    امتیاز
    1,160
    پسندیده
    24
    مورد پسند : 263 بار در 127 پست
    میزان امتیاز
    2
    تبریک میگم سیرنای عزیز که وارد عرصه داستان کوتاه هم شدید و امیدوارم توش موفق باشید. داستان خوب بود و سیرش منو جذب کرد ، یه سری اشکالات کوچیکی هم بود که چون کار اوله و هنوز به اصطلاح غلق کار(غلق رو املاشو بلد نیستم عفو کنید😁) دستتون نیومده ، میشه نادیده گرفت.
    امیدوارم موفق باشید .
    راستی اون سموعل رو هم بنویس .
    امضای ایشان
    جک:امان از اون روزی که مارمولک فکر کنه اژدهاست ، اون موقع هست که اژدها باید بره تو لونش و از خجالت و شرم خودشو با آتیش خودش بسوزونه!
    مهمان گرامي، شما براي ديدن لينک هاي انجمن بايد ثبت نام کنيد، براي ثبت نام کليک کنيد.

  10. 2 پسندیده توسط:


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد