نمایش نتایج: از 1 به 9 از 9

موضوع: شب جاودان باد... پرده‎ی آخر، جنون...

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    شماره عضویت
    875
    نوشته ها
    125
    امتیاز
    669
    پسندیده
    292
    مورد پسند : 211 بار در 85 پست
    میزان امتیاز
    2

    شب جاودان باد... پرده‎ی آخر، جنون...

    • هوم... به قول معروف همه توی تاریکی شب مثل همند، پس از کجا معلوم اونی که باهاش ملاقات می‎کنی یکی نباشه مثل خودت، مجنون و دیوانه، از کجا معلوم یکی نباشه مثل خودت که توی این بیابون برهوت، توی این تاریکی شب راهشو گم کرده باشه... پس...

    خنده‎ای تمسخرآمیز سر می‎دهد و سخنش را از سر می‎گیرد:

    • پس هر وسیله‎ای دم دستته و فکر می‎کنی که باهاش می‎تونی کار یکی مثل خودت رو تموم کنی بردار، مهم نیست چی باشه، می‎خواد یه مداد تازه تراشیده شده نک تیز باشه یا یه چاقوی قصابی که از بس گوشت بریده کند شده، مهم نیست که اون وسیله موقع کشتن هدفش اونو زجرکش می‎کنه یا اینکه بدون هیچ دردی می‎فرستتش اون دنیا، هیچ کدوم از این سوالات مسخره مهم نیست و منم قصد ندارم به هیچ کدومشون جواب بدم، فقط... فقط باید دید اون وسیله لعنتی می‎تونه دخل یه **** مثل خودت رو بیاره یا نه؟! همین!

    به گونه‎ای کلمه‎ی همین را بیان کرد تو گویی با آدمی طرف است از نظر ذهنی ناتوان و این هم دهمین باری است که این کلمات را به زبان می‎آورد، گویی تمام این سخنان را از سر اجبار می‎گوید و کسی تفنگ بیخ گوشش گذاشته تا با من دمخور شود.
    نفس عمیقی می‎کشد و با لحنی بی‎حوصله و در عین حال شریرانه و شیطنت آمیز حرفش را ادامه داد:

    • حالا اگه اون وسیله‎ی کوفتیت رو دستت گرفتی آماده باش که قراره از پرده‎ی آخر رونمایی بشه، پرده‎ای که قراره کل زندگیت رو توش ببینی و این درحالیه که نورپردازمون به یه خواب ابدی فرورفته و مجبوری همه‎ی لحظات زندگیتو با عینکی از تاریکی ببینی...

    به ناگاه لحنش جدی می‎شود، گویی نقاب دلقک مانندی که تا به حال به چهره داشته را از صورت خود کنده و حال این خود اوست که سخن می‎گوید، بی‎‎هیچ وقفه‎ای ادامه می‎دهد:

    • به هیچ کس اعتماد نکن، هیچ دوستی در کار نیست و هیچ همرزمی نداری، همه دشمنند و تو هم تنهایی، پس اگه می‎خوای زنده بمونی باید وحشی بشی، یه حیوون بدون هیچ احساساتی، به هیچ بچه‎ای رحم نکن، هیچ دختر و زنی رو رها نکن، همه دشمنات رو تو نطفه خفه کن، هر موجود زنده‎ای که نزدیکت شد رو تیکه تیکه کن و از همه مهم‎تر حواست باشه که... که هر شبی پایانی داره و اون خورشید کوفتی تا ابد پشت ابرها باقی نمی‎مونه، لابد به خودت می‎گی این چه ربطی به من داره؟!

    تلخندی می‎کند و با لحنی کوبنده می‎گوید:

    • وقتی نور به این سرزمین بتابه به وجود کثیف تو هم می‎تابه و اون وقته که گند همه چیز در می‎آد، همه چیز معلوم میشه، همه میفهمن که تو باهاشون فرق داری، همه‎ی گناهانی که مرتکب شدی، مردم از تک تکشون با خبر میشن و صد البته اون موقع حتی اگرم کور باشن می‎تونن لکه‎ها‎ی خونی با کشتن دشمنات لباست رو تزیین کرده ببینن و اون موقع است که دیگه کارت تمومه...

    سکوتی سنگین تمام اتاق را فرا می‎گیرد، حرف‎هایش فکری به ذهنم می‎اندازد و می‎توانم احساس کنم که همچون معلمی که می‎داند چه سوالی برای شاگردش پیش آمده به تایید جواب سوالم سر تکان می‎دهد، گویی هر دو به یک فکر هستیم اما او از برای جایگاه استادی که دارد زودتر از شاگرد خود جواب را به زبان می‎آورد:

    • نور رو بکش، درسته... اون نور لعنتی دشمن همه‎ی ماست، و ما با دشمنامون چیکار می‎کنیم؟

    لحظه‎ای سکوت می‎کند تا مطمئن شود که حرف‎هایش را فهمیده‎ام و آن موقع است که سخنانش را تکمیل می‎کند:

    • اون خورشید لعنتی نوید پایان شب رو می‎ده پس بکشش، هر نوری که می‏‎خواد به مردم امید بده که روزی خورشید طلوع می‎کنه رو بکش، هر کسی که نور توی دستش داره دشمن خطرناک‎تری پس تعقیبش کن، دنبال نور برو و دخلش رو بیار، نزار هیچ نوری زنده بمونه، هیچ نوری...

    سکوتی متفکرانه، هر دو می‎دانستیم که تنها حرف کافی نیست، باید چیزی باشد تا ما را به یکدیگر متصل کند، عهدی که هر دو به آن پایبند باشیم و بدان عمل کنیم، یک عهد خونین...
    این بار او کسی نبود که سکوت را در خشمش می‎بلعد بلکه این بار چنگال‎های هر دویمان است که به درون پیکر بی‎جان سکوت فرو می‎رود و آن را تکه تکه می‎کند، در این لحظه با یکدیگر هم آوا می‎گردیم و در تاریکی شب همچون گرگ‎ها زوزه می‎کشیم تا دیگر همنوعانمان صدای ما را به گوش بشنوند و با جانشان به حرف‎هایمان عمل کنند، این یک عهد میان من و او نیست، بلکه عهدی است که میان گله‎ای از گرگ‎های تشنه به خون نور بسته می‎شود:

    • وعده‎ی دیدار ما بر سر نئش تکه تکه شده‎ی خورشید، هیچ گاه چهره‎ی یکدیگر نخواهیم دید، ای برادران و خواهران! مگر آن زمان که خورشید آخرین خواسته‎ی خود را با آخرین پرتوی خود بر ما آشکار می‎سازد، آن زمان ما یکدیگر خواهیم دید و در تاریکی پس از مرگ خورشید در خون یکدیگر غلط خواهیم زد، آن زمان ما برادران و خواهران خونین هم خواهیم گشت و تا آخرین نفس و حتی تا آخر این دنیا و دگر دنیا با هم خواهیم بود.... نام ما بر جسم هر جنبنده‎ای لرزه خواهد انداخت و پیکر خورشید را در قبر خواهد لرزاند، ما پاسبانان شب خواهیم بود، و شب تا ابد پایدار خواهد ماند، پس با مرگ هر نوری فریاد بزنید و زوزه بکشید، زنده باد شب! پایدار باد شب!




    ویرایش تیم نقد:
    لینک پست حاوی نقد اثر «شب جاودان باد... پرده‌ی آخر، جنون...» توسط اعضای تیم نقد بوک‌پیج: پست 8
    ویرایش توسط reza379 : 06-16-2019 در ساعت 10:19
    امضای ایشان
    زمانی که تلخی حقیقت رو چشیده باشی می تونی شیرینی رویا رو بفهمی
    (در جست و جوی رویایی به نام مرگ)


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    200
    نوشته ها
    363
    امتیاز
    2,292
    پسندیده
    57
    مورد پسند : 811 بار در 352 پست
    میزان امتیاز
    2
    فکر کنم قبلا این رو برام فرستادی و خوندمش، ولی اینجا هم نظرم رو می گم.
    داستان چسبید بهم و جالب بود. اسم خیلی خوبی هم داره اتفاقا. اگر یه کم بیشتر بود می شد بیشتر نظر داد و بازش کرد.
    در کل خوشمان آمد.
    بنویس و بنویس و بنویس. خوب می نویسی.

  3. 2 پسندیده توسط:


  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1807
    نوشته ها
    117
    امتیاز
    845
    پسندیده
    186
    مورد پسند : 292 بار در 120 پست
    میزان امتیاز
    2
    چی بگم والا ! اصلا مگه میشه چیزی گفت ؟! من که خیلی دوس داشتم ! تفکز بر انگیز و روان بود فقط اخرش چرا ازاد گذاشتی نمی دونم شاید من از بی تجربگیم درکش نمی کنم ! ولی خب مثل همیشه کامل بود !
    امضای ایشان
    "سرنوشت یک موضوع اتفاقی نیست،
    بلکه یک چیزه انتخابیه.
    چیزی نیست که در انتظارش بشینی،
    باید بدستش بیاری"

  5. 2 پسندیده توسط:


  6. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1939
    نوشته ها
    39
    امتیاز
    479
    پسندیده
    36
    مورد پسند : 63 بار در 32 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Fantezy_killer نمایش پست ها
    • هوم... به قول معروف همه توی تاریکی شب مثل همند، پس از کجا معلوم اونی که باهاش ملاقات می‎کنی یکی نباشه مثل خودت، مجنون و دیوانه، از کجا معلوم یکی نباشه مثل خودت که توی این بیابون برهوت، توی این تاریکی شب راهشو گم کرده باشه... پس...

    خنده‎ای تمسخرآمیز سر می‎دهد و سخنش را از سر می‎گیرد:

    • پس هر وسیله‎ای دم دستته و فکر می‎کنی که باهاش می‎تونی کار یکی مثل خودت رو تموم کنی بردار، مهم نیست چی باشه، می‎خواد یه مداد تازه تراشیده شده نک تیز باشه یا یه چاقوی قصابی که از بس گوشت بریده کند شده، مهم نیست که اون وسیله موقع کشتن هدفش اونو زجرکش می‎کنه یا اینکه بدون هیچ دردی می‎فرستتش اون دنیا، هیچ کدوم از این سوالات مسخره مهم نیست و منم قصد ندارم به هیچ کدومشون جواب بدم، فقط... فقط باید دید اون وسیله لعنتی می‎تونه دخل یه **** مثل خودت رو بیاره یا نه؟! همین!

    به گونه‎ای کلمه‎ی همین را بیان کرد تو گویی با آدمی طرف است از نظر ذهنی ناتوان و این هم دهمین باری است که این کلمات را به زبان می‎آورد، گویی تمام این سخنان را از سر اجبار می‎گوید و کسی تفنگ بیخ گوشش گذاشته تا با من دمخور شود.
    نفس عمیقی می‎کشد و با لحنی بی‎حوصله و در عین حال شریرانه و شیطنت آمیز حرفش را ادامه داد:

    • حالا اگه اون وسیله‎ی کوفتیت رو دستت گرفتی آماده باش که قراره از پرده‎ی آخر رونمایی بشه، پرده‎ای که قراره کل زندگیت رو توش ببینی و این درحالیه که نورپردازمون به یه خواب ابدی فرورفته و مجبوری همه‎ی لحظات زندگیتو با عینکی از تاریکی ببینی...

    به ناگاه لحنش جدی می‎شود، گویی نقاب دلقک مانندی که تا به حال به چهره داشته را از صورت خود کنده و حال این خود اوست که سخن می‎گوید، بی‎‎هیچ وقفه‎ای ادامه می‎دهد:

    • به هیچ کس اعتماد نکن، هیچ دوستی در کار نیست و هیچ همرزمی نداری، همه دشمنند و تو هم تنهایی، پس اگه می‎خوای زنده بمونی باید وحشی بشی، یه حیوون بدون هیچ احساساتی، به هیچ بچه‎ای رحم نکن، هیچ دختر و زنی رو رها نکن، همه دشمنات رو تو نطفه خفه کن، هر موجود زنده‎ای که نزدیکت شد رو تیکه تیکه کن و از همه مهم‎تر حواست باشه که... که هر شبی پایانی داره و اون خورشید کوفتی تا ابد پشت ابرها باقی نمی‎مونه، لابد به خودت می‎گی این چه ربطی به من داره؟!

    تلخندی می‎کند و با لحنی کوبنده می‎گوید:

    • وقتی نور به این سرزمین بتابه به وجود کثیف تو هم می‎تابه و اون وقته که گند همه چیز در می‎آد، همه چیز معلوم میشه، همه میفهمن که تو باهاشون فرق داری، همه‎ی گناهانی که مرتکب شدی، مردم از تک تکشون با خبر میشن و صد البته اون موقع حتی اگرم کور باشن می‎تونن لکه‎ها‎ی خونی با کشتن دشمنات لباست رو تزیین کرده ببینن و اون موقع است که دیگه کارت تمومه...

    سکوتی سنگین تمام اتاق را فرا می‎گیرد، حرف‎هایش فکری به ذهنم می‎اندازد و می‎توانم احساس کنم که همچون معلمی که می‎داند چه سوالی برای شاگردش پیش آمده به تایید جواب سوالم سر تکان می‎دهد، گویی هر دو به یک فکر هستیم اما او از برای جایگاه استادی که دارد زودتر از شاگرد خود جواب را به زبان می‎آورد:

    • نور رو بکش، درسته... اون نور لعنتی دشمن همه‎ی ماست، و ما با دشمنامون چیکار می‎کنیم؟

    لحظه‎ای سکوت می‎کند تا مطمئن شود که حرف‎هایش را فهمیده‎ام و آن موقع است که سخنانش را تکمیل می‎کند:

    • اون خورشید لعنتی نوید پایان شب رو می‎ده پس بکشش، هر نوری که می‏‎خواد به مردم امید بده که روزی خورشید طلوع می‎کنه رو بکش، هر کسی که نور توی دستش داره دشمن خطرناک‎تری پس تعقیبش کن، دنبال نور برو و دخلش رو بیار، نزار هیچ نوری زنده بمونه، هیچ نوری...

    سکوتی متفکرانه، هر دو می‎دانستیم که تنها حرف کافی نیست، باید چیزی باشد تا ما را به یکدیگر متصل کند، عهدی که هر دو به آن پایبند باشیم و بدان عمل کنیم، یک عهد خونین...
    این بار او کسی نبود که سکوت را در خشمش می‎بلعد بلکه این بار چنگال‎های هر دویمان است که به درون پیکر بی‎جان سکوت فرو می‎رود و آن را تکه تکه می‎کند، در این لحظه با یکدیگر هم آوا می‎گردیم و در تاریکی شب همچون گرگ‎ها زوزه می‎کشیم تا دیگر همنوعانمان صدای ما را به گوش بشنوند و با جانشان به حرف‎هایمان عمل کنند، این یک عهد میان من و او نیست، بلکه عهدی است که میان گله‎ای از گرگ‎های تشنه به خون نور بسته می‎شود:

    • وعده‎ی دیدار ما بر سر نئش تکه تکه شده‎ی خورشید، هیچ گاه چهره‎ی یکدیگر نخواهیم دید، ای برادران و خواهران! مگر آن زمان که خورشید آخرین خواسته‎ی خود را با آخرین پرتوی خود بر ما آشکار می‎سازد، آن زمان ما یکدیگر خواهیم دید و در تاریکی پس از مرگ خورشید در خون یکدیگر غلط خواهیم زد، آن زمان ما برادران و خواهران خونین هم خواهیم گشت و تا آخرین نفس و حتی تا آخر این دنیا و دگر دنیا با هم خواهیم بود.... نام ما بر جسم هر جنبنده‎ای لرزه خواهد انداخت و پیکر خورشید را در قبر خواهد لرزاند، ما پاسبانان شب خواهیم بود، و شب تا ابد پایدار خواهد ماند، پس با مرگ هر نوری فریاد بزنید و زوزه بکشید، زنده باد شب! پایدار باد شب!
    واو . چ شاخ
    فقط یه ذره طول داستان گیج کننده بود ولی توصیفات و پایان جذابی داشت.
    نقد کننده ی خوبی نیستم ولی نکات قوت مثل همیشه زیاد بود اما اشکالاتی هم وجود داشت . مثلا اونجایی ک میگه آن زمان ما یکدیگر خواهیم دید و ... فک کنم با یه را خیلی روون تر بشه البته این ایراد بزرگی نبود. یه نک به نوک، و دیگه ایراد نگارشی نداشت فک کنم .
    یه جای کار هم که به نظر من تناقض داشت، اون تیکه ای بود که اولش بهش می گفت تنها باید باشه و آخر کار که برای اتحاد موعظه می کرد. البته بازم نمی دونم شاید هدفی داشتی و من نفهمیدم، در کل قشنگ بود. بزرگترین نکته ی مثبتش هم از نظر من جبهه ی مخالف بودنش بود:)
    آورین استاد
    امضای ایشان
    چون ما همه سرگردان بر گرد جهان ...

  7. 2 پسندیده توسط:


  8. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Mar 2019
    شماره عضویت
    1885
    نوشته ها
    27
    امتیاز
    11
    پسندیده
    1
    مورد پسند : 75 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    2
    واقعا قشنگ بود توصیفات عالی بود هیجان داشت بی روح نبود آدم رو جذب می کرد من که خیلی حال کردم

  9. 1 پسندیده توسط:


  10. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    شماره عضویت
    875
    نوشته ها
    125
    امتیاز
    669
    پسندیده
    292
    مورد پسند : 211 بار در 85 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط سورن نمایش پست ها
    فکر کنم قبلا این رو برام فرستادی و خوندمش، ولی اینجا هم نظرم رو می گم.
    داستان چسبید بهم و جالب بود. اسم خیلی خوبی هم داره اتفاقا. اگر یه کم بیشتر بود می شد بیشتر نظر داد و بازش کرد.
    در کل خوشمان آمد.
    بنویس و بنویس و بنویس. خوب می نویسی.
    خیلی ممنون که وقت گذاشتید و خوندید ونظرتونو گفتید، نوشتن هم که قطعا ادامه میدم، و باز هم ممنون. (:

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط ساحره نمایش پست ها
    چی بگم والا ! اصلا مگه میشه چیزی گفت ؟! من که خیلی دوس داشتم ! تفکز بر انگیز و روان بود فقط اخرش چرا ازاد گذاشتی نمی دونم شاید من از بی تجربگیم درکش نمی کنم ! ولی خب مثل همیشه کامل بود !
    ممنون که خوندید و نظرتونو گفتید، حقیقتش در مورد پایان باید بگم که این در اصل اصلا پایان نبود بلکه یه بخشی از یه داستان کوتاه 20، 30 صفحه‎ای بود که به اینجا ختم می‎شد و البته یه مقدار بعد از این متن هم ادامه داره که دیگه نزاشتمش که مزه داستان نپره، بازم ممنون که خوندید و نظرتون رو گفتید. (:

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط z.p.a.s نمایش پست ها
    واو . چ شاخ
    فقط یه ذره طول داستان گیج کننده بود ولی توصیفات و پایان جذابی داشت.
    نقد کننده ی خوبی نیستم ولی نکات قوت مثل همیشه زیاد بود اما اشکالاتی هم وجود داشت . مثلا اونجایی ک میگه آن زمان ما یکدیگر خواهیم دید و ... فک کنم با یه را خیلی روون تر بشه البته این ایراد بزرگی نبود. یه نک به نوک، و دیگه ایراد نگارشی نداشت فک کنم .
    یه جای کار هم که به نظر من تناقض داشت، اون تیکه ای بود که اولش بهش می گفت تنها باید باشه و آخر کار که برای اتحاد موعظه می کرد. البته بازم نمی دونم شاید هدفی داشتی و من نفهمیدم، در کل قشنگ بود. بزرگترین نکته ی مثبتش هم از نظر من جبهه ی مخالف بودنش بود:)
    آورین استاد
    دستتون در نکنه بابت وقتی که برای مطالعه داستان گذاشتید و ممنون بابت نظری که دادید.
    در مورد اضافه شدن را حق با شماست و حتما این کار رو انجام میدم، در مورد تناقضی هم که بهش اشاره کردید کاملا حرفتون درسته، البته اگه داستان کامل بشه این تناقض برطرف میشه.
    باز هم ممنون که خوندید و نظر دادید و اینکه استاد یه مقدار کلمه‎ی گنده‎ایه...

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط Aminkh نمایش پست ها
    واقعا قشنگ بود توصیفات عالی بود هیجان داشت بی روح نبود آدم رو جذب می کرد من که خیلی حال کردم
    ممنون که خوندید و نظر دادید، باعث خوشحالیه که از داستان خوشتون اومد و اون رو خوندید و نظر دادید. (:
    امضای ایشان
    زمانی که تلخی حقیقت رو چشیده باشی می تونی شیرینی رویا رو بفهمی
    (در جست و جوی رویایی به نام مرگ)

  11. 2 پسندیده توسط:


  12. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    7
    نوشته ها
    833
    امتیاز
    26,310
    پسندیده
    863
    مورد پسند : 2,366 بار در 845 پست
    میزان امتیاز
    2
    متنی که نوشتی رو به راحتی و روونی نمیتونم بخونم. سکته داره وسطش. یه جاهایی انگار خواستی شاهنامه وار، حماسیش کنی پس از توصیفات زیاد و عجیب و غریب و از کلمات نااشنا و ثقیل استفاده کردی. یه جاهایی هم که مثلا راوی داستانی، نگارشت با متنت نمیخونه انگار. میدونی اون روونی توصیف رو تو متن نمی بینم. برای همین شاید برام جالب نبود. بعد اینا چند نفرن همین دونفر؟ یا تعداد زیاد ... اینم تو داستانت اخراش گنگ بود.

    غلط دیکته هم خب داری دیگه ....
    ولی موضوعش جالب بود. میتونه جالب تر هم بشه .
    اینا که گفتم نظر منه که سادگی و روونی متن یه داستان برام اهمیت بیشتری داره. وگرنه که بچه های دیگه گفتن داستانت خوبه و خودت هم احتمالا به خوبی می دونی ;)
    ویرایش توسط mehr : 06-11-2019 در ساعت 10:59

  13. 1 پسندیده توسط:


  14. Top | #8


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    711
    امتیاز
    11,939
    پسندیده
    1,974
    مورد پسند : 1,680 بار در 734 پست
    میزان امتیاز
    2
    (تیم تخریب)
    ************
    نام داستان: شب جاودان باد... پرده‌ی آخر، جنون...
    نویسنده: @Fantezy_killer@
    لینک تاپیک باستانی تیم تخریب:
    تیم نقد A



    @reza379@
    مثل همیشه دهان من رو می‌دوزی. بعضی وقتا بعد از خوندن داستانات فکر می‌کنم دیگه حرفی نیست که اصلا بخوام تو زندگیم بزنم، تمومه! :)
    توصیفات، بیان حال و احوالات کاراکترها و عقایدشون مثل همیشه چنان گیرا و قابل درک بود که بدون اغراق می‌شه گفت توی ذهن مخاطب رسوخ می‌کردن و به تفکر وا می‌داشتنش؛ یه نوع تفکری که مخاطب بدبخت از خودش می‌ترسید، از بغل‌دستیش می‌ترسید، از پشت سریش می‌ترسید، برمی‌گشت به خورشید نیگا می‌کرد و با در نظر گرفتن اون اعتقادات فرقه‌گونه و راسخی که کاراکترها درباره هدفشون داشتن هر لحظه پیش خودش می‌گفت «الان دیگه خورشید محو می‌شه!».
    آخر داستان میای مسئله رو به صورت این که این‌ها دیالوگ و تفکرات چند تا گرگه جمع و جور می‌کنی اما نظر شخصیم رو بگم... دیگه خیلی دیره. خیلی دیره که بخوای بگی این تفکرات به آدم بنی بشر تعلق ندارن، که بگی «آقا، خانم، شما به خودت نگیر، منظورم یه سری حیوون درنده بود.». قبل از دو پاراگراف آخر مخاطب تا خرخره تو این تفکر فرو رفته که «شاید درستش اینه که واقعا باید اینجوری باشم من، شاید نور دشمنه، شاید به هیچ بنی‌بشری نباید اعتماد کرد، شاید X»؛ به جای مجهول بذارید: هر گونه عقیده‌ای که توسط شخصیت مرشدگونه با نهایت اعتقاد گفته شد و هر گونه باوری که توسط شخصیت شاگردمانند طی یک دوره «شک به یقین» پذیرفته شد.
    نکته آخر: از اونجایی که خودم خیلی فن حماسه هستم، اون عهدنامه حماسی و البته شرورانه آخر داستان به شدت چشمم رو گرفته. منتهی یه سری افعالش باید عوض بشن تا وزین‌تر بشه، وقتی وزین‌تر بشه اونموقع فکرش رو بکن که یه جمعیت چند صد یا چند هزار نفره دارن این رو نعره می‌زنن، موسیقی قشنگی می‌شه. الانم وزینه البته منتهی به نظرم یه سری جاهاش یکمی لنگ می‌زنه. مثلا:
    به جای «غلت خواهیم زد» اگر بنویسی «خواهیم غلتید» قشنگ‌تره.
    توی خط اول نوشته که «هیچ‌گاه چهره یکدیگر نخواهیم دید»، اینجا «را»ی بعد از «یکدیگر» حذف شده و قشنگه اما توی خط بعدی که می‌گه «آن زمان یکدیگر خواهیم دید» به نظرم اینجا دیگه «را» رو باید گذاشت.
    جمله «حتی تا آخر این دنیا و دگر دنیا با هم خواهیم بود» به نظرم به جملات اطرافش نمی‌خوره. به چند دلیل، یک این که من کلمه «حتی» رو همراه خوبی برای کلمات دیگه‌ی توی متن نمی‌بینم و فکر می‌کنم چیپ‌تر از اون‌هاست. دو این که بازم احساسم می‌گه استفاده از رابطه «این دنیا و اون دنیا» (هرچند به جای «اون» گفتی «دگر») نسبت به باقی متن تو سطح پایین‌تری قرار می‌گیره. راجع به دومی مطمئن نیستم شاید اگر چند بار با صدای بلند خونده بشه این ذهنیتم رفع بشه. در هر صورت شاید بد نباشه بهش فکر کنی.
    خلاصه که مرسی برای این داستان. همیشه بنویس. و پیشرفت کن. ببخشید من دیگه اشکالات رو نگفتم چون واقعا چیزی به چشم سطحی و کارنابلد من - که به حق هم نباید ادعای نقادی داشته باشه - نخورد. و اونقدر هم بلند نبود که بخوایم راجع به این که متن انسجام خودش رو از دست داده بود، هدفش رو گم کرده بود، داشت فقط برای پر کردن خلاها جمله‌های الکی از خودش در میاورد و... حرف بزنیم. خیلی مفید بود و مختصر، و یه نکته جالب این که سطح روایت رو تا جای ممکن پایین آورده بود و با تمرکز روی دیالوگ‌ها تا جای ممکن متن رو دیالوگ‌محور کرده بود.
    زنده‌باد شب!
    پ.ن: اون جمله زیبایی که از داستایوفسکی اولش نوشته بودی، «در تاریکی همه ما شبیه یکدیگریم» واقعا قشنگه. من قبلا شنیده بودمش و بعد یهو اینجا دیدمش برام سوال بود که چرا دو نفر دقیقا اینو گفتن، بعد دیدم عه جمله از ایشونه. احسنت خلاصه
    reza379#
    #شب_جاودان_باد_پرده_آخر




    ***




    @H.O.S.S.E.I.N@
    سلام.
    از نظر من فضا سازی اولیه نداره داستانت ؛ آدم پیش زمینه ای از داستان نداره ؛ باید یه کم محل نشستن رو توصیف میکردی.

    قراره از پرده‎ی آخر رونمایی بشه، پرده‎ای که قراره کل زندگیت رو توش ببینی و این درحالیه که نورپردازمون به یه خواب ابدی فرورفته و مجبوری همه‎ی لحظات زندگیتو با عینکی از تاریکی ببینی...
    قسمت اول داستان رو خوب نوشتی ؛ ولی نمیتونم من با این قسمت ارتباط برقرار کنم ؛ یه کم گنگ و نامفهونه برام.

    اون خورشید لعنتی نوید پایان شب رو می‎ده پس بکشش، هر نوری که می‌‎خواد به مردم امید بده که روزی خورشید طلوع می‎کنه رو بکش، هر کسی که نور توی دستش داره دشمن خطرناک‎تری پس تعقیبش کن، دنبال نور برو و دخلش رو بیار، نزار هیچ نوری زنده بمونه، هیچ نوری...
    به نظر میاد که داری زور مزنی که حرفه ای کنی کار رو ولی نتیجه عکس میده ؛ داخل این جور کارا ؛ هر چی روونتر بنویسی و از کلمات سادهتر استفاده کنی ؛ بیشتر به دل خواننده میشینه. این جور نوشتن و تشبیه به کار بردن ؛ زود خواننده رو اذیت و دلزده میکنه و همه پسند نیست.

    این دوباره همون مشکل قبل رو داره ؛ تو باید مشخص کنی که برای چه قشری داری داستان مینویسی ؛ افرادی با رده سنی 13 تا 17 سال یا بالای 20 سال ؟؟؟ اگر برای دره سنی پایین مینویسی ؛ خیلی از افراد با این دره سنی با درک این جور تشبیه ها مشکل دارن و باید چندین بار بخونن تا درک کنن مطلب رو ؛ پس سعی کن اگر میخوای از این ها استفاده کنی ؛ به میزان خیلی کمی داخل داستانات استفاده کنی تا خواننده رو خسته نکنه.

    از کلمه لعنتی زیاد استفاده میکنی ؛ کمترش کن و جایگزین براش بزار.

    وعده‎ی دیدار ما بر سر نئش تکه تکه شده‎ی خورشید
    بازم زیاده روی ؛ تو باید مشخص کنی چه جوری میخوای بنویسی.

    ای برادران و خواهران! مگر آن زمان که خورشید آخرین خواسته‎ی خود را با آخرین پرتوی خود بر ما آشکار می‎سازد
    داره با چند نفر حرف میزنه ؟؟ تا اینجا فکر میکردم داره با یه نفر حرف میزنه ؛ برای تغییر صحبت اگر یه فضا سازی میکردی خوب بود ؛ چرخیدن به طرف بقیه ؛ نگاه کردن بهشون و.....

    پس از مرگ خورشید در خون یکدیگر غلط خواهیم زد
    یعنی بده از این کارشون تموم شد ؛ میان هم دیگه رو میکشن ؟؟
    این دوباره استعاره هست؟؟
    دلیل این کار به خاطر اعتقادی هست که دارن ؟؟
    به خاطر شرایطی که داخلش هستن مجبور به این کار هستن ؟؟
    یا به انتخاب خودشون این کار رو میکنن؟
    و خیلی پرسش های دیگه که اینجا ممکنه پیش بیاد برای یک خواننده.

    اول داستان خواننده فکر میکنه که داخل بیابون نشستن و دو نفرن ؛ بعدش مشخص میشه داخل اتاق هستن ؛ صحنه بعدی موقع تکه پاره کردن ؛ آود فکر میکنه داخل بیابون و زیر آسمون آبی هستین ؛ بعدش مشخص نمیشه که آیا دو نفرن یا بیشتر ، چون کلا این دو نفر با هم حرف میزنن ولی یه باره یه تعداد دیگه اضافه میشه یا این فقط یه ترفند صحبت کردن بود ؛ مثل اون مورد که بعضی وقتی داخل موقعیت های خاص "فرد" به خودش میگه "ما" و....

    داستان متاسفانه شفاف سازی نداره به هیچ عنوان ؛ متن داستان اولش خیل خوب شروع میشه ولی بعدش داستان رو پیچوندی و خواننده انتظار داره داستان یه کم بهش توضیح بده میخواد به کجا برسه ولی داستان رو چون می خواستی مرموز کنی ، زیادی سربسته گذاشتی ؛ توصیفات محیط و افراد رو هم کلا بیخیالش شدی ؛ اول آدم فک میکنه 2 نفرن ؛ بعد فکر میکنه چند نفرن ؛ بعد پیش خودش میگه شاید این فقط ترفند حرف زدن باشه و فقط همون دو نفر باشن و....

    راستی یادم رفت بگم داستان خیلی خوب بود.
    #H.O.S.S.E.I.N
    #شب_جاودان_باد_پرده_آخر






    پ.ن مهم: تیم نقد عضو می‌پذیرد. دوستانی که تمایل دارن حتما حتما حتما بهمون پیام بدن.

    فعلا گروه هماهنگی تیم نقد توی تلگرام برقرار شده. به زودی روی سایت هم یک بخش هماهنگی راه اندازی خواهد شد. کار اصلا سخت نیست. کارهامون اکثرا با تیم نقد A که مخصوص داستان‌های کوتاهه خواهد بود. در نتیجه هیچ کس اصلا به مشکل بر نمیخوره. پس منتظرتون هستیم:
    به آیدی تلگرام من @embassador_r یا به آیدی تلگرام رضا @outputu پیام بدید.
    ویرایش توسط reza379 : 06-16-2019 در ساعت 10:14
    امضای ایشان

  15. 1 پسندیده توسط:


  16. Top | #9


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    23
    نوشته ها
    713
    امتیاز
    6,806
    پسندیده
    1,351
    مورد پسند : 2,763 بار در 875 پست
    میزان امتیاز
    0
    سلام.

    هم رضا و هم امید میدونن من کلا اهل نقد کردن و نظر دادن راجب داستان داخل سایت نیستم و اینایی هم که گفتم ،دلیل بر بد بودن داستانت نیست،فقط این که من عادت ندارم تعریف کنم از داستان (این کار رو بقیه میتونن انجام بدن)من فقط میگم از نظرم چه مشکلاتی داره داستان،برای همین کمتر راجب داستان بچه ها نظر میدم (یه از امید درگذر که اون قدر بهش گفتم دیگه پوستش کلفت شده)

    ولی بازم میگم داستانت خوب بود و بیشتر بنویس.

    موفق باشی.
    امضای ایشان
    در پس هـر تاریکی نـوریـسـت ، نـویـد روشـنـایـی

    آنـگـاه کـه سـرونـوشـتـم تـغـیـیـر کند

    من آن را دوباره خواهم سـاخـت ، با قـدرتـم

    چـرا که قـدرت از آن من اسـت

    آنگاه کـه درهـای سرنوشت بسته شوند


    تـنـها مـن مـحـرم خـواهـم بود

    ای دستان ناپیدای سرنوشت

    من شما را به مبارزه می طلبم


    -----------------------


    !! دوستان حتماً این مهمان گرامي، شما براي ديدن لينک هاي انجمن بايد ثبت نام کنيد، براي ثبت نام کليک کنيد. رو ببینند !!

  17. 1 پسندیده توسط:


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد