صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 31 به 40 از 42

موضوع: کتاب جهان موازی

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    637
    نوشته ها
    58
    امتیاز
    385
    پسندیده
    119
    مورد پسند : 109 بار در 61 پست
    میزان امتیاز
    2

    کتاب جهان موازی

    سلام.این داستانیه که من نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد

  2. 4 پسندیده توسط:


  3. Top | #31


    تاریخ عضویت
    Jun 2018
    شماره عضویت
    1590
    نوشته ها
    157
    امتیاز
    2,050
    پسندیده
    370
    مورد پسند : 418 بار در 144 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام دوست عزیز,
    قصد پارت دهی نداری؟!
    امضای ایشان
    سعی کن آنقدر کامل باشی

    که بزرگترین تنبیه تو

    برای دیگران

    گرفتن خودت از آنها باشد!

  4. Top | #32


    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1932
    نوشته ها
    85
    امتیاز
    313
    پسندیده
    15
    مورد پسند : 109 بار در 56 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام مشتاقانه منتظر پارت بعدی هستیم پس چی شد ،

  5. Top | #33


    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1932
    نوشته ها
    85
    امتیاز
    313
    پسندیده
    15
    مورد پسند : 109 بار در 56 پست
    میزان امتیاز
    2
    دیگه ادامه نمی دی داستانو

  6. Top | #34


    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    637
    نوشته ها
    58
    امتیاز
    385
    پسندیده
    119
    مورد پسند : 109 بار در 61 پست
    میزان امتیاز
    2
    ۱۶...
    امروز درس دیوار ذهن با استاد پیتر داشتیم.. استاد گفت که قبل از همه چی باید هر شب قبل خواب از این به بعد افکارتون را منظم کنین.. این درس امروزتونه جلسه بعدی دیواره اول ذهنی رو یادتون میدم . و اخر ماه هم امتحان ذهن روبی رو داریم کسایی که بتونه جلوی من ۵ دقیقه یا بیشتر تحمل کنن میرن سال دوم چون درس مهمی هست ...
    با خوشحالی گفتم خوبه زودتر از اونچه که انتظارشو داشتم میرم سطح دوم .و بعد مدرسه ساموعل .. کل بعد ظهر بیکار بودم و از ویلیام خبری نبود . یهو دیدم چند تا از دانش اموزا داشتن راجب دوعل حرف میزدن انگار دعوا شده بود .. گفتم برم ببینم چی شده وقتی رسیدم دیدم ویلیام بزور داره دفاع میکنه . یه نگاهی به پشت ویلیام کردم دیدم یک دختر مو هم قد ویلیام اقتاده زمین و صورتش ضخمیه. سریع خودمو پیش ویلیام رسوندم و سپر محافظتی نوع دوم که مختص جادوهای متوسط بود رو اجرا کردم .. رو به ویلیام که از خستگی نفس نفس میزد کردم . گفتم چی شده . گفت به موقع اومدی کسری این چند تا پسر داشتن این دخترو اذیت میکردن .. رفتم جلو از هم جدا شون کنم که یکیشون جادوی شومی به سمت دختره فرستاد . و دختره غرق خون شد . منم سریع طلسم دفاعی اجرا کردم . ولی تعدادشون دو برابر من بود نتونستم کاری کنم . گفتم بقیشو بسپار به من...
    رو به ۳ تا پسر کردم .که داشتن به من میخندیدن .. ناگهان احساس شومی عجیبی کردم .یکی از پسر جادوی کتاب قدیمی رو داشت اجرا میکرد که اگه بهمون میخورد مطمعنن اوضاع مون خراب میشد... سریع یکی از جادوهایی که تو کتاب باستانی بود رو اجرا کردم.. از چوبم رشته هایی طلایی در اوند و پسرا رو به هم بست این طلسم میتونست جادو افراد رو هم بگیره و خستشون کنه سریع به جادوم دستور دادم که تا اونجایی که میتونه ازشون جادو بگیره... و ناگهان احساس کردم جادو داره به بدنم میرسه و من سر شار از قدرت شدم .. یه نگاه به پسرا کردم که دیگه بخاطر نیروی جادوییشون که داشت از دست میرفت یکی یکی میافتادند رو زمین . طلسممو باطل کردم..
    رو به ویلیام گفتم کارشون تموم شد... دیدم ویلیام با تحسین نگاهم میکنه...گفت کارت خیلی درسته یک نفره با سه نفرشون مبارزه کردی اونم با یه حرکت بیهوششون کردی...سر پرست گروهها از ناکجا پیداشون شد گفتند چه خبره اینجا که بچه ها جریانو شرح دادن .. این گروه مال جادوگرا بودن .. سرپرستشون یه نگاهی بهشون کرد و گفت انرژی زیادی اطشون رفته یروز باید استراحت کنن تا جادوشون برگرده ... ولی بر عکس من الان میتونستم راحت با ده نفر دوعل کنم بدون اینکه خسته بشم...
    سرپرست گروه ذهن پردازا گفت دخترو بببرین درمانگاه... ولی سرپرست جادوگرا گفت این دوتا پسر باید تنبیه بشن... رو به سرپرست کردم گفتم کار ما فقط دفاع از خود بوده ...
    گفت که اینطور حالا اینقدر پررو شدی که جواب منو میدی... دستشو سمت چوبش برد کهبا صدایی که قدرت درش موج میزد گفتم بهتره مراقب کارتون باشین .. یه لحظه سرپرست انگار ترسید ولی سریع خوشو جمع کرد گفت .. تو هنوز نمیدونی با مافوقت چجوری برخورد کنی .. امشب توبیخ میشی..
    سرپرست گروه ذهن پرداز یه نگاهی به من کرد و گفت اینا مقصر نبودن و در ضمن خسته هم هستن. بزار برن استراحت کنن... سر پرست گروه جادوگرا که دلخور شده بود گفت فقط اینبازو میبخشم ولی دفعه دیگه بخششی در کار نیست .. به سمت درمانگاه راه افتادیم دختری که لباسش مقداری خونین شده بود رو تخت بود رو به من د ویلیام کرد و گفت اسم من ساراست و ازتون ممنون بخاطر کمکتون...ویلیام با دست پاچگی گفت ما که کاری نکردیم شما هم بهتر استراحت کنین تا زود خوب شین.. در ضمن اسم من ویلیامه و اینم دوستم کسراست..تو مدرسه دوعل ما همه جا پخش شده بود همه فهمیده بودن که من یک نفری حساب سه پسر که یک سالم اطم بزرگنر بودن رو رسیدم...ویلیام گفت سلام اقای مشهور .رو به ویلیام گفتم از هرچی بدم میاد سرم میاد من زیاد از تو چشم بودن خوشم نمیاد .ولی حالا ببین‌چی شده... با خنده گفت تو خیلی عجیبی..همه عاشق تعریفن ولی تو برعکس... گفتم ما اینیم دیگه. بعد هردو خندیدیم...
    سه ماه از ورود من به مدرسه میگذشت .. امروز استاد پیتر قرار یود امتحان ذهن روبی بگیره و هر کسی که بالاتر از پنج دقیقه جلوش دوام اورد طبق خواسته خودش به کلاس بالاتر بره...اولین نفر یکی از دخترای کلاسمون بود به اسم شکیلا حدود یه دو قیقه ای مقاومت کرد ولی ناگهان سرش گرفت و نشست استاد پیتر گفت افکارتو خوب منظم کردی ولی دیوار ابیت هنوز جای کار داره...
    تقریبا نصف کلاس امتحان داده بودن و فقط تا حالا دو نفر بالای پنج دقیقه تونسته بودند مقاومت کنن یکی از اونها یک دختر دو رگه که معلوم بود خیلی تو جادو وارده . و بعدی یک پسر که سر پنج دقیقه افتاد زمین.. ولی استاد قبولش کردن... نوبت ویلیام بود رو به ویلیام کردم گفت خونسرد باش تو موفق میشی گفت گفتنش راحته... ۱۷...
    ویلیام حدود شیش دقیقه مقاومت کرد و بعد اشک تو چشماش جمع شده بود و به زانو در اومد ... بعد ویلیام نوبت من بود من تو این چند ماه تونسته بودم سه دیواره بدون عیب بسازم و فقط یک دیواره دیگه مونده بود که برم به بخش بعدی کتاب بسیار قدیمی که کلی پولشو داده بودم... پیش استاد پیتر رفتم گفت ۲ دقیقه بهت وقت میدم که افکارتو سرو سامان بدی.. با لبخند گفتم ممنونم...بعد دوقیقه استاد پیتر از راه چشمی خواست وارد ذهنم بشه ولی با ابشار ذهنی من مواجه شد تو ذهنم گفت عالیه یک ابشار ذهنی کامل ولی هر دیواری یه نقطه ضعفی داره ناگهان به شکل اتش از تو دیوارم بسختی گذشت . فکر نمیکردم انقدر راحت بتونه به دیوار ذهنی من نفوذ کنه ..بعد با دیوار جامدم مواجه سد اولش جا خورد گفت تو فرا تر از اونی بودی که تصور میکردم.. بفد برگشت به ذهنش حدود ۵ دقیقه ای شده بود ... گفت از بین بچه های اینجا فقط دونفر تونستن تا دیوار جامد پیش برن و اونو کامل کنن یکیشون... امیلیا بود و دیگری کسری
    به هر دوتون تبریک میگم... و اون دونفر دیگه دیوار ابیشون بد نبود شما چهار نفر میتونین به سال بالاتر برین . اما اگه تو امتحان معجون و تغییر شکلم قبول شین... با تعجب گفتیم ولی استاد قرارمون این بود ..گفت میدونم ولی مدیر گفت اینها هنوز بچه هستند و من گفتم به مدیر اگه شما این دو امتحانم قبول بشین میتونین برین به سال بعد.. ما چهار نفر سری تکون دادیم استاد گفت امتحان ماه بعدی همین کلاس برقرار میشه امیدوارم بتونین از پسش بر بیاین...ویلیام رو به من گفت همین یکیشم با هزار بدبختی تونستیم از پسش بر بیایم..بعد لبخندی زد..تو این یک ماه تقریبا روشی یاد گرفته بودم تو یکی از کتابهای خیلی قدیمی که با یبار خوندن کتاب میتونستم همه کلماتشو بیاد بیارم .. جادوی جالبی بود و تونسته بودم به زبان یونانی و اساطیری بطور کامل استاد بشم و فقط زبان هیروگلیف مونده بود که از همه قدیمی تر بود و بشکل نقاشی با حروف تشکیل میشد.. و هر کلمش میتونست جادو رو چندیدن برابر قوی کنه... ولی با اینکه این همه کتاب خونده بودم ولی تو زبان هیرو گلیفی بسختی جلو میرفتم کلمه هاش از ذهنم فرار میکردن و نیاز به چندین بار خوندن بود با اینکه من هر بار یک کتابی رو نگاه میکردم سریع یاد میگرفتم ولی این کتاب یچیز دیگه بود ... و از جادوهایی صحبت میکرد که هر کدومش به تنهایی اندازه بمب هستی مخرب بود... چون بعضیها میگفتن این زبان خدایان مصری و یونانی هست....
    امروز امتحان معجون داریم .. رو به ویلیام که کتابا رو سریع ورق میزد تا چیزی ازش جا نمونه با لبخند گفتم الان دیگه فایده نداره بهتره یخورده به مغزت استراحت بدی.. گفت ولی دلشوره دارم .گفتم تو که هر یک شب در میان واسه مادرت معجون درست میکردی دیگه چرا دلشوره داری ... با این حرفم صورتش جدی شد گفت اره درست میگی تو معجونها خیچکی به پای من نمیرسه .. گفتم اره خوب..بعد خندیدیم....
    امتحان معجون بین ما چهار تا از یک گروه و گروههای دیگه هم بودند که هر کدام چهار نفر بودند جمعا ۲۰ نفر بودیم که تو امتحان اول قبول شده بودیم... استاد پیتر رو به ما گفت تصمیم گرفتیم امتحانو با بقیه گروهها یکجا تشکیل بدیم تا ببینیم کی به سال بالاتر میره ... استاد معجون هر گروه بالا سر همون گروه ایستاده بود که مدیر گفت واسه این امتحان معجون شانس باید بسازین و لوازمشون هم درهم و برهم گذاشتیم تا از ذهنتون کمک بگیرین و فقط ۱۰ نفر میتونن به سال بالاتر برن...
    ناگهان بین دانش اموزا هم همه ای شروع شد مدیر که با عصای جادوییش صداشو تقویت کرده بود گفت سال بالاتر جادوهای سختتری یاد میگیرین ..این معجون هم برای وسطای کتاب سال بالاییتون هست .. مدت زمان ساخت معجون ۲ ساعته ولی چون شما یک سال پایینترین یک ساعتم اضافه بهتون میدم از حالا شروع شد...
    بعضیها با سرعت به سمت انتخاب دیگشون میرفتن و بعضی ها هم با سرعت دنبال گیاه خاصشون میگشتن...منم از دو روش تو کتاب کتابخونه این معجونو بلد بودم درست کنم و یک روش یک و نیم ساعت وقت میگرفت و خیلی سریع و سخت باید انجام میشد و روش دوم ۲.۳۰ ساعت ولی با احتیاط تصمیم گرفتم از روش دوم استفاده کنم...
    یه نگاه زیر چشمی به ویلیام کردم که داشت دیگشو امتحان میکرد... من به سمت گیاه رفتم واسه ساختن این معجون نیاز به گیاه زمان بود که شکوفش مثل ساعت بود به سمت گیاه رفتم و شکوفه ای که از همش تازه تر بود رو انتخاب کردم .. باید شکوفشو تو اب مقطر میگذاشتم بعد بهش چند مواد میزدم و در اخر هم باید یک ساعت بطور ملایم میپخت و در دقیقه های اخر با وسیله جادویی که جادو رو از بدن میگیره و هدایت به دیگ میکرد باید خلاف عقربه ساعت میچرخوندم در اخر باید معجون بیرنگ با عطر ملایمی حاصل میشد .. ۱۸...
    رو به ویلیام کردم داشت با سرعت کاراشو انجام میداد فهمیدم از روش اول داره استفاده میکنه .. و تموم بدنش خیس اب بود .. با دست یک حوله احضار کردم و به سمت ویلیام گرفتم اولش متوجه من نشد ..بعد گفت اوه کسری تویی دست درد نکنه ..فکر کنم بالاخره تموم شد حالا باید نیم ساعت با شعله زیاد و نیم ساعت با شعله کم بپزه..گفتم خسته نباشی ویلیام گفت مال تو چی شد گفتم داره میپزه یه نگاه به من انداخت گفت مثل اینکه زیاد به خودت فشار نیاوردی گفتم من از روش دیگه ای استفاده کردم ... گفت مگه روش دیگه هم داره گفتم اره تو کتابخونه هست..‌ گفت ببینیم نتیجه کدوم بهتر میشه... گفتم باشه.. معجونم دیگه اخرای کارش بود سر دیگ رو برداشتم حالا باید خلاف عقربه ساعت میچرخوندمش... و معجون بیرنگی حاصل شد ... و همینطور کار ویلیام هم تمام شده بود... ویلیام اول به استاد گفت کارش تمام شده استاد اومد رو دیگش چند تا جادو برای درست بودن معجون انجام داد و با سر تاییدش کرد گفت افرین ویلیام کارتو خوب انجا دادی قبول شدی..ویلیام با خوشحالی به من نگاه کرد .. و با استاد اومدن سر ظرف من استاد که از بدون رنگ بودن معجون من قافل گیر شده بود گفت بنظر یجای کارت ایراد داره چون معجون شانس باید نارنجی باشه . گفتم استاد اول امتحان کنین من یا روش دیگه ای درستش کردم . استاد با چوبش چند تست انجام داد و با تعجب گفت عالیه افرین تو هم قبول شدی و نمره کامل و بخاطر خلاقیت در معجون سازی گرفتی.. با ویلیام بیرون اومدیم ویلیام گفت فقط اغییر شکل مونده اونم .چند وقتی میشه دارم تمرینش میکنم.گفتم به چه جونوری میخوای تبدیل بشی گفت گرگ سفید با تعجب گفتم ولی اینکار سخته .مطمعنی .. گفت چون یه رگش از نژاد الف هاست اونها از طبیعت نیرو میگیرند و تبدیل شدن براشون راحت تره..گفتم نمیدونستم... گفت تو میخوای به چی تبدیل بشی...گفتم خودمم نمیدونم . شاید شکل حیوان درونم.یا شکل یک حیوان اسطوره ای... گفت حیوونای اسطوره ای خیلی تمرکرز میخواد چون کمتر کسی اونها رو دیده .گفتم من تو کتاب نسخه خیلی قدیمی این حیوونو دیدم و چند بارم تمرین کردم حالا میخوام شبیه اون بشم.گفت حالا چی هست گفتم این یه سورپرایزه... ویلیام دیگه کنجکاوی نکرد .معلوم بود از امتحان معجون هنوز خستست.دست تو لباسم کردم و از جیب مخفی یک معجون انرژی زا در اوردم . توی این چند ماه همش با ویلیام تمرین معجون میکردیم.بعضی وقتا من از کتابای خیلی قدیمی یک سری معجون های پیچیده هم درست کرد ولی به ویلیام یا هیچکس دیگه نگفتم چون بسیار کمیاب بود. دوست نداشتم براشون دردسر درست بشه مخصوصا دو سه تا معجون که تقریبا چهار ماه تموم پاش بودم و در اخر اندازه دو بطری کوچک ازش داشتم .عصابم خورد میشد این همه زحمت میکشی. تو یک دیگ بزرگ و در اخر یک معجون که فقط چند بار میشه ازش استفاده کرد... ویلیام گفت چیه تو خودتی. گفتم بیا یک قاشق از این معجون بخور تا قدرتت برگرده واسه امتحان بعدی .یه نگاه به معجون انداخت گفت این معجون انرژی زاست .کی وقت کردی اینو بسازی یک ماه زمان میبره کم کمش. گفتم بعضی شبا خوابم نمیبرد تمرین معجون سازی میکردم... با خنده گفت من که موش ازماسشگاهیت نیستم .میخوای رو من تست کنی... گفتم قبلا خودم تستشون کردم فقط بخورش... یزره از معجون خورد .با تعجب گفت پسر عجب معجون قوییه انگار تازه متولد شدم... خندیدم گفتم خودتو لوس نکن ...

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    سلام.از فصل ۸ دوباره داستان و ادامه میدم.ببخشید اگه دیر شد

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    ۱۸...
    رو به ویلیام کردم داشت با سرعت کاراشو انجام میداد فهمیدم از روش اول داره استفاده میکنه .. و تموم بدنش خیس اب بود .. با دست یک حوله احضار کردم و به سمت ویلیام گرفتم اولش متوجه من نشد ..بعد گفت اوه کسری تویی دست درد نکنه ..فکر کنم بالاخره تموم شد حالا باید نیم ساعت با شعله زیاد و نیم ساعت با شعله کم بپزه..گفتم خسته نباشی ویلیام گفت مال تو چی شد گفتم داره میپزه یه نگاه به من انداخت گفت مثل اینکه زیاد به خودت فشار نیاوردی گفتم من از روش دیگه ای استفاده کردم ... گفت مگه روش دیگه هم داره گفتم اره تو کتابخونه هست..‌ گفت ببینیم نتیجه کدوم بهتر میشه... گفتم باشه.. معجونم دیگه اخرای کارش بود سر دیگ رو برداشتم حالا باید خلاف عقربه ساعت میچرخوندمش... و معجون بیرنگی حاصل شد ... و همینطور کار ویلیام هم تمام شده بود... ویلیام اول به استاد گفت کارش تمام شده استاد اومد رو دیگش چند تا جادو برای درست بودن معجون انجام داد و با سر تاییدش کرد گفت افرین ویلیام کارتو خوب انجا دادی قبول شدی..ویلیام با خوشحالی به من نگاه کرد .. و با استاد اومدن سر ظرف من استاد که از بدون رنگ بودن معجون من قافل گیر شده بود گفت بنظر یجای کارت ایراد داره چون معجون شانس باید نارنجی باشه . گفتم استاد اول امتحان کنین من یا روش دیگه ای درستش کردم . استاد با چوبش چند تست انجام داد و با تعجب گفت عالیه افرین تو هم قبول شدی و نمره کامل و بخاطر خلاقیت در معجون سازی گرفتی.. با ویلیام بیرون اومدیم ویلیام گفت فقط اغییر شکل مونده اونم .چند وقتی میشه دارم تمرینش میکنم.گفتم به چه جونوری میخوای تبدیل بشی گفت گرگ سفید با تعجب گفتم ولی اینکار سخته .مطمعنی .. گفت چون یه رگش از نژاد الف هاست اونها از طبیعت نیرو میگیرند و تبدیل شدن براشون راحت تره..گفتم نمیدونستم... گفت تو میخوای به چی تبدیل بشی...گفتم خودمم نمیدونم . شاید شکل حیوان درونم.یا شکل یک حیوان اسطوره ای... گفت حیوونای اسطوره ای خیلی تمرکرز میخواد چون کمتر کسی اونها رو دیده .گفتم من تو کتاب نسخه خیلی قدیمی این حیوونو دیدم و چند بارم تمرین کردم حالا میخوام شبیه اون بشم.گفت حالا چی هست گفتم این یه سورپرایزه... ویلیام دیگه کنجکاوی نکرد .معلوم بود از امتحان معجون هنوز خستست.دست تو لباسم کردم و از جیب مخفی یک معجون انرژی زا در اوردم . توی این چند ماه همش با ویلیام تمرین معجون میکردیم.بعضی وقتا من از کتابای خیلی قدیمی یک سری معجون های پیچیده هم درست کرد ولی به ویلیام یا هیچکس دیگه نگفتم چون بسیار کمیاب بود. دوست نداشتم براشون دردسر درست بشه مخصوصا دو سه تا معجون که تقریبا چهار ماه تموم پاش بودم و در اخر اندازه دو بطری کوچک ازش داشتم .عصابم خورد میشد این همه زحمت میکشی. تو یک دیگ بزرگ و در اخر یک معجون که فقط چند بار میشه ازش استفاده کرد... ویلیام گفت چیه تو خودتی. گفتم بیا یک قاشق از این معجون بخور تا قدرتت برگرده واسه امتحان بعدی .یه نگاه به معجون انداخت گفت این معجون انرژی زاست .کی وقت کردی اینو بسازی یک ماه زمان میبره کم کمش. گفتم بعضی شبا خوابم نمیبرد تمرین معجون سازی میکردم... با خنده گفت من که موش ازماسشگاهیت نیستم .میخوای رو من تست کنی... گفتم قبلا خودم تستشون کردم فقط بخورش... یزره از معجون خورد .با تعجب گفت پسر عجب معجون قوییه انگار تازه متولد شدم... خندیدم گفتم خودتو لوس نکن ... ۱۹....
    منتظر بقیه موندیم ببینیم کی قبول میشه که دختر دورگه که لباس سبز زمردی داشت با خوشحالی اومد گفت هورا قبول شدم.. همونطور که استاد گفت فقط ده نفر قبول شدن بقیه یا بلد نبودن همچین معجونی بسازن یا معجونشون خراب شده بود..
    استاد گفت واسه امتحان اخر اماده باشین زمان ۲ ساعت دیگه که یکم استراحت کنین بعد بیاین سالن امتحانات تغییر شکل.به سمت دختر دورگه رفتم گفتم سلام اسم من کسری هست و شما گفت من ارتمیس هستم خوشبختم گفتم تبریک میگم که تا اینجا قبول شدین گفت ممنون...
    پشت سرمون چند تا از بچه های خون اشام که رد شده بودند اومدند پشت ما به ارتمیس گفتند این دورگه کثیف باید قبول بشه ولی ما که خون اصیل داریم نه . ناگهان دیدم ارتمیس برگشت گفت . مواضب حرف زدنتون باشی وگرنه بد میبینین... پسر خون اشام که انگار دنبال دعوا میگشت گفت مثلا میخوای چیکار کنی ... ارتمیس گفت من تو رو به دوعل دعوت میکنم... انگار پسر خون اشام منتظر همین فرصت بود گفت قبوله... رو به ارتمیس کردم و گفتم منم باهات میام. گفت ممنون... ارتمیس رو سکوی دوعل رفت و پسر خون اشام که اسمش مگنو بود هم امد رو سالن دوعل.. ارتمیس چوبشو به نشانه احترام بالا اورد ولی مگنو اینکارو نکرد و فقط پوزخندی زد ناگهان ارتمیس از دو دستش جادویه عجیبی فرستاد که وسط هوا تبدیل به مار سیاهی شد و به سمت مگنو رفت .مگنو که انتظار این حمله رو نداشت طلسم محافظ قویی ظاهر کرد.. ارتمیس ماراشو سمت سپر برد و به مارها فرمان داد تا سپر و از بین ببرن ناگهو مارها انگار داشتن اب میخوردند زبان دوشاخشون رو بیرون اوردند و سپر رو نوشیدند ... طلسم ارتمیس شبیه طلسم طناب من بود جادو رو میخورد.. با این تفاوت که جادو به صاحبش بر نمیگشت سپر مگنو با صدای پوفی از بین رفت .ناگهان مگنو دندان نیشش از تو دهانش در اومد گفت چطور جرات میکنی . با چوبش طلسم قرمزی رو به سمت ارتمیس فرستاد. ارتمیس فقط خندید.. یک لحظه بعد ارتمیس غیب شده بود و جلوی مگنو ظاهر شد مگنو از ترس یک قدم عقب رفت ارتمیس که حالا فرصت داشت چوبشو زیر پای مگنو گرفت .زیر پای مگنو مثل باتلاق شد و مگنو رو تو خودش فرو برد مگنو . با دست و پا قصد داشت خودشو ازاد کنه ولی هر چی بیشتر دست و پا میزد ییشتر پایین میرفت ناگهان گفت من تسلیمم. که ارتمیس جادوشو متوقف کرد... و به سمت ما اومد .گفتم عالی بود .گفت اینکه چیزی نیست من با ده نفر هم زمان هم میتونم دوعل کنم... گفتم واقعا گفت اره پدرم ارشد کاراگاهای حرفه ای هست و مادرم محافظ شاه هر روز تمرینات سخت داشتم تا باعث غرورشون بشم... گفتم عالیه... خندید گفت بعدا میبینمت .گفتم باشه ...ویلیام گفت پس کارای مهمترت این بود .یا خنده گفتم من که کاری نکردم .گفت کی بود میگفت وقت اینکارا رو نداره حالا داره با قویترین دختر مدرسه قرار میزاره... گونه هام سرخ شد گفتم بسه دیگه توهم...امتحان تغیر شکل شروع شد..
    اولین نفر یک دختر بود که خوناشام بود به راحتی تبدیل به خفاش بززگی شد و استادش گفت عالی نشان خانوادگیتون چه زیرک افرین...چند نفر نتونستند خوب تغیر شکل بدند اول سرشون شبیه حیوان بود ولی پاهاشون ادم . استادشون اونها رو رد کرد... نوبت ویلیام شد. رفت پیش استاد .استاد گفت اماده ای ویلیام گفت اره .. و چشماشو بست و انگار جادوی محیط دکر ویلیام میگشت و ویلیام تبدیل به گرگ سفید خاکستری شده بود. استاد گفت تقریبا بینقص ولی بعضی جاها مشکل داره ولی چون جانور سختی هست قبولت میکنم...ویلیام به شکل اولش برگشت و با خوشحالی گفت ..قبول شدم .. ولی گفتم الانه که منو رد کنه..خندیدم..استاد گفت ارتمیس نوبت شماس.. ارتمیس پیش استاد رفت و چشماشو بست و در چند ثانیه بعد چیزی که میدیدم باورم نمیشد .ارتمیس شبیه ققنوس شده بود . ققنوس قرمز که زیر شکمش سفید بود . استاد با شگفتی نگاهش میکرد و گفت عالیه طی سالها اولین باره که کسی تغییر شکلش ققنوسه قبولی.. ارتمیس به حالت اولش برگشت و به سمت دخترا رفت و زیر چشمی نگاهی به من انداخت با سر تاییدش کردم .. واقعا کارش درست بود... نوبت من بود رفتم پیش استاد گفت ببینم کسری
    چطور منو قافل گیر میکنی.. با چشمان باز رو به استاد خیره شدم و ناگهان تبدیل به گریفین شدم .استاد با شگفتی گفت عالی یک گریفین کامل قبول شدی .. دوباره تبدیل به خودم شدم..ویلیام دهانش یک وجب باز بود .خنم گرفته بود گفتم میخوای برات ببندمش . ناگهان متوجه من شد گفت پسر چقدر واقعی اصلا هیچ اشکالی تو تغییر شکلت ندیدم .گفتم من فقط به حزییات دقت میکنم یه نگاهی به ارتمیس کردم . اونم شگفت زده شده بود. یک سری تکون داد منم جوابشو دادم... ۲۰... از ده نفری که تو امتحان معجون قبول شده بودیم فقط ۶ نفر مونده بود .مدیر نگاهی به ما انداخت گفت بچه ها بهتون افتخار میکنم شما باعث سربلندی مدرسه ققنوس هستین . بچه ها هم سری تکان دادن .. مدیر گفت از ماه دیگه بیاین برا سال دومی.. تو این مدتی که تو مدرسه بودم احساس شادابی میکردم و دوستای جدیدی پیدا کردم ولی گهگداری دلم برای زمین و مادرم تنگ میش ولی باید صبر میکردم .. تصمیم گرفتم تمریناتمو بیشتر کنم و تقزیبا تو دیوار ذهنی هر چهار دیوار رو تونستم کامل کنم ولس کتاب نوشته بود این تازه شروع تمرینات ذهن هست چون تمرینات بستن ذهن و ذهن روبی خیلی پیچیده هست... بعد تموم کردن دیوارها کم کم متوجه شدم میتونم افکار دیگرونو بخونم انگار دارن پچ پچ میکنن کتاب راجب این حالت نوشته بود یک ذهن قوی نیازی به ذهن روبی افراد ندارد همینکه اراده کنید میتونید بفهمید تو ذهن طرف چی میگذرد ولی یه نوع دیگم هست که کمتر کسی تا اونجا رسیده ‌. اونم خوندن افکار و احساسات ادماس که باید به درجه ی بالایی از ذهن روبی رسیده باشین که بتوانیی از روی احساسات فرد بفهمین داره به چی فکر میکند...من فقط میتونستم پچ پچ ادما رو بشنوم پس هنوز خیلی راه داشتم تا بتونم احساسات طرفو بفهمم.
    بعد چند وقت که همیشه تو کتابخونه ها دنبال کتابهای خاص میگشتم . تو یکیشون راجب هاله قدرت نوشته بودن که بدن انسان و حیوانات از ۳ تا ۷ هاله تشکیل شده هر هاله نشانه قدرت ان موجود میباشد .. و بعضی از حیوانات مثل سگ میتونن از رو هاله بفهمن که طرف ترسیده.. هاله ها نشانه قدرت فرد میباشند ولی بعضی از جادوگران با جادوی خاصی این هاله ها رو میپوشانند تا کسی پی به قدرتشان نبرد هاله ای که خوب رشد کرده باشه بصورت بیرنگ هم هست انگار طرف هیچ هاله ای ندارد .. و هاله قدرتمند دیگری وجود دارد که میتواند رو محیط اطرافش تاثیر بزارد مثلا احساس ارامش دهد یا بترساند.. بقیه در جلد دوم که تنها در بخش کتاب خونه ساموعل هست...با خودم گفتم حتما باید جلد بعدیشو تو مدرسه فوق پیشرفته ساموعل بخونم...تو این چند وقتی که داشتم تونستم حروف هیپوگلیف رو کامل یاد بگیرم... و میخواستم در جایی دور امتحان کنم...ولی الان فرصتشو نداشتم..
    تقریبا بیشتر کتابهای کتابخانه رو خونده بودم .ویلیام بهم میگفت دیکشنری سیار.و کلی میخندید..

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    ۲۱.....
    بعد یک سال کامل بعد از سال اول امروز از مدرسه ققنوس فارق تحصیل میشدیم.. بعضی ها دنیال کار جادوگری میرفتند و بعضی مثل من دنبال جادوهای فوق پیشرفته و پرفسور شدن...
    من و ویلیام و ارتمیس از این دسته افراد بودیم بعد این چند وقت رابططه ام با ارتمیس خیلی خوب شده بود با هم کتاب میخوندیم با هم بعضی وقتا شام میخوردیم البته همش ویلیام باهامون بود..و بهمون میخندید.. البته ما هم فقط دوست بودیم ..امروز شروع امتحان اکادمی جادوگران فوق پیشرفته ساموعل بود... از ارتمیس پرسیدم ساموعل کی بود...گفت جادوگر بزرگی که شیاطین رو از این دنیا فراری داد... گفتم شیاطین گفت اره ..تو کتابخونه راجب شیاطین خونده بودم .موجوداتی مرگ اور که هر جا میروند مثل طاعون به نابودی میکشانند..و شیاطین چند دسته اند ظعیف که کارگر و باعث تفرقه در جادوگران میشوند..نوع دوم شیاطینی که کل بنشون از سم ساخته شده ... و نوع سوم شیاطینی که به هر چی دست بزنن عفونت و کرمای قوی رها مسازنند که باعث میشود سریع اون جسم فاسد شود. و نوع پنجم شیاطینی که قدرت جادویی خیلی بالایی دارند ... و دسته اخر اربابان شیاطین هستند .. کتاب توضیح مختصر و مفیدی داده بود ... ازمون اول اکادمی شکست دادن ابولهول بود . رو به ارتمیس گفتم فکر میکردم اینها منقرض شدند گفت فقط چند نایی از شون هست که یک نمونشون بدلیل محیط زیستی این مدرسه که از جادوی خالص تقذیه میشه هنوز وجود دارند... با تعجب گفتم یعنی این اکادمی رو از جادوی خالص ساختن گفت من فقط یکبتر با پدرم داخلشو دیدم ولی داخلش یه دنیای دیگست‌... اکادمی ساموعل از هر جایی جادوگران یا موجوداتی که قدرت جادوگری خاصی داشتن و اشراف زاده ها به اینجا میومدند و ور این میان امسال من و کیلیام خیلی کم بودیم...
    ویلیام گفت من کل عمرمو منتظر همچین لحظه ای بودم نمیزارم رویام خراب بشه... گفت اول من میرم..گفتم باشه.. بعد ویلیام نوبت ارتمیس بود رو به من گفت اونور میبینمت. منم گفتم حتما و خم شدم و سرشو بوسیدم .این اولین بار بود ولی ارتمیس هم مخالفتی نکرد . و رفت..
    بعد ده دقیقه حالا نوبت من شده بود داخل محوطه اکادمی شدم دور تا دور میله بود و گوشه در ابولهول بزرگی ایستاده بود .گفت یک جادوگر دیگر تو ذهنم گفت بیا جلو نمیدونم چجوری تونسته بود به ذهنم نفوذ کنه تو کتاب نوشته بود هر چی ذهنتو قوی کنی بازم بعضی از موجودات برلحتی میتونن تو ذهنتون باهاتون حرف بزنن ولی نمیتونن ذهنتونو زیرو رو بکنن...
    ابول هول گفت میبینم ذهن قویی داری . فقط نگاش کردم .. گفت به سوالم جواب بده تا بزارم بری... اون چه موجودی هست که اشکش قدرت شفا دارد. گفتم ققنوس . گفت خوب بود خیلی سریع جوای دادی سوال بعدی سخت تره پس دقت کن...اون چه موجودیه که جادو نداره ولی از جادو تغذیه میکنه .. اینو تو کتابهای کهن خونده بودم گفتم چند موجود به این شکل وجود داره ایا منظور شما موجود خاصی هست گفت فقط نام یکیشو میخوام . گفتم عنکبوت سیاه که جادو نداره ولی میتونه از جادو تغذیه کنه جادوگرا برای جاهایی که تله کار گذاشته شده باشن ازشون استفاده میکنن ولی صد در صد جواب نمیده چون این موجود اندازه جسمش میتونه جادو مصرف کنه نه بیشتر... گفت نیازی به توضیح نبود فقط اسمش کافی بود گفتم ببخشید... گفت اشکال نداره و سوال اخر طلسم فرمان چیه... گفتم به جادوگر یا اشخاص این قدرت رو میده که وقتی از این طلسم استفاده میشه موجودی که طلسم بهش بخوره باید فرمان ریسشو گوش بده حتی اگر با این کار بمیرد و این طلسم جزء طلسم ممنوعه هست ...گفت عالیه از این ور لطفا...
    در پشت سرش با صدای جیری باز شد قدم به پشت حصارها گذاشتم .. باورم نمیشد دور تادور اب بود و در وسط یک جزیره سر سبز بزگ قرار داشت و دیوارهای مدرسه مثل یک جادوی توهمی قوی مانع از دیده شدن جزیره میشدند...
    ویلیام و ارتمیس با لبخند منتظر من بودند گفتم .. این ابولهول از شما هم همین قدر سوال پرسی ویلیام گفت از من دونا سوال پرسید .ارتمیس گفت ازمنم ... من گفتم پس چرا از من سه تا پرسید..
    قایقهای کوچیک تزیینی کنار اب بودند .قایق ران گفت بیاین ۴ نفر سوار شین بریم تو جزیره من و ویلیام و ارتیمیس و یک دختر دیگر که دوست ارتیمیس بود سوار شدیم..دیدم ویلیام با علاقه به دوست ارتیمیس نگاه میکنه ...گفتم چته ابرومونو بردی .گفت میدونی این کیه گفتم نه گفت این دختر بهترین استاد معجون ساز جهانه که اسمش آتناس..
    گفتم‌ بهترین معجون ساز چه جالب بهم میاین ... یه طعنه بهم زد رو به ارتمیس گفتم نمیخوای دوستتو بهمون معرفی کنی .گفت ایشون کاترین هستند دختر ماهر ترین معجونساز این کشور...گفتم خوشبختم کاترین من کسری هستم و اینم دوستم ویلیام هست ویلیام سریع دستشو جلو اورد و با کاترین دست داد و من و ارتمیس هر دو لبخندی زدیم... ۲۲....
    وسط اب قایق ران قایقو نگه داشت و گفت امتحان دومتون مبارزه با موجودات زیر اب هست کشتن ممنوعه ولی از هر جور طلسمی که دوست دارین میتونین استفاده کنین...چهره ویلیام و ارتمیس درهم شد گفتم چرا رفتین تو فکر..ویلیام گفت موجودات زیر اب یا پولک دار که جادو رو پس میزنند باید با قویترین جادوها باهاشون جنگید ..تازه خیلی هم پوست کلفتند ...بعد میگه کشتن ممنوع...گفتم تا اینجا اومدیم بهتره هر چی دارین رو کنین . اگه جادو بهشون
    صدمه نمیزنه از جادو بشکل فرعی استفاده کنین مثلن اگه نیزه اون دور بر بود جادو رو به نیزه وصل کنین و با نیزه بجنگین...ویلیام گفت افرین فکر خوبیه چرا به ذهن خودم نرسید . گفتم چون تو ذهنت یجا دیگست ..بعد هر چهار نفرمون خندیدیم...
    ایندفعه اول من بودم با حبابای شیشه ای که رو اب بودن من رو سوار کردن و سریع به زیر اب رفتیم .. حدود ۲۰ دقیقه ای پایین رفتیم که دیگه خورشید نورش نمیرسید . مسعول حباب گفت تقریبا رسیدیم بهتره حاضر باشین... حباب کنار یک حباب بزرگتر ایستاد داخل حباب یک موجود بود که دومتر قد داشت و یک نیزه سه شاخه دستش بود ... وقتی پامو تو دایره گذاشتم صدایی تو ذهنم گفت من پری اب هستم و اسمم برلیان هست اماده ای دوعل کنیم تو ذهنم گفتم اره... ناگهان پری با سرعت زیادی بطرفم امد و من سریع تبدیل به سه تا شدم پری ناگهان ایستاد نمیتونست تشخیص بده که من کدوم هستم من این طلسمو از کتاب نبرد نابرابر یاد گرفته بودم که باعث گیجی طرف میشه و هر سه بدل قابلیت جادو دارند ولی با ضربه محکم یا جادوی قوی از بین میروند
    ....
    پری نیزشو سمت یکی از بدلهام گرفت سریع دستور سپر به بدلم دادم و به بدل دیگم گفتم با جادوی حیوانی بهش حمله کنه خودم وایسادم عقب تا موقعیتمو بسنجم . نیزه پری به سپر خورد سپر ترک برداشت ولی نابود نشد .بدل کناریم یک مار بوا بزرگ ساخت تا به پری حمله کنه پری سریع به عقب رفت بعد نیزشو پرتاب کرد رو سر مار و مار مرد و محو شد... با تعجب گفتم این که خیلی سخت شد...نگران ویلیام شدم..ولی فعلا خودم تو مبارزه بودم.. به بدلم گفتم یک جادوی بی حسی قوی به سمت پری بفرسته .به اونیکی برلم گفتم که سپرو از یین ببره و باطناب پری رو گیر بندازه . از اونجایی که میترسیدم نگاهمون کنن نتونستم زیاد از جادوی کهن استفاده کنم برا همین از جادکی پیشرفته که مدرسه ققنوس برا سال اخریها یاد میداد استفاده کردم .جادو دو قابلیت داشت اول دور پری میپیچید و باعث سردر گمیش میشد و دومین کارش گرفتن جادوی حریفم بود ولی جادو رو به من منتقل نمیکرد.
    پری جادوی بی حسی بدل به پری خورد ولی مثل ایینه
    برگشت به سمت بدل و بدل نابود شد.. طناب دور پری رو گرفت ولی پری با نیزش نمیزاشت طناب کلا ببندش... در حالی که پری مشغول اینا بود طلسم من بدور پری چرخید و پری یکک لحظه تعدلشو از دست داد طناب پری رو گرفت و طلسم من قدرت جادویی پری رو گرفت نیزه پری از بین رفت و پری دیگه نمیتونست مبارزه کنه گفتم باخت رو قبول میکنین ...گفت تا حالا اینطوری مبارزه نکرده بودم با خنده گفت بلی....
    بعد جادو و بدلمو از بین بردم .. مسعول حباب سوارم کرد و به سمت جزیره رفتیم...نگران ویلیام و ارتیمیس بودم ..گفتم حتما قبول میشن نباید نگران باشم... بعد نیم ساعت رسیدم به جزیره کنار یکی از درختای بلند وایسادم و منتظر ویلیام و ارتمیس شدم... بعد نیمساعت ویلیام و ارتیمیس اومدند. ارتیمیس تا منو دید سری تکون داد و بسمت من اومد نگاه به ظاهرش کردم معلوم بود .خوب از پس پری بر اومده ...ولی ویلیام چند جای ذخم داشت و بعضی جاهاش کبود بود . به سمتش رفتم گفتم چیکار کردی با خودت ..گفت اون پری لعنتی دوبرابر قدم بود .بعد اصلا دور بر چیزی نبود مجبور شدم با نیزه ی خودش بزنمش ...گفتم نکشتیش که گفت نه فقط ضخمیش کردم...از تو ردا یم یک معجون درمانی قوی در اوردم و به ویلیام دادم گفتم فقط سه قطره بخور.. گفت بازم از این معجوما ولی سریع سه قطره خورد و بعد پنج دقیقه کبودیاش از بین رفت و بعد ده دقیقه ضخماش خوب شدند..گفت عجب معجونی بود انگار اصلا مبارزه نکرده بودم...بهش لبخند زدم..ارتمیس گفت این معجون درمانی خیلی قویی هست از کجا گیرش اوردی گفتم خودم ساختمش اولش باورش نشد. ولی وقتی دید نمیخندم باور کرد ..گفت حتما خیلی روش کار کردی گفتم اره چندین ماه وقتمو گرفت ..ارتمیس گفت چندین ماه بعد انقدر راحت به این و اون میدیش... گفتم اول ویلیام بهترین رفیقمه همینطور تو دومن من به هر کسی از این معجون نمیدم غیر از شما دوتا..
    ارتمیس با نگاهی قدر شناسانه گفت کاقعا ممنونم... گفتم بریم دیگه گفت وایسیم کاترینم بیاد.. گفتم اصلا یاد کاترین نبودم ..کی میاد گفت الان دیگه باید پیداش بشه... ۲ دقیقه دیگه کاترین اومد موهاش بهم ریخته بود ولی اثر ضخمی دیده نمیشد گفتم حالت خوبه گفت اره .. ارتمیس با جادویی موهای کاترینو درست کرد کاترین گفت ممنون.. ۲۳....
    ویلیام گفت. کسری از اون معجونت به کاترینم بده کاترین گفت نه نمیخوام قبل اینکه بیام اینجا یه معجون انرژی زا خوردم..رو به ویلیام کردم تو ذهنش گفتم از کیسه خلیفه میبخشی... یهو ترسید یه نگاهی به من کرد گفت چجوری تو سرم حرف زدی گفتم ما اینیم دیگه..در ضمن انقدر خودشرینی نکن.. بعد خندیدم.ویلیام هم خندید..کاترین یه نگاه بهمون کرد گفت چی شده میخندین.گفتم هیچی .بین منو ویلیامه..کاترین نگاهی به ویلیام کردو لبخند زد صورت ویلیام سرخ شد ..من و ارتمیس دوباره خندیدیم...
    نزدیک ورودی اکادمی بودیم که وسط جزیره بود که سر دسته که مارو راهنمایی میکرد گفت امتحان اخر گروهی چهار نفره یا پنج نفره تشکیل بدین باید از ای ۱۰ غار بیرون بیاین ده غار جلومون بود و ما ۵۰ نفر تقسیم شدیم یک پسر دیگه هم با ما اومد گفت سلام من دنیل هستم میتونم با شما بیام گفتم من کسری هستم اینم ویلیام و ارتمیس و کاترین هستن خوش اومدی..دنیل که یک سال از ما بزرگتر بود گفت شما چند سالتونه گفتم ۱۸ گفت من ۱۹ سالمه و دومین باره دارم شرکت میکنم.. گفتم پس از این امتحان اگاهی داری گفت هر دفعه امتحانا فرق میکنه.. گفتم باشه
    دنیل هیکل چهار شونه و عضلانی داشت . و قدش هم قد من بود گفتم ما از اولین غار میریم..
    همگی موافقت کردن... بمحض پا گذاشتن تو غار پشتمون بسته شد غار بشکل هزار تویی بود گفتم همه با هم پیش میریم یک نفر مواظب پشتمون باشه یک نفر چپ و یکی راست و یکی جلو یکی هم وسط برای کمک رسوندن به بقیه .دنیل گفت من وسط می ایستم.. گفتم باشه من جلو ..ارتمیس راست .کاترین چپ.و ویلیام عقب .یواش یواش جلو رفتیم ..جلو مون عنکبوتای سیاهی بودند .کاترین جیغی کشید گفتم نترسید همه کنار هم .این عنکبوتا از جادو تغذیه میکنن پس جادویی نکنین که میان دنبالمون..
    همه گفتن باشه یواش از کنار عنکبوتا گذشتیم کاترین با ترس رد شد ارتمیس بهش گفت چشماتو ببند من راهنماییت میکنم ولی کاترین گفت نه مرسی خودم میام ولی دست ارتمیس رو گرفت و از عنکبوتا گذشتیم..
    چند دقیقه پیاده رفتیم که به فضای پهنی رسیدیم .. یک خرس بزرگ جلوی راهمون خوابیده بود که با صدای پای ما بیدار شد ویلیام گفت این خرس قرمزه که میتونه به ذهنتون نفوذ کنه مواظب باشین... دنیل گفت من ذهنم زیاد قوی نیست گفتم اشکال نداره من هواتو دارم... یه نگاه قدر شناسانه ای بهم کرد گفتم بیاین خرسو بیهوش کنیم و رد شیم ارتمیس و کاترین گفتن پس ما با هم طلسم بیهوشی میفرستیم سمتش شما مواظب ما باشین...
    ارتمیس چوب طرح دار داشت و کاترین عصای کریستالی هردو همزمان طلسم بیهوشی نسبتا قویی فرستادن سمت خرس ولی خرس رو دوپا بلند شد و با دستاش جادو ها رو پس زد گفتم عالی شد پوستش قرصه طلسم اثر نمیکنه...
    خرس رو دوپا به سمت ما میاومد گفتم حالا نوبت منه طلسم باستانی که از مدرسه یاد گرفته بودم و اولین بار بود اجراش میکردم رو خوندم به زبان الفی بود ناگهان پیچکای تنومندی از دل زمین بیرون اومدن و دور دست و پاهای خرس پیچیدند و خرسو به زمین دوختند ولی ناگهان خرس خواست تو سرم حرف بزنه بهش اجازه ندادم و با قدرت پرتش کردم بیرون خرس صدای بزرگی داد ویلیام گفت چیکارش کردی گفتم میخواست به ذهنم نفوذ کنه که پرتش کردم بیرون دنیل با تعجب بهم نگاه کرد گفت پرتش کردی بیرون ..گفتم اره .ویلیام گفت تو هنوز کسری رو نمیشناسی پاش برسه استادیه برا خودش.. خرس که تو وضعیت بدی قرار داشت میخواست دست و پاهاشو باز کنه ولی جادوی الفی من از قدرت خرس استفاده میکرد هر چی خرس بیشتر تقلا میکرد فشار بیشتر میشد گفتم خوب دیگه باید تمومش کنیم رفتم تو سر خرس گفتم بهتره دیگه کنار بکشی تا ما رد شیم
    گفت تو کی هستی که منو از ذهنت پرت کردی بیرون تا حالا کسی نتونسته بود همچین کاری کنه گفتم من کسری هستم . خرس گفت باشه من تسلیمم..گفتم بدون کلک .وگرنه کاری میکنم که دیگه نتونی به ذهن کسی نفوذ کنی انگار خرس ترسیده بود گفت بله ارباب.. با دستم با زبون الفی پیچکها رو ناپدید کردم خرس یواش به کناری رفت و سرشو به طرف صخره کرد و خوابید.گفتم خوب اینم از این بیاین بریم .دیدم بچه ها با تحسین نگام میکنن. گفتم چیزی شده ویلیام گفت من همیشه میدونستم تو استثنایی هستی ..مت فقط لبخند کجی زدم.

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    خوب.اینم تا فصل ده .امیدوارم خوشتون بیاد .سعی میکنم بقیه داستانو زودتر بزارم تو سایت.ممنون از نظراتتون

  7. 3 پسندیده توسط:


  8. Top | #35


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1807
    نوشته ها
    282
    امتیاز
    1,403
    پسندیده
    642
    مورد پسند : 666 بار در 276 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام
    به نظرم خیلی داستان جالبیه . فقط چرا پارت ها رو پست میکنید ؟ نمیشه فایل pdf ش رو قرار بدید ؟
    امضای ایشان
    "سرنوشت یک موضوع اتفاقی نیست،
    بلکه یک چیزه انتخابیه.
    چیزی نیست که در انتظارش بشینی،
    باید بدستش بیاری"

  9. Top | #36


    تاریخ عضویت
    Jun 2018
    شماره عضویت
    1590
    نوشته ها
    157
    امتیاز
    2,050
    پسندیده
    370
    مورد پسند : 418 بار در 144 پست
    میزان امتیاز
    2
    دوست عزیز بعضی پارت هات تکراری هستن,, قبل پارت گزاشتن پارت قبل رو یه چک بکن تابدونی تکراریه بانه,,
    خب داستانت محتوا داره اما خیلی خیلی سریع پیش میره,, توضیحات و توصیفاتت خیلی کوتاهه,, شخصیت هارو توصیف نمیکنی,, مناظر و محیط و.... خیلی خیلی کم در موردشون صحبت شده,, داستان نباید انقد زود و سریع جلو بره,, روی سطح نوشتنت هم کار کن و کیفیت داستان رو بالا ببر,, خیلی جاها از توصیفات داستان های دیگه استفاده کردی,, میدونی ک مخاطب اینرو کپی میدونه و ارزش داستان و نوشتت پایین میاد, سعی کن خیلی کم از ایده های داستانهای دیگران استفاده کنی, و خودت ایده خلق کنی, موفق باشی
    امضای ایشان
    سعی کن آنقدر کامل باشی

    که بزرگترین تنبیه تو

    برای دیگران

    گرفتن خودت از آنها باشد!

  10. 1 پسندیده توسط:


  11. Top | #37


    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    637
    نوشته ها
    58
    امتیاز
    385
    پسندیده
    119
    مورد پسند : 109 بار در 61 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام .متاسفانه نمیتونم فایلشو برای دانلود بزارم.کسی از سایت هم کمکم نکردن

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    سلام.ببخشید ولی برای من تو سایت نشون نمیده چند فصل گزاشتم .اگه تکراری شدن معذرت

  12. Top | #38


    تاریخ عضویت
    Nov 2015
    شماره عضویت
    637
    نوشته ها
    58
    امتیاز
    385
    پسندیده
    119
    مورد پسند : 109 بار در 61 پست
    میزان امتیاز
    2
    اینم فصل ۱۱....
    ۲۴....
    بعد خرس رسیدیم به یک زمین باتلاقی . ویلیام گفت دیگه از این بدتر نمیشه که ناگهان صدای زوزه گرگها رو شنیدیم .گفتم میشه تو حرف نزنی..ویلیام با ترس گفت ببخشید..گفتم فعلا باید فکری به حال باتلاق کنیم.. چوب شکسته شده ای گوشه کنار باتلاق ریخته شده بود .گفتم هر کی هر چقدر میتونه چوب جمع کنه... ولی تو باتلاقا پا نزارین..همه گفتن باشه .اول خودم با جادو چوپهارو به سمت خودم فرا خوندم.. بعد ارتمیس و بقیه شروع کردند .اندازه سه متر چوب جمع کردیم .با جادو چوبها رو مرتب کردم از ترتمیس خواستم بعضی چوبها رو با طلسم تغیر شکل به شکل طناب محکمی در بیاره ارتمیس و کاترین موافقت کردند .. به دنیل گفتف ببین حیوانی دور برمون نباشه طلسم روشنایی رو به هوا فرستاد ولی بازم زیاد جایی معلوم نبود ویلیام هم جادوی قویی دیگه ای فرستاد اندفعه بهتر بود..کلک مون درست شده بود . با بادبا و چند پاروی اضافه گفتم حالا برین کنار تا اینو بندازم تو باتلاق ولی کلک سنگین بود رو به دنیل کردم گفتم بهتر ه خودمو زیاد خسته نکنم تا با خطرای بعدی اماده باشیم... دنیل موافقت کرد.. با هم کلکو با جادو یواش تو اب باتلاق گذاشتیم. اول من رفتم رو کلک یخورده تکون خورد ولی محکم ایستاد گفتم بیاین امنه..همه سوار شدن گفتم دونفر پارو بزنن دو نفر سپر بسازن ینفرم دیده بانی بده گفتند باشه...من و ارتمیس سپر ساختیم ویلیام و دنیل پارو زدن و کاترین دیده بانی میداد حدود پنج دقیقه ای تو اب بودیم که کاترین گفت چشمای قرمزی تو خشکی میبینم.. یه نگاهی به بیرون کردم حدود ۱۰ گرگ بزگ که هر کدوم یک و نیم متر اندازش بود دور ما بودند و منتظر بودن ما از کلک پیاده بشیم... ناگهان کاترین گفت چیزی زیر پامونه..ویلیام نگاهی به اب کرد و گفت تمساح .. گفتم
    اینا میخوان مارو بکشن این دیگه چجور امتحانیه ..دنیل گفت امسال خیلی از پترسال سخت ترش کردن .. گفتم فعلا بالا سرمون خبری نیست ارتمیس سپرتو دور تا دور قایق بزار منم زیر کلک و پوشش میدم گفت باشه مشخص بود که خسته شده یه سپر به مدت زیاد انرژی زیادی از جادوگر میگیرن
    تمساح چند بار به سپرم حمله کرد ولی سپر قوی تر از حمله تمساح بود .کاترین گفت رسیدیم اونور باتلاق گفتم بالاخره رسیدیم ولی گرگا کجان.
    ویلیام گفت تو خشکی منتظر ما هستن دنیل گفت من با گرگا میجنگم شما هم پشتیبانیم کنین گفتم تنهایی خطرناکه گفت اشکال نداره ‌‌. گفتم پس مواضب باش گفت باشه کلک رو به یک چوب کنار ساحل بستم و جادوی نورانی رو به هوا فرستادم . گرگها منتظر ما بودند ولی حمله نمیکردند... دنیل گفت از اینجا به بعد با من پیرهنشو کند و ناگهان رنگش عوض شد دنیل داشت تغییر شکل میداد ناگهان یک گرگینه بزرگ جلومون بود که دوبرابر گرگها بود بعد دنیل رو دوتا پاش بلند شد و با صدای کلفتی گفت موقع درگیری به من نزدیک نشین که وقتی عصبانی میشم دیگه هیچ چی حس نمیکنم فرق دوست و دشمنو بسختی تشخیص میدم...گفتم باشه
    زوزه بلندی کشید و به سمت گرگها رفت یکی از گرگها که ریسشون بود و بزرگترینشون بود به سمت دنیل رفت و بعد با دنیل درگیر شد دنیل موقف درگیری بعضی وقتا از چشماش جادو هم میکرد .برام عجیب بود تعداد کمی از گرگ نما ها وجود داشتند و تعداد انگشت شماری هم میتونستند جادو کنند... دنیل تقریبا موفق شده بود که گرگا یهو دورش کردند گفتم بچه ها نوبت ماست... سپر قویی دور دنیل تشکیل دادم که همزمان با پریدن چند گرگ همراه شد و گرگها رو به کناری پرت کرد .دتیل به سمت من برگشت و حالت قدر شناسانه ای به خودش گرفت.. گفتم واسه اینکارا هنوز وقت هست ویلیام به سمت یکی از گرگها رفت و گفت این با من کاترین هم از ویلیام تقلید کرد ارتمیس همزمان با دو گرگ شروع به جنگ کرد سه تا گرگم با دنیل میجنگیدن منم سراغ بقیشون رفتم.. طلسم بیهوشی قوی ای رو به سمت یکی از گرگا فرستادم که درجا افتاد و بیهوش شد و به سمت دومین گرگ که داشت بطرفم میومد رفتم جادوی خشک کننده رو به زبان باستانی خوندم طلسم با صدای فش فشی به سمت گرگ رفت و درجا خشکش کرد گرگ مثل مجسمه ایستاده بود . سومین گرگ با سرعت به سمت من اومد فکر میکرد با سرعت بیاد سمت منمن نمیتونم جادو کنم . دستمو سمتش گرفتم و با جادو بیهوشش کردم. به سمت دنیل رفتم که یکی از گرگا رو ضخمی کرده بود و حالا داشت با دوتا همزمان میجنگید .رو به یکی از گرگها طلسم طنابی فرستادم که دور گرگ پیچید و گرگ رو زمین زد گرگ هر کاری کرد نتونست از دست طناب فرار کنه وقتی بهش نزدیک شدم با اشاره گرگ رو بیهوش کردم.. دنیل حساب اون یکی گرگم رسید. رو به ویلیام کردم که با طلسم خشک کننده حساب یک گرگ رو رسید و ارتمیس و کاتربن هم کارشونو تموم کردن. گفتم بیاین بریم دنیل به شکل اولش در اومد گفتم بیا یک معجون متوسط از جیبم در اوردم ولی نه زیاد قوی ویلیام نگاهی به معجون انداخت و با سر تایید کرد. دنیل معجون رو سر کشید ده دقیقه زمان برد تا ضخماش خوب شدند.. ۲۵...
    رو به دنیل گفتم تا حالا گرگینه ای ندیدم که جادو کنه گفت تو خیلی تیز بینی . گفتم جواب منو ندادی..گفت تنها منو پدر و خواهرم که تازه بدنیا اومده این قابلیت رو داریم بقیه نسلمون منقرض شدند بخاطر جنگ چند ساله بین خون اشام ها و گرگینه ها .گفتم خیلی بد شد متاسفم .گفت من میخوام جادومو بیشتر کنم تا از خواهرم مراقبت کنم .گفتم کار خوبی میکنی..
    از غار اومدیم بیرون . ما سومین دسته پنج نفره بودیم
    که از غار بیرون اومده بودیم..
    راهنما اومد جلو و گفت تبریک میگم شما موفق شدین..گفتم این امتحانا خیلی سخت بودن . گفت مجبوریم .وگرنه دیگه مدرسه جای این همه دانش اموزو نداره.گفتم دلیل نمیشه انقدر سختش کنین.
    راهنما دیگه هیچی نگفت. ویلیام گفت میدونی چند نفر ارزوشونه به اینجا بیاین ..ارتمیس گفت اره چون اینجا بیای آیندت تظمین میشه . حالا یا عضو کاهنین قصر میشی یا اساتید درجه بالا یا کاراگاه های حرفه یا و...
    داخل سالن رسیدیم پر از ادم بود گفتم این همه رد شدند ولی بازم اینهمه ادم تو سالنه ارتمیس گفت بعضیها سال بالایی هستند . بعد چند دقیقه مدیر همه رو دعوت به نشستن کرد و گفت امسال مجبور بودیم امتحاناتو سخت تر از همیشه برگزار کنیم چون افراو استثنایی بینمون هستند و دستور از بالا اومده بود .من شخصا از کسایی که نتونستند قبول بشوند معذرت میخوام... ولی افرین میگم به کسایی که با این سختی امتحانات قبول شدند...
    بعد ده دقیقه سال اولیها باید برن تو گروهشون و کسایی که مایلند عضو کتابخونه یاشند حتما باید با اساتید هماهنگ باشند .و ورود به جنوب جزیره ممنوعه بخاطر وجود حیوانات جادویی خطرناک.. و در اخر امیدوارم سال خوبی داشته باشید..همه شروع به تشویق کردن..
    رو به ارتمیس کردم گفتم گروه ها به چه صورت هست ارتمیس که آشنایی زیادی راجب اکادمی داشت گفت اینجا ۵ تا گروه بندی داریم... گروه اول مخصوص جادوگرا.. دوم .خون اشاما..سوم..گرگینه ها..چهارم..کاهنین...و پنجمین استثناییها که افراد کمی
    به این گروه میپیوندن...
    بعد گفت اینجا هم مثل مدرسه ققنوس از سنگ قدیمی استفاده میکنند ولی این سنگ دوبرابر مدرسه ققنوس هست و میگویند. این سنگ از اسمان اومده .. سنگ سیاه اسمشه...
    با تعجب گفتم یک سنگ اسمانی بزرگ ..باید جالب باشه.
    بچه ها یکی یکی پیش سنگ رفتن و گروهشون انتخاب شد. ویلیام تو جادوگرا افتاد.. ارتمیس تو استثنایی ها همه تشویقش کردند و چند نفر از بچه هایی که لباسای گرون قیمت هم تنشون بود هم تو استثنایی رفتند و در اخر من رفتم دستمو گذاشتم روی سنگ بدون سنگ سریع گفت استثنایی. تعجب کردم چطور اینقدر زود فهمید...
    مدیر یک نگاهی به من کرد گقت امسال استثنایی های زیادی میبینم ولی هر چی نگاه کردم جمع مون به ۲۰ نفر هم نمیرسید..
    بعد گروه بندی ویلیام اومد پیشم گفت رفیق مثل اینکه دیگه راهمون جدا شد گفتم این فقط گروهمونه ولی بقیه جاها که با همیم .. با لبخند گفت اره حتما.. دنیل از ما تشکر کرد گفت ممنونم که منو جزء تیمتون کردید .
    ارتمیس رو به من گفت بیا بریم تو گروهمون گفتم باشه.
    تو گروه استثنایی ها سه نفر خون اشام بودند ولی از نژادهای مختلف و یک گرگینه مثل دنیل ..و چند شاهزاده و پرنسس. و در اخر منو ارتمیس.. گفتم امسال باید سال سختی باشه .چون تو همه کتابا یی که خونده بودم همیشه شاهزاده ها و پرنسس ها مغرور و از خود رازی بودن .تصمیم داشتم به هیچ کدومشون اعتنایی نکنم .
    امروز اولین روز کلاسمون بود درس تغیر شکل پیشرفته درس میدادند. استاد مون که فردی قد کوتاه و کچل بود گفت اسم من چینگ یانگ هست امید وارم همینجور که ازتون انتظار میره جزء بهترینا باشید.. بعد کلاس کلاس جادوی پیشرفته داشتیم .. و بعد اون
    معجون سازی . خلاصه همه درسها حسابی سنگین بودند ... رو به استاد دفاع در برابر جادوی سیاه کردم و گفتم استاد میشه با درخواست من به کتابخونه موافقت کنین استاد گفت حتما پسرم . گفتم نوشتمو به استاد دادم... استاد یه نگاه به من کرد گفت کتابهای ممنوعه و باستانی هم میخوای بخونی .گفتم میخوام نهایت استفاده رو ببرم.گفت باشه ولی ممنوعه رو بهت اجازه نمیدم چون خطرناکه. و زیر ورقه تایید کرد .گفتم ممنون.. و به سمت کتاب خونه رفتم.. دیدم ویلیام کنار کتابخونه منتظره گفتم سلام. گفت میدونستم میای اینجا.بعد خندید منم خندیدم..رو به ویلیام کردم و گفتم کلاسات چجوری بودند گفت سخت ولی من کم نمیارم. گفتم خوبه .گفت گروه شما چجورین گفتم همشون مغرورن مخصوصا شاهزادهها.گفت شانس اوردم که تو گروهتون نیفتادم چون اصلا نمیدونستم باید چجوری باهاشون برخورد بشه.. کنار در مدیر شلوغ بود دیدم چند تا از اون شاهزاده و پرنسس ها جلوی در مدیر وایسادند و دارند گفتگو میکنند .

  13. 1 پسندیده توسط:


  14. Top | #39


    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1932
    نوشته ها
    85
    امتیاز
    313
    پسندیده
    15
    مورد پسند : 109 بار در 56 پست
    میزان امتیاز
    2
    ممنون بابت فصل جدید
    ویرایش توسط Philosophy : 01-28-2020 در ساعت 05:06

  15. Top | #40


    تاریخ عضویت
    Jun 2018
    شماره عضویت
    1590
    نوشته ها
    157
    امتیاز
    2,050
    پسندیده
    370
    مورد پسند : 418 بار در 144 پست
    میزان امتیاز
    2
    تازه گرم خوندن شده بودم ک تموم شد
    امضای ایشان
    سعی کن آنقدر کامل باشی

    که بزرگترین تنبیه تو

    برای دیگران

    گرفتن خودت از آنها باشد!

صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد