صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 11

موضوع: دنیای دیوانه ها

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1939
    نوشته ها
    10
    امتیاز
    360
    پسندیده
    4
    مورد پسند : 17 بار در 7 پست
    میزان امتیاز
    2

    دنیای دیوانه ها

    روزی روزگاری٬ دنیایی بود.دنیایی پر از آدم ها. در بین تمامی این انسان ها یک دیوانه وجود یافت . هر روز و هر شب که می گذشت بر تعداد آدم ها اضافه می شد و تنها همان یک دیوانه .
    آدم و دیوانه مکمل هم بودند ولی حالا آدم ها زیاد شده بودند . دیوانه شریک نداشت.دیوانه تنها مانده بود و با حسرت به آدم های متوقع می نگریست.
    از وقتی به یاد داشت دیوانه بود . یعنی ٬ همه که چنین می گفتند. حقیقت دیوانه بودن او چنان بر ذهنش نقش بسته بود که اگر روزی جملاتی از قبیل : ((دیوانه!)) ‍‍‍‍,, ((تو کله پوک ترین آدمی هستی که تا بحال دیده ام.)) یا ((حتی نمی توانی از عقلت به درستی استفاده کنی!)) را نمی شنید حال عجیبی به او دست می داد .
    سال ها می گذشت و او بدون توقع از کسی به خدماتش می افزود. حال که دیوانه بود باید حداقل از جسمش خیری به آدم های عاقل و فرصت طلب می رسید .روزی همچون روز های دیگر شروع می شد و دیوانه آماده ی خدمت به انسان های عادی می شد. پس از اتمام روز و سپاسگزاری برای بخشش و کرم انسان های عادی نان خود را خورده و خود را آماده ی خدمت در روز های آتی میکرد.به همین منوال سال ها گذشت و حال او در بستر خود انتظار مرگ را می کشید. تنها منتظرش بود زیرا هیچ یک از عاقلان شهر وقت آن را نداشتند که با عیادت از یک دیوانه تلف کنند. ناگهان صدایی سکوت اتاقش را شکست: ((طفلکی!))
    با کنجکاوی سرش را کمی بلند کرد و چشمان خود را به نور عادت داد .((تمام عمرت دیوانه بوده ای؟))صاحب صدا به نظر کودک می آمد.
    ((آره)) به سختی جواب سوال کودک عجیب را داد .دشواری کلامش بیشتر از تعجب بود تا درد.
    کودک را برانداز کرد چیزی غیر عادی در او بود.
    ((چه شد که دیوانه خواندنت؟)) این کودک چه سوال هایی می پرسید!! بعد از سال ها طعم خنده را چشید. با این حال نتوانست بیشتر از لبخند زدن کاری بکند .
    ((من بلد نبودم از عقلم درست استفاده کنم.))کودک با معصومیت سرش را کج کرد و پرسشگرانه به او نگریست.
    ((این که گفتی یعنی چه؟)) لبخندش پهن تر شد. از این کودک خوشش آمده بود. به نظر کودک جالبی می آمد .ولی نه. او یک دیوانه است.آه سوزناکی سر داد. چگونه می توانست کسی را دوست داشته باشد. آخر٬ او یک دیوانه است.آیا می تواند؟

    ((یعنی اینکه نمی توانستم از استعدادم در جهت منافعم استفاده کنم . ساده دل بودم و نمی توانستم خودم رو بین دیگران بالا بکشم))از یاد گذشته با تاسف آه دیگری کشید((نمی تونستم پولدارشم .محکم نبودم و نمی تونستم بی تفاوت باشم.من ...))به اینجا که رسید حرف خود را خورد.با خود می گفت * من ضعیف بودم . * می دانست که با این جمله کودک را از خودش نا امید خواهد کرد . مانند همه افراد دیگر. دقایقی در سکوت سپری شد و هیچ کدام لب از لب نمی گشودند . به نظرش زیاد موعظه کرده بود .
    کودک برای بار دوم سکوت اتاقش را بر هم زند ((اینها که دلیل نمی شود.یعنی هر کس زور نگوید فریب ندهد و به دیگران بی توجه نباشد دیوانه است؟!)) این کودک چرا اینگونه سخن می گفت؟ جوابی که به کودک داده بود به نظر کاملا منطقی می آمد و چنان دیوانه بودن خود را پذیرفته بود که آن را مبرهم ترین مسله ی ممکن می دانست. با دیگر با تعجب به کودک نگاه کرد .
    ((تو کی هستی؟)) اینبار او بود که سکوت را شکسته بود. کودک با لبخند نگاهش کرد اما پاسخی نداد.با دقت بیشتری به کودک و چهره ی آشنایش خیره شد و از تعجب و حیرت دهانش خشک شد. تازه دریافت که چه کسی جلوی او ایستاده.

    ((تو دیوانه نیستی))لحن کودک تاسف بار بود و لبخند شیرینش حال از نا امیدی حکایت می کرد.((بیچاره٬ تو فقط عاقلی در دنیای دیوانه ها بودی. حیف که خیلی دیر این را فهمیدی.)) و خاموشی همه جهانش را فرا گرفت.
    ویرایش توسط z.p.a.s : 04-12-2019 در ساعت 16:05


  2. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jan 2017
    شماره عضویت
    1268
    نوشته ها
    194
    امتیاز
    2,912
    پسندیده
    175
    مورد پسند : 191 بار در 116 پست
    میزان امتیاز
    2
    بسیار زیبا بود مفهوم رو خیلی خوب رسوندی
    امضای ایشان
    با یاد رفیق است که دنیام زیباست
    با عشق رفیق است که دنیام برپاست
    فردا که ز دنیا رفتم روزی
    این رفیق است که گوید خاک رفیقم اینجاست......

  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1807
    نوشته ها
    94
    امتیاز
    752
    پسندیده
    146
    مورد پسند : 235 بار در 96 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط z.p.a.s نمایش پست ها
    روزی روزگاری٬ دنیایی بود.دنیایی پر از آدم ها. در بین تمامی این انسان ها یک دیوانه وجود یافت . هر روز و هر شب که می گذشت بر تعداد آدم ها اضافه می شد و تنها همان یک دیوانه .
    آدم و دیوانه مکمل هم بودند ولی حالا آدم ها زیاد شده بودند . دیوانه شریک نداشت.دیوانه تنها مانده بود و با حسرت به آدم های متوقع می نگریست.
    از وقتی به یاد داشت دیوانه بود . یعنی ٬ همه که چنین می گفتند. حقیقت دیوانه بودن او چنان بر ذهنش نقش بسته بود که اگر روزی جملاتی از قبیل : ((دیوانه!)) ‍‍‍‍,, ((تو کله پوک ترین آدمی هستی که تا بحال دیده ام.)) یا ((حتی نمی توانی از عقلت به درستی استفاده کنی!)) را نمی شنید حال عجیبی به او دست می داد .
    سال ها می گذشت و او بدون توقع از کسی به خدماتش می افزود. حال که دیوانه بود باید حداقل از جسمش خیری به آدم های عاقل و فرصت طلب می رسید .روزی همچون روز های دیگر شروع می شد و دیوانه آماده ی خدمت به انسان های عادی می شد. پس از اتمام روز و سپاسگزاری برای بخشش و کرم انسان های عادی نان خود را خورده و خود را آماده ی خدمت در روز های آتی میکرد.به همین منوال سال ها گذشت و حال او در بستر خود انتظار مرگ را می کشید. تنها منتظرش بود زیرا هیچ یک از عاقلان شهر وقت آن را نداشتند که با عیادت از یک دیوانه تلف کنند. ناگهان صدایی سکوت اتاقش را شکست: ((طفلکی!))
    با کنجکاوی سرش را کمی بلند کرد و چشمان خود را به نور عادت داد .((تمام عمرت دیوانه بوده ای؟))صاحب صدا به نظر کودک می آمد.
    ((آره)) به سختی جواب سوال کودک عجیب را داد .دشواری کلامش بیشتر از تعجب بود تا درد.
    کودک را برانداز کرد چیزی غیر عادی در او بود.
    ((چه شد که دیوانه خواندنت؟)) این کودک چه سوال هایی می پرسید!! بعد از سال ها طعم خنده را چشید. با این حال نتوانست بیشتر از لبخند زدن کاری بکند .
    ((من بلد نبودم از عقلم درست استفاده کنم.))کودک با معصومیت سرش را کج کرد و پرسشگرانه به او نگریست.
    ((این که گفتی یعنی چه؟)) لبخندش پهن تر شد. از این کودک خوشش آمده بود. به نظر کودک جالبی می آمد .ولی نه. او یک دیوانه است.آه سوزناکی سر داد. چگونه می توانست کسی را دوست داشته باشد. آخر٬ او یک دیوانه است.آیا می تواند؟

    ((یعنی اینکه نمی توانستم از استعدادم در جهت منافعم استفاده کنم . ساده دل بودم و نمی توانستم خودم رو بین دیگران بالا بکشم))از یاد گذشته با تاسف آه دیگری کشید((نمی تونستم پولدارشم .محکم نبودم و نمی تونستم بی تفاوت باشم.من ...))به اینجا که رسید حرف خود را خورد.با خود می گفت * من ضعیف بودم . * می دانست که با این جمله کودک را از خودش نا امید خواهد کرد . مانند همه افراد دیگر. دقایقی در سکوت سپری شد و هیچ کدام لب از لب نمی گشودند . به نظرش زیاد موعظه کرده بود .
    کودک برای بار دوم سکوت اتاقش را بر هم زند ((اینها که دلیل نمی شود.یعنی هر کس زور نگوید فریب ندهد و به دیگران بی توجه نباشد دیوانه است؟!)) این کودک چرا اینگونه سخن می گفت؟ جوابی که به کودک داده بود به نظر کاملا منطقی می آمد و چنان دیوانه بودن خود را پذیرفته بود که آن را مبرهم ترین مسله ی ممکن می دانست. با دیگر با تعجب به کودک نگاه کرد .
    ((تو کی هستی؟)) اینبار او بود که سکوت را شکسته بود. کودک با لبخند نگاهش کرد اما پاسخی نداد.با دقت بیشتری به کودک و چهره ی آشنایش خیره شد و از تعجب و حیرت دهانش خشک شد. تازه دریافت که چه کسی جلوی او ایستاده.

    ((تو دیوانه نیستی))لحن کودک تاسف بار بود و لبخند شیرینش حال از نا امیدی حکایت می کرد.((بیچاره٬ تو فقط عاقلی در دنیای دیوانه ها بودی. حیف که خیلی دیر این را فهمیدی.)) و خاموشی همه جهانش را فرا گرفت.
    سلام
    داستانت خوب بود ..معلومه که تازه کاری .. ولی ایده ی جالبی بود ..اما ببین خیلی مبهم بود ... مثلا اون پسر بچه هه کی بود ؟! ...اره داستان هایی هم هست که اخرش با یه معما تموم می شه اما اون جور داستانا ... داخل متن های اولی شون خیلی اطلاعات در باره ی اول شخص داستان می دن .. اما متن های اولیه داستانت زیاد مشخص نبود .. چطور بگم؟ خوب نمی شه درکش کرد .. ببین باید از جزئیات استفاده کنی .. ریز به ریز داستان رو باید بنویسی .. پیشنهاد میکنم رمان های اقای فتحی رو بخوندید و خوب به متن هاشون دقت کنید .. این جوری می تونن بیشتر منظور من رو بفهمین .. مثلا می تونستی از خونه ی اقای دیوانه بگی ..یا طرز لباس پوشیدنش .. یا اینکه اصلا چه کار هایی رو برای ادم های عاقل انجام می داد .. و در اخر هم یکم غلت جمله بندی و متن های بعضا تکراری داشتی .. ولی ببین نکه داستانت بده نه ؟! به نظرم ..جذاب بود .. و کشش رو در ادم ایجاد می کرد .. ولی اینجا نویسنده های حرفه ایی زیادی هستن ! و تا ادم بتونه و خودش رو با اینجا وفق بده جونش در میاد ! ... من خودم الان سه ماه بیشترع که اینجام .. اما بازم نتونستم اون چیزی که می خوام بنویسم ! .. بازم میگم ایجا جای حرفه ایی هاست .. و این خودش خیلی خوبه ... یکی مثل منو تو می تونن از تجربیاتشون استفاده کنن .. امید وارم از انتقادام نارحت نشده باشی اجی !.. حالا داستانم که گذاشتم جبران کن !
    راستی واسه امتیاز هم به یکی از مدیرای سایت پیام بده ..واست 200 تا خوشامد گویی واریز می کنن !
    به بوک پیج خوش اومدی !

  5. 1 پسندیده توسط:


  6. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Jan 2017
    شماره عضویت
    1268
    نوشته ها
    194
    امتیاز
    2,912
    پسندیده
    175
    مورد پسند : 191 بار در 116 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط ساحره نمایش پست ها
    سلام
    داستانت خوب بود ..معلومه که تازه کاری .. ولی ایده ی جالبی بود ..اما ببین خیلی مبهم بود ... مثلا اون پسر بچه هه کی بود ؟! ...اره داستان هایی هم هست که اخرش با یه معما تموم می شه اما اون جور داستانا ... داخل متن های اولی شون خیلی اطلاعات در باره ی اول شخص داستان می دن .. اما متن های اولیه داستانت زیاد مشخص نبود .. چطور بگم؟ خوب نمی شه درکش کرد .. ببین باید از جزئیات استفاده کنی .. ریز به ریز داستان رو باید بنویسی .. پیشنهاد میکنم رمان های اقای فتحی رو بخوندید و خوب به متن هاشون دقت کنید .. این جوری می تونن بیشتر منظور من رو بفهمین .. مثلا می تونستی از خونه ی اقای دیوانه بگی ..یا طرز لباس پوشیدنش .. یا اینکه اصلا چه کار هایی رو برای ادم های عاقل انجام می داد .. و در اخر هم یکم غلت جمله بندی و متن های بعضا تکراری داشتی .. ولی ببین نکه داستانت بده نه ؟! به نظرم ..جذاب بود .. و کشش رو در ادم ایجاد می کرد .. ولی اینجا نویسنده های حرفه ایی زیادی هستن ! و تا ادم بتونه و خودش رو با اینجا وفق بده جونش در میاد ! ... من خودم الان سه ماه بیشترع که اینجام .. اما بازم نتونستم اون چیزی که می خوام بنویسم ! .. بازم میگم ایجا جای حرفه ایی هاست .. و این خودش خیلی خوبه ... یکی مثل منو تو می تونن از تجربیاتشون استفاده کنن .. امید وارم از انتقادام نارحت نشده باشی اجی !.. حالا داستانم که گذاشتم جبران کن !
    راستی واسه امتیاز هم به یکی از مدیرای سایت پیام بده ..واست 200 تا خوشامد گویی واریز می کنن !
    به بوک پیج خوش اومدی !
    اگه از اخرش بخوایم نتیجه گیری بکنیم اون کودک مرگ بود
    امضای ایشان
    با یاد رفیق است که دنیام زیباست
    با عشق رفیق است که دنیام برپاست
    فردا که ز دنیا رفتم روزی
    این رفیق است که گوید خاک رفیقم اینجاست......

  7. 2 پسندیده توسط:


  8. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    105
    نوشته ها
    267
    امتیاز
    3,798
    پسندیده
    1,632
    مورد پسند : 626 بار در 262 پست
    میزان امتیاز
    2
    داستان جذابی بود، از اون داستانا که اجازه میده خواننده بهش نگاه کنه، سعی کنه درباره اش فکر کنه و به یه نتیجه برسه، با اینکه داستان شاید حرف تازه ای نمیزد و داشت به اون دیوانگی و عاقلی یک اتفاق مطلق نیست، و حتی یک آدم عاقل بین یک دنیای دیوانه، دیوانه است اشاره میکرد، با این حال اینقدر راحت و صمیمی و صریح گفته شده بود که خواننده بتونه راحت باهاش ارتباط برقرار کنه، و جذابیت این داستان هم همینه که به سادگی و صمیمیت میشه باهاش ارتباط برقرار کرد، دیوانه ما یک شعار نیست، جامعه ما یک شعار نیست.
    امیدوارم دوباره یه داستان از شما بخونم.
    200 امتیاز ورودیتون هم واریز شد

  9. 2 پسندیده توسط:


  10. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Nov 2018
    شماره عضویت
    1743
    نوشته ها
    110
    امتیاز
    1,268
    پسندیده
    34
    مورد پسند : 168 بار در 77 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام
    نسبتا داستان خوبی بود ولی او جملاتی که دیوانه رو باهاش صدا می کردن خیلی... یه جوری بود. مثلا خیلی واضح بود که اینجوری صداش می کنن. می گفتی:ریشخندشمیکردند و با کلماتی می خواندنش که از آن چیزی نمی فهمید.
    همونطور که @ساحره گفت جزییات کم بود
    در کل به عنوان اولین داستانت خوب بودش. یکمکی تند پیش رفت
    امضای ایشان
    من نویسنده ای قلابیم
    من انسانم
    من
    هلن پراسپروم



  11. 2 پسندیده توسط:


  12. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1939
    نوشته ها
    10
    امتیاز
    360
    پسندیده
    4
    مورد پسند : 17 بار در 7 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط ساحره نمایش پست ها
    سلام
    داستانت خوب بود ..معلومه که تازه کاری .. ولی ایده ی جالبی بود ..اما ببین خیلی مبهم بود ... مثلا اون پسر بچه هه کی بود ؟! ...اره داستان هایی هم هست که اخرش با یه معما تموم می شه اما اون جور داستانا ... داخل متن های اولی شون خیلی اطلاعات در باره ی اول شخص داستان می دن .. اما متن های اولیه داستانت زیاد مشخص نبود .. چطور بگم؟ خوب نمی شه درکش کرد .. ببین باید از جزئیات استفاده کنی .. ریز به ریز داستان رو باید بنویسی .. پیشنهاد میکنم رمان های اقای فتحی رو بخوندید و خوب به متن هاشون دقت کنید .. این جوری می تونن بیشتر منظور من رو بفهمین .. مثلا می تونستی از خونه ی اقای دیوانه بگی ..یا طرز لباس پوشیدنش .. یا اینکه اصلا چه کار هایی رو برای ادم های عاقل انجام می داد .. و در اخر هم یکم غلت جمله بندی و متن های بعضا تکراری داشتی .. ولی ببین نکه داستانت بده نه ؟! به نظرم ..جذاب بود .. و کشش رو در ادم ایجاد می کرد .. ولی اینجا نویسنده های حرفه ایی زیادی هستن ! و تا ادم بتونه و خودش رو با اینجا وفق بده جونش در میاد ! ... من خودم الان سه ماه بیشترع که اینجام .. اما بازم نتونستم اون چیزی که می خوام بنویسم ! .. بازم میگم ایجا جای حرفه ایی هاست .. و این خودش خیلی خوبه ... یکی مثل منو تو می تونن از تجربیاتشون استفاده کنن .. امید وارم از انتقادام نارحت نشده باشی اجی !.. حالا داستانم که گذاشتم جبران کن !
    راستی واسه امتیاز هم به یکی از مدیرای سایت پیام بده ..واست 200 تا خوشامد گویی واریز می کنن !
    به بوک پیج خوش اومدی !
    ممنون واسه نقد و وقتی ک برای خوندنش گذاشتی. خب٬ آره. اولین نوشتمه و آماتورم ولی اگه اینجا حرفه ای ها نبودن و تنور خوب واسه پخته شدن و چزونده شدن نبود نمی اومدم:) در مورد کودک هم توضیحاتی تو داستان داده شد ولی چون ایهام داشت تو شخصیت کودک نمی خواستم خیلی روش مانور بدم(بعدن اگه خواستی تو خصوصی بهت میگم بچه هه کیه نمی خوام داستان اسپویل شه) و در کل ممنون :)

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط helen praspro نمایش پست ها
    سلام
    نسبتا داستان خوبی بود ولی او جملاتی که دیوانه رو باهاش صدا می کردن خیلی... یه جوری بود. مثلا خیلی واضح بود که اینجوری صداش می کنن. می گفتی:ریشخندشمیکردند و با کلماتی می خواندنش که از آن چیزی نمی فهمید.
    همونطور که @ساحره گفت جزییات کم بود
    در کل به عنوان اولین داستانت خوب بودش. یکمکی تند پیش رفت
    آره دست به قلمم یه خورده زیاد ضعیفه . امیدوارم درست شه:)

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط senator نمایش پست ها
    اگه از اخرش بخوایم نتیجه گیری بکنیم اون کودک مرگ بود
    این یکی از دو تا گزینه ی ایهام بود
    ویرایش توسط z.p.a.s : 04-12-2019 در ساعت 20:35

  13. 2 پسندیده توسط:


  14. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    171
    نوشته ها
    61
    امتیاز
    1,656
    پسندیده
    58
    مورد پسند : 86 بار در 39 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام
    تازه کار بودنتون مشخصه یکم زیادی خامه
    یکم شروع بدی داشتین و جمله بندی ها بد بود
    توصیفات گاهی کم و گاهی زیادی زیاد بود
    داستان روان نبود مثل رودی پر پبچ و خم بود که اب هی به دیواره میخورد و تغییر جهت میداد
    اگه یکم عنصر راز بهش اضافه میشد شاید بهتر میشد
    من از مشکلات گفتم چون خوبی ها بسیاره
    حتما با تلاش بیشتر بهتر خواهد شد تسلیم نشو
    موفق و پیروز باشید
    امضای ایشان
    صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را

    تا دگر مادر گیتی چون من فرزند بزاید

  15. Top | #9

    تاریخ عضویت
    Apr 2019
    شماره عضویت
    1939
    نوشته ها
    10
    امتیاز
    360
    پسندیده
    4
    مورد پسند : 17 بار در 7 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط sadra90 نمایش پست ها
    سلام
    تازه کار بودنتون مشخصه یکم زیادی خامه
    یکم شروع بدی داشتین و جمله بندی ها بد بود
    توصیفات گاهی کم و گاهی زیادی زیاد بود
    داستان روان نبود مثل رودی پر پبچ و خم بود که اب هی به دیواره میخورد و تغییر جهت میداد
    اگه یکم عنصر راز بهش اضافه میشد شاید بهتر میشد
    من از مشکلات گفتم چون خوبی ها بسیاره
    حتما با تلاش بیشتر بهتر خواهد شد تسلیم نشو
    موفق و پیروز باشید
    ممنون. سعی می کنم داستانای بهتر و پیشرفته تری بزارم.

  16. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    413
    نوشته ها
    351
    امتیاز
    2,425
    پسندیده
    459
    مورد پسند : 989 بار در 371 پست
    میزان امتیاز
    2
    یکم زیادی زود پیشرفتی
    موضوع کمی تکراری بود ولی من دوس داشتم
    بیشتر بنویس...
    امضای ایشان
    am i a loser?? maybe...but i am still a live

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد