نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: دور چهارم - داستان کدام‌یک از کاربران زیر را می‌پسندید

رأی دهندگان
6. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • helen praspro

    4 66.67%
  • meysamsh91

    5 83.33%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 1 از 5 1234 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 47

موضوع: مسابقه «پرواز خیال» | ماه دوم - پایان

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    43
    امتیاز
    4,052
    پسندیده
    204
    مورد پسند : 133 بار در 39 پست
    میزان امتیاز
    2

    مسابقه «پرواز خیال» | ماه دوم - پایان


    سلام دوستان مسابقه‌ی هفتگی عکس-متن بوک‌پیج با نام «پرواز خیال» امروز دوباره شروع می‌شه. این تاپیک حاوی اطلاعات نحوه‌ی برگذاری و شرایط مسابقه است و اولین دور از ماه دوم این مسابقه به امید خدا از همین امروز استارت می‌خوره. برای این مسابقه جایزه و قوانینی در نظر گرفته شده که در ادامه بهشون می‌پردازیم.


    قوانین و شرایط مسابقه:

    1- مسابقه پنجشنبه و جمعه‌ی هر هفته برگذار می‌شه.
    2- در این مسابقات، شما باید یک متن راجع به تصویری که هر هفته در این تاپیک گذاشته می‌شه بنویسید.
    الف) سبک متن و یا نظم و نثر بودن بنا به سلیقه‌ی خود نویسنده است.
    ب) متنی که فرستاده می‌شه محدودیت مقدار داره که 500 کلمه است.
    تبصره: اگر متن 20 یا 30 کلمه هم بیش‌تر باشه پذیرفته‌است، اما 550 کلمه پذیرفته نیست و در صورتی که اصلاح نشه از اون دور مسابقه حذف می‌شه.
    3- مدت زمان تعیین شده، برای نوشتن این متن، دو روز است (شروع از روز پنج‌شنبه تا ساعت 24 روز جمعه).
    نکته: مدت زمان تعیین شده تحت هیچ شرایطی تغییر نخواهد کرد.
    4- روزهای شنبه نظرسنجی برای انتخاب متن برگزیده توسط رای کاربران گذاشته می‌شود و روزهای یکشنبه (ساعت 17) نتیجه نهایی مشخص می‌شود.
    الف) در مدت رأی‌گیری تاپیک قفل می‌شه و کسی از دوستان - نویسنده یا خواننده - حق تغییر در متن و نظردهی درباره متون شرکت‌کنندگان رو نداره.
    ب) از روز یک‌شنبه که برنده اعلام می‌شه تا روز پنج‌شنبه که دور جدید مسابقه شروع می‌شه، خوانندگان و نویسندگان می‌تونن راجع به متون شرکت‌داده‌شده نظر بدن (نقد، نظر یا...).
    5-
    حتما زیر متنی که ارسال می‌کنید تعداد کلمات رو هم ذکر کنید.

    6- آخرین و اصلی‌ترین قانون مسابقه: به هیچ نژاد و شخصیتی توهین نکنید و از انجام این کار بپرهیزید.

    مدت زمان برگذاری ماه دوم مسابقه «پرواز خیال» یک ماه - برابر با چهار دور - خواهد بود.
    (در صورت استقبال حداکثر تا یک ماه تمدید خواهد شد)


    جوایزی هم در نظر گرفته شده که به نفر اول ارائه خواهد شد. اولین تصویر روز پنچشنبه در همین تاپیک قرار می‌گیره و مطابق با آنچه گفته شد، تنها دو روز برای نوشتن مهلت خواهید داشت. و در آخر اینکه از همه‌ی دوستان مشتاق دعوت می‌شود در این مسابقه شرکت کنند. دو روز برای نوشتن یک متن کوتاه زمان کافی‌ای هست. ترسی نداشته باشین و با کمال اعتماد به نفس شرکت کنید.

    با آرزوی موفقیت و سربلندی

    جدول سازماندهی
    لینک پست شروع + عکس دور برندگان + لینک متن برنده
    دور اول پست شماره 2 Sepehrs1
    دور دوم پست شماره 5 meysamsh91 و Sepehrs1
    دور سوم پست شماره 31 helen prasproو ساحره
    دور چهارم پست شماره 42 meysamsh91



    دور چهارم



    لطفاً به قوانین و شرایط توجه کنید. متن‌های خود را در همین تاپیک ارسال کنید.

    پی‌ نوشت: احتمال تغییر قوانین تا آخرین روز ادامه دارد.
    ویرایش توسط reza379 : 05-06-2019 در ساعت 10:37


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    798
    امتیاز
    12,276
    پسندیده
    2,081
    مورد پسند : 1,809 بار در 795 پست
    میزان امتیاز
    2
    شروع دور اول از ماه دوم مسابقه «پرواز خیال»
    برای تصویر زیر به دلخواه و البته طبق قوانین ذکر شده، متنی بنویسید و همینجا ارسال کنید.



    فرصت ارسال تا فردا، جمعه ساعت 24 نیمه‌شب.
    یک نکته‌ای که توی قوانین فراموش شد و الان اضافه می‌شه اینه که: حتما زیر متنی که اینجا ارسال می‌کنید تعداد کلمات رو هم ذکر کنید.
    (تازه این عکسه ایستر اگ هم داره :) )
    امضای ایشان

  3. 4 پسندیده توسط:


  4. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Mar 2019
    شماره عضویت
    1873
    نوشته ها
    5
    امتیاز
    437
    پسندیده
    9
    مورد پسند : 31 بار در 5 پست
    میزان امتیاز
    2
    صدای قدم‌های گروه کوچک در مقبره باستانی می‌پیچید، نسیمی خنک لابه‌لای سنگ‌ها می‌رقصید و نوایی ‌غریب را در گوش سه جوان می‌نواخت. تالیا، لایدا و برن، آخرین بازماندگان خانواده سلطنتی که در رگ‌های‌شان، خون مقدس جریان داشت. پادشاه مرده بود و قبایل جزیره نشین شمالی شهر‌ها را ویران می‌کردند و سرها را می‌بریدند. سه فرزند پادشاه، توانسته بودند از دست دشمنان خود بگریزند. آن‌ها چند روز اول را در صحرا‌ها مخفی شده بودند تا این که تالیا، بزرگ‌ترین آن‌ها رویایی دیده بود.
    آن‌گاه بود که سفرشان به سمت مقبره باستانی اولین پادشاه را آغاز کرده بودند، جایی که طبق افسانه‌ها، خاندان سلطنتی خون خود را با وجود خدایان در هم آمیخت. برن، کوچک‌ترین عضو گروه و تنها برادر، به سمت خواهر‌هایش برگشت و سکوت را شکست: "بربرها ردمون رو توی جنگل پیدا کرده بودند، هر لحظه ممکنه برسند این‌جا، باید سریع باشیم."
    تالیا به برادر کوچک خود دلگرمی داد: "فقط افرادی که خون مقدس در رگ‌هاشون جریان داشته باشه میتونند وارد..."
    اما صدای فریاد بربرها که در گروهی بزرگ به سمت آن‌ها سرازیر می‌شدند، جمله‌اش را ناتمام گذاشت. حدود پنجاه جنگجوی سرتا پا مصلح که به نظر نمی‌رسید اهل هیچ‌گونه معاشرت یا مصاحبه‌ای برای صلح باشند. سه فرزند پادشاه اما نیازی به سلاح نداشتند. گلوله‌های آتشینی که از کف دستان‌شان به سمت جنگجو‌یان غول‌پیکر شمالی پرتاب می‌شد، فضای مقبره را روشن می‌کرد.
    تالیا می‌دانست تعداد دشمنانشان بیشتر از آن است که بتوانند همه‌شان را از پا در بیاورند، بنابراین با صدایی بلند به همراهانش دستور داد: "از این طرف، بدوید!"
    همچنان که می‌دویدند، نگاه برن باز برای چند ثانیه بر روی مجسمه‌های سنگی که در دل مقبره کنده شده بودند، ثابت ماند. چیزی عجیب راجع به مجسمه‌ها وجود داشت که برن نمی‌توانست آن را درک کند و اگر تا چند دقیقه دیگر معجزه‌ای نجات‌شان نمی‌داد، هیچ‌وقت فرصت رازگشایی آن را نمی‌یافت. دویدن در دل مقبره چندان طول نکشید، سه فرزند پادشاه حالا به پایان خط رسیده بودند. در پایان مقبره، خبری از در یا هیچ دیوار جادویی نبود که بتواند از بازماندگان خون مقدس محافظت کند، تنها چیزی که در آن بین خودنمایی می‌کرد، سنگی مرمرین و مکعبی شکل بود که به‌ دلیل تفاوت رنگ به چشم می‌آمد.
    تالیا و لایدا تمام توان‌شان را به کار گرفتند و دیواری آتشین بین خود و جنگجویان بربر به وجود آوردند، دیواری که در چند پلک زدن ممکن بود از بین برود، چرا که فرزندان پادشاه جوان بودند و قدرت‌شان در جادو محدود بود. تالیا فریاد کشید: "برن! تا ما دیوار رو نگه داشتیم، هر چندتاشون که می‌تونی رو بکش!"
    اما برن خیره به سنگ مرمرین، ناگهان خنجر خود را در آورد، دستش را بر روی سنگ گرفت و زخمی روی آن ایجاد کرد. سنگ، سراپا قرمز شد، در آن لحظه بود که صدایی مهیب کل مقبره را در بر گرفت، بربرها تنها فرصت این را یافتند که پشت خود را نگاه کنند و با دشمن جدید خود روبرو شوند، نیزه‌های بزرگ مجسمه‌هایی که حالا به حرکت درآمده بودند، مردان جنگجو را به آسانی تمام درو می‌کرد. سه فرزند پادشاه، با دهان‌هایی باز از تعجب به منظره روبروی‌شان نگاه می‌کردند، طولی نکشید که تمام بربرها مرده بودند و مجسمه ‌ها در جای خود قرار گرفتند، سه جوان نگاه‌شان را به سمت پایان مقبره برگرداندند، از بین سنگ‌های کوه، راهی تاریک باز شده بود...
    530 کلمه


  5. Top | #4


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    798
    امتیاز
    12,276
    پسندیده
    2,081
    مورد پسند : 1,809 بار در 795 پست
    میزان امتیاز
    2
    برنده دور اول مسابقه، Sepehrs1 هستن.
    (درسته تنها شرکت‌کننده بودی اما من یکی واقعا خوشم اومد. نثر خوبت یه لبخند رو لبام نشوند. توانایی خوبی توی به کار گرفتن کلمات و جملات داری. امیدوارم، واقعا امیدوارم، کارای بیش‌تری ازت ببینیم از این به بعد.)
    200 امتیاز به حسابت واریز شد.



    دور اول از ماه دوم مسابقه «پرواز خیال» با استقبال بی‌نظیر دوستان به پایان رسید. تاپیک بسته می‌شه.
    موفق باشید
    ویرایش توسط reza379 : 03-14-2019 در ساعت 14:48
    امضای ایشان


  6. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    43
    امتیاز
    4,052
    پسندیده
    204
    مورد پسند : 133 بار در 39 پست
    میزان امتیاز
    2

    آغاز دور دوم

    برای تصویر زیر به دلخواه و طبق قوانین متنی 500 کلمه‌ای بنویسید.




    مهلت ارسال تا ساعت 24 روز جمعه.
    موفق باشید.

  7. 4 پسندیده توسط:


  8. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Apr 2018
    شماره عضویت
    1524
    نوشته ها
    35
    امتیاز
    419
    پسندیده
    79
    مورد پسند : 101 بار در 30 پست
    میزان امتیاز
    2
    خب من استارت مسابقه رو میزنم.
    هوا سرد است،من ناتوان روی زمین افتاده ام‌.بال هایم دگر توان تکان خوردن ندارند.در سینه ام درد نیزه های انسان ها را حس میکنم.برف ها از خلون من سرخ شده اند‌.با خود زمزمه میکنم آیا این پایان من است؟جان دادن تنها در برف و بوران.اما ناگهان تو با لباسی سفید می آیی.فریاد میزنم:«نزدیک من نیا.من یک هیولائم تو باید از من هراس داشته باشی».اما تو از حرکت بازنمیایستی.به جای چهره زشت و دندان های کج و معوجم،نقش و نگار بال های را میبینی.برعکس انسان های همیشه قاضی،دست بر زخم هایم میگذاری و تلاش در آرام کردنم داری.تو به من بیش از لیاقتم بها میدهی.اینکار را نکن.در این سرما که خون در رگ هر جانوری یخ میبندد،به فکر من نباش،مرا رها کن.خودت را بپوشان؛مبادا به خاطر یک هیولا،سرما را به جان بخری.
    ویرایش توسط SLIMSHADY : 03-14-2019 در ساعت 21:31


  9. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1807
    نوشته ها
    194
    امتیاز
    1,210
    پسندیده
    386
    مورد پسند : 431 بار در 190 پست
    میزان امتیاز
    2
    چشمانم سو سو می زند بی حسی تنم هیچ اهمیتی برایم ندارد ... به دنبال او می گردم ..در میان این توده های سفید چگونه او را بیابم ؟ تنها امیدم مانند چراغی که رو به خاموشی ست در حال ناپدید شدن است .. به خود می نگرم ذخمی و درمانده ! رانده شده از خانه ..سرگردان و به دنبال دستان داغی که همیشه نوازش گرانه من را با همه ی بدی هایم به پرواز در می اورد .. نگاهی به دور دست می اندازم .. یعنی امکان دارد از ان سو بیاید ؟ ...رد سرخی را دنبال می کنم که به قلب پاره و بیرون زده از بدنم می رسد ... قلبی که همیشه برای یکی می تپید ...او که مرا با همی بدی ها و زشتی هایم دوست دارد .. چرا نیست که با حرف هایش مرحمی بر قلب پاره ام باشد ... پلک هایم لرزان و خسته تر از همیشه خواهان خواب عمیقی بودند ... شاید دیگر میلی به نداشته باشد ؟! اخر من که همه از ان فراری اند و به بد نامی مشور چه به زیبای خوفته .. . برای اخرین بار اخرین دفعه .. با صدایی که پیشتر مانند ناله است صدایش می زنم ( زیبای خفته ی من ؟ کجایی ؟ دیوت امده است ! ان دیو بی شاخ و دم که می گویی به اندازه دنیا دوستش داری ..و.. خودم را در حال غرق شدن در سیاهی دیدم ... در اخرین لحضات بانوی سفید پوشی را دیدم ! یعنی می شود که او بانوی من باشد ؟ می شود که او من را هنوز دوست بدارد ؟...


  10. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Dec 2018
    شماره عضویت
    1759
    نوشته ها
    45
    امتیاز
    602
    پسندیده
    45
    مورد پسند : 129 بار در 48 پست
    میزان امتیاز
    2
    .آنقدر هوا تاریک بود که برف های سفید هم به سیاهی میزدند. دیو با تاریکی شد یکی بود.خوب میدانست با آنکه شهر در خواب است گهگاه سربازها در کوچه ها پیدایشان میشود.بی صدا میان زباله ها به دنبال غذا میگشت، جنگل زیر خلوار ها برف به خواب رفته بود و ماه ها جز سنگ یخ چیزی در جنگل نبود. هرچند خودش غذایی نیاز نداشت اما پری کوچکش در جنگل حتما گرسنه اش میشد.
    تنها نانها وغذاهای مانده ی انسانها را در زباله ها می یافت.دیو بالهای سیاه چرمی اش را باز کرد تا از شهر مصموم آدمها دور شود ولی صدای سربازها اورا از دیده شدن ترساند.
    -چه خبره لشگر راه انداختین؟
    -نوچ داریم میریـــم شکار!
    دیو از پشت دیوار سرک کشید؛سرباز را پنج سوار دوره کرده بودند ،سوارهایی با لباسهای مشکی صورتهای پوشیده؛حتی دیو هم میدانست هیچ شکارچی شبیه دزدها به شکار نمیرود.«شکار؟تو این فصل؟»صدای سرباز بود که با تعجب از مردها میپرسید.مرد دوباره جواب داد:«شکار جواهر میریم پسر...شنیدم یه زن زیبا،تنها توی جنگله!»
    قلب دیو از ترس تیر کشید؛تنها زنی که در جنگل بود پری زیبای او بود.این مردها کثیف پری او را میخواستند.دلش میخواست همانجا گلو همه آنها را با دندانهای تیزش پاره کند.هرچند که دراین صورت او را میکشتند و پری بیچاره اش گشنه و تنها در جنگل میماند:«چرا امروز؟لعنت به تو مرد منم میخوام بیام!»صدای انسانها هر لحظه برای گوش دیو کثیف تر و کثیف تر میشد:«نترس پسر شکار میارم شهر!اینم حق السکوت همیشگی،میبینمت!»مرد کیسه ای برای سرباز انداخت و به تاخت همراه گروهش به سمت جنگل رفت.با حرکت انسانها دیو دیگر تعلل نکرد .پرواز کرد بی انکه از دیده شدن بترسد.باید پری را از دست آنها نجات میداد.هوای سرد و بوران،­‌‌پرواز­ و رسیدن به اسب های انسان ها را سخت کرده‌‌بود.‌‌‌‌
    گرگ‌ومیش صبح دیگرنگرانی ،ترس مرگ را ازاو گرفت.انسانها نزدیکی کلبه ی پری او رسیده‌بودند .به سرعت سمت اولین سوار یورش برد گردنش را شکسته شد. چهار مرد دیگر شمشیر کشیده به سوی او حمله‌کردند.دیو پنجه های تیزش را در دست و با دندان هایش شاهرگ یکی از آنها را کرد .اما سوار دیگری از پشت شمشیر بلندش را در بدن او فرو برد:«بمیر شیطان لعنتی»
    به راستی انسان ها شیطان بودند که طمع دخترکی تنها داشتند یا دیو؟دیو باعصبانیت سینه ی مرد راشکافت.حال او مانده بود و دومرد ،آنها همزمان به او حمله کردند.دیو شمشیر مرد اول را در دستش گرفت و دومی را با لگدی به زمین انداخت.دردی که کمرش راشکافته و ناله اش را بلند کرده بود شمشیر را از دستان دیو جدا کرد.مرد دوم شمشیرش را به او پشت او فروکرده بود .باعصبانیت سر مرد روی زمین را از تنش جداکرد.یک انسان پست زنده بود .چشم های دیو خشم جاری شد.ناگهان صدای در کلبه و پریش که با ترس او را صدا میزد؛تمام حواسش را پرت کردند :«گوژپشت!»
    مرد از پشت دیو شمشیرش را درون قلب او فرو کرد :«بمیر شیطان کریه!»دیو میدانست جان دیگری برای او نمانده باید مرد هم با او میمرد؛آخرین جانش با پنجه هایش درون سینه ی مرد کرد.
    چشم های دیو دیگر به وضوح چیزی را نمیدید .فقط پری کوچکش بود که با اولین پرتو های خورشید به سمت او می آمد.آخرین چیزی که درجهان میدید پری زیبایش بود. دیو میخواست یک بار هم شده با همان خش خش های گلویش پری را مثل انسانها صدا بزند.:«مـ...ـــ..ریــــ...نـ.... ا»


    *****
    682 کلمه بود.جدا همه جا ی داستانو زدم شد 543!تووخداا قبول کنید:(( خیلی این عکسه رو دوس داشتم هر دو خطی که مینوشتم دو ساعت نیگاش میکردم خیلی قشنگ بود مرسی از عکس.روند داستانمم خیلی دوس داشتم و خیلی از نوشتنش لذت بردم با اینکه آش دهن سوزی نیست دلم نیومد نذارم امیدوارم لذت ببرید ؛زنگ تفریح بین درسام بود
    ویرایش توسط sirena : 03-15-2019 در ساعت 01:48


  11. Top | #9


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1807
    نوشته ها
    194
    امتیاز
    1,210
    پسندیده
    386
    مورد پسند : 431 بار در 190 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام ..
    ببخشید من نمی دونستم که باید تعداد کلمات رو هم باید بگی ...خب پست من که فک کنم حدودا .... تا150 ....باشه
    اخرش رو یه خورده زود تموم کردم.... و چون عجله داشتم بعضی کلمات اون جوری که می خواستم در نیومد ... امید وارم که قبولش کنید ..خیلی از این تاپیک خوشم اومد ...اگه امتیاز هم نگیرم حتما دوره های بعدی رو شرکت می کنم....
    ممنون واسه تاپیک .. اگه میشه تاریخ دوره ها رو هم اعلام کنید ..خسته نباشید....یا علی

  12. 3 پسندیده توسط:


  13. Top | #10


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1784
    نوشته ها
    172
    امتیاز
    424
    پسندیده
    329
    مورد پسند : 350 بار در 145 پست
    میزان امتیاز
    2

    Post

    نه
    این پایان کار نبود.
    باید اورا میافتم . کولاک برف جلوی دیدگانم را سد میکرد و به سختی میتوانستم جلویم را ببینم ، زخم هایم همانند آتشی هر چند ثانیه یکبار وجودم را آتش میزدند و جسمم از درد به خود میپیچید.
    دیگر درکی از راهی که در آن روانه بودم نداشتم و با نیرویه اندکی که داشتم فقط پاهایم را حرکت میدادم. بال هایم را دیگر حس نمیکردم و میدانستم که کار بیهوده ایست که آن هارا تکان دهم پس مثل باری آن هارا به دنبال خود میکشیدم.
    برای لحظه ای حس ناشناخته ای به سراغم آمد پاهایم دیگر زمین را حس نکرد ، ورود لذت بخش گرما را در اطرافم حس کردم دیگر خبری از برف و کولاکش نبود.
    چشمانم را اندکی گشودم ، تنها صدایی که میشنیدم کوبیدن قلبم بود . چکه کردن خونم را بر روی زمین یخ زده زیر پایم میدیدم.
    با صدای بمبی جسمم در هوا معلق شد ، کنترلی بر جسمم نداشتم و به آرامی به سمت درختی متمایل میشدم . با برخوردم به درخت تیغیه های پشتم جابه‌جا شدند و درد همچون ماری خشمگین در تمام وجودم زبانه کشید ، چشمانم را از فرط درد کامل گشودم و با تمام نیرویی که داشتم فریاد کشیدم.
    دیگر نیروی نداشتم و تنها به آسمان روبرویم خیره شده بودم ، کم کم سیاهی از دو طرف نمایان شد و من سقوط کردم . نمیدانم فاصله ام چقدر بود ولی در این فضایه لاینتها انگار قرار بود برای همیشه در حال سقوط بمانم. دیگر دردی حس نمیکردم و سقوط طولانیم به من آرامشی دلخواه داده بود حس میکردم قرار است برای همیشه در آن بمانم ولی برای لحظه ای محکم سرجایم متوقف شدم.
    هجوم طوفانی نیرو در سینه ام باعث شد چشمانم را محکم باز کنم و در دمی عمیق نفسم را قورت دهم از دیدن آسمان در روبرویم خوشحال نبودم و از اینکه آرامشم را از دست داده بودم حسرت میخوردم.
    کم کم جو ملتهب اطرافم از بین رفت و توانستم روی پاهایم بایستم. بلافاصله درد در وجودم زبانه کشید و باعث شد زمین مرا در خود ببلعد. حس سردی در جلوی چشمانم باعث شد فورا از جایم بلند شوم . با دیدن سرورم بال هایم انرژی تازه ای یافتند و فورا از هم باز شدند.
    درد هر لحظه میخواست امانم را ببرد و با هر قدمم بیشتر مرا آزار میداد. میخواستم زانو بزنم ولی با اشاره دستش فورا از زمین جدا شدم.
    تیغه ها همچون نوری با سرعت از تنم خارج شدند در ابتدا دردی حس نکرد ولی بعد از چندی بدنم شروع به لرزیدن کرد فریادی زدم که مطمئنا همه جنگل آن را شنید . موج سفید رنگ جادویی را در اطرافم میدیدم که برای لحظه ای همچون امواج دریا مرا در خود بلعید ورود ذره هایی را به وجودم حس میکردم که سردی لذت بخشی را در وجودم زمزمه میکرد و لحظه به لحظه از دردم میکاهید .
    خروج جادو از لذتم چیزی کم نکرد دیگر دردی حس نمیکردم شاید رسیدن به خوشی اینچنین ناگهانی غیر ممکن است ولی جادو در وجودم چیزی را برانگیخت که شاید همه عمرم چیزی شبیهش را آرزو کنم.
    اندکی به من نزدیک شد و با صدایی که همچون موجی اطراف را در بر گرفت گفت:
    دلم خیلی برایت تنگ شده بود.

    آقا فک کنم یکم تختی کردم . تعداد کلماتم زیادتر شد شما به بزرگی خودتون ببخشید.
    ۵۳۷ کلمه شد
    ویرایش توسط omidcanis00 : 03-15-2019 در ساعت 15:17
    امضای ایشان
    زندگی همچون آینه ای است که خواستت را بازتاب میدهد.
    زیاد بخواه . دقیق بخواه . قدر بدان


صفحه 1 از 5 1234 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد