نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: دور چهارم - داستان کدام‌یک از کاربران زیر را می‌پسندید

رأی دهندگان
6. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • helen praspro

    4 66.67%
  • meysamsh91

    5 83.33%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 5 از 5 نخستنخست ... 2345
نمایش نتایج: از 41 به 47 از 47

موضوع: مسابقه «پرواز خیال» | ماه دوم - دور سوم

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    42
    امتیاز
    3,816
    پسندیده
    203
    مورد پسند : 128 بار در 38 پست
    میزان امتیاز
    2

    مسابقه «پرواز خیال» | ماه دوم - دور سوم


    سلام دوستان مسابقه‌ی هفتگی عکس-متن بوک‌پیج با نام «پرواز خیال» امروز دوباره شروع می‌شه. این تاپیک حاوی اطلاعات نحوه‌ی برگذاری و شرایط مسابقه است و اولین دور از ماه دوم این مسابقه به امید خدا از همین امروز استارت می‌خوره. برای این مسابقه جایزه و قوانینی در نظر گرفته شده که در ادامه بهشون می‌پردازیم.


    قوانین و شرایط مسابقه:

    1- مسابقه پنجشنبه و جمعه‌ی هر هفته برگذار می‌شه.
    2- در این مسابقات، شما باید یک متن راجع به تصویری که هر هفته در این تاپیک گذاشته می‌شه بنویسید.
    الف) سبک متن و یا نظم و نثر بودن بنا به سلیقه‌ی خود نویسنده است.
    ب) متنی که فرستاده می‌شه محدودیت مقدار داره که 500 کلمه است.
    تبصره: اگر متن 20 یا 30 کلمه هم بیش‌تر باشه پذیرفته‌است، اما 550 کلمه پذیرفته نیست و در صورتی که اصلاح نشه از اون دور مسابقه حذف می‌شه.
    3- مدت زمان تعیین شده، برای نوشتن این متن، دو روز است (شروع از روز پنج‌شنبه تا ساعت 24 روز جمعه).
    نکته: مدت زمان تعیین شده تحت هیچ شرایطی تغییر نخواهد کرد.
    4- روزهای شنبه نظرسنجی برای انتخاب متن برگزیده توسط رای کاربران گذاشته می‌شود و روزهای یکشنبه (ساعت 17) نتیجه نهایی مشخص می‌شود.
    الف) در مدت رأی‌گیری تاپیک قفل می‌شه و کسی از دوستان - نویسنده یا خواننده - حق تغییر در متن و نظردهی درباره متون شرکت‌کنندگان رو نداره.
    ب) از روز یک‌شنبه که برنده اعلام می‌شه تا روز پنج‌شنبه که دور جدید مسابقه شروع می‌شه، خوانندگان و نویسندگان می‌تونن راجع به متون شرکت‌داده‌شده نظر بدن (نقد، نظر یا...).
    5-
    حتما زیر متنی که ارسال می‌کنید تعداد کلمات رو هم ذکر کنید.

    6- آخرین و اصلی‌ترین قانون مسابقه: به هیچ نژاد و شخصیتی توهین نکنید و از انجام این کار بپرهیزید.

    مدت زمان برگذاری ماه دوم مسابقه «پرواز خیال» یک ماه - برابر با چهار دور - خواهد بود.
    (در صورت استقبال حداکثر تا یک ماه تمدید خواهد شد)


    جوایزی هم در نظر گرفته شده که به نفر اول ارائه خواهد شد. اولین تصویر روز پنچشنبه در همین تاپیک قرار می‌گیره و مطابق با آنچه گفته شد، تنها دو روز برای نوشتن مهلت خواهید داشت. و در آخر اینکه از همه‌ی دوستان مشتاق دعوت می‌شود در این مسابقه شرکت کنند. دو روز برای نوشتن یک متن کوتاه زمان کافی‌ای هست. ترسی نداشته باشین و با کمال اعتماد به نفس شرکت کنید.

    با آرزوی موفقیت و سربلندی

    جدول سازماندهی
    لینک پست شروع + عکس دور برندگان + لینک متن برنده
    دور اول پست شماره 2 Sepehrs1
    دور دوم پست شماره 5 meysamsh91 و Sepehrs1
    دور سوم پست شماره 31 helen prasproو ساحره
    دور چهارم پست شماره 42 meysamsh91



    دور چهارم



    لطفاً به قوانین و شرایط توجه کنید. متن‌های خود را در همین تاپیک ارسال کنید.

    پی‌ نوشت: احتمال تغییر قوانین تا آخرین روز ادامه دارد.
    ویرایش توسط reza379 : 05-06-2019 در ساعت 09:37


  2. Top | #41


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1807
    نوشته ها
    100
    امتیاز
    777
    پسندیده
    151
    مورد پسند : 247 بار در 102 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط DARK LORD نمایش پست ها
    با سلام
    خسته نباشی دوست عزیز
    کلیات داستانت را دوست داشتم و خوش اومد.جالب نوشته بودی
    اما دو مورد که بنظر من متن را خراب میکرد یکی غلط های املایی که واقعا بعضیاش تو ذوق میزد .و دومی مشکلات دستوری و ویرایشی جملات که واقعا بعضی جا متن گنگ میشد و روان بودن خودشو از دست داده بود.
    شایدم اگر بخام یکم دقیق تر هم ایراد بگیریم استفاده نابجا از بعضی کلمات در جملات بود(این میتونه سلیقه ای باشه)
    پ.ن: نظر کاملا شخصیه
    دموفق و پیروز باشی.منتظر داستان های بعدی هستم
    سلامت باشی دوست عزیز
    ممنونم که داستانم رو نقد کردین :)
    راستش اره .. خیلی بد نوشتم .. چون واقعا داخل موقعیت بدی بودم ..همونطور که میدونین .. اولین قدم برای یه داستان خوب ارامش هست ... ولی من داستانم رو در حالی نوشتم که اول : یکی مثل رادیو بغل گوشم حرف میزد و هر چند لحظه تمرکزم رو از دست میدادم دوم : من در اخرین لحظات داستان رو قرار دادم و همش نگران بودم که یه وقت زمان تاپیک تموم بشه ! سوم : 45 دیقه بعد هم پرواز داشتم ! :/ چهارم : به هیچ وجه نمی خواستم که مسابقه رو از دست بدم !
    ولی چشم ! بازم ممنون واسه نظر !:))
    دفعه بعد سعی می کنم با دقت بیشتری بنویسم !

  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #42


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    42
    امتیاز
    3,816
    پسندیده
    203
    مورد پسند : 128 بار در 38 پست
    میزان امتیاز
    2

    آغاز دور چهارم

    این هم از دور پایانی مسابقه.

    برای تصویر زیر به دلخواه و طبق قوانین متنی 500 کلمه‌ای بنویسید.
    حتما به محدودیت کلمات دقت کنید.


    مهلت ارسال تا ساعت 24 روز جمعه.
    موفق باشید.

  5. 3 پسندیده توسط:


  6. Top | #43



    تاریخ عضویت
    Nov 2018
    شماره عضویت
    1743
    نوشته ها
    113
    امتیاز
    1,289
    پسندیده
    34
    مورد پسند : 175 بار در 79 پست
    میزان امتیاز
    2
    استاد،هشدار داد:«من هرگز حامله بودن را تجربه نکردم،اما فکر کنم اینهم شبیه همان باشد.نه ماه،تحمل میکنی و درد میکشی.قدرتت هرازچندگاهی از درون لگد می زند،اما تو احساس قدرت می کنی.نطفه ی قدرتت که کامل شد،درشبی مثل امشب درد آغاز میشود.اینکه چقدر طول میکشد به خودت بستگی دارد.ممکن است سه روزی درد بکشی و درپایان،نوزادی افکانه بدنیا آید‌.یاآنکه پس از ساعتی فارغ شوی،با کودکی تپل و سرحال.همانموقع است که میبینی کودکت از چه جنس و نوعی بوجود آمده.میبینی کودکت دختری سفید و پاک است،یا پسری به سیاهی قلب جادوگر اولیاموی.»
    بله.یکسال برای بدنیا آوردن این نوزاد تمرین میکردم و آماده می شدم.سختی که بسیار کشیدم. هرازچندگاهی شورش می کرد و خرابیهایی به بار می آورد.اما من هر شب بیش از شب قبل اورا دوست می داشتم.اما هرگز هیچ روزی دوستش نداشتم.زیرا روزها به خوابی عمیق فرو می رفتم،آنچنان که استادهم توانایی بیدار کردنم را نداشت.استاد می گفت نشانه اینست که قدرتت از روشنایی فراری است و سیاه بدنیا خواهد آمد.
    همراه استاد،با قدمهای استوار و ترسی مخفی شده در درونم به نزدیکی درخت نیایش رفتم.درون تنه‌اش خالی بود،استاد داخلش را برای مردمی مثل من،که در انتظار تولد قدرتشان بودند خالی کرده بود.الهه تنهایی،مرگ و تولد اینگونه خوشنود می شد که هنگام تولد،درون تنه درخت نیایش،تنها حبس شوم.
    البته،استاد برای خوشنودی الهه آسمان نیز،داخل درخت پنجره ای ساخته بود به رنگها و نقوش مقدس که نور ماه را با قدرت درخشانش منعکس می کرد.و اولین لبی که صورت کودک مرا می بوسید،یاخورشید بود،یا ستاره،یا ماه.
    درون درخت نشستم.آنقدر کوچک بودم که جایم راحت باشد.برای خوشنودی خدای خون،استادانگشتم را برید و گذاشت بر تنه درخت نیایش بچکد.برای خوشنودی خدای محبوس،باطنابی کلفت دست و پایم را بست.
    استاد،بامجبت تعظیمی کرد.درب چوبی زندان مرا بست و مرا در تنهایی وحشتناک تنها گذاشت.هچکس مرا برای این انتظار دلشوره‌آور آماده نکرده بود.قلبم درست مثل مادری منتظر فرزندش می تپید.همه سنن اجرا شده بود.قدرتم باید به درستی متولد میشد.نور ماه کامل انگار پرنورتر شده بود.
    درد کوچکی احساس کردم.کمتراز آن بود که استاد مرا برایش آماده کرده بود.درد بیشتر شد. باز هم کم بود. تا آنکه ناگهان شدت گرفت.و من نفس عمیقی کشیدم.بیشتر شد.جیغ کشیدم.درد وجودم را می خورد و زندگی تلاش می کرد وجودش را از وجودم آزادی بخشد.بدنم در آتش و یخ می سوخت.جیغ کشیدم،ولی صدایش خفه شد.می خواستم دست و پا بزنم،ولی نتوانستم.
    درد آنقدر شدید بود که حتی نام خدایان را به یاد نیاوردم تا صدایشان بزنم.به خودم،استاد و قدرتم ناسزا گفتم.اما درد مجالم را بریده بود.
    استاد بعدها گفت12شبانه‌روز طول کشیده.اما برای من مثل سالها گذشت.
    ناگهان،آتش گرفتم.نه اینکه احساس آتش داشته باشم.واقعا مشتعل شدم.می سوختم،سوختنی لذت بخش.گیسویم گرگرفت،اما نسوخت. طناب ها و دهانبندم نیز نابود شدند.میدانم که صورتم از دود لباسهای نیم سوخته ام سیاه شده بود.اماتنها چیزی که می دیدم، نطفه،یا شعله‌ای درخشان و زمردین بود. کودک من. نطفه‌ی من.
    با انگشتم آنرا به سوی خود کشیدم و درآغوش گرفتمش.قدرتم زیر انگشتانم بازی بازی می کرد.
    زیر لب زمزمه کردم:«کودک نازنین من.تو نه پسری و نه دختر.ماه بر تو بوسه زده.واز خون نوشیدی.جهان منتظر تولد تو بوده.»آدمکهای خدایان،روی پنجره منقش انگار،میخندیدند.



    دقیق 500 تا
    امضای ایشان
    من نویسنده ای قلابیم
    من انسانم
    من
    هلن پراسپروم



  7. 4 پسندیده توسط:


  8. Top | #44

    تاریخ عضویت
    Mar 2019
    شماره عضویت
    1887
    نوشته ها
    3
    امتیاز
    440
    پسندیده
    3
    مورد پسند : 11 بار در 3 پست
    میزان امتیاز
    2
    همه جام زخمی شده بود، نفسم به شماره افتاده بود. شیاطین خندان با اون کلاه های مسخرشون هر جوری که تونسته بودن اذیت و آزارم کرده بودند. از زمانی که پادشاه شیاطین این جنگل رو هم به قلمرو خودش اضافه کرده بود جرآت نداشتیم شب ها به جنگل بریم چون شب زمان گردش شیاطین بود ولی من برای درمان مریضی لاعالاج مادرم ارکیده مهتاب، گلی که می گفتن درمان تمام بیماری هاست را احتیاج داشتم. گلی که فقط شب ها می تونستی با دنبال کردن ذرات درخشان معلق در هوا پیداش کنی. با وجود زخمهام به سرعت می دویدم، موفق شده بودم از دستشون فرار کنم ولی صدای خنده هاشون رو پشت سرم می شنیدم هرچه قدرت داشتم درون پاهام جمع کرده بودم و دنبال ذرات درخشان که وسط جنگی یک راه تسبیح وار ساخته بودند می دویدم. ناگهان ذره ها ناپدید شدند یک جایی وسط جنگل دیگه ادامه نداشتند ایستادم، صدای خنده ها بلندتر شد، برگشتم دیدم شیاطین لعنتی پشت سرم هستند. به سمت جایی که ذره ها تمام می شدند رفتم.
    ذره ها داخل شکافِ باریک در تنه ی درختی تنومند رفته بودند. خودم را بزور از داخل شکاف رد کردم. درون کنده خالی بود درست مثل یک ساختمان کوچک طراحی شده بود. یک راه پله چوبی باریک دقیقا وسط تنه ی درخت قرار داشت از راه پله بالا رفتم چون ذرات درخشان تا اون بالا ادامه داشتند. راه پله به یک اتاق کوچک ختم می شد یک پنجره نسبتا بزرگ که نور مهتاب رو به داخل هدایت می کرد، نصفی از اتاق رو روشن کرده بود. سقف اتاق کوتاه بود مجبور بودم بشینم رو زانوهام. ذرات درخشان به سمت نیمه ی تاریک اتاق رفته بودند.خواستم به سمت تاریکی برم که صدای خنده ی ریزی رو از داخلش شنیدم، ناگهان از درون تاریکی یک شیطان خندان که به نسبت اونایی که قبلا دیده بودم کمی بزرگتر بود با دیگی از معجونی که مثل ماه می درخشید و ذرات درخشان ازش بیرون می اومدن از تاریکی خارج شد. گفت ((سلام سیصد و پنجاه و یکمی)) گفتم چی ؟ همزمان حدود 50 تا شیطان کوچک دیگه پشت سرش از تاریکی بیرون اومدن
    گفت: سیصد و پنجاه و یکمین نفری که تو تله ارکیده ی مهتاب می افته
    با صدای لرزان گفتم :از چی حرف می زنی؟
    به پنجره اشاره کرد
    تازه متوجه نقش های روی پنجره شدم. اونجا لونه شون بود...
    ---------------------------------------------------------------------
    391 کلمه
    ویرایش توسط meysamsh91 : 05-03-2019 در ساعت 23:56

  9. 1 پسندیده توسط:


  10. Top | #45


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    42
    امتیاز
    3,816
    پسندیده
    203
    مورد پسند : 128 بار در 38 پست
    میزان امتیاز
    2

    شروع نظرسنجی

    نظرسنجی دور آخر از ماه دوم به سردر تاپیک اضافه شد.
    لطفا در نظرسنجی شرکت کنید.

  11. 1 پسندیده توسط:


  12. Top | #46


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    697
    امتیاز
    11,881
    پسندیده
    1,956
    مورد پسند : 1,653 بار در 725 پست
    میزان امتیاز
    2

    اعلام برنده دور چهارم

    با یک تأخیر نیم‌روزه اعلام می‌شه که meysamsh91 با پنج رأی برنده این دور از مسابقه «پرواز خیال» هستن.
    تبریک می‌گیم.
    100 امتیاز به حسابتون واریز شد.


    ماه دوم از مسابقه پرواز خیال با 4 دور موفق به پایان رسید.
    تا ماه بعدی خدانگهدار.
    (تاپیک فعلا باز می‌مونه تا اگر دوستان خواستن درباره متون شرکت‌کنندگان نظری بدن همینجا قرار بدن)
    امضای ایشان

  13. 1 پسندیده توسط:


  14. Top | #47


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1807
    نوشته ها
    100
    امتیاز
    777
    پسندیده
    151
    مورد پسند : 247 بار در 102 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط helen praspro نمایش پست ها
    استاد،هشدار داد:«من هرگز حامله بودن را تجربه نکردم،اما فکر کنم اینهم شبیه همان باشد.نه ماه،تحمل میکنی و درد میکشی.قدرتت هرازچندگاهی از درون لگد می زند،اما تو احساس قدرت می کنی.نطفه ی قدرتت که کامل شد،درشبی مثل امشب درد آغاز میشود.اینکه چقدر طول میکشد به خودت بستگی دارد.ممکن است سه روزی درد بکشی و درپایان،نوزادی افکانه بدنیا آید‌.یاآنکه پس از ساعتی فارغ شوی،با کودکی تپل و سرحال.همانموقع است که میبینی کودکت از چه جنس و نوعی بوجود آمده.میبینی کودکت دختری سفید و پاک است،یا پسری به سیاهی قلب جادوگر اولیاموی.»
    بله.یکسال برای بدنیا آوردن این نوزاد تمرین میکردم و آماده می شدم.سختی که بسیار کشیدم. هرازچندگاهی شورش می کرد و خرابیهایی به بار می آورد.اما من هر شب بیش از شب قبل اورا دوست می داشتم.اما هرگز هیچ روزی دوستش نداشتم.زیرا روزها به خوابی عمیق فرو می رفتم،آنچنان که استادهم توانایی بیدار کردنم را نداشت.استاد می گفت نشانه اینست که قدرتت از روشنایی فراری است و سیاه بدنیا خواهد آمد.
    همراه استاد،با قدمهای استوار و ترسی مخفی شده در درونم به نزدیکی درخت نیایش رفتم.درون تنه‌اش خالی بود،استاد داخلش را برای مردمی مثل من،که در انتظار تولد قدرتشان بودند خالی کرده بود.الهه تنهایی،مرگ و تولد اینگونه خوشنود می شد که هنگام تولد،درون تنه درخت نیایش،تنها حبس شوم.
    البته،استاد برای خوشنودی الهه آسمان نیز،داخل درخت پنجره ای ساخته بود به رنگها و نقوش مقدس که نور ماه را با قدرت درخشانش منعکس می کرد.و اولین لبی که صورت کودک مرا می بوسید،یاخورشید بود،یا ستاره،یا ماه.
    درون درخت نشستم.آنقدر کوچک بودم که جایم راحت باشد.برای خوشنودی خدای خون،استادانگشتم را برید و گذاشت بر تنه درخت نیایش بچکد.برای خوشنودی خدای محبوس،باطنابی کلفت دست و پایم را بست.
    استاد،بامجبت تعظیمی کرد.درب چوبی زندان مرا بست و مرا در تنهایی وحشتناک تنها گذاشت.هچکس مرا برای این انتظار دلشوره‌آور آماده نکرده بود.قلبم درست مثل مادری منتظر فرزندش می تپید.همه سنن اجرا شده بود.قدرتم باید به درستی متولد میشد.نور ماه کامل انگار پرنورتر شده بود.
    درد کوچکی احساس کردم.کمتراز آن بود که استاد مرا برایش آماده کرده بود.درد بیشتر شد. باز هم کم بود. تا آنکه ناگهان شدت گرفت.و من نفس عمیقی کشیدم.بیشتر شد.جیغ کشیدم.درد وجودم را می خورد و زندگی تلاش می کرد وجودش را از وجودم آزادی بخشد.بدنم در آتش و یخ می سوخت.جیغ کشیدم،ولی صدایش خفه شد.می خواستم دست و پا بزنم،ولی نتوانستم.
    درد آنقدر شدید بود که حتی نام خدایان را به یاد نیاوردم تا صدایشان بزنم.به خودم،استاد و قدرتم ناسزا گفتم.اما درد مجالم را بریده بود.
    استاد بعدها گفت12شبانه‌روز طول کشیده.اما برای من مثل سالها گذشت.
    ناگهان،آتش گرفتم.نه اینکه احساس آتش داشته باشم.واقعا مشتعل شدم.می سوختم،سوختنی لذت بخش.گیسویم گرگرفت،اما نسوخت. طناب ها و دهانبندم نیز نابود شدند.میدانم که صورتم از دود لباسهای نیم سوخته ام سیاه شده بود.اماتنها چیزی که می دیدم، نطفه،یا شعله‌ای درخشان و زمردین بود. کودک من. نطفه‌ی من.
    با انگشتم آنرا به سوی خود کشیدم و درآغوش گرفتمش.قدرتم زیر انگشتانم بازی بازی می کرد.
    زیر لب زمزمه کردم:«کودک نازنین من.تو نه پسری و نه دختر.ماه بر تو بوسه زده.واز خون نوشیدی.جهان منتظر تولد تو بوده.»آدمکهای خدایان،روی پنجره منقش انگار،میخندیدند.



    دقیق 500 تا
    سلام دوست عزیز
    داستانت منو تحت تاثیر قرار داد .. جالب و با جمله بندی های عالی ..اما ..میدونم که محدودیت هایی وجود داشت ولی دلم میخواست بیشتر در باره اون نوزاد اتشین و سرخ و اینکه چطوری ازش استفاده میکنه و اصلا چه کار بردی داشتم .. و اینکه اصلا از کجا اومده بود بدونم .. خیلی جالب بود بهت تبریک می گم ...

  15. 1 پسندیده توسط:


صفحه 5 از 5 نخستنخست ... 2345

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد