نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: دور چهارم - داستان کدام‌یک از کاربران زیر را می‌پسندید

رأی دهندگان
6. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • helen praspro

    4 66.67%
  • meysamsh91

    5 83.33%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 47

موضوع: مسابقه «پرواز خیال» | ماه دوم - پایان

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    42
    امتیاز
    3,816
    پسندیده
    203
    مورد پسند : 129 بار در 38 پست
    میزان امتیاز
    2

    مسابقه «پرواز خیال» | ماه دوم - پایان


    سلام دوستان مسابقه‌ی هفتگی عکس-متن بوک‌پیج با نام «پرواز خیال» امروز دوباره شروع می‌شه. این تاپیک حاوی اطلاعات نحوه‌ی برگذاری و شرایط مسابقه است و اولین دور از ماه دوم این مسابقه به امید خدا از همین امروز استارت می‌خوره. برای این مسابقه جایزه و قوانینی در نظر گرفته شده که در ادامه بهشون می‌پردازیم.


    قوانین و شرایط مسابقه:

    1- مسابقه پنجشنبه و جمعه‌ی هر هفته برگذار می‌شه.
    2- در این مسابقات، شما باید یک متن راجع به تصویری که هر هفته در این تاپیک گذاشته می‌شه بنویسید.
    الف) سبک متن و یا نظم و نثر بودن بنا به سلیقه‌ی خود نویسنده است.
    ب) متنی که فرستاده می‌شه محدودیت مقدار داره که 500 کلمه است.
    تبصره: اگر متن 20 یا 30 کلمه هم بیش‌تر باشه پذیرفته‌است، اما 550 کلمه پذیرفته نیست و در صورتی که اصلاح نشه از اون دور مسابقه حذف می‌شه.
    3- مدت زمان تعیین شده، برای نوشتن این متن، دو روز است (شروع از روز پنج‌شنبه تا ساعت 24 روز جمعه).
    نکته: مدت زمان تعیین شده تحت هیچ شرایطی تغییر نخواهد کرد.
    4- روزهای شنبه نظرسنجی برای انتخاب متن برگزیده توسط رای کاربران گذاشته می‌شود و روزهای یکشنبه (ساعت 17) نتیجه نهایی مشخص می‌شود.
    الف) در مدت رأی‌گیری تاپیک قفل می‌شه و کسی از دوستان - نویسنده یا خواننده - حق تغییر در متن و نظردهی درباره متون شرکت‌کنندگان رو نداره.
    ب) از روز یک‌شنبه که برنده اعلام می‌شه تا روز پنج‌شنبه که دور جدید مسابقه شروع می‌شه، خوانندگان و نویسندگان می‌تونن راجع به متون شرکت‌داده‌شده نظر بدن (نقد، نظر یا...).
    5-
    حتما زیر متنی که ارسال می‌کنید تعداد کلمات رو هم ذکر کنید.

    6- آخرین و اصلی‌ترین قانون مسابقه: به هیچ نژاد و شخصیتی توهین نکنید و از انجام این کار بپرهیزید.

    مدت زمان برگذاری ماه دوم مسابقه «پرواز خیال» یک ماه - برابر با چهار دور - خواهد بود.
    (در صورت استقبال حداکثر تا یک ماه تمدید خواهد شد)


    جوایزی هم در نظر گرفته شده که به نفر اول ارائه خواهد شد. اولین تصویر روز پنچشنبه در همین تاپیک قرار می‌گیره و مطابق با آنچه گفته شد، تنها دو روز برای نوشتن مهلت خواهید داشت. و در آخر اینکه از همه‌ی دوستان مشتاق دعوت می‌شود در این مسابقه شرکت کنند. دو روز برای نوشتن یک متن کوتاه زمان کافی‌ای هست. ترسی نداشته باشین و با کمال اعتماد به نفس شرکت کنید.

    با آرزوی موفقیت و سربلندی

    جدول سازماندهی
    لینک پست شروع + عکس دور برندگان + لینک متن برنده
    دور اول پست شماره 2 Sepehrs1
    دور دوم پست شماره 5 meysamsh91 و Sepehrs1
    دور سوم پست شماره 31 helen prasproو ساحره
    دور چهارم پست شماره 42 meysamsh91



    دور چهارم



    لطفاً به قوانین و شرایط توجه کنید. متن‌های خود را در همین تاپیک ارسال کنید.

    پی‌ نوشت: احتمال تغییر قوانین تا آخرین روز ادامه دارد.
    ویرایش توسط reza379 : 05-06-2019 در ساعت 09:37


  2. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Mar 2019
    شماره عضویت
    1887
    نوشته ها
    3
    امتیاز
    441
    پسندیده
    3
    مورد پسند : 11 بار در 3 پست
    میزان امتیاز
    2
    همیشه دوست داشتم انسان باشم عادی بدون چنگ بدون دندان های تیز بدون این صورت زشت با دو دست، دوپا و یک صورت عادی
    ولی صد افسوس که هیولا به دنیا اومده بودم . پدرم می خواست همون اول سربه نیستم کنه ولی مادرم نگذاشته بود. از همون بچه گی همه ازم می ترسیدند هر چی بزرگتر می شدم شمایل هیولاییم بیشتر نمایان می شد. می گفتند این یه نفرینه که هر 1000 سال یک بار یک نفر توی دنیا دچارش میشه 15 ساله بودم که از روستا بیرونم کردند. دیگه یه هیولای کامل شده بودم . تنها مزیتش پرواز کردن بود بالهامو دوست داشتم تنها چیزایی بود که ازین بدن دوستشون داشتم . تنها امیدم به زندگی داستانی بود که مادرم از بچگی برایم تعریف می کرد. 1000 سال پیش هیولایی که هزاران کیلومتر سفر کرد تا شاهدخت نیوشا که در سرزمین های سرد شمالی زندگی می کنه رو پیدا کنه، بزرگترین جادوگر تاریخ که عمری جاودانه داره و اون تنها کسیه که می تونه یک هیولا رو به انسان تبدیل کنه پرواز کردم روزها، ماها، سالها. چند بار مسیر رو گم کردم ولی همیشه انگار می دونستم چطور باید دوباره به مسیر درست برگردم یه حسی داشتم انگار که می دونستم باید کجا برم . بالاخره به سزمین موعود رسیدم. سرزمین که چی بگم یک جنگل کوچک بود ولی یه حسی درونم می گفت که همینجاست اون همینجاست. سرد بود و تاریک، برف می بارید وارد جنگل شدم منتظر دیدن یک قصر بودم ولی اونجا فقط یک کلبه بود تو فاصله ی چند ده متری کلبه فرود اومدم در کلبه باز شد یک دختر جوان قلمی با صورتی مانند فرشتگان که خیلی به نظرم آشنا می اومد بیرون آمد به من نزدیک شد از زیباییش میخکوب شده بودم گفت بالاخره اومدی سیروان گفتم منو می شناسی گفت آره هزار ساله که منتظرتم. گفتم پس افسانه ها راست بودن می تونی منو تبدیل به انسان کنی؟ در حالی باد مو های زیباشو به رقص درآورده بود و آرامش توی چهرش موج می زد گفت همشون راست بودن ولی در اون صورت دیگه نمی تونم هزار سال دیگه زندگی کنم آروم دستش رو بالا آورد، داشتم حرفاشو تو ذهنم مرور می کردم که یه درد شدید توی سینم احساس کردم روی زانوهام افتادم یک چوب خشک درست مثل یک نیزه از بدنم بیرون زده بود تازه فهمیدم چه خبره تا اومدم تکون بخورم انگشتش رو تکون دارد و دو تا چوب دیگه مثل تیر سفیر کشان پهلوهام رو سوراخ کردن. رد خون از جلوی زانوهام تا روی دامن لباس سفیدش ادامه داشت همونطوری که از درد نفسم بالا نمیومد گفتم چرا؟ گفت قلبت سیروان برای زنده مون بهش احتیاج دارم.
    گفتم پس این تقدیر من بود، نمی تونستم تغییرش بدم؟ گفت شاید هزار سال دیگه که دوباره به دنیا اومدی بتونی...
    461 کلمه


  3. Top | #12



    تاریخ عضویت
    Nov 2018
    شماره عضویت
    1743
    نوشته ها
    118
    امتیاز
    1,324
    پسندیده
    35
    مورد پسند : 190 بار در 86 پست
    میزان امتیاز
    2
    برف،سرما،یخ،تنهایی،درد.می دانستم آنجا برزخ بود.جاییکه فرشته و هیولا باهم روبهرو می شدند.
    اینها تنها چیزهایی بودند که می دیدم و با تمام وجود لمسشان می کردم.فقط کافی بود سرم را خم کنم تا تیری را که از قفسه سینه‌ام بیرون زده بود ببینم.و خون سرخ روی آن را.برف می بارید.
    با خود فکر می‌کردم که چرا! پس از مرگ،موجود جایی می رود که باید.ارواح نگهبان مرگ هرگز روحی را بی‌دلیل به هر برزخی نمی‌فرستادند. چرا مرا به این برزخ برفی فرستاده بودند؟
    صدای قدم‌هایش را شنیدم. نت‌های آواز برداشتن گامهایش را از بر بودم. روحش یه دیدنم آمده بود.روبهرویم ایستاد و من از خجالت،سر به زیرافکنده بودم.

    • من اینجام بانوی من.یه هیولای مرده.نتونستم وظیفه‌ام رو به پایان برسونم.

    سکوتی وحشتناک حاکم شد. سکوتی آغشته به درد و غم.گفت:«سرت رو بلند کن.»
    حرکت نکردم:«سرت رو بلند کن هیولای من.»
    اطاعت کردم. صورت سپید و بی حالتش را گیسوی طلایی رنگش قاب گرفته بود. با خود، شگفت زده فکر می‌کردم که چگونه است که هیولایی چون من در برابر فرشته ای چون او زانو زده است.
    فرشته‌ام لبخند زد:«تو زنده ای؟»

    • نه. نمی بینید؟ در برزخم اما به زودی در جهنم خواهم بود.

    گفت:«از کجا می دونی اینجا برزخه؟فقط زمانی خواهی مرد که نتونی دستم رو بگیری.»
    دستش را جلو آورد.اما من نمی‌توانستم دستش را بگیرم. چون دستی نداشتم. دستان من بال هایم بودند.بال‌هایی همچون بالهای خفاش. وحشت زده به او نگریستم و او دیوانه وار خندید:«هیولای ساده دل عزیزم.تو در برزخی.اما می‌تونی برگردی.»
    در مقابل چشمان حیرت زده من، مثل خرگوشی جهید و پشت سر من فرود آمد.با دستان ظریف ولی قدتمندش،تیغ را کمرم بیرون کشیدند.فریاد زدم.اما تیغ بیرون آمده بود و خون سیاه و سرخ ازان جاری بود. روبهرویم ایستاد و دستش را بالا آورد و زیر لب خواند:«مادر برف ها. مادر یخ ها. آنکه جهان را سفیدپوش می کنی. هیولای سیاه را با سپیدی خود شفا بده.»
    باد و بوران به هم پیچید. صدایی وحشتناک تر از هر صدایی گفت:«ما صدای تو را شیدیم فرشته برف. سیاهی تنها با سپیدی درمان می شودوپس از ان، سپیدی به برف مبدل. آیا بهای کار ما را می پذیری، ای فرشته یخ ها و بوران ها؟»
    صدای ناشناس بانویم گفت«من بهای شما را می پذیرم.»
    برف، مثل گیاهان روینده و وحشی سرزمین میانی از دو پای خفاش مانندم بالا رفت. فریادم در نمی آمد. اما جیغم چرا. جیغی که امیدوار بودم برف را فراری دهد. اما نداد.
    چشم که باز کردم، داشت ناپدید می شد. دنباله دامن سفیدش به برف مبدل گشت و صورت لبخند به لبش به بوران. قبل از اینکه صدایش به صدای توفان مبدل گردد، گفت:«فرشته شو هیولای من. فرشته شو.فرشته‌ها می تونن برگردن.وظیفه منتظرته.»
    فرشته‌ام که ناپدید شد، زمین برفی، به دریاچه ای یخزده مبدل شد، و من به جای یک هیولا، چهره یک فرشته را در انعکاسش دیدم.
    حالا فهمیدم چرا مرا به برزخ زمستانی فرستاده بودند.‌برف،ماده‌ای بودکه از آب به ابر و بعد به برف تبدیل می‌شود.برف،یعنی شروع دوباره.
    فرشته می‌شوم و دوباره شروع می‌کنم.دوباره زنده می‌شوم.



    492 کلمه


    رای بـــــــــــــــــدیـــــ ــد



    امضای ایشان
    من نویسنده ای قلابیم
    من انسانم
    من
    هلن پراسپروم




  4. Top | #13



    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1762
    نوشته ها
    165
    امتیاز
    1,893
    پسندیده
    526
    مورد پسند : 324 بار در 144 پست
    میزان امتیاز
    2
    از بیرون قصر صدای درگیری به گوشم میرسید. در حالی که من اینجا در امان بودم، او درحال جنگیدن به خاطر من بود. من هیچ کاری نمیتوانستم برای او انجام بدهم. من ضعیف بودم و اون آخرین مدافع من بود. از بین تمام محافظان قصر تنها کسی که زنده مانده بود؛ تاریک‌ترین موجودی بود که هرگز به او توجه نکرده بودم. با اینکه قدرت بالایی داشت اما هیچ علاقه ای به او نداشتم. همیشه اطراف پدرم بود و زمانی که پدرم به او دستور داده بود از من محافظت کند سعی میکردم با هر راهی اون رو از خودم دور کنم.
    هیچوقت از او خوشم نمی‌آمد. موجودی تاریک، سرد و کم حرف. هیچوقت نمیتوانست مرا درک کند. از نظرم موجودات تاریک چندش‌آور بودند تا اینکه این اتفاق افتاد.
    لعنت به من.
    به پنجره نزدیک شدم. با لحن سرد همیشگیش گفته بود که به هیچ وجه پایین نیایم و از قصر بیرون نروم. اما از اینکه همیشه کسی مواظب من باشد خسته شده بودم. باید کاری برایش می‌کردم. تصمیمم را گرفتم به سرعت از پله‌های قصر پایین آمدم.
    به سرعت پله ها را طی کردم. او را درحالی دیدم که داخل حیاط قصر در حال جنگیدن با همنوعانش بود. کسانی که زمانی خانواده و دوستانش بودند.
    به سمت او رفتم. چقدر این لحظات به او نزدیک شده بودم. از خودم بدم می‌آمد. این همه مدت اورا از خودم می‌راندم. ناگهان فریاد دردناکش قلبم را پاره کرد بی اختیار به سمت او دویدم و با چشمانی به اشک نشسته فریاد زدم: نه!
    به محض شنیدن صدایم به سمت من برگشت. به سرعت به سمتم برگشت. با لحن سردش که درد را میتوانستم از آن حس کنم گفت: چرا بیرون اومدی؟
    _ منو ببخش.
    بدون توجه به حرفم ادامه داد: فرار کن، خودتو نجات بده.
    لحن سردش در این لحظات برایم گرم ترین صدای دنیا بود. ناگهان شمشیری از پشت در قلبش فرو رفت، خون سرخش که بر روی دامنم پاشید گرم بود. خیلی گرم . پس در میان جسم سرد و تاریکش؛ قلب سرخ و گرمی داشت. بر خلاف من.

    ۳۳۷ کلمه.
    ویرایش توسط JL_D : 03-15-2019 در ساعت 20:16


  5. Top | #14



    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    853
    امتیاز
    36,807
    پسندیده
    2,429
    مورد پسند : 2,977 بار در 800 پست
    میزان امتیاز
    2
    همیشه ارباب میدانست
    همیشه ارباب از قبل همه چیز را میدانست.
    نمیخواسم این چنین پایانی برای من رقم بخورد نه برای من نه به دست ... ارباب.
    این تنها یک مبارزه ساده بود نمیخواستم کنترلم را از دست بدهم... او همیشه به من اخطار میداد که دفعه بعد اخرین اشتباهت خوهد بود.
    نمیخواستم... نمیخواستم عاشق ارباب باشم اما تنها در یک لحظه اتفاق افتاد. من یک اهریمن زاده و او یک اشراف زاده اما عشق چه میدانست که این اختلاف چیست.
    من عاشق اربابم شده بودم
    ساعتها روزها ماه ها سالها قرن ها این عشق تنها در من پنهان بود تا در نهایت شبی زمستانی شبی که برای نجات ارباب از دست سربازان نور می رفتم زخمی شدم درمانده و زمین گیر شده بودم سرما به ارامی در من نفوذ می کرد و تا عمق جانم نفوذ می کرد. برف سفید برف سفید تنها در ان لحظه احمقانه پیش از مرگ به فکر ان بودم که چرا برف نبایستی سیاه باشد. نبایستی همراه با درد و رنج باشد. نبایستی مملو از مرگ باشد...
    برخواستم تنها برای رسیدن به هدفم برخواستم تا برفی سیاه از اسمان ببارانم برفی همچون خاکستر مرگ خاکستر اجساد دشمنانم خاکستر و خون سربازان نور که بین من و اربابم قرار داشتند...
    و حالا نوبت من بود...
    کوهی از اجساد در پایین قلعه روشنایی و در زیر پای من قرار داشت. اتش و دود به اسمان میرفت و اتشی که از قلعه برخواسته بود خاکستر برخواسته از ان همچون برفی سیاه بر دامن دشت می ریخت. اهریمن دنیای کهن برخواسته بود و هیچ کس یارای مقابله با او نبود. نفرینی که به خاطر نفرت در خود ازاد کرده بودم نفرین خونم نفرین اجدادم.
    فرمانده قلعه در حالی که به همراه اخرین بازماندگان در بیرون از قلعه ایستاده بود ارباب را به جلو می راند و به سمت من هدایت می کرد. زمانی که چشمان اربابم به من افتاد اشک را در ان چشمان بزرگ و زیبا دیدم کسی که مدت ها از من مراقبت کرده بود اکنون در حال گریه به حال من بود. من او را ازرده بودم من عشقم را ازرده بودم به ارامی به سوی من گام بر میداشت و من همزمان که به او نگاه می کردم و در قلبم اندوهگین بودم چنگال های بزرگم را در بدن نیمه جان افراد زخمی فرو می کردم.
    نمخواستم این کار را انجام دهم اما کنترلی بر ان نداشتم .هر لحظه اشک اربابم بیشتر و بیشتر می شد. به ارامی پایین رفتم مقابلش ایستادم مرا در اغوش کشید سپس در گوشم گفت:
    - اروم بخواب
    و در انفجاری دها تیغه ازدرونم عبور کرد. دردی نداشتم تنها میخواستم ان لحظه تا ابد همانطور بماند من در اغوش ارباب اما بدنم سست شده بود بر زانوهایم افتادم ارباب جلوی من ایستاد و گفت:
    - من رو ببخش که تمام این سالها نگفتم که ... عاشقت هستم
    لبخندی خون الود بر روی صورت هیولاوارم نقش بست و همین کافی بود تا برای همیشه در ارامش بخوابم. چشانم سنگین می شد و مانند خوابی در برفی سفید و رئیایی فرو می رفتم و پذیرای خوابی ابدی با یاد کسی که عاشقش بودم و عاشقم بود
    و همین برای من کافی بود.


    اممم نمیدونم چند کلمس همینطوری گفتم منم شرکت کنم سنت شکنی کرم و اول شخص نوشتم امید وارم از بد نوشتن من خندتون نگرفته باشه خخخخخ


    521 کلمه است (مهرنوش)
    امضای ایشان


  6. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    شماره عضویت
    875
    نوشته ها
    125
    امتیاز
    669
    پسندیده
    292
    مورد پسند : 211 بار در 85 پست
    میزان امتیاز
    2
    • پس بالاخره کار خودت را به سر انجام رساندی... این همان ذاتی است که همه حال پنهانش می‎نمودی... شما مرا از برای آن از بهشت والا به این زمین خاکی پایین کشیدید تا شیطانی که خود آن را وجود بخشیده بودید نابود سازم... آه و افسوس از این همه حماقت و فصاحت من...

    از این همه فرمانبرداری و بی‎عقلی من... شیطان همیشه در مقابل چشمانم بود و من کور بودم و زمانی که به خود تلقین کرده بودم که در مقابل سخنانش کور و کر هستم، هر لحظه به آن‎ها گوش می‎سپردم و از او فرمان‎برداری می‎کردم... شما... شما آدمیان نه تنها به شیطان وجود بخشیدید و او را به درون روح خود راه دادید بلکه خودتان... خودتان به شیطان مبدل شدید...
    سرفه‎هایی شدید و ممتد فرشته اعتراض جسمش به تیغ‎هایی بودند که در میان مهره‎هایش جای خشک کرده بودند.
    لخته‎های خون دور تا دور فرشته را پوشانده بودند اما سرفه‎های شدید و زخم‎های عمیقش مانع از آن شدند تا بتواند با بالها یا لااقل چنگال‎های زمختش مانع از سقوط قطره به روی لباس سراسر سفید و دور دوزی شده شیطان شود، و این چنین گشت که چنگال‎هایش از برای گرفتن خون در هوا جست وجو کردند و از قضا لباس سفید شیطان در این میان قرار داشت.
    در میان بارش شدید برف در جایی میان زمین و هوا نوری سرخ به چشم می‎خورد، نوری شوم و پر از قدرت... صدای قدم‎های سنگین پاهایی زنانه در سرتاسر جنگل طنین انداز شد. انسان مونث بی‎آنکه زحمت نگاه به چهره‎ی کریه و از ریخت افتاده فرشته را به خود دهد به سمت او قدم می‎گذاشت.
    فرشته دیگر توان مقاومت نداشت و به سایه‎ی بزرگ‎تر از جسم خود که زمین پیش‎رویش را پوشانده بود خیره گشت، به خود اندیشید... به نقش و نگارهایی که پروردگارش به روی بالهایش حک کرده بود...

    • پس این آن سرزمینی است که ورود ما به آن منع شده بود مگر با اجازه‎ی معبودمان... سرزمینی که همه‎ی خون‎ها قرمزند، همه سایه‎ها سیاهند، همه سایه‎ها خیانت‎کارند، همه سایه‎ها صاحب خود را به سمت زمین می‎کشند و می‎بلعند تا بتوانند بر سطح زمین با صاحب خود یکی شوند، همه‎ی سایه‎ها طمع‎ کارند... آنها جسم و روح صاحبشان را می‎خواهند، و تو ای انسان! تو ای انسان تو دیگر چیستی؟! چگونه می‎توانی این چنین بر روی این زمین قدم برداری؟! چگونه می‎توانی در این مرداب گندیده دست و پا زنی و هرگز غرقش نشوی؟! این مکان فاسد و پر از گناه است و تنها خدا داند که این مرداب مرگ چند تن دیگر از همنوعانم را به خود دیده، این مکان چند تن دیگر از دوستان و بستگانم را در خاک خود بلعیده؟!

    و اما... اما تو ای انسان تو دیگر از چه ساخته شده‎ای که می‎توانی بر این زکمین پر از فسق و فجور قدم برداری و در آن غرقه نگردی...
    انسان دست خود را با ملایمت بالا آورد و کلماتی را بر زبانش جاری ساخت که برای مدت‎ها در ذهن فرشته نقش شد، کلماتی پر از قدرت...

    • من انسانم و من آزادم، شیطان خطابم می‎کنی و می‎گویی که چگونه روی این زمین روز می‎گذرانم... من انسانم و گل وجودم از خاک این زمین خاکی و فاسد و خون شما فرشتگان فراهم آورده شد... من انسانم و آزادم... من به دیگر همنوعانم گفتم که ظاهر زشت و کریه، بالهایی منقوش و چنگالهایی زمخت نشان از شیطان دارند، من آن کسی بودم که به آنان گفتم تعریف زیبا منم و تعریف زشت تویی، من بودم که به رنگ مشکی پوست تو معنای پلیدی و تاریکی بخشیدم و رنگ سفید پلید و متظاهر خود را سردسته‎ی خوبی ساختم...

    من انسانم و آزادم... از برای این است که بر زمینی حکم‎روایی می‎کنم که تو و همنوعانت از ورود به آن منع و شیطان از قدم نهادن بر آن هراس دارد. شیطان خطاب کردن من قصوری است که تو در حق من به انجام رساندی و من از آن چشم پوشی کردم، اما.. اما پاره کردن لباسم و آلوده کردنش به خونت قابل چشم پوشی نیست، تو بهایش را با لکه دار کردن نام خودت و نسل‎های بعدی و قبلی خود می‎پردازی، بهایش را در این لحظه با هر آنچه که برایت باقی مانده می‎پردازی.
    موهای انسان با زوزه‎ی سرد و سوگوار باد که از فرشته تمنای فرار می‎کرد در آسمان شناور شد...
    این دست برای نوازش می‎رفت اما نه برای فرشته بلکه این نوازشی بود شرورانه برای نیزه‎ها و نئوازشی پر از آز و طمع از برای بالها...
    آن روز فرشته توسط سایه‎اش در میان کولاک و برف بلعیده شد و انسان برای باری دیگر توانست بر شیطان غلبه کند، آن روز فرشتگان مبدل به شیطان شدن و انسان تبدیل به فرشته‎ای شد بدون بال، انسان فرشته‎ای شد که بالهای خود را گم کرده و از برای پس گرفتن آنان از شیطان بر روی زمین پاک جست و جو می‎کند.....
    پایان...
    خب با عرض پوزش از مدیران بابت تخطی از قوانین متن 790 کلمه شد ولی به هر حال برای تشکر از زحماتشون و یه مقدار فعالیت این متن رو نوشتم.

    امضای ایشان
    زمانی که تلخی حقیقت رو چشیده باشی می تونی شیرینی رویا رو بفهمی
    (در جست و جوی رویایی به نام مرگ)


  7. Top | #16

    تاریخ عضویت
    Mar 2019
    شماره عضویت
    1873
    نوشته ها
    5
    امتیاز
    464
    پسندیده
    9
    مورد پسند : 30 بار در 5 پست
    میزان امتیاز
    2
    هنوز هم دانه‌های برف، با رقصی مسحورکننده مسیر بین آسمان و زمین را طی می‌کردند. جنگل را سفیدی بی‌انتهایی در بر گرفته بود و تنها تنه‌های قدرتمند درختان هزارساله در مقابل سفیدی بی‌انتها، ایستادگی می‌کردند. جنگل کهن، تنیده در برف، به خوابی عمیق فرو رفته بود. اما در آن بین چیزی درست نبود، ردی سرخ که گرمایش، برف‌ها را آب می‌کرد. انگار که بخواهد برف را با درد و عذابی که از آن زاده شده بود، همراه خود به عمیق‌ترین چاله نیستی ببرد.
    "سیه‌بال" ذره‌ ذره جان می‌داد و به همراه خودش میکشید بال‌هایی را که دیگر توان پرواز نداشتند، چنگال‌هایی که دیگر قرار نبود هیچ تنی را تکه‌پاره کنند و تنها گرمای وجودش، از عشقی سوزان برمی‌آمد که در قلبش ریشه دوانده بود.
    از زمانی که به یاد می‌آورد دوستش داشت، تصویر صورت معصومش، موهای بلندش و آن لباس سفید که نمایشی بی‌نظیر از پاکی بود، از هر چیز دیگری در ذهنش پر رنگ تر می‌نمود. پیش از بانوی سفیدپوش، هیچ‌چیز را به ‌خاطر نمی‌آورد. به خاطرش صد‌هاسال در جنگل مانده بود و هر انسانی را که قدم به آن می‌گذاشت، به کام مرگ کشانده بود، مبادا کسی به بانوی زیبایش آسیبی برساند. به شهر‌ها و روستا‌ها حمله برده بود، رود‌های خون جاری کرده بود و زیباترین غنایم را برای بانو هدیه آورده بود.
    این بار اما او را در هم شکسته بودند، تصویر شوالیه سیاه‌پوش را به خاطر آورد، قدرتمند، محکم و سریع، بسیار سریع. مبارزه چندان به درازا نکشیده بود که شوالیه، تیغه‌ها را به کمرش فرو کرده بود. تمام وجودش می‌سوخت و مرگ، هر لحظه حضورش را به او یادآوری می‌کرد. می‌دانست که خواهد مرد، اما می‌بایست فقط برای یک‌بار دیگر هم که شده، بانو را می‌دید. اما بدن نیمه‌جانش اجازه پیش‌روی بیشتر را به او نمی‌داد، می‌دانست که مرگ، تنها با چند قدم فاصله، چشم‌هایش را به او دوخته است. ناامید و ناتوان، ناله‌ای بلند از عمق وجودش سر داد، ناله‌ای که ندا از زجری چندصدساله می‌داد. ناله‌ای آن‌چنان سوزناک که انگار حتی تن درختان کهن را هم به خود لرزاند.
    اشک از چشمانش سرازیر شده بود و با خونی که روی بدنش بود، در هم می‌آمیخت، به برف زیر پایش می‌نگریست و خونی که آن را به رنگ سرخ در می‌آورد. ناگهان، صدای پایی را شنید. ردای سفید بانو، تمام درد را محو کرد، صدای آرامش بخشش، وجود سیه‌بال را برای بار آخر در آسایش غرق کرد: "شاید اکنون وقت آن رسیده تا سرانجام، حقیقت را بدانی."
    دست بانو، گرم بود و ناگهان تمام تنش، انگار که در آتش بسوزد، سرشار از گرما شد، همه‌چیز را به یاد آورد، نشنیده گرفتن افسانه‌هایی که از نفرین جادوگر جنگل کهن سخن می‌گفتند را به یاد آورد، به یاد آورد که مرد پیر به او گفته بود: "حتی اگر شیطان جنگل را شکست بدهی، جادوگر تو را افسون خواهد کرد و تا پایان عمر، خدمتگزار او خواهی بود." اما گوش نسپرده بود، باری دیگر می‌توانست زره‌ نقره‌ای‌رنگش را به یاد بیاورد، ورودش به جنگل کهن را، مبارزه با شیطان را و اولین باری که بانو را دیده بود...
    چشمانش تیره شد و بدن بی‌جانش بر روی زمین افتاد، بانو لبخندی زد و به سمت غار خود برگشت، مهمانی جدید در راه بود، شوالیه‌ای با زرهی سیاه رنگ...
    530 کلمه


  8. Top | #17

    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1783
    نوشته ها
    25
    امتیاز
    363
    پسندیده
    235
    مورد پسند : 78 بار در 20 پست
    میزان امتیاز
    2
    صدای کولاک بر هر صدایی چیره می شود و سفیدی برف غالب طبیعت می گردد و در میانه درختان ، سوت باد ، گوش هایی را می ازارد
    سر بلند کرده و در میان چشم هایی به سرخی خون فرزند انسان نمایان می گردد. زیبا ، لطیف و بسیار شکننده است. قامت کوچکش توان سوز و سرما را ندارد
    اما هم جنان پیش میرود. بدون ترس و اماده ی مرگ . گویی سرنوشت هم پیرو تصمیم اوست . در برابرش موجودی زخم خورده و او نیز اماده مرگ ، تلاطمی از خروش باد و زنگ خون در هوا ،
    هر فرد عاقلی را به تامل وا می دارد. اما او پیش می رود
    پدران بسیاری در این شب حزن انگیز خانواده های خویش را ترک گفته اند و کودکان بسیاری یتیم گشته اند و همسرانی که پنهانی به دور از چشمان فرزندان خویش اشک می ریزند
    او این احساسات را درک می کند. موجود مقابلش نیز نه از سر ضعف بلکه از حسرت اندوه به زانو افتاده است او نیز بسیاری را رها کرده تا به این نقطه برسد .
    همچنان پیش می رود . نگاهی به اجساد پشت سر موجود می اندازد . پدر و برادری عزیز که کنون از دست رفته اند . همچنان پیش می رود قلبش به سردی سرمای طبیعت است شاید حتی سردتر
    و موجودی که همچنان غم خوار از دست رفتگان خویش است نگاه هایشان قفل می شود . غرشی تهدید امیز به سمت دختر رئانه می شود او همچنان پیش می رود حال به چند قدمی موجود رسیده است
    چوبه هایی را می بیند که از پشتش بیرون زده اند و سر های تیزی که بدنش را تا به جلو چاک داده اند
    دو قدم دیگر بر میدارد باد خون های جاری از بدن موجود را به جلو میراند دامن دخترک به سرخی چشمان موجود است و بخار نفس ها را کولاک می درد .
    نمی توان گفت دقیقه ای گذشته است یا ساعتی اما ان دو به هم خیره نگاه می کنند پلکی زده نمیشود گویی دختر هم به مانند موجود پلکی ندارد
    از دور صدای هیایوی شوالیه ها میرسد چند دقیقه بعد مشعل هایشان دیده می شود حفاظ دار شده با اهن سخت و قیر اندود شده در کوره های کوه لتاروس همگی در زره های ضخیم و منجدمشان سوار بر اسب های بزرگشان به پیش میروند با هر یورتمه ی اسب و وزش کولاک تکه های یخ از بست های میان دست ها و نیمتنه و از نیم پر های برافراشته از کلاه خود هایشان رها میشود و تکه یخ های دیگری جایشان را میگیرند
    قلاب های زین هایشان یکدست منجمد گشته است چنان که بعید به نظر میرسد دوباره بتوان ان ها را باز کرد
    فرمانده گروه مشخص است ملبس به نیم تنه ای از فلس های (( خیزش گر)) سواحل جنوبی و شنلی از چرم گاو های عظیم کوه های منجمد ونکو . پیش تاز گروه می تازد.
    به ناگاه فرمان توقفی نشان داده میشود . گروه در تعجب دست بالا رفته ی فرماده است تا انکه صحنه خارق العده ای دیده می شود
    هیولایی باستانی مرده ای که چوبه هایی از دو سوی بدنش بیرون زده است و دختری به زیبایی خدایان ، ایستاده در مقابل موجود ، او منجمد شده است .


    نمیدونم چند کلمه است و زیاد هم بهش دقت نکنین بیشتر نوشتمش تا دو امتیاز پست و چن تا امتیاز اگه لایک خورد رو بگیرم اکه خوندیش ممنون


    536 کلمه (مهرنوش :d)


  9. Top | #18


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    42
    امتیاز
    3,816
    پسندیده
    203
    مورد پسند : 129 بار در 38 پست
    میزان امتیاز
    2

    نظرسنجی دور دوم

    دور دوم به مرحله نظرسنجی رسید.
    لطفا به نظرسنجی که در ابتدای تاپیک اضافه شده مراجعه کنید و رأی بدید.

    و یک نکته: توی این دور زیاد به تعداد کلمات ایرادی وارد نیست و همه‌ی داستان‌ها به بخش نظرسنجی اضافه می‌شن. منتهی از دور بعدی با عرض معذرت هر داستانی که بالای نهایتاً 530 کلمه باشه - با وجود اینکه از توی تاپیک حذف نمی‌شه - توی نظرسنجی شرکت داده نمی‌شه.


    حتما توی نظرسنجی شرکت کنید.


  10. Top | #19


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    709
    امتیاز
    11,930
    پسندیده
    1,968
    مورد پسند : 1,674 بار در 731 پست
    میزان امتیاز
    2
    برندگان دور دوم مشخص شدند.
    meysamsh91 و Sepehrs1 هر دو با 4 رأی برندگان این دور هستند.
    به حساب هر کدوم از این عزیزان 100 امتیاز واریز شد.
    خدا قوت همگی.



    تاپیک تا روز پنج‌شنبه که دور سوم شروع می‌شه در اختیار دوستانه. داستان‌های قبلی رو نقد کنید یا نظر بذارید یا هر کاری که می‌دونید. (پست اسپم نذارید)
    ویرایش توسط reza379 : 03-17-2019 در ساعت 21:29
    امضای ایشان

  11. 2 پسندیده توسط:


  12. Top | #20


    تاریخ عضویت
    Jun 2018
    شماره عضویت
    1575
    نوشته ها
    312
    امتیاز
    4,488
    پسندیده
    827
    مورد پسند : 839 بار در 285 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Sepehrs1 نمایش پست ها
    صدای قدم‌های گروه کوچک در مقبره باستانی می‌پیچید، نسیمی خنک لابه‌لای سنگ‌ها می‌رقصید و نوایی ‌غریب را در گوش سه جوان می‌نواخت. تالیا، لایدا و برن، آخرین بازماندگان خانواده سلطنتی که در رگ‌های‌شان، خون مقدس جریان داشت. پادشاه مرده بود و قبایل جزیره نشین شمالی شهر‌ها را ویران می‌کردند و سرها را می‌بریدند. سه فرزند پادشاه، توانسته بودند از دست دشمنان خود بگریزند. آن‌ها چند روز اول را در صحرا‌ها مخفی شده بودند تا این که تالیا، بزرگ‌ترین آن‌ها رویایی دیده بود.
    آن‌گاه بود که سفرشان به سمت مقبره باستانی اولین پادشاه را آغاز کرده بودند، جایی که طبق افسانه‌ها، خاندان سلطنتی خون خود را با وجود خدایان در هم آمیخت. برن، کوچک‌ترین عضو گروه و تنها برادر، به سمت خواهر‌هایش برگشت و سکوت را شکست: "بربرها ردمون رو توی جنگل پیدا کرده بودند، هر لحظه ممکنه برسند این‌جا، باید سریع باشیم."
    تالیا به برادر کوچک خود دلگرمی داد: "فقط افرادی که خون مقدس در رگ‌هاشون جریان داشته باشه میتونند وارد..."
    اما صدای فریاد بربرها که در گروهی بزرگ به سمت آن‌ها سرازیر می‌شدند، جمله‌اش را ناتمام گذاشت. حدود پنجاه جنگجوی سرتا پا مصلح که به نظر نمی‌رسید اهل هیچ‌گونه معاشرت یا مصاحبه‌ای برای صلح باشند. سه فرزند پادشاه اما نیازی به سلاح نداشتند. گلوله‌های آتشینی که از کف دستان‌شان به سمت جنگجو‌یان غول‌پیکر شمالی پرتاب می‌شد، فضای مقبره را روشن می‌کرد.
    تالیا می‌دانست تعداد دشمنانشان بیشتر از آن است که بتوانند همه‌شان را از پا در بیاورند، بنابراین با صدایی بلند به همراهانش دستور داد: "از این طرف، بدوید!"
    همچنان که می‌دویدند، نگاه برن باز برای چند ثانیه بر روی مجسمه‌های سنگی که در دل مقبره کنده شده بودند، ثابت ماند. چیزی عجیب راجع به مجسمه‌ها وجود داشت که برن نمی‌توانست آن را درک کند و اگر تا چند دقیقه دیگر معجزه‌ای نجات‌شان نمی‌داد، هیچ‌وقت فرصت رازگشایی آن را نمی‌یافت. دویدن در دل مقبره چندان طول نکشید، سه فرزند پادشاه حالا به پایان خط رسیده بودند. در پایان مقبره، خبری از در یا هیچ دیوار جادویی نبود که بتواند از بازماندگان خون مقدس محافظت کند، تنها چیزی که در آن بین خودنمایی می‌کرد، سنگی مرمرین و مکعبی شکل بود که به‌ دلیل تفاوت رنگ به چشم می‌آمد.
    تالیا و لایدا تمام توان‌شان را به کار گرفتند و دیواری آتشین بین خود و جنگجویان بربر به وجود آوردند، دیواری که در چند پلک زدن ممکن بود از بین برود، چرا که فرزندان پادشاه جوان بودند و قدرت‌شان در جادو محدود بود. تالیا فریاد کشید: "برن! تا ما دیوار رو نگه داشتیم، هر چندتاشون که می‌تونی رو بکش!"
    اما برن خیره به سنگ مرمرین، ناگهان خنجر خود را در آورد، دستش را بر روی سنگ گرفت و زخمی روی آن ایجاد کرد. سنگ، سراپا قرمز شد، در آن لحظه بود که صدایی مهیب کل مقبره را در بر گرفت، بربرها تنها فرصت این را یافتند که پشت خود را نگاه کنند و با دشمن جدید خود روبرو شوند، نیزه‌های بزرگ مجسمه‌هایی که حالا به حرکت درآمده بودند، مردان جنگجو را به آسانی تمام درو می‌کرد. سه فرزند پادشاه، با دهان‌هایی باز از تعجب به منظره روبروی‌شان نگاه می‌کردند، طولی نکشید که تمام بربرها مرده بودند و مجسمه ‌ها در جای خود قرار گرفتند، سه جوان نگاه‌شان را به سمت پایان مقبره برگرداندند، از بین سنگ‌های کوه، راهی تاریک باز شده بود...
    530 کلمه
    سلام دوست عزیز
    قلم بسیار خوبی دارید و خوب مینویسید.توانایی بالایی دارید
    نمیدونم نویسنده هستید یا نه .قبلا کار کردید یا نه
    ولی این نوشته میتونست یه داستان بلند یا حداقل کوتاه باشه. و خیلی برای من جالب بود و به دلم نشست.
    توانایی اینو دارید داستان های جالبی بنویسید.استعداد خوبیه اگر بتونید استفاده کنید گرچه میدونم امروزه مشغله ها زیاد شده.حیفه هدر بره.منتظر نوشته بیشتری هستیم از شما
    با امید موفقیت
    امضای ایشان

    These are our choices that show our inner truth, not our abilities

  13. 4 پسندیده توسط:


صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد