صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 20

موضوع: تمرین نویسندگی/ جلب نظر خواننده

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    81
    نوشته ها
    328
    امتیاز
    50
    پسندیده
    1,694
    مورد پسند : 1,437 بار در 449 پست
    میزان امتیاز
    2

    تمرین نویسندگی/ جلب نظر خواننده

    سلام سلام سلام

    بالاخره من دوباره اومدم با یه تمرین نویسندگی جدید
    می دونم همتون منتظر این لحظه ی تاریخی بودین :d


    البته تاپیک جدید یه قانون مهم داره و اون هم اینه که هر کسی قبل از این که نوشته خودش رو بذاره باید نوشته ی قبل از خودش رو نقد کنه
    اینجوری بیشتر میتونیم به همدیگه کمک کنیم خودم هم تا جایی که وقتم اجازه بدم سعی می کنم نوشته ها رو نقد کنم.

    و اما تمرین:

    پاراگرافی رو در نظر بگیرین که قراره در قسمتی از یه داستان درست قبل از کشف جسد بیاد
    این پاراگراف رو بنویسید
    مثلا: می تونید نوع برخورد شخصیت با جسد رو توصیف کنید.



    هدف از این تمرین کسب این مهارته که بتونیم به طور ناگهانی توجه مخاطب رو به پاراگراف موردنظر جلب کنیم
    تا دلش بخواد حتما اونو بخونه.یعنی کاری کنید که دلش بخواد از اون قسمت بپره و ببینه آخرش چی میشه اما به خاطر کنجکاوی خط به خط نوشته رو بخونه
    با اینکار هم میتونیم حس تعلیق رو در مخاطب ایجاد کنیم و هم به اصطلاح طعمه به قلاب میزنیم تا ماهی رو به سمت خودش بکشونه


    ببینم چه میکنید دیگه
    امضای ایشان
    به چشم های سیاهت سکوت یاد بده


  2. Top | #11



    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    194
    نوشته ها
    55
    امتیاز
    1,541
    پسندیده
    353
    مورد پسند : 152 بار در 58 پست
    میزان امتیاز
    2
    بنده جلب نظر رو از یه بعد دیگه نوشتم شرمنده
    مهتابی لحظه‌ای روشن شد و تصویری از دو مرد در روبروی هم را نمایان ساخت. مردی با ژاکت قرمز و در مقابل او مردی با ژاکت سبز. لحظه‌ای سپری شد و مهتابی خاموش شد. صدایی برخاست و لحظه ای بعد برق شمشیرها در تاریکی فضا ردی از نوری سفید را بر جای گذاشت. نبرد هر لحظه سریع تر و پر برخورد تر می شد، گویی هر دو در روشنایی روز زیر نور خورشید در حال نبرد بودند. در اوج نبرد در سوله باز شد و هیولایی با بوی تعفن انگیزش وارد شد. دیری نپایید که جهت نبرد عوض شد. دو مرد رو به سوی هیولا کردند. تله موثر واقع شده بود و هیولا جلب آنها شده بود. نبرد اصلی در حال آغاز شدن بود....
    ویرایش توسط eregon : 03-03-2019 در ساعت 19:59
    امضای ایشان
    Kaladin Stormblessed



  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Feb 2019
    شماره عضویت
    1839
    نوشته ها
    8
    امتیاز
    71
    پسندیده
    35
    مورد پسند : 21 بار در 7 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام
    عباس آقا رفتگر پارک بود . شیفت امشب حسابی خسته اش کرده بود . نتیجه جشن سر شب آشغالهای زیاد روی زمین بود . چند ساعتی مشغول شده بود و بدون لحظه ای استراحت کار می کرد . دیشب هم شیفت یکی از همکاران را قبول کرده بود . همچنان که سطل چرخ دار را هل می داد به دخترش فکر می کرد . چند روز دیگر بله برون سعیده بود. مانده بود بچه ها کی بزرگ شده اند که او نفهمیده بود ؟ شاید اینقدر از زندگی عقب بود که حتی تغییر قیافه و قد و بالای بچه ها را هم نفهمیده بود . آخرین باری که مدرسه دخترش رفته بود کی بود ؟ هیچوقت !!! همیشه زنش را فرستاده بود . بچه های فضول این دوره و زمانه کافی بود بفهمند شغل پدر سعیده چیست . آن وقت روزگارش را سیاه می کردند . همانطور که زمین را جارو می کرد بی اختیار آهی کشید . حالا سعیده به خانه بخت می رفت . راستی خانه بخت بود یا بدبختی ؟ حتما خانه بخت بود . نباید بد به دلش راه می داد . هیچکس از آینده خبر نداشت . در همین فکرها بود احساس کرد سر جارویش به چیزی می خورد . یک کفش کتانی سفید جلو نیمکت پارک روی زمین قرارداشت . نه ! یک جفت کفش بود . از آن کفشهای گران قیمت که بیشتر از حقوق یک ماهش ارزش داشت . بالای کفشها پاچه های شلوار را دید که تا روی کفش پایین آمده بود بر عکس آن کفشها این شلوار حسابی پاره پوره و سوراخ سوراخ بود . نمی فهمید اصلا مردم چرا برای همچین چیزهایی پول می دادند ؟ تازه می شدند عین بچه های محله آنها ! تیشرت روی شلوار هم دست کمی از خود شلوار نداشت . سرانجام سر و گردن صاحب همه اینها بالای یقه تیشرت خودنمایی می کرد که با چشم بسته و هدفون در گوش از همه دنیا فارغ بود . به قیافه اش نمی خورد ولی حتما حسابی در هپروت سیر می کرد که وقتی جاروی او به کفشش خورده بود متوجه نشده بود . اگر فهمیده بود حتما کل پارک را با داد و هوار و فحش و ناسزا روی سرش می گذاشت . پارک تعطیل بود . عباس آقا دستش را روی شانه جوان گذاشت که او را تکان دهد که ناگهان هیکلش روی زمین ولو شد . دسته سفید یک چاقو وسط لکه بزرگی از خون روی پشت جسد بیرون زده بود !!!
    ویرایش توسط mhzed : 03-04-2019 در ساعت 15:36

  5. 2 پسندیده توسط:


  6. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    81
    نوشته ها
    328
    امتیاز
    50
    پسندیده
    1,694
    مورد پسند : 1,437 بار در 449 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط eregon نمایش پست ها
    بنده جلب نظر رو از یه بعد دیگه نوشتم شرمنده
    مهتابی لحظه‌ای روشن شد و تصویری از دو مرد در روبروی هم را نمایان ساخت. مردی با ژاکت قرمز و در مقابل او مردی با ژاکت سبز. لحظه‌ای سپری شد و مهتابی خاموش شد. صدایی برخاست و لحظه ای بعد برق شمشیرها در تاریکی فضا ردی از نوری سفید را بر جای گذاشت. نبرد هر لحظه سریع تر و پر برخورد تر می شد، گویی هر دو در روشنایی روز زیر نور خورشید در حال نبرد بودند. در اوج نبرد در سوله باز شد و هیولایی با بوی تعفن انگیزش وارد شد. دیری نپایید که جهت نبرد عوض شد. دو مرد رو به سوی هیولا کردند. تله موثر واقع شده بود و هیولا جلب آنها شده بود. نبرد اصلی در حال آغاز شدن بود....
    آیا این یه پاراگراف قبل از کشف یه جسده؟لطفا دوباره روش فکر کن و بنویس و این پاراگراف رو هم پاک نکن

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط mhzed نمایش پست ها
    سلام
    عباس آقا رفتگر پارک بود . شیفت امشب حسابی خسته اش کرده بود . نتیجه جشن سر شب آشغالهای زیاد روی زمین بود . چند ساعتی مشغول شده بود و بدون لحظه ای استراحت کار می کرد . دیشب هم شیفت یکی از همکاران را قبول کرده بود . همچنان که سطل چرخ دار را هل می داد به دخترش فکر می کرد . چند روز دیگر بله برون سعیده بود. مانده بود بچه ها کی بزرگ شده اند که او نفهمیده بود ؟ شاید اینقدر از زندگی عقب بود که حتی تغییر قیافه و قد و بالای بچه ها را هم نفهمیده بود . آخرین باری که مدرسه دخترش رفته بود کی بود ؟ هیچوقت !!! همیشه زنش را فرستاده بود . بچه های فضول این دوره و زمانه کافی بود بفهمند شغل پدر سعیده چیست . آن وقت روزگارش را سیاه می کردند . همانطور که زمین را جارو می کرد بی اختیار آهی کشید . حالا سعیده به خانه بخت می رفت . راستی خانه بخت بود یا بدبختی ؟ حتما خانه بخت بود . نباید بد به دلش راه می داد . هیچکس از آینده خبر نداشت . در همین فکرها بود احساس کرد سر جارویش به چیزی می خورد . یک کفش کتانی سفید جلو نیمکت پارک روی زمین قرارداشت . نه ! یک جفت کفش بود . از آن کفشهای گران قیمت که بیشتر از حقوق یک ماهش ارزش داشت . بالای کفشها پاچه های شلوار را دید که تا روی کفش پایین آمده بود بر عکس آن کفشها این شلوار حسابی پاره پوره و سوراخ سوراخ بود . نمی فهمید اصلا مردم چرا برای همچین چیزهایی پول می دادند ؟ تازه می شدند عین بچه های محله آنها ! تیشرت روی شلوار هم دست کمی از خود شلوار نداشت . سرانجام سر و گردن صاحب همه اینها بالای یقه تیشرت خودنمایی می کرد که با چشم بسته و هدفون در گوش از همه دنیا فارغ بود . به قیافه اش نمی خورد ولی حتما حسابی در هپروت سیر می کرد که وقتی جاروی او به کفشش خورده بود متوجه نشده بود . اگر فهمیده بود حتما کل پارک را با داد و هوار و فحش و ناسزا روی سرش می گذاشت . پارک تعطیل بود . عباس آقا دستش را روی شانه جوان گذاشت که او را تکان دهد که ناگهان هیکلش روی زمین ولو شد . دسته سفید یک چاقو وسط لکه بزرگی از خون روی پشت جسد بیرون زده بود !!!
    سلام
    قرارمون اینه که یه پاراگراف وسط متن باشه و از اولین کلمه توجه خواننده رو به خوندنش جلب کنه
    قرار نیست برای یه پاراگراف کلی توضیح بدیم قراره فضا رو آماده کنیم برای کشف یه جسد
    درسته میخواستی بگی عباس آقا توی دنیای خودش سیر میکرد اما این وسط باید یه نشونه های کمی بذاری که نشون بده قراره اتفاق بدی بیوفته
    مثلا این که امشب سرد تر از همیشس و ...
    دوباره سعی کن
    امضای ایشان
    به چشم های سیاهت سکوت یاد بده

  7. 2 پسندیده توسط:


  8. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    163
    نوشته ها
    166
    امتیاز
    18
    پسندیده
    2
    مورد پسند : 247 بار در 138 پست
    میزان امتیاز
    2
    خیلی از فعل بود تو جمله استفاده کردی می تونستی کمتر استفاده کنی

  9. 2 پسندیده توسط:


  10. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Sep 2018
    شماره عضویت
    1700
    نوشته ها
    23
    امتیاز
    -4
    پسندیده
    40
    مورد پسند : 19 بار در 12 پست
    میزان امتیاز
    2
    در با صدای خیلی بدی باز شد ، چشم هاشو بست و تمرکز کرد بلکه از روی صدا بتونه جاشو پیدا کنه در حالی که در تاریکی غرق شده بود ناگهان همه جا در سکوت فرو رفت طولی نکشید که تمام اشیاء داخل پذیرایی به جهت مخالف یکدیگر پرتاب شدند پوزخندی صدادار زد و دست هاشو از هم باز کرد و شروع کرد به ورد خواندن کم کم از زمین فاصله گرفت و بدنش در اتش سبز گم شد فریاد کشید:خودت رو نشون بده تو لیاقت مدارا رو نداری، آریتوس*در حالی که لبخدی شیطانی روی لبانش جا خوش کرد به سمتش رفت و فریاد زد فکر کردی ازت میترسم **** من فقط دارم باهات بازی میکنم ناگهان تنها با یک اشاره‌ی او آتشی سیاه از درون زمین زبانه کشید و پسرک را با تمام قدرتش در خود فرو برو.
    ویرایش توسط Gaprix : 03-14-2019 در ساعت 04:30

  11. 2 پسندیده توسط:


  12. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1784
    نوشته ها
    129
    امتیاز
    6
    پسندیده
    246
    مورد پسند : 262 بار در 107 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Gaprix نمایش پست ها
    سلام
    در با صدای خیلی بدی باز شد ، چشم هاشو بست و تمرکز کرد بلکه از روی صدا بتونه جاشو پیدا کنه در حالی که در تاریکی غرق شده بود ناگهان همه جا در سکوت فرو رفت بلافاصله تمام اشیاء داخل پذیرایی به جهت مخالف یکدیگر پرتاب شدند پوزخندی زد و دست هاشو از هم باز کرد و شروع کرد به ورد خواندن کم کم از زمین فاصله گرفت و بدنش کم کم در اتش سبز گم شد فریاد کشید:خودت رو نشون بده تو لیاقت مدارا رو نداری.
    آریتوس*در حالی که لبخدی شیطانی روی لبانش جا خوش کرد به سمتش رفت و فریاد زد فکر کردی ازت میترسم **** من فقط دارم باهات بازی میکنم.
    ناگهان آتشی سیاه از درون زمین زبانه کشید و پسرک را با تمام قدرتش بلعید.
    ۰به نظرم از نثر کتابی استفاده میکردین بهتر بود البته بعضی جاهاش سعی کرده بودین ولی درهم شده بود هم نثر محاوره داشت و هم کتابی.
    فکر نمیکنم کلمه بلافاصله واسه اون قسمت زیاد جذاب باشه مثلا : درحالی که خیره به کتاب بودم ناگهان تمام وسایل اتاق به اطراف پرت شد.
    و اینکه واسه جمع غیر انسان از فعل هایه مفرد استفاده بشه قشنگ تره.
    با حذف ..کم کم.. دوم متن جذاب تر میشد. مثلا: به آرامی از زمین جدا شد و بدنش را آتشی سبز فرا گرفت.
    خب تو متن بالا هم یکم پاراگراف بندی کردم از یکی از دوستانم یاد گرفتم هر چقدر پاراگراف ها کوتاه تر باشند برای خواننده متن جذاب تر میشه.

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    محیط سردخانه با آن دلگیری مرا امیدوار نگه داشته بود. نه ، نه، او زنده است، حتما تشابه چهره بوده.
    راهروی سرد و بی روح بود و دیوار های سفیدش به آدم حالت تهوع میداد . بغض گلویم هر لحظه امکان داشت رها شود ولی در آن سرما فکرم منحرف میشد.
    به سمت پیشخوان نگاه کردم ،از وقتی به اینجا آمده بودم تنها جوابی که به من داده بود این بود: بشین الان دکتر میاد، غم آخرتون باشه.
    زنیکه **** اصلا احتما نمیداد که شاید اشتباه کرده باشند.
    در حالی که زیر زبانم ناسزا میگفتم سرش را از روی گوشیش بلند کرد و گفت:
    مشکلی هست!!!
    اوو نه نه ببخشید. آقا دکتر نیومدن؟
    چرا اومدن فقط دارن روی جسد کار میکنن.
    با صدای جیرینگ که از جلوی دستش آمد گفت:بفرمایین.
    بدون هیچ حرفی از جایم بلند شدم و به سمت در فلزی رفتم . دسته اش را کشیدم ولی باز نشد . چندین بار اینکار را امتحان کردم ولی موفق نشدم به منشی نگاه کردم انتظار داشتم او حرفی بزند ولی در کمال بی شرمی فقط به من خندید.
    دستی را روی شانه ام حس کردم که مرا به عقب میکشید . مرد بلند قد و چهار شانه ای که ماسک زده بود درحالیکه اصلا به چشمانم خیره نشد دستگیره در را کشید سپس آن را به سمت جلو فشار داد و در با صدای چفتی باز شد. جلوتر از من داخل شد . اگر سریع نمیجنبیدم در پشت سرش بسته میشد.
    خدای من اینجا دیگر کجا بود حتی از راهرو هم سرد تر بود. یک اتاق پنجاه متری که از دو طرف با صندوق هایی احاطه شده بود.
    فکر میکنم او دکتر بود. ولی نه دکتر که برای محیط کارش کت و شلوار مشکی با کفش هایه ورنی که من فقط برای عروسی میپوشم ، استفاده نمیکرد.
    جلوی یکی از صندوق ها ایستاد و دستگیره ی آن را کشید . نگاهی به اسم روی صندوق انداخت و دستگیره را محکم به سمت جلو رها کرد.
    صدایه باز شدنش در اتاق آوازه داد . مستقیم در چشمانم خیره شد؛ همانند هیپنوتیزم شده ها به جلو حرکت کردم و جلوی صندوق متوقف شدم .
    حالت سرد و گرمی به هم دست داده بود و روده هایم پیچ میخورد ؛ًِِ) . بغضم را کامل فراموش کرده بودم و فقط به شخصی که درون کیسه بود فکر میکردم. مرد زیپ روی کیسه را کشید و آن را عقب زد .
    فقط خیره نگاه میکردم. دیگر تمام شده بود. او مرده بود. نگاهی به مرد انداختم ولی نگاهش را از من میدزدید. دیگر کارم تمام شده بود او واقعا مرده بود. چند قدم از صندوق فاصله گرفتم و با چشمانی که حیرت گشاد شده بودند اطرافم را نگاه کردم.با فریاد خندیدم و گفتم:
    دیگه تموم شد اون مرده.
    و حالت هیستریکم باعث شد مرد سیاه پوش فورا به سمتم هجوم آورد.
    ویرایش توسط omidcanis00 : 03-06-2019 در ساعت 01:00
    امضای ایشان
    زندگی همچون آینه ای است که خواستت را بازتاب میدهد.
    زیاد بخواه . دقیق بخواه . قدر بدان

  13. 1 پسندیده توسط:


  14. Top | #17


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    81
    نوشته ها
    328
    امتیاز
    50
    پسندیده
    1,694
    مورد پسند : 1,437 بار در 449 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط omidcanis00 نمایش پست ها
    ۰به نظرم از نثر کتابی استفاده میکردین بهتر بود البته بعضی جاهاش سعی کرده بودین ولی درهم شده بود هم نثر محاوره داشت و هم کتابی.
    فکر نمیکنم کلمه بلافاصله واسه اون قسمت زیاد جذاب باشه مثلا : درحالی که خیره به کتاب بودم ناگهان تمام وسایل اتاق به اطراف پرت شد.
    و اینکه واسه جمع غیر انسان از فعل هایه مفرد استفاده بشه قشنگ تره.
    با حذف ..کم کم.. دوم متن جذاب تر میشد. مثلا: به آرامی از زمین جدا شد و بدنش را آتشی سبز فرا گرفت.
    خب تو متن بالا هم یکم پاراگراف بندی کردم از یکی از دوستانم یاد گرفتم هر چقدر پاراگراف ها کوتاه تر باشند برای خواننده متن جذاب تر میشه.

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    محیط سردخانه با آن دلگیری مرا امیدوار نگه داشته بود. نه ، نه، او زنده است، حتما تشابه چهره بوده.
    راهروی سرد و بی روح بود و دیوار های سفیدش به آدم حالت تهوع میداد . بغض گلویم هر لحظه امکان داشت رها شود ولی در آن سرما فکرم منحرف میشد.
    به سمت پیشخوان نگاه کردم ،از وقتی به اینجا آمده بودم تنها جوابی که به من داده بود این بود: بشین الان دکتر میاد، غم آخرتون باشه.
    زنیکه **** اصلا احتما نمیداد که شاید اشتباه کرده باشند.
    در حالی که زیر زبانم ناسزا میگفتم سرش را از روی گوشیش بلند کرد و گفت:
    مشکلی هست!!!
    اوو نه نه ببخشید. آقا دکتر نیومدن؟
    چرا اومدن فقط دارن روی جسد کار میکنن.
    با صدای جیرینگ که از جلوی دستش آمد گفت:بفرمایین.
    بدون هیچ حرفی از جایم بلند شدم و به سمت در فلزی رفتم . دسته اش را کشیدم ولی باز نشد . چندین بار اینکار را امتحان کردم ولی موفق نشدم به منشی نگاه کردم انتظار داشتم او حرفی بزند ولی در کمال بی شرمی فقط به من خندید.
    دستی را روی شانه ام حس کردم که مرا به عقب میکشید . مرد بلند قد و چهار شانه ای که ماسک زده بود درحالیکه اصلا به چشمانم خیره نشد دستگیره در را کشید سپس آن را به سمت جلو فشار داد و در با صدای چفتی باز شد. جلوتر از من داخل شد . اگر سریع نمیجنبیدم در پشت سرش بسته میشد.
    خدای من اینجا دیگر کجا بود حتی از راهرو هم سرد تر بود. یک اتاق پنجاه متری که از دو طرف با صندوق هایی احاطه شده بود.
    مرد که فکر میکنم او دکتر بود. ولی نه دکتر که برای محیط کارش کت و شلوار مشکی با کفش هایه ورنی که من فقط برای عروسی میپوشم ، استفاده نمیکرد.
    جلوی یکی از صندوق ها ایستاد و دستگیره ی آن را کشید . نگاهی به اسم روی صندوق انداخت و دستگیره را محکم به سمت جلو رها کرد.
    صدایه باز شدنش در اتاق آوازه داد . مستقیم در چشمانم خیره شد؛ همانند هیپنوتیزم شده ها به جلو حرکت کردم و جلوی صندوق متوقف شدم .
    حالت سرد و گرمی به هم دست داده بود و روده هایم پیچ میخورد ؛ًِِ) . بغضم را کامل فراموش کرده بودم و فقط به شخصی که درون کیسه بود فکر میکردم. مرد زیپ روی کیسه را کشید و آن را عقب زد .
    فقط خیره نگاه میکردم. دیگر تمام شده بود. او مرده بود. نگاهی به مرد انداختم ولی نگاهش را از من میدزدید. دیگر کارم تمام شده بود او واقعا مرده بود. چند قدم از صندوق فاصله گرفتم و با چشمانی که حیرت گشاد شده بودند اطرافم را نگاه کردم.با فریاد خندیدم و گفتم:
    دیگه تموم شد اون مرده.
    و حالت هیستریکم باعث شد مرد سیاه پوش فورا به سمتم هجوم آورد.
    اول از همه ممنون که اول نقد کردی و بعد متن نوشتی
    دوم این که میشه در چند خط یک فرد رو که حالت هیستریک داره توصیف کنی(از نظر خودت) بدون این که اشاره مستقیم به کلمه و حالت هیستریک داشته باشی
    امضای ایشان
    به چشم های سیاهت سکوت یاد بده

  15. 2 پسندیده توسط:


  16. Top | #18


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1784
    نوشته ها
    129
    امتیاز
    6
    پسندیده
    246
    مورد پسند : 262 بار در 107 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط yasss نمایش پست ها
    اول از همه ممنون که اول نقد کردی و بعد متن نوشتی
    دوم این که میشه در چند خط یک فرد رو که حالت هیستریک داره توصیف کنی(از نظر خودت) بدون این که اشاره مستقیم به کلمه و حالت هیستریک داشته باشی
    خب تو این داستانم مخاطبم یه فرده که به خاطر مرگ یکی از عزیزاش داره زیاد به همه چیز گیر میده و کم کم کنترل کاراش از دستش خارج میشه .
    دیدن مُرده براش قابل تحمل نیست و حس شدید فقدان محبت در لحظه باعث تقریبا دیونگیش میشه و به جایه گریه میخنده .
    خب حالت هیستریک میتونه مثال خوبی واسه دیوانه وار خندیدن یه فرد غمگین باشه.
    البته نمیدونم منظورتون (از نظر خودم) چیه؟
    مگه خنده هیستریک در نظر افراد متفاوته؟.
    ویرایش توسط omidcanis00 : 03-06-2019 در ساعت 01:02
    امضای ایشان
    زندگی همچون آینه ای است که خواستت را بازتاب میدهد.
    زیاد بخواه . دقیق بخواه . قدر بدان

  17. Top | #19


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    81
    نوشته ها
    328
    امتیاز
    50
    پسندیده
    1,694
    مورد پسند : 1,437 بار در 449 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط omidcanis00 نمایش پست ها
    خب تو این داستانم مخاطبم یه فرده که به خاطر مرگ یکی از عزیزاش داره زیاد به همه چیز گیر میده و کم کم کنترل کاراش از دستش خارج میشه .
    دیدن مُرده براش قابل تحمل نیست و حس شدید فقدان محبت در لحظه باعث تقریبا دیونگیش میشه و به جایه گریه میخنده .
    خب حالت هیستریک میتونه مثال خوبی واسه دیوانه وار خندیدن یه فرد غمگین باشه.
    البته نمیدونم منظورتون (از نظر خودم) چیه؟
    مگه خنده هیستریک در نظر افراد متفاوته؟.
    تعاریف معانی در نظر افراد مختلف ممکنه فرق کنه من نگفتم منظورت از کلمه ی هیستریک رو توضیح بده
    میگم یه بند از یه داستان بنویس که مثلا فردی که تو داستانه نشانه های هیستریک داره
    بدون اینکه کلمه هیستریک رو به کار ببری
    امضای ایشان
    به چشم های سیاهت سکوت یاد بده

  18. 2 پسندیده توسط:


  19. Top | #20


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1784
    نوشته ها
    129
    امتیاز
    6
    پسندیده
    246
    مورد پسند : 262 بار در 107 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط yasss نمایش پست ها
    تعاریف معانی در نظر افراد مختلف ممکنه فرق کنه من نگفتم منظورت از کلمه ی هیستریک رو توضیح بده
    میگم یه بند از یه داستان بنویس که مثلا فردی که تو داستانه نشانه های هیستریک داره
    بدون اینکه کلمه هیستریک رو به کار ببری
    هجوم شدید جادو باعث مرتعش شدن بدنم شد. حس خوبی داشت ولی میترسیدم رهایش کنم انگار که هر لحظه میخواست منفجر شود.
    چشمان گرم استاد مرا مطمئن کرد. باید به او اجازه بدهم ، برایه لحظه ای هم که شده من آن را میخواستم.
    کم کم ماهیچه های شکمم گرم شدند و موج گرما در لحظه ای همچون طوفانی بدنم را در نوردید و از نوک انگشتانم خارج شد.
    صدایه انفجار عظیم باعث نشد چشمانم را باز کنم و زمانی که حس کردم همه چیز آرام شده به آرامی دیده هایم را گشودم.
    نفسم همچنان در سینه ام حبس بود و با دیدن چهره خندان استادم در حالی که به آرامی دست میزد باعث شد به راحتی آن را بیرون بدهم.
    اولین دمم بعد از تخلیه انرژی برایه ریه هایم طعمی جدید داشت و مجرای تنفسی ام تا انتها، در سردیه دلنشینی فرو رفت. لرزشی در بدنم ایجاد شد و خنده ای از درون و با تمام وجودم سر دادم...، ها ها ها و هربار ریه هایم سرحال تر میشندن جوری که میخواستم سر تا سر جهان را بدوم....
    پایان.
    ویرایش توسط omidcanis00 : 03-07-2019 در ساعت 01:06
    امضای ایشان
    زندگی همچون آینه ای است که خواستت را بازتاب میدهد.
    زیاد بخواه . دقیق بخواه . قدر بدان

  20. 1 پسندیده توسط:


صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد