نمایش نتایج: از 1 به 10 از 10

موضوع: آخرین قطرات

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    شماره عضویت
    875
    نوشته ها
    127
    امتیاز
    676
    پسندیده
    301
    مورد پسند : 216 بار در 86 پست
    میزان امتیاز
    2

    آخرین قطرات

    آخرین قطرات...

    بارها و بارها در گوشم زمزمه می‌کردی و می‌گفتی:


    - 《بنویس... هر آنچه که در قلب و روحت انباشته شده را بنویس، سوال‌هایی که جوابشان را با سکوت میدادی حال، جواب‌های ناگفته‌ات را به روی ورق هجی کن، کلماتی که هرگز قادر نشدند تا از سد گلویت بگذرند و بلعیده شدند را به روی ورق نشخوار کن، احساسات و افکارت نسبت به من را به روی کاغذ نقش کن تا بدان آگاه شوند من و تویی وجود داشتیم که عاشقانه به هم عشق میورزیدیم، بنویس از برای من و از برای دل خود، بنویس... بنویس از خودمان تا همگان بدانند که تنها عشاق زمین نیستند، از میوه‌ی ممنوعه‌ی عشق بنویس تا بدانند که تنها آدم و حوا نبودند که به آن گاز زدند، بنویس، از کابوس‌هایت بنویس تا ببینی چه احمقانه‌اند و بنویس تا بدانند که تنها نیستند، بدانند که شخص دیگری همچون آنان نیز هست که کابوس پلک‌های سنگینش را گشاده نگاه می‌دارد و شب‌ها تا سحر بیدار است، از ترس‌هایت بنویس تا بدانند که تنها ترسوی زمین آنان نیستند، بنویس تا بدانند تنها نیستند، بنویس... فقط بنویس... هر آنچه که در ذهنت می‌گذرد را به کمک قلمی در دست و جوهری در جوهردان به روی کاغذ نقش کن.... بنویس... بنویس تا بدانند....》


    هر روز... هر روز کوفتی که می‌گذشت این کلمات را درست در کنار گوش من می‌گفتی و تکرار می‌کردی، همیشه خدا می‌گفتی از عشقمان بگو، آخر چرا؟! مگر نگاه‌هایم کافی نبود، مگر برق عشق را در درون مردمک‌هایم نمیدیدی؟! آخر چه می‌شد به جای آنکه هر روز اجبارم کنی تا از عشق بنویسم مجبورم می‌کردی تا بگویم دوستت دارم؟! شاید... شاید میدانستی که اگر می‌گفتی تا بگویم نه تنها یک بار بلکه هزاران بار می‌گفتم، نکند صدایم گوش‌هایت را آزار میداد؟ اگر میداد ببخشید... ببخشید... لطفا... لطفا پیش من برگرد و بمان... تو که میدانی کابوس‌هایم چگونه‌اند، تو که میدانی تنها آغوش گرم تو نفس‌های گرمت به روی گردنم هستند که شب‌ها آرامم می‌کنند...


    لطفا... تمنایت می‌کنم... التماست می‌کنم... به پایت میفتم... برگرد... فقط برگرد... نکند به از برای آن که از عشقمان ننوشتم رفتی؟! وای! نکند نگاه‌های عاشقانه‌ام آزارت می‌رساندند؟! شاید... شاید برای همین بود که می‌خواستی سرم توی کاغذها باشد و بنویسم تا نگاهم با نگاهت برخورد نکند، ب... ببخشید... خودم این چشمان گناهکار را تنبیه می‌کنم، می‌خواهی از حدقه دربیاورمشان؟ می‌خواهی؟! اصلا هرکاری که بخواهی می‌توانی با آنها بکنی، چشمانم برای تو... من تو را حتی با حفره‌های خالی چشمانم می‌توانم ببینم... آه! نگران نباش منِ کور آسیبت نمیرسانم... پس به پیش من بازآ... قول میدهم اگر آسیبی رساندم خودم، خود را تنبیه کنم... قول میدهم... پس.. لطفا... بازآ...


    پس چرا نمی‌آیی؟! میدانم اینها تو را بس نیست ولی... ولی چرا؟! چرا بازنمیگردی؟ تو که میدانی من بی تو میمیرم، میدانی، مگرنه؟! اگر فقط مشکلت با انجام این کلمه کوفتی، «نوشتن» حل می‌شود باشد می‌نویسم، می‌نویسم، درباره هر چه که تو بخواهی می‌نویسم، فقط... فقط میدانی، از زمانی که تو رفته‌ای من نیز جوهرهایم را گم کرده‌ام و حال میان انبوهی از کاغذ و قلم محصور گشته‌ام، تو مرا با اینان تنها گذاشتی و از من می‌خواهی تا بنویسم آن هم وقتی که همه جوهرها را با خودت برده‌ای؟! این دیگر چه مزاح مسخره‌ای است؟! از من می‌خواهی تا برای بازگرداندنت غیرممکن را ممکن کنم؟! باشد... ایرادی ندارد... اگر تو به پیش من بازگردی... هیچ چیز هیچ ایرادی ندارد... هرطور که تو بخواهی... می‌خواهی به من بفهمانی که درختی که قربانی شده تا این کاغذ و قلم ساخته شوند بیهوده قربانی شده؟! می‌خواهی بگویی که من، آن درختم؟! می‌خواهی بنویسم درحالی که تمام جوهرهای دنیایم را برده‌ای، بنویسم در حالی که دیگر جوهر وجودت در کنارم نیست؟! باشد... هیچ ایرادی ندارد... من می‌نویسم... می‌نویسم اگر تنها امید من برای بازگرداندنت باشد... می‌نویسم با جوهری که روزی با جوهر وجود تو آمیخته شد... می‌نویسم با جوهری که برای چنین روزی نگاه داشته بودمش، می‌نویسم با این جوهر که قرار بود تا آخرین لحظه عمرم از آن حفاظت کنم... اگر قرار باشد این جوهر راهی میان ما بسازد تا دوباره به پیش من بازآیی ایرادی ندارد... با کمال میل از آن استفاده می‌کنم... پس شاهد باش که چگونه با آخرین قطرات آخرین جوهرم اولین و آخرین نوشته‌‌های زندگیم را می‌نویسم، اگر این تنها راهی باشد تا تو پیش من بازگردانده شوی، ایرادی ندارد... با جوهر زندگیم و ورق‌های وجودم چنان شاهکاری خلق کنم که دیگران در خواب نبینند، چنان هرمی بسازم که فراعنه حتی در رویاهایشان ندیده باشند، آن هم به تنهایی... من این هرم را به تنهایی فقط برای تو خواهم ساخت، پس... به پیش من بازآ...

    حال با آخرین قطرات آخرین جوهرم به روی اولین ورق زندگیم با قلم عشق خواهم نوشت... پاسخ اولین سوالت را، اینکه 《از چه می‌ترسی؟》 ، می‌نویسم بدان امید که با گذاشتن قلمم به روی کاغذ در را باز کنی و به آغوشم بازآیی، اما اگر نشد کلمه اول را می‌نویسم، اگر نشد جمله‌ اول را می‌نویسم، اگر نشد صفحه‌ی اول را می‌نویسم، و باز هم اگر نشد از همه ترس‌هایم می‌نویسم و اگر نشد... تا بدانجا می‌نویسم تا تو به پیش من بازآیی، چوب تنبیه را به تو می‌سپارم تا ببینم که تا کی باید بنویسم، اما بدان از ترس‌ها و هراس‌هایم از برای آن نمی‌نویسم تا بدانند که تنها ترسو‌ی عالم نیستند، بلکه از برای آن خواهم نوشت تا بدانند که هیچ پایانی برای ترس‌ها و کابوس‌ها متصور نیست، همچون شب‌های بی‌پایانی که تاریکیشان گوسفندان را بدان اشتباه می‌اندازد که به جای شبان خود پیروی گرگی را کنند، شب‌هایی که تاریکی‌شان همه را در خود بلعیده، شب‌هایی که تاریکیشان نور چشمان ما را می‌ستاند، شب‌هایی که کور و بینا فرقی ندارند، شب‌هایی که از تو گرفته تا من، همه و همه در آن شبیه یکدیگر هستیم، همه ما در تاریکی شبیه یکدیگریم... بی‌ هیچ سایه‌ای... کور و تنها... در جست و جوی شکار... شبیه یک بوف کور...

    امضای ایشان
    زمانی که تلخی حقیقت رو چشیده باشی می تونی شیرینی رویا رو بفهمی
    (در جست و جوی رویایی به نام مرگ)


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Feb 2019
    شماره عضویت
    1836
    نوشته ها
    37
    امتیاز
    1,308
    پسندیده
    0
    مورد پسند : 74 بار در 37 پست
    میزان امتیاز
    2
    داستانی با قلم بسیار زیبا

  3. 2 پسندیده توسط:


  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1781
    نوشته ها
    204
    امتیاز
    1,815
    پسندیده
    2,720
    مورد پسند : 542 بار در 194 پست
    میزان امتیاز
    2
    قشنگ بود .

  5. 1 پسندیده توسط:


  6. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    شماره عضویت
    875
    نوشته ها
    127
    امتیاز
    676
    پسندیده
    301
    مورد پسند : 216 بار در 86 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط lion نمایش پست ها
    داستانی با قلم بسیار زیبا
    ممنون بابت مطالعه و نظری که گذاشتید

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط الهه آب نمایش پست ها
    قشنگ بود .
    ممنون از این که مطالعه کردید
    امضای ایشان
    زمانی که تلخی حقیقت رو چشیده باشی می تونی شیرینی رویا رو بفهمی
    (در جست و جوی رویایی به نام مرگ)

  7. 1 پسندیده توسط:


  8. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    42
    نوشته ها
    792
    امتیاز
    3,507
    پسندیده
    417
    مورد پسند : 2,767 بار در 979 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام
    بازم یه داستان دیگه هم از دوست خوب و موش قلم‌مون مسعود.
    به عنوان کسی که مسعود رو جسته گریخته دنبال می‌کنم و تقریبا از اول حال و هوایش را می‌شناسم، باید بگم که این داستان‌های جدید مسعود در ادامه اوج گرفتن های او در نویسندگی است.
    از انتخاب کلمات مناسب بگیرید تا سادگی جملات و توصیفات و تخیلات تازه، مسعود داره خیلی محکم جلو میره و یکی باید جلوشو بگیره.
    این داستان هم ادامه همون رونده، مسعود اینجا یک تغزل- نه داستان- نوشته که تماما درباره احساسات یک نویسنده است.
    احساساتی عاشقانه که همراه با المان های آشنای مسعود ترکیب شدند.
    هیولاها، شیاطین، تنهایی، رهایی، موجودات مقدس و بیرونی و...
    من ایرادی نمی‌تونم بگیرم، ولی فقط میتونم بگم که با خوندن این داستان به خودتون لطف کنید
    با آرزوی ادامه اوج مسعود
    یاعلی
    امضای ایشان
    نه آدم درست و حسابیی هستم و نه در حدی هستم که بخوام بگم مصداق سخنان این مردم، ولی خب، رویا پرداختن درباره خوب بودن که اشکالی نداره.

    من به همه سفارش میکنم به هر شکل ممکن وسایل ارتقای اخلاقی و اعتقادی و علمی و هنری جوانان را فراهم سازید؛ و آنان را تا مرز رسیدن به بهترین ارزش ها و نوآوری ها همراهی کنید؛ و روح استقلال و خودکفایی را در آنان زنده نگه دارید. مبادا ... جوانان ما را، تحقیر و سرزنش نمایند و خدای ناکرده از پیشرفت و استعداد خارجی ها بت بتراشند و روحیه پیروی و تقلید و گداصفتی را در ضمیر جوانان تزریق نمایند. به جای اینکه گفته شود که دیگران کجا رفتند و ما کجا هستیم به هویت انسانی خود توجه کنند و روح توانایی و راه و رسم استقلال را زنده نگه دارند.
    #امام
    #خمینی
    #امام_خمینی

  9. 1 پسندیده توسط:


  10. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1807
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    927
    پسندیده
    192
    مورد پسند : 323 بار در 137 پست
    میزان امتیاز
    2
    واقعا نمی دونم باید چی بگم؟!
    عالی !
    من که دوس داشتم !

  11. 1 پسندیده توسط:


  12. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1784
    نوشته ها
    168
    امتیاز
    339
    پسندیده
    326
    مورد پسند : 348 بار در 143 پست
    میزان امتیاز
    2
    واقعا خواندن گیر و گفت نوشتن، چیزی که نمیشه به خوبی نظر داد شاید زیاد محو داستان شدم و میخوام در اون به طرزی خللی پیدا کنم ولی نه عالی بود.همین
    امضای ایشان
    زندگی همچون آینه ای است که خواستت را بازتاب میدهد.
    زیاد بخواه . دقیق بخواه . قدر بدان

  13. 1 پسندیده توسط:


  14. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    شماره عضویت
    875
    نوشته ها
    127
    امتیاز
    676
    پسندیده
    301
    مورد پسند : 216 بار در 86 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط ALMATRA نمایش پست ها
    سلام
    بازم یه داستان دیگه هم از دوست خوب و موش قلم‌مون مسعود.
    به عنوان کسی که مسعود رو جسته گریخته دنبال می‌کنم و تقریبا از اول حال و هوایش را می‌شناسم، باید بگم که این داستان‌های جدید مسعود در ادامه اوج گرفتن های او در نویسندگی است.
    از انتخاب کلمات مناسب بگیرید تا سادگی جملات و توصیفات و تخیلات تازه، مسعود داره خیلی محکم جلو میره و یکی باید جلوشو بگیره.
    این داستان هم ادامه همون رونده، مسعود اینجا یک تغزل- نه داستان- نوشته که تماما درباره احساسات یک نویسنده است.
    احساساتی عاشقانه که همراه با المان های آشنای مسعود ترکیب شدند.
    هیولاها، شیاطین، تنهایی، رهایی، موجودات مقدس و بیرونی و...
    من ایرادی نمی‌تونم بگیرم، ولی فقط میتونم بگم که با خوندن این داستان به خودتون لطف کنید
    با آرزوی ادامه اوج مسعود
    یاعلی
    نمیدونم چی بگم جز اینکه نظر لطفتونه و باعث خوشحالیه که کارای بنده رو دنبال می‎کنید، بابت اینکه وقت گذاشتید و متن بنده رو خوندید و نظر دادید واقعا ممنونم، خوشحالم که به نظرتون قلمم بهتر شده، خوب یا بد هنوز خیلی جای کار داره، ایشاالله که در آینده بهترم بشه


    نقل قول نوشته اصلی توسط ساحره نمایش پست ها
    واقعا نمی دونم باید چی بگم؟!
    عالی !
    من که دوس داشتم !
    نظر لطفتونه، خوشحالم که مورد پسند واقع شد


    نقل قول نوشته اصلی توسط omidcanis00 نمایش پست ها
    واقعا خواندن گیر و گفت نوشتن، چیزی که نمیشه به خوبی نظر داد شاید زیاد محو داستان شدم و میخوام در اون به طرزی خللی پیدا کنم ولی نه عالی بود.همین
    دستتون درد نکنه بابت وقتی که گذاشتید و نظری که دادید
    امضای ایشان
    زمانی که تلخی حقیقت رو چشیده باشی می تونی شیرینی رویا رو بفهمی
    (در جست و جوی رویایی به نام مرگ)

  15. Top | #9


    تاریخ عضویت
    Sep 2018
    شماره عضویت
    1700
    نوشته ها
    41
    امتیاز
    3
    پسندیده
    50
    مورد پسند : 26 بار در 18 پست
    میزان امتیاز
    2
    یک ارائه توصیف فوق العاده البته من در جایگاهی نیستم که ایرادی بگیرم ولی واقعا نمیشه ایرادی پیدا کرد چه برسه به اون که بخوای بیانش کنی مطمعنم که تواناییشون بیشتر از این هاست

  16. Top | #10


    تاریخ عضویت
    Apr 2016
    شماره عضویت
    875
    نوشته ها
    127
    امتیاز
    676
    پسندیده
    301
    مورد پسند : 216 بار در 86 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Gaprix نمایش پست ها
    یک ارائه توصیف فوق العاده البته من در جایگاهی نیستم که ایرادی بگیرم ولی واقعا نمیشه ایرادی پیدا کرد چه برسه به اون که بخوای بیانش کنی مطمعنم که تواناییشون بیشتر از این هاست
    خیلی ممنون بابت وقتی که گذاشتید و مطالعه کردید و ممنون بابت نظری که گذاشتید، قطعا همیشه جا برای بهتر شدن هست. (:
    امضای ایشان
    زمانی که تلخی حقیقت رو چشیده باشی می تونی شیرینی رویا رو بفهمی
    (در جست و جوی رویایی به نام مرگ)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد