نمایش نتایج: از 1 به 10 از 10

موضوع: او معاویه نبود!

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1342
    نوشته ها
    98
    امتیاز
    579
    پسندیده
    10
    مورد پسند : 120 بار در 60 پست
    میزان امتیاز
    2

    او معاویه نبود!

    سلام. این یه داستان کوتاه هست که محتوای تاریخی داره و درباره شخصی به نام وهب هست که در جنگ صفین حضور داره و در سپاه معاویه هست. امیدوارم خوشتون بیاد و لطفا نظر بدید و نقدش کنید.
    او معاویه نبود!

    نویسنده:امیررضا.ه



    چند روزی میشد که از شام به فرمان معاویۀ ابن ابو سفیان راهی عراق شده بودیم تا با علی ابن ابی طالب پیکار کنیم.از عدالت و دلاوری های علی بسیار شنیده بودم و به همین علّت از ته دل راضی به پیکار با او نبودم امّا معاویه قول طلا و غنیمت های بسیار داده بود که من با آنها میتوانستم خانواده ام را از فقر نجات بدهم .
    حال در عراق بودیم و تنها نهر آب در بیابان تحت حفاظت ما بود و به فرمان معاویه آب را بر سپاه علی بسته بودیم تا تشنگی و گرما آنها را از پا بیندازد؛ امّا به قول عمروعاص:«ملاءک ساقی سپاهیان علی هستند !» راست میگفت ذرّه ای از آثار تشنگی بر چهره سپاهیان علی نمایان نبود.
    فرماندهان صفوف را منظم میکردند و ما آمادۀ پیکار میشدیم . ترس قلبم را مالک شده بود ، ترس از کسی که اورا «حیدر و اَسَدُالله » میخواندند.کسی که عمرو بن عبدود را در نبرد احزاب کشته بود ؛ کسی که دروازۀ خیبر را که همگان از شکستنش ناتوان بودند با ضربتی شکسته بود.
    شیپور جنگ به صدا درآمد پاهایم را حرکت دادم و حین دویدن شمشیرم را کشیدم.کمی طول نکشید که صدای چکاچک شمشیر ها و شیهۀ اسب ها بیابان را پر کرد.سواران علی همچون گندم ما را درو میکردند . به اطرافم نگاه کردم که ناگهان با شدّت بر زمین خوردم.همان حال که بر زمین بودم به بالا نگاه کردم و علی را سوار بر اسب و همراه تیغ دو سرش دیدم که در میان سپاه ما میتاخت و با شمشیرش تار و پود سپاه را از هم میشکافت.سپاه علی در حال غلبه بر ما بود.
    زمان را مناسب دیدم و از زمین بلند شدم و با احتیاط میدان را به سمت تپه های اطراف ترک کردم تا پس از پایان جنگ یا فرار کنم یا مشغول جمع آوری غنیمت شوم. امّا شکست ما حتمی شد و من معاویه را میدیدم که بر سر عمروعاص فریاد میکشید و از ترس عرق پیشانی اش را خیس کرده بود.
    حال تنها برتری ما یعنی نهر آب بدست علی افتاده بود و سپاهیان ما دیگر ذرّه ای امید هم نداشتند.شکست ما حتمی بود. تصمیم گرفتم که از همین تپّه فرار کنم امّا بر جایم میخکوب شدم سربازان ما به سوی نهر میرفتند و آب بر میداشتند امّا سپاهیان علی با آنها پیکارنمی کردند.
    به اردوگاهمان برگشتم ودوستم لِیس ابن مالک را دیدم . به لیس گفتم :« لیس چه شده است مگر ما شکست نخورده ایم؟!»لیس با شور و شوق زیاد پاسخ داد :«درست است!امّآ علی گفته است که هرکس میتواند به حدّ نیازش از آب بردارد!!!»
    سخن لِیس لرزه بر تنم انداخت، ما آب بر او بستیم و او بر ما آب روا میدارد، به فکر فرو رفتم ...به راستی من در سپاه حق بودم یا باطل؟!!!...کافر بودم یا مسلمان؟.باور هایم یکی پس از دیگری مانند دانه های خرمای تابستانی فرو میریخت . پس از چند ساعت تفکّر به یک نتیجه رسیدم ...آری او معاویه نبود! اگر بود در غدیر خم رسول الله اورا به جانشینی انتخاب نمی کرد ، اگر مانند معاویه بود در کعبه چشم نمیگشود. اگر بود به دشمنی که آب بر او بسته ،آب روا نمیداشت. مرگ کنار داماد و جانشین رسول الله برایم شیرین تر از زندگی خفّت بار با طلاهای معاویه بود.
    نیمه های شب اسبابم را جمع کردم و آرام آرام از اردوگاه معاویه به سمت ارودی علی میرفتم تا توبه کنم و به او ملحق شوم . صدای لِیس را شنیدم :
    -وهب! کجا میروی؟
    + میروم به حق ملحق شوم!
    -میخواهی به علی ملحق شوی؟!!!
    +آری!
    - لیس معاویه تو را گردن خواهد زد ! علی به تو چه میدهد؟؟؟امّا معاویه قول طلاهای شامی به ما داده است !
    + علی به من چه میدهد لِیس ؟ علی به من سعادت دنیا و آخرتم را میدهد و معاویه به من شعله های جهنّم را! به خدای محمّد قسم که مرگ و فقر کنار کسی چون علی خوشتر از زندگی و خدمت به سگی مثل معاویة ابن ابو سفیان است!
    قدم هایم را محکمتر کردم و به سوی اردوی علی حرکت کردم ...

    پایان
    اینم پی دی افش
    دانلود

    امضای ایشان
    جک:امان از اون روزی که مارمولک فکر کنه اژدهاست ، اون موقع هست که اژدها باید بره تو لونش و از خجالت و شرم خودشو با آتیش خودش بسوزونه!
    مهمان گرامي، شما براي ديدن لينک هاي انجمن بايد ثبت نام کنيد، براي ثبت نام کليک کنيد.

  2. 5 پسندیده توسط:


  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    105
    نوشته ها
    254
    امتیاز
    2,194
    پسندیده
    1,574
    مورد پسند : 562 بار در 247 پست
    میزان امتیاز
    2
    جالب بود. جدا از نویسندگی و چگونه نوشتن و...، من فکر میکردم و شنیدم، قولی که معاویه از علی داخل شام پخش کرده بود علی رو کافر و ملحد و نامسلمان معرفی میکرد. چنان که اهل شام حتی فکر نمیکردند علی نماز میخونه (این آخری رو مطمئن نیستم.) نه اینقدر صادقانه.
    به هر حال جالب بود شاید اگه داستان میتونست گسترده‌تر باشه و کم‌کم شخصیت علی رو به راوی نشون میداد و راوی کم‌کم شک میکرد و... جالب تر میشد.

  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1762
    نوشته ها
    45
    امتیاز
    180
    پسندیده
    93
    مورد پسند : 46 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    2
    عالی و زیبا.
    من اینقدر توی داستان فرو رفتم که حواسم به نثر نبود الان که فکر میکنم نثرش هم عالی بود.
    راستی دلم میخواد یه کتابی رو اینجا معرفی کنم.
    کتابی به اسم برادر من تویی.
    امضای ایشان

  5. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1342
    نوشته ها
    98
    امتیاز
    579
    پسندیده
    10
    مورد پسند : 120 بار در 60 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط bahani نمایش پست ها
    جالب بود. جدا از نویسندگی و چگونه نوشتن و...، من فکر میکردم و شنیدم، قولی که معاویه از علی داخل شام پخش کرده بود علی رو کافر و ملحد و نامسلمان معرفی میکرد. چنان که اهل شام حتی فکر نمیکردند علی نماز میخونه (این آخری رو مطمئن نیستم.) نه اینقدر صادقانه.
    به هر حال جالب بود شاید اگه داستان میتونست گسترده‌تر باشه و کم‌کم شخصیت علی رو به راوی نشون میداد و راوی کم‌کم شک میکرد و... جالب تر میشد.
    راستش من اول قصد داشتم به صورت داستان بلند درش بیارم و قشنگ به وهب و تغییراتش و اینکه از صحابه امام علی«ع» میشه بپردازم امّا یادم افتاد که یه داستان نیمه کاره دارم. البته بازهم در داستان های کوتاه دیگر به وهب و گذشتش و تغییرش و آیندش می پردازم.در مورد مطلب شما فکر نکنم تا جایی که من مطالعه کردم معاویه به قصد خون خواهی عثمان با امام علی «ع» میجنگه در ثانی اونموقع امام علی خلیفه اسلام بوده و معاویه جرات اهانت بهش رو نداشته چون شام هم جزو قلمرو های اسلامی بوده.

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط JL_D نمایش پست ها
    عالی و زیبا.
    من اینقدر توی داستان فرو رفتم که حواسم به نثر نبود الان که فکر میکنم نثرش هم عالی بود.
    راستی دلم میخواد یه کتابی رو اینجا معرفی کنم.
    کتابی به اسم برادر من تویی.
    مرسی از نقدت واقعا خوشحالم که داستان رو خوندی.
    امضای ایشان
    جک:امان از اون روزی که مارمولک فکر کنه اژدهاست ، اون موقع هست که اژدها باید بره تو لونش و از خجالت و شرم خودشو با آتیش خودش بسوزونه!
    مهمان گرامي، شما براي ديدن لينک هاي انجمن بايد ثبت نام کنيد، براي ثبت نام کليک کنيد.

  6. 1 پسندیده توسط:


  7. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Nov 2018
    شماره عضویت
    1743
    نوشته ها
    66
    امتیاز
    425
    پسندیده
    15
    مورد پسند : 55 بار در 27 پست
    میزان امتیاز
    2
    چه زیبا
    من واقعا لذت بردم. به خاطر اینکه شخصیت هایی که ما به خوبی می شناختیم رو (امام علی و معاویه) وارد داستان کردی و زحمت شخصیت پردازی هم نداشتی :)
    فقط یه مشکلی داشت. اینکه می تونست بسط داده بشه و طولانی ترو قوی تر بشه. (و همون عیب همیشگی تو:فضا سازی :d )
    امضای ایشان
    -اون عجیبه
    *همه ما عجیبیم. عجیب بودن سخته. و اگه عجیب نبودیم، از بین اینهمه آدم انتخاب نمی شدیم.
    - دلم برای عادی بودن تنگ شده
    بخشی از کتاب «اورسینه»
    مهمان گرامي، شما براي ديدن لينک هاي انجمن بايد ثبت نام کنيد، براي ثبت نام کليک کنيد.



  8. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1342
    نوشته ها
    98
    امتیاز
    579
    پسندیده
    10
    مورد پسند : 120 بار در 60 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط helen praspro نمایش پست ها
    چه زیبا
    من واقعا لذت بردم. به خاطر اینکه شخصیت هایی که ما به خوبی می شناختیم رو (امام علی و معاویه) وارد داستان کردی و زحمت شخصیت پردازی هم نداشتی :)
    فقط یه مشکلی داشت. اینکه می تونست بسط داده بشه و طولانی ترو قوی تر بشه. (و همون عیب همیشگی تو:فضا سازی :d )
    خیلی ممنون که وقت گذاشتید و خوندید داستانم رو. راستش همونطور که توضیح دادم این داستان قرار بود یه داستان بلند باشه که وهب شخصیت اصلیش هست و از زمان آغاز خلافت امام علی تا قیام کربلا روایت بشه . اما چون یه پروژه بلنده دیگه هم دارم بیخیال شدم و یه داستان کوتاه نوشتم . البته شاید بعد از اینکه نواده اژدها حداقل نصفش رفت جلو پروژه این داستان رو هم شروع کنم.
    با تشکر.
    ولی انصافا فضا سازیشو عشقه«کلا صفره صفره»
    امضای ایشان
    جک:امان از اون روزی که مارمولک فکر کنه اژدهاست ، اون موقع هست که اژدها باید بره تو لونش و از خجالت و شرم خودشو با آتیش خودش بسوزونه!
    مهمان گرامي، شما براي ديدن لينک هاي انجمن بايد ثبت نام کنيد، براي ثبت نام کليک کنيد.

  9. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    شماره عضویت
    1512
    نوشته ها
    158
    امتیاز
    665
    پسندیده
    437
    مورد پسند : 222 بار در 108 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام هنوز نخوندمش تا خوندمش حتما نظر میدم با تشکر
    امضای ایشان
    نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:
    پسرم!
    یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
    از این پس همه چیز جهان تکراری است...
    جز مهربانی...!

  10. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Dec 2017
    شماره عضویت
    1458
    نوشته ها
    47
    امتیاز
    97
    پسندیده
    6
    مورد پسند : 49 بار در 28 پست
    میزان امتیاز
    2
    واقعا جالب بود له نظرم در این باره کم پرداخته شده و خیلی جای کار داره هم رو موضوع های دینی و مذهبی و تاریخی میشه با این جور روایت گری ها خیلی چیز هارو روشن کرد

  11. Top | #9


    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1342
    نوشته ها
    98
    امتیاز
    579
    پسندیده
    10
    مورد پسند : 120 بار در 60 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط sina66 نمایش پست ها
    واقعا جالب بود له نظرم در این باره کم پرداخته شده و خیلی جای کار داره هم رو موضوع های دینی و مذهبی و تاریخی میشه با این جور روایت گری ها خیلی چیز هارو روشن کرد
    مرسی که وقت گذاشتید و داستانو خوندید . کاملا با حرفتون موافقم و به نظر من هم در این باره ظلم شده و میشه خیلی از وقایعتاریخیرو به همین صورت نمایش داد تا هم جذاب باشه هم مثل تاریخ حوصله سر بر نباشه
    امضای ایشان
    جک:امان از اون روزی که مارمولک فکر کنه اژدهاست ، اون موقع هست که اژدها باید بره تو لونش و از خجالت و شرم خودشو با آتیش خودش بسوزونه!
    مهمان گرامي، شما براي ديدن لينک هاي انجمن بايد ثبت نام کنيد، براي ثبت نام کليک کنيد.

  12. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    شماره عضویت
    1512
    نوشته ها
    158
    امتیاز
    665
    پسندیده
    437
    مورد پسند : 222 بار در 108 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام داستانتونو خوندم
    خیلی قشنگ بود منو بدجوری تو حس برد
    ولی یه اشکالای کوچولویی داشت مثلا ما درسته امام علی و اینا رو می شناسیم ولی خب به هر حال شما باید درمورد چهره شخصیتا نحوه ی جنگیدنشون اینکه چه اتفاقاتی توی جنگ در حال رخ دادن بود و اینکه سربازان معاویه چه حالتی داشتن وقتی می خواستم با سپاهیان حضرت علی بجنگن
    دیگه اینکه چطور می دونست که حضرت علی همچین انسانیه از کجا اینارو میدونست وقتی معاویه بر علیه حضرت علی اینهمه دروغ و حاشیه ساخته بود چطور کسی که به حضرت علی نزدیک نبود در این حد می شناختش
    باید فضای داستان رو بیشتر توصیف می کردین
    دیگه می تونستین دیالوگ بیشتر بنویسین
    درسته که قصدتون نوشتن داستان کوتاه بوده ولی اشکالی نداره که کمی از اینی که هست طولانی تر بشه
    با تشکر از داستان خوبتون
    موفق باشین
    امضای ایشان
    نیما یوشیج در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:
    پسرم!
    یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
    از این پس همه چیز جهان تکراری است...
    جز مهربانی...!

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد