صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 13 از 13

موضوع: او معاویه نبود!

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1342
    نوشته ها
    147
    امتیاز
    1,085
    پسندیده
    15
    مورد پسند : 222 بار در 110 پست
    میزان امتیاز
    2

    او معاویه نبود!

    سلام. این یه داستان کوتاه هست که محتوای تاریخی داره و درباره شخصی به نام وهب هست که در جنگ صفین حضور داره و در سپاه معاویه هست. امیدوارم خوشتون بیاد و لطفا نظر بدید و نقدش کنید.
    او معاویه نبود!

    نویسنده:امیررضا.ه



    چند روزی میشد که از شام به فرمان معاویۀ ابن ابو سفیان راهی عراق شده بودیم تا با علی ابن ابی طالب پیکار کنیم.از عدالت و دلاوری های علی بسیار شنیده بودم و به همین علّت از ته دل راضی به پیکار با او نبودم امّا معاویه قول طلا و غنیمت های بسیار داده بود که من با آنها میتوانستم خانواده ام را از فقر نجات بدهم .
    حال در عراق بودیم و تنها نهر آب در بیابان تحت حفاظت ما بود و به فرمان معاویه آب را بر سپاه علی بسته بودیم تا تشنگی و گرما آنها را از پا بیندازد؛ امّا به قول عمروعاص:«ملاءک ساقی سپاهیان علی هستند !» راست میگفت ذرّه ای از آثار تشنگی بر چهره سپاهیان علی نمایان نبود.
    فرماندهان صفوف را منظم میکردند و ما آمادۀ پیکار میشدیم . ترس قلبم را مالک شده بود ، ترس از کسی که اورا «حیدر و اَسَدُالله » میخواندند.کسی که عمرو بن عبدود را در نبرد احزاب کشته بود ؛ کسی که دروازۀ خیبر را که همگان از شکستنش ناتوان بودند با ضربتی شکسته بود.
    شیپور جنگ به صدا درآمد پاهایم را حرکت دادم و حین دویدن شمشیرم را کشیدم.کمی طول نکشید که صدای چکاچک شمشیر ها و شیهۀ اسب ها بیابان را پر کرد.سواران علی همچون گندم ما را درو میکردند . به اطرافم نگاه کردم که ناگهان با شدّت بر زمین خوردم.همان حال که بر زمین بودم به بالا نگاه کردم و علی را سوار بر اسب و همراه تیغ دو سرش دیدم که در میان سپاه ما میتاخت و با شمشیرش تار و پود سپاه را از هم میشکافت.سپاه علی در حال غلبه بر ما بود.
    زمان را مناسب دیدم و از زمین بلند شدم و با احتیاط میدان را به سمت تپه های اطراف ترک کردم تا پس از پایان جنگ یا فرار کنم یا مشغول جمع آوری غنیمت شوم. امّا شکست ما حتمی شد و من معاویه را میدیدم که بر سر عمروعاص فریاد میکشید و از ترس عرق پیشانی اش را خیس کرده بود.
    حال تنها برتری ما یعنی نهر آب بدست علی افتاده بود و سپاهیان ما دیگر ذرّه ای امید هم نداشتند.شکست ما حتمی بود. تصمیم گرفتم که از همین تپّه فرار کنم امّا بر جایم میخکوب شدم سربازان ما به سوی نهر میرفتند و آب بر میداشتند امّا سپاهیان علی با آنها پیکارنمی کردند.
    به اردوگاهمان برگشتم ودوستم لِیس ابن مالک را دیدم . به لیس گفتم :« لیس چه شده است مگر ما شکست نخورده ایم؟!»لیس با شور و شوق زیاد پاسخ داد :«درست است!امّآ علی گفته است که هرکس میتواند به حدّ نیازش از آب بردارد!!!»
    سخن لِیس لرزه بر تنم انداخت، ما آب بر او بستیم و او بر ما آب روا میدارد، به فکر فرو رفتم ...به راستی من در سپاه حق بودم یا باطل؟!!!...کافر بودم یا مسلمان؟.باور هایم یکی پس از دیگری مانند دانه های خرمای تابستانی فرو میریخت . پس از چند ساعت تفکّر به یک نتیجه رسیدم ...آری او معاویه نبود! اگر بود در غدیر خم رسول الله اورا به جانشینی انتخاب نمی کرد ، اگر مانند معاویه بود در کعبه چشم نمیگشود. اگر بود به دشمنی که آب بر او بسته ،آب روا نمیداشت. مرگ کنار داماد و جانشین رسول الله برایم شیرین تر از زندگی خفّت بار با طلاهای معاویه بود.
    نیمه های شب اسبابم را جمع کردم و آرام آرام از اردوگاه معاویه به سمت ارودی علی میرفتم تا توبه کنم و به او ملحق شوم . صدای لِیس را شنیدم :
    -وهب! کجا میروی؟
    + میروم به حق ملحق شوم!
    -میخواهی به علی ملحق شوی؟!!!
    +آری!
    - لیس معاویه تو را گردن خواهد زد ! علی به تو چه میدهد؟؟؟امّا معاویه قول طلاهای شامی به ما داده است !
    + علی به من چه میدهد لِیس ؟ علی به من سعادت دنیا و آخرتم را میدهد و معاویه به من شعله های جهنّم را! به خدای محمّد قسم که مرگ و فقر کنار کسی چون علی خوشتر از زندگی و خدمت به سگی مثل معاویة ابن ابو سفیان است!
    قدم هایم را محکمتر کردم و به سوی اردوی علی حرکت کردم ...

    پایان
    اینم پی دی افش
    دانلود

    امضای ایشان
    جک:امان از اون روزی که مارمولک فکر کنه اژدهاست ، اون موقع هست که اژدها باید بره تو لونش و از خجالت و شرم خودشو با آتیش خودش بسوزونه!
    مهمان گرامي، شما براي ديدن لينک هاي انجمن بايد ثبت نام کنيد، براي ثبت نام کليک کنيد.


  2. Top | #11



    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1769
    نوشته ها
    83
    امتیاز
    848
    پسندیده
    324
    مورد پسند : 148 بار در 68 پست
    میزان امتیاز
    2
    به نظرم داستان خوبی بود و یه حسی به ادم میداد. که دوست داره بازم بخونتش.
    واقعا ممنون

  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #12



    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    813
    امتیاز
    32,915
    پسندیده
    2,299
    مورد پسند : 2,724 بار در 757 پست
    میزان امتیاز
    2
    خسته نباشی از خوندنش لذت بردم
    امضای ایشان

  5. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Sep 2015
    شماره عضویت
    529
    نوشته ها
    89
    امتیاز
    1,423
    پسندیده
    3
    مورد پسند : 132 بار در 63 پست
    میزان امتیاز
    2
    بسیار جالب و زیبا بود وکار متناسب با حال وهوای ای روز ها بود
    بنده بسیار لذت بردم امیدوارم موفق باشید اجر کار شما با خود مولا

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد