نمایش نتایج: از 1 به 5 از 5

موضوع: نواده سرنوشت

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1766
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    8
    پسندیده
    1
    مورد پسند : 5 بار در 2 پست
    میزان امتیاز
    2

    نواده سرنوشت

    شعله های آتش، به سختی می‌توانست قامت جوان نشسته بر کنارش را گرم نگه دارد. پسرک حتی با وجود پوست خرسی که بر روی خود کشیده بود، هنوز هم از سرما میلرزید. صدای زوزه های گاه و بیگاه دسته ی گرگ ها در آن نزدیکی، آرامش جنگل باستانی را به هم میزد.
    البته هیچ کدام از این عوامل، تمرکز پسر جوان را حتی به لرزه هم نمی انداخت. چشمانش با شوق خاصی کتیبه ی سنگی ای را زیر و رو می‌کرد. لبان ترک خرده از سرما همزمان با چشمانش، خط به خط به کلمات زندگی می‌بخشید.
    مه سنگین جنگل، آرام آرام هیکل مبهم پیرمردی فرتوت را در خود نمایان کرد. پیرمرد چشمان ریزنقش خود را به پسرک دوخت و زمزمه کرد : " هزاران بار خواندن آن متن با ذهن آشفته کوچک ترین نتیجه ای ندارد. بگو پسرم، به چه می اندیشی؟ "
    ‌پسر جوان لبخند غم گینی زد و متفکر به چهره ی مرد خیره شد :" آن روز که اهریمن به روستایمان حمله کرد، اگر به کمکمان نمی‌آمدی، اگر من زنده نمی‌ماندم آیا اکنون در کنار تو بودم؟؟ آیا هیچ گاه فرصت این را پیدا میکردم که زندگی فانی را به دور اندازم؟ "
    پیرمرد خنده ی آرامی کرد :" سرنوشت از آن چه که میاندیشی بسیار سمج تر است جوان، بسیار سمج تر"
    نگاهی حاکی از درک نکردن در چشمان پسرک شکل گرفت. مرد سالخورده سری به نشانه ی تایید تکان داد و در کنار آتش نشست:" سال ها پیش در حکومتی باستانی و با شکوه.... "
    با هر کلمه ی پیرمرد تصویری در ذهن جوان شکل می‌گرفت...
    __________________________________________________ ___
    در رشته کوه های سرزمین شرقی شهری بزرگ و ثروتمند سر به آسمان کشیده بود. مردمانش در علوم جادو و جنگاوری بارها مردمان کنونی را پشت سر گزاشته و دیگران را به اطاعت از خویشتن وادار کرده بودند.
    تا اینکه روزی در این قبیله پرافتخار، پیشگوی بزرگ شهر رویایی از نابودی نظاره کرد. نابودی به دست دختری زاده از بزرگترین جنگاور قوم.
    فردایش تمام شورای حکومت و افراد قدرتمند در جلسه ای برای تصمیم گیری حاضر شدند. کودک در میانشان در زمین سرد سنگی گذاشته شد و هیچ کس به صدای بی امان گریه هایش ذره ای توجه نمی‌کرد.
    صدای پیشگوی بزرگ، استوار و پر غرور در سالن سنگی پیچید:" باید به قتل برسد. بدون هیچ حرف اضافه ای باید کشته شود"
    صدای ضعیفی از آن طرف سالن زمزمه کرد: "یک بچه ی بیگناه... . چه گونه میتوانید دست به خنجر شوید؟"
    یک جنگاور با عصبانیت فریاد زد :" انتظار دارید با دستان خودمان نابودی این قوم را بزرگ کنیم؟" چشمان بیرحمش به طرف مردی کنار کودک کشیده شد" ساراتوس به عنوان پدر این موجود کثیف وظیفه از بین بردنش به دوش خود توست. حال خود دانی، آیا برای یک دختر بی‌ارزش حاضری قبیله را به خطر اندازی؟ "
    مردی که ساراتوس نام داشت با مهربانی کودک را از زمین بلند کرد و در آغوش کشید. ناگهان رحم در چشمانش تبدیل به سردی گشت و به سمت آتش دان سالن به راه افتاد.
    زجه های مادر کودک تمام سالن را در بر گرفت. التماس هایش نگاه های متفاوتی در بر داشت. عده ای دلسوزی و عده ای تمسخر و بی‌رحمی... .
    زمانی که پدرش کودک را در آتش می‌انداخت هیچ کس به دستان اهریمنی از جنس آتشی که دختر را در آخرین دقایق نجات داد توجه نکرد.
    سالیان دراز بعد دخترک تبدیل به شاهدخت اهریمنان شد و با لشگری عظیم قبیله ی مغرور را به قصد انتقام با خاک یکسان کرد.
    __________________________________________________ ___
    در جنگل باستانی پیرمرد که صدایش بر اثر گویش داستان گرفته بود صرفه های کوتاهی زد. سپس نفس عمیقی کشید و گفت :" آن قوم بزرگ به خیال خودشان داشتند خطر را رفع می‌کردند اما سرنوشت را در مسیر خودش قرار دادند. حال به نظر تو پسرم اگر دختر را با مهر و محبت بزرگ می‌کردند نتیجه چه میشد؟ "
    پسر جوان در سکوت آتش را می‌نگریست. هنوز می‌توانست صدای خنده ی اهریمن را در آتش بشنود. ناگهان چیزی به خاطر آورد و با هیجان روبروی مرد سالخورده ایستاد :" در میانه ی سفر گفتید که به دیدار یکی از اهریمنان قدرتمند می‌رویم. منظورتان... "
    لبخند مرموزی بر لبان پیرمرد شکل گرفت :" بهتر است شروع به حرکت کنیم. شاهدخت اهریمنان را نباید در انتظار گذاشت"

  2. 4 پسندیده توسط:


  3. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Nov 2018
    شماره عضویت
    1743
    نوشته ها
    66
    امتیاز
    425
    پسندیده
    15
    مورد پسند : 55 بار در 27 پست
    میزان امتیاز
    2
    خوب افتخار اینو دارم که اولین نفر نظر بدم.
    به نظرم این داستان، بیشتر به مقدمه ای برای داستانی بلند شبیه بود نه یه داستان کوتاه.
    با این وجود، با اینکه وقت زادی نداشتی که شخصیت ها و فضا رو توصیف کنی، من تونستم به خوبی یه پیرمردی قوز کرده با پسری لرزان از سرما رو کنار آتش تصور کنم.
    اون قسمتی که رحم در چهره اش به سردی تبدیل گشتريال خوب به نظر من یه آدم، مخصوصا یه پدر حتی اگه آدم روانی ای باشه اینطور سریع دلسوزیش به سردی تبدیل نمشه. مثلا می تونتس بگی با غم و اندوه و به سختی، فرزندش را در آتش انداخت یا اینکه از اولش هم سرد و بی اعتنا بود و آینده کشورش برای از بچش مهم تر بود.
    خیلی خوبه که نوشتی و قرار دادی. امیدوارم بتونی قسمت های دیگه ای از این رو بنویسی و وسیع ترش کنی. من که امید دارم بهش :)

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    خوب افتخار اینو دارم که اولین نفر نظر بدم.
    به نظرم این داستان، بیشتر به مقدمه ای برای داستانی بلند شبیه بود نه یه داستان کوتاه.
    با این وجود، با اینکه وقت زادی نداشتی که شخصیت ها و فضا رو توصیف کنی، من تونستم به خوبی یه پیرمردی قوز کرده با پسری لرزان از سرما رو کنار آتش تصور کنم.
    اون قسمتی که رحم در چهره اش به سردی تبدیل گشتريال خوب به نظر من یه آدم، مخصوصا یه پدر حتی اگه آدم روانی ای باشه اینطور سریع دلسوزیش به سردی تبدیل نمشه. مثلا می تونتس بگی با غم و اندوه و به سختی، فرزندش را در آتش انداخت یا اینکه از اولش هم سرد و بی اعتنا بود و آینده کشورش براش از بچش مهم تر بود.
    خیلی خوبه که نوشتی و قرار دادی. امیدوارم بتونی قسمت های دیگه ای از این رو بنویسی و وسیع ترش کنی. من که امید دارم بهش :)
    امضای ایشان
    -اون عجیبه
    *همه ما عجیبیم. عجیب بودن سخته. و اگه عجیب نبودیم، از بین اینهمه آدم انتخاب نمی شدیم.
    - دلم برای عادی بودن تنگ شده
    بخشی از کتاب «اورسینه»
    مهمان گرامي، شما براي ديدن لينک هاي انجمن بايد ثبت نام کنيد، براي ثبت نام کليک کنيد.



  4. 1 پسندیده توسط:


  5. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    7
    نوشته ها
    818
    امتیاز
    27,526
    پسندیده
    860
    مورد پسند : 2,258 بار در 827 پست
    میزان امتیاز
    2
    منم این حسو داشتم که مقدمه یه داستان بلنده.
    ضمن اینکه چرا تو گفتگوها انقدر کلمات سخت به کار میبرین. مگه سخت حرف میزنید؟؟؟

  6. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1766
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    8
    پسندیده
    1
    مورد پسند : 5 بار در 2 پست
    میزان امتیاز
    2
    هممم
    قرار بود داستان کوتاه باشه ها
    و قرارم هست
    ممنون بایت نظرات البته

  7. 1 پسندیده توسط:


  8. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Nov 2018
    شماره عضویت
    1743
    نوشته ها
    66
    امتیاز
    425
    پسندیده
    15
    مورد پسند : 55 بار در 27 پست
    میزان امتیاز
    2
    آهان یه نکته اینکه ....نمی دونم یه جورایی پیرنگش اذیت میکرد. انگار رو روال نبود و ... حالا نمی دونم.
    اتمال میدم دلیل سخت حرف زدن این باشه که اتفاقات در دوران باستانی می افته.
    بعدم ربط عنوان به خود داستان چیه؟
    امضای ایشان
    -اون عجیبه
    *همه ما عجیبیم. عجیب بودن سخته. و اگه عجیب نبودیم، از بین اینهمه آدم انتخاب نمی شدیم.
    - دلم برای عادی بودن تنگ شده
    بخشی از کتاب «اورسینه»
    مهمان گرامي، شما براي ديدن لينک هاي انجمن بايد ثبت نام کنيد، براي ثبت نام کليک کنيد.



کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد