صفحه 2 از 13 نخستنخست 1234512 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 127

موضوع: نور و تاریکی _ طلوع تاریکی

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1762
    نوشته ها
    90
    امتیاز
    68
    پسندیده
    209
    مورد پسند : 128 بار در 65 پست
    میزان امتیاز
    2

    Post نور و تاریکی _ طلوع تاریکی

    مجموعۀ «نور و تاریکی»


    جلد اول

    «
    طلوع تاریکی»
    جلد اول مجموعه‌ی نور و تاریک با عنوان «طلوع تاریکی» به صورت هفتگی در اختیار دوستان قرار خواهد گرفت.

    توضیحات:

    علاوه بر مقدمه و فصول داستان افزونه هایی در مورد اشخاص، اماکن و حوادث داستان که در داستان به صورت کامل توضیح داده نشده وجود دارد که علاقه مندان می توانند آن ها را در انتهای مطلب دانلود کنند.

    ژانر داستان: فانتزی، اکشن، جادویی(دنیای جادویی)،عاشقانه،طنز، معمایی.

    در مورد جلد اول

    جلد اول داستان که در دنیایی به اسم پاساک رخ می دهد با جنگی بزرگ و خونین شروع می شود و این جنگ بنیان گذار اتفاقات بعدی داستان است.
    »توضیح«

    در آن زمان که آرامش دنیا را فرا گرفته، تاریکی زمزمه ی جنگ را در گوش زمان می خواند.
    شمشیر ها از نیام کشیده می شود و جادو در درون رگ ها به جوشش در می آید.
    تبل ها به صدا در می آید و جهان نبردی خونین را نظاره می کند.
    نبردی برای آرامش...
    در هیاهوی پیروزی این تاریکی است که در میان سایه ها پنهان شده و تاریخ را به مبارزه می طلبد و جهان بار دیگر در تاریکی فرو می رود.
    شب که در سایه ها منتظر فرصتی است تا دوباره روز را مغلوب خود سازد در آن هنگام که لالایی آرامش همه را بخوابی عمیق فرو برده تاریکی نیروهایش را گسیل می دارد.
    قهرمانان ناجوانمردانه کشته می شوند و تاریکی و نور بار دیگر در هم آمیخته می شوند.

    نحوه ی قرار گیری فصول: به صورت هفتگی. شنبه ها

    نحوه ی قرار گیری افزونه ها: کمی بعد از قرار گرفتن فصل مطابق.

    توضیح: افزونه ها وقت و تعداد معینی ندارد برای همین در هر فصل برای توضیح بیشتر تعدادی افزونه نوشته خواهد شد.

    لینک دانلود
    مقدمه/فصل لینک دانلود مقدمه/فصل افزونۀ مربوطه لینک دانلود افزونه
    مقدمه _ بخش اول _ جنگ هاتلایت دانلود جنگل سانگ
    دانلود
    مقدمه _ بخش دوم _ بهشت و جهنم دانلود
    فصل اول _ مدرسه دانلود
    فصل دوم _ عاشقی دانلود
    فصل سوم _ تصمیم گیری دانلود
    فصل چهارم _ مسابقات دانلود بازی سنگ دانلود
    فصل پنجم _ شوک دانلود
    فصل ششم _ دیدارِ دوباره
    دانلود
    فصل هفتم _ ضیافت دانلود
    فصل هشتم _ سایه، سنگ، آهن دانلود
    منتظر نظراتتون هستم
    ویرایش توسط JL_D : دیروز در ساعت 21:19


  2. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    شماره عضویت
    1508
    نوشته ها
    379
    امتیاز
    444
    پسندیده
    94
    مورد پسند : 483 بار در 242 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام داداش
    خسته نباشی
    اول اینکه از مقدمه‌ش به نظر میرسه داستان جذابی باشه
    واقعا دوست دارم الان برم سراغش
    ولی خب زمان امتحانه، یهو دیدی اینم به مشغله‌های ذهنی اضافه شد
    احتمالا دوستان هم تو همچین شرایطی‌ان.
    دلسرد نباش
    موفق باشی

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    افزونه‌ی دوم آدرسش اشتباهه

  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1762
    نوشته ها
    90
    امتیاز
    68
    پسندیده
    209
    مورد پسند : 128 بار در 65 پست
    میزان امتیاز
    2
    چشم سریع درست میشه.

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    خوب قراره هر هفته یک تا دو فصل بزارم.
    اما دلم می خواد سریعتر بشه.
    چون وسط امتحانا هستم. شاید همین هفته ای یک یا دو فصل بمونه.
    اما بعد از امتحانا اگه خدا بخواد سرعت بالاتر میره.

  5. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    300
    نوشته ها
    190
    امتیاز
    -46
    پسندیده
    113
    مورد پسند : 334 بار در 151 پست
    میزان امتیاز
    2
    یه مقدمه سنگین و یه فصل خوب
    از دیشب دارم داستانتون رو میخونم به نظرم جای کار داره هنوز اما ایده های پشتش رو دوست دارم. فونت داستان یه کم ازار دهندس اما داستانش ارزش خوندن رو داره
    امیدوارم زودتر یه ویراستار پیدا کنی چون داستان خوب حیفه بدون ویرایش بمونه
    امضای ایشان
    ﺍﮔﺮ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺁﺏ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺭﯾﺎﭼﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﻔﺘﺪ، ﻫﯿﭻ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﻤﯽﻣﺎﻧﺪ ...
    ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﮔﯽ ﺍﻓﺘﺪ، ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ ...
    ﭘﺲ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻣﮑﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﺑﺪﺭﺧﺸﻴﺪ ....
    ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺗﻮﺳﻂ ﮐﻔﺶ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ، ﺭﻗﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﺩ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ ....


    زمانی که تنها قهرمانان برای نجات دنیا کافی نباشند، دنیا به شخصیت‌های افسانه‌ای نیاز دارد

  6. 1 پسندیده توسط:


  7. Top | #14



    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    590
    امتیاز
    10,024
    پسندیده
    1,817
    مورد پسند : 1,392 بار در 638 پست
    میزان امتیاز
    2
    الان مقدمه اولت رو خوندم.
    خلاصه میگم، طبق این مقدمه‌ای که خوندم، ایده باحاله و هرچند «تا اینجاش» خیلی تکراریه، اما کشش «نسبتاً» خوبی داشت. خوبی‌ها رو که دوستان لطف کردن گفتن و انشالله باقی خوبی‌ها رو هم بعداً بقیه بچه‌ها میگن، من یک سری چیزها که با احساس خودم جور نبودن رو می‌گم: (البته توی پرانتز بگم که هرچند بعضی جملاتت انقد طولانی می‌شدن که اول و آخر جمله رو وسط اون «که»ها و «و»ها گم می‌کردم، اما نثرت به نظرم جذاب بود؛ منتهی خب گفتم دیگه، جای کار داره)
    این جنگ‌هاشون واقعاً توی ذوق من می‌زدن. اولش انقدر از ارتش تاریکی تعریف می‌کنی، بعد یه یارویی که یه کلاهخود با شکل سر و یال شیر روی سرشه میاد گردنشون رو می‌گیره و خردشون میکنه؟ به علاوه، این بخش‌های تکه تکه شدن و گوشت پاشیدن و استخون خرد شدن و همینجوری «با یک جادویی» (این رو بعداً بیشتر دربارش حرف می‌زنم) وسط هوا پرواز کردن و اینا خیلی واقعاً توی ذوقم می‌زدن. انگار که آدم داره یه برنامه‌کودک یا بازی هک‌اند‌اسلش می‌بینه که طرف‌های داستان همینجوری فقط هی همدیگه رو می‌زنن و خرد می‌کنن.
    با وجود اینکه مقدمه نسبتاً خوبی بود، اما یک چیزی توش واضح بود: خودت هم می‌دونی که خواننده چیزی از دنیات و مجیک سیستم و منطق و نقشه سرزمین و این‌هاش نمی‌دونه، اما با این وجود یهو پریدی وسط معرکه. نمی‌گم نباید پرید وسط معرکه ها (اتفاقا جزو شروع‌های قدرتمند می‌تونه به حساب بیاد، اما به شرطی که خوب پرداخت بشه)، اما برای اینکه این «خلاء نبود اطلاعات در ذهن خواننده» رو پر کنی (نمی‌دونم چرا فکر می‌کنی «حتماً» باید پرش کنی؟ می‌تونی خالی بذاریش؛ اما اما اما! سبک و سیاق داستان رو جوری داری پیش می‌بری که اصلا راهی جز این نداری که این چاله‌چوله‌ها رو پر کنی) مجبور شدی همینجوری اطلاعات خام بریزی جلوی خواننده؛ مثلاً جادوگرهای تاریکی شروع می‌کنن یک گولم درست می‌کنن، بعد خواننده می‌گه «گولم چیه»، بعد نویسنده هم می‌دونه که خواننده هیچ ایده‌ای از اینکه «گولم چیه» نداره و «الان وسط معرکس! وقت داستان‌چیدن و پیش‌زمینه گفتن و حتی فلش‌بک و اینا هم نیست» پس مجبورم مثل ویکی‌پدیا که اطلاعات می‌ریزه تو ذهن خواننده، به شیوه کتاب‌هایی با نثر علمی بگم: «گولم موجودیست که...». اگر قصدت اینه که توی این لحظه به خصوص (یعنی مقدمه اول) خواننده باید بدونه گولم چیه، آره باید یهو اطلاعات بچپونی تو مغزش. اما اگر نه نیاز نیست حتماً «الان» بدونه و می‌شه «الان» بهش نگفت و می‌شه معطل نگهش داشت، می‌تونی بعداً توی یک فضاسازی و توصیف خوب و داستان‌سرایی جذاب بهش «بفهمونی» که گولم چیه، نه که براش «تعریف» کنی. حالت سوم هم اینه که اگر حتماً حتماً پیش نیاز مواجهه با این نبرد دونستن یک سری چیزهاست که به بیس دنیات مربوط می‌شن «و» می‌خوای که خواننده ارتباط برقرار کنه با داستان و این حرف‌ها، باید برگردی عقب‌تر، قبل از این نبرد، خواننده رو با دنیات آشنا کنی و اون موقع قطعا موقع رسیدن به این نبرد خواننده خواهد دونست که «گولم چیه». حالا گولم مثال بود، واسه خیلی چیزهای حاضر توی مقدمه اولت می‌شه این چیزهارو که گفتم، گفت. مثل اون جادوگر کارآموزِ نابغه و مستعد، گولم‌های وحشی و... .
    بعد... مثلاً
    «اما چیزی که بیشتر از هر چیز دیگری در دشت هاتالیت خودنمایی میکرد تک درخت صدری بود که هزاران سال این سرزمین را به چشمخودش دیده بود.
    با وجود تمام این زیبایی ها زیباترین نقطه ی سرزمین روشنایی، شهرداسولیوم بود»
    این دو تا پاراگراف چه ارتباطی به همدیگه دارن؟ فکر کنم بعضی وقت‌ها از بدی‌های سوم شخص نوشتن این باشه که نویسنده می‌خواد فقط توصیف کنه، توصیفی که ارتباطی با داستان نداره. تو الان اینجا درخت صدر هزار ساله‌ای رو معرفی کردی (توی یک خط، وسط کلی چیز دیگه!!!!!) که در کل این فایل پی‌دی‌افی که جلوی روی خوانندس، هیچ نقشی ایفا نمی‌کنه. می‌‍دونم قطعاًً [!] توی ادامه داستان و توی فصل‌های دیگه نقش خواهد داشت، اما اینکه الان یکهو توصیفش کنی و از روش رد بشی... یکم جای سوال داره. خب می‌تونستی صبر کنی و یک جایی که جریان داستان رو شامل می‌شه درخت رو وارد ماجرا کنی. مثلا... نمیدونم مثلاً یه بچه‌ای وسط جنگل گیر افتاده یهو می‌رسه به محل این درخته و بلاپ بلاپ بلاپ. یا مثلاً می‌ری کنار ملکه روی برج می‌ایستی و از کنار اون داری منظره رو نگاه می‌کنی، بعد ملکه‌ئه یا جادوگر اعظمه یا هرکی چشمشون می‌خوره به درخت و با یه شخص دیگه‌ای شروع به حرف زدن درباره‌ درخت می‌کنن. یا غیره.
    بعد دیگه... حالا نمی‌دونم آیا ایده اصلی داستانت این هست یا نه، منتهی این که «دو تا خواهر» که گوهره‌ی وجودیشون با همدیگه در تضاده با هم سر جنگ دارن، و اینکه دو طرف دعوا نور و تاریکی هستن، خیلی سیاه و سفید، صفر و صد، و البته خب... کلیشه نیست؟ البته این حرفم رو یکم زود دارم می‌زنم ها، چون فقط یه مقدمه خوندم ازش اما خب رسماً ایده‌ی اصلی داستان حس می‌کنم این تو بود. حالا اگر هم ایده این نیست که هیچی، پیشاپیش عذرخواهی می‌کنم.
    یک نکته :) اسمایی که انتخاب کرده بودی قشنگ بودن :) ولی خداییش بازم می‌گم اون سبک انیمه‌طورِ رو هوا پرواز کردن و همدیگه رو با شمشیر خرد و خاکشیر کردن و اینا اصلا خوشم نیومد، تازه به این اسم‌ها هم نمی‌خورد به نظرم.
    هـــــــا، حالا می‌رسیم به چیزی که خیلی باهاش حال کردم (هرچند یه لحظه خیلی کوتاه بود). اونجایی که اصلان بر خلاف تصور، اون دختر جوونه که عضوی از شش فرمانده تاریکی بود رو نکشت! این که نکشتش جدید بود. یعنی وقتی اون رویه «گلو گرفتن»، «نیگاه خشمناک انداختن»، و «استخوان کله را با لگن یکی کردن» رو دیدم، دیگه حس کردم داستان قابل حدسه، ولی این تیکه برای من یکی که قابل حدس نبود. گفتم الان این رو هم می‌ترکونه، اما نترکوند. می‌دونی چرا همچین فکری می‌کردم؟ خب شخصیت‍‌هایی که اینجا جلو رومون بود آنچنان عمقی نداشتن که آدم فکر کنه شخصیت‌های چند بعدی‌ای هستن که هر کدوم از خودشون روح و اخلاق و طرز تفکر کارشده و خاص دارن، اکشن‌هاشون خیلی ساده و سطحی بود. منتهی این صحنه از این قاعده مستثنی بود. دیگه یه اکشن سطحی تک‌بعدی ندیدیم. یکم فراتر بود. به قول محمد، من حس می‌کنم این صحنه و در ادامش اون دیالوگ که بهش گفت: «فعلاً همینجا بشین»، به قول محمد انولوپ قلاب مقدمه بود. یعنی طعمه‌ای بود که باعث می‌شد خواننده بگیردش و مشتاق بشه که باقی داستان رو بخونه.
    همینا به ذهن کوچکم خطور کردن. در ادامه باید عرض کنم که هرآنچه که گفتم زاییده تفکرات اینجانب است و بنده فردی غیرمتخصص و غیر کارشناس می‌باشم. در نتیجه هر آنچه که خواندید احساس یک خواننده سطح معمولی بود که در تلاش بود به نویسنده داستان، دید تازه‌ای داده و به وی دستی از یاری، هرچند کوچک، پرتاب کند.
    خلاصه که آره، ممکنه این چیزایی که نوشتم درست نباشن. چون میگم که، احساساتم هستن! نه منطق و نقد آکادمیک :) پس پیشاپیش عذرخواهی و آرزوی موفقیت.
    ویرایش توسط reza379 : 01-07-2019 در ساعت 14:25

  8. 2 پسندیده توسط:


  9. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1762
    نوشته ها
    90
    امتیاز
    68
    پسندیده
    209
    مورد پسند : 128 بار در 65 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام.
    ممنون.
    خیییییللللللییییی ممنون از این نقد عالی، واقعا سازنده و خیلی عالی.
    همه ی حرفاتو قبول دارم و سعی می کنم توی فصول بعدی درستش کنم.
    این اولین تجربه ی داستان نویسی منه.

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط arwen نمایش پست ها
    یه مقدمه سنگین و یه فصل خوب
    از دیشب دارم داستانتون رو میخونم به نظرم جای کار داره هنوز اما ایده های پشتش رو دوست دارم. فونت داستان یه کم ازار دهندس اما داستانش ارزش خوندن رو داره
    امیدوارم زودتر یه ویراستار پیدا کنی چون داستان خوب حیفه بدون ویرایش بمونه
    خیلی ممنون.
    برای فونت رسیدگی میشه.

  10. 1 پسندیده توسط:


  11. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    114
    نوشته ها
    67
    امتیاز
    1,712
    پسندیده
    590
    مورد پسند : 279 بار در 109 پست
    میزان امتیاز
    2
    چهار روز دیگه امتحانام تموم میشه میخونم با توجه به تعریف دوستان باید داستان خوبی باشه.
    امضای ایشان
    انسانها زیبا می‌اندیشند .. زیبا سخن می گویند

    اما
    زیبا زندگی نمی کنند.

  12. 1 پسندیده توسط:


  13. Top | #17


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1762
    نوشته ها
    90
    امتیاز
    68
    پسندیده
    209
    مورد پسند : 128 بار در 65 پست
    میزان امتیاز
    2
    فصل دوم
    یه نکته ای دوستان در مورد زمان قرار گیری.
    من سعی میکنم هفته ای یک یا دو فصل رو قرار بدم که تا الان با یاری خدا تونستم به حرفم عمل کنم اما برای قرار دادن یه روز معین در هفته چون این اولین رمان منه و تازه کار هستم و خیلی هم سرم شلوغه نمیتونم زمان خاصی رو مشخص کنم.
    در کل ببخشین
    آها یه چیز دیگه در مورد اسم مجموعه اگه نظری دارین توی نظرات ذکر کنین ممنون.
    ویرایش توسط JL_D : 01-08-2019 در ساعت 22:13

  14. Top | #18


    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    شماره عضویت
    1508
    نوشته ها
    379
    امتیاز
    444
    پسندیده
    94
    مورد پسند : 483 بار در 242 پست
    میزان امتیاز
    2
    همین نور و تاریکی قشنگ نیست؟

  15. 1 پسندیده توسط:


  16. Top | #19


    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1762
    نوشته ها
    90
    امتیاز
    68
    پسندیده
    209
    مورد پسند : 128 بار در 65 پست
    میزان امتیاز
    2
    قشنگه.
    یجورایی جادویی هم هست.
    اما از قدیم گفتن دوتا عقل بهتر از یه عقله برای همین گفتم به احتمال زیاد دوستان توی نظراتشون اسم هایی باشه که بیشتر به داستان بخوره.

  17. Top | #20



    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1306
    نوشته ها
    296
    امتیاز
    2,124
    پسندیده
    271
    مورد پسند : 345 بار در 178 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط JL_D نمایش پست ها
    قشنگه.
    یجورایی جادویی هم هست.
    اما از قدیم گفتن دوتا عقل بهتر از یه عقله برای همین گفتم به احتمال زیاد دوستان توی نظراتشون اسم هایی باشه که بیشتر به داستان بخوره.

    اسم داستان چیزی نیست که خواننده ها دربارش نظر بدن. نویسنده هر داستان تنها کسیه که از همه چیزش خبر داره پس بهترین اسم رو میتونه انتخاب کنه.
    نظر من رو هم فراموش کن هرچی میخوای بذار.
    امضای ایشان
    Dark cover holder

  18. 1 پسندیده توسط:


صفحه 2 از 13 نخستنخست 1234512 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد