نمایش نتایج: از 1 به 2 از 2

موضوع: مخصوص نویسندگان: تبلیغ کنید

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Nov 2018
    شماره عضویت
    1743
    نوشته ها
    113
    امتیاز
    1,289
    پسندیده
    34
    مورد پسند : 175 بار در 79 پست
    میزان امتیاز
    2

    مخصوص نویسندگان: تبلیغ کنید

    سلام سلام سلام.
    این تاپیک رو زدم برای نویسنده هایی که کتاباشون رو توی این سایت یا سایت های دیگه قرار دادن و می خوان افراد بیان، بخونن، نقدش کنن نظر بدن. برای این کار این ها رو بذارید:
    1-نام کتاب
    2-نام نویسنده
    3-ژانر
    4-کاور(اگه موجود بود)
    5-یه خلاصه جذاب
    6-لینک محل قرار گیری
    7- مناسب چه کسانی است؟(از نظر سن، سلیقه و ...)
    8- یک یا چند جمله جذاب
    9-توضیحات بیشتر(مثلا درباره یه کاراکتر، یا عکس یه کاراکتر یا مکان)
    اسپم و نظر درباره توضیحات ممنوع. برای تشکر کردن فقط پسندیده بزنید. یا تو تاپیک خود کتاب نظر بدید.

    #نویسنده #کارگاه_داستان_نویسی #فانتزی #معرفی_داستان_فانتزی #داستان نویسی
    ویرایش توسط proti : 02-06-2019 در ساعت 19:26
    امضای ایشان
    من نویسنده ای قلابیم
    من انسانم
    من
    هلن پراسپروم



  2. 5 پسندیده توسط:


  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jan 2019
    شماره عضویت
    1762
    نوشته ها
    163
    امتیاز
    1,886
    پسندیده
    511
    مورد پسند : 317 بار در 142 پست
    میزان امتیاز
    2
    نام مجموعه: نور و تاریکی ( شاید تغییر کنه اگه بعد از خوندن چند فصل برای اسم مجموعه نظر داشتین خوشحال میشم بشنوم )

    مجموعه ای سه جلدی.

    جلد اول: طلوع تاریکی.

    نویسنده: JL_D

    ژانر: فانتزی، اکشن،عاشقانه، غم انگیز،معمایی،طنز.

    کاور: ندارد.

    خلاصه:
    هزار سال آرامش باعث شد سرزمین روشنایی دشمن دیرینه اش را فراموش کند.
    و درست زمانی که همه چیز در آرام ترین زمان خودش به سر می برد...
    تاریکی طلوع کرد.
    سرمای سوزاننده ی ترس گل های شادی را خشکاند و ابر های تاریک از رساندن کمترین شعاعی از نور امید بخل می ورزید.
    قسمتی از متن:
    الیانای تاریک، ملکه ی تاریکی و صاحب گوهر مادر تاریکی برای اولین بار و به تلافی هزار سال آرامش قدم به سرزمین روشنایی گذاشته بود تا بار دیگر نور و تاریکی در هم بیامیزند.
    او سوار بر گرگ بزرگ و سیاهی قدم به دشت هاتلایت گذاشته بود و در پشت سر او لشکریانش دشت را سراسر سیاه پوش کرده بودند، سیاهی ای به تاریکی آسمان نیمه شب و به امید سرخ کردن دشت به خون سربازان روشنایی.
    سرخ به رنگ آفتاب در حال غروب آن لحظه.
    آسمان سرخ شده بود و انگار همه چیز آماده ی یک تباهی بزرگ بود.

    لینک محل قرار گیری:

    مقدمه بخش اول _ جنگ هاتلایت:

    http://s8.picofile.com/file/83480011...D8%AA.pdf.html

    مقدمه بخش دوم _ بهشت و جهنم:

    http://s8.picofile.com/file/83480011...D9%85.pdf.html

    فصل اول _ مدرسه:

    http://s9.picofile.com/file/83480213...D9%87.pdf.html

    مناسب برای: نوجوانان و جوانان تاااااااااااا پیرمردا و پیرزنا و مرده های تو قبرستون

    قسمتی از متن:ـ چه خبر شده ریان؟
    این را تبرزن آنها که مردی به درشت هیکلی ریان بود گفت.
    ـ کسی که منتظرش بودین داره میاد.
    قوی هیکل ترین آنها که پتکی بزرگ، نسبتا به بزرگی گرز اصلان در دست داشت در حالی که به غرب خیره شده بود گفت:
    اصلان...
    ـ لعنتی، فک کردم جادوگراشون یه گله گولم وحشی ساختن.
    گولم وحشی گولم هایی هستند که ساخته می شوند تا به یک جهت با تمام قدرت یورش ببرند.
    این گولم ها هوش زیادی ندارند اما از جهت قدرت و مقاومت درجه ی بالایی دارند.
    یکی از فایده هایی که گولم های وحشی دارند این است که سرعت بالایی در ساختن دارند اما مانای زیادی از جادوگر دریافت می کنند.
    مردی که از همه آنها قد بلندتر بود و نیزه ای بلند تر از قد خودش را در دست داشت این را گفت.
    زنی که دو شمشیر را حمل می کرد شمشیرهایش را به هم کشید:
    خودم تیکه تیکه اش می کنم.
    کماندار گروه و ششمین عضو که زنی ریز جثه بود در حالی که تیری سیاه رنگ را در چله ی کمانش قرار می داد گفت:
    ـ خیلی عجولی... قول می دم بهت قبل از اینکه بفهمی چی شده مردی.
    ـ دهنتو ببند اِلِنور.
    فرماندهی که نیزدار بود نیزه اش را در هوا به شکل نمایشی تکان داد و خودش را آماده ی مبارزه کرد.
    ـ نترسین من اینجام.
    ـ هیچ کس خودسر عمل نمی کنه.
    این را رهبر ریان گفت و مطمعن بود که کسی از دستور او سرپیچی نمی کند، البته بیشتر امیدوار، تشنج را می توانست در میان افرادش حس کند.
    بعد از چند لحظه کم کم چهره ی شیری که زره شیر پوشیده بود پیدا شد.
    اصلان در حالی که گردن گرگی را با دستش گرفته بود و با فشار کوچکی به انگشت های نیرومند دست چپش گردن گرگ بیچاره را شکست.
    زن شمشیرزن، آدِلین لعنتی فرستاد.
    ریان: زایبرگ.
    مرد چکش به دست پتکش را روی شانه اش گذاشت: بله.
    ـ چی فکر می کنی؟
    ـ خیلی قویه...
    تایرن که تبرزن آنها بود تایید کرد:
    زیادی قویه برامون.
    اِلِنور تیری به سمت دشمن ترسناکشان نشانه رفت: بزارین یه امتحان بکنم.
    تیر به سرعت به سمت چشم چپ اصلان رفت اما در فاصله ی بسیار کمی از آن در میان انگشتان اصلان متوقف شد.
    آدِلین: **** چطور تونست؟
    نیزه دار نیزه اش را در هوا چرخواند و به سمت دشمن یورش برد.
    ـ زیادی فکر می کنین.
    ـ جیکوب، لعنتی این کارو نکن.
    ریان داد زد اما می دانست که نمی تواند جلوی آنها را بگیرد، چقدر خوش خیال بود که فکر می کرد آنها در مقابل چنین دشمنی می توانند تمرکز خودشان را حفظ کنند.
    نیزه به سمت وسط سینه ی اصلان شیهه کشید، اصلان با حرکتی سریع با دستش نیزه را کنار زد و چنگ زد و زره سینه ی مرد بلند قامت را گرفت، حالا او کاملا در دستان قدرتمند فرمانده ی روشنایی احساس ضعف می کرد.
    مثل بچه آهویی که در دست یک شیر خشمگین گرفتار شده.
    موج انرژی از دستکش اصلان به بدن و زره او منتقل شد و جیکوب در هوا پرت شد و زمانی که جلوی پای ریان افتاد بدنش در هم کوبیده شده بود در حالی که زره سینه اش هنوز در دست اصلان باقی مانده بود.
    بدنش متلاشی شده بود.
    موج انرژی خیلی قدرتمند بود...
    خیلی بیشتر از چیزی که زره های آنان بتوانند تحمل کنند.
    زایبرگ نعره ای بلند کشید، پتکش را با دو دست گرفت و مثل یک گاو وحشی با شانه اش به سمت اصلان یورش برد.
    زایبرگ پتکش را در حال دویدن آماده ی ضربه ای کرد که از پایین به صورت اصلان برخورد می کرد.
    پتک با قدرتی نابود کننده که می توانست به راحتی یک گاو را از جایش بلند کند به سر اصلان نزدیک شد.
    اصلان با سرعتی خیره کننده چرخی زد و با ضربه ای که همه ی دشمنانش را خیره کرده بود با گرزش ضربه ای را از بالا به سر و بدن زایبرگ کوبید.
    جایی که تا آن لحظه یک فرمانده ایستاده بود به گوشت و خونی که با تکه های آهنِ له شده قاطی شده بود تبدیل شد.
    در همین لحظه تیری به سمت صورت اصلان نزدیک شد که با حرکتی سریع که با این افاقاتی که رخ داده بود از او بعید نبود سرش را از جلوی تیر کنار برد و پتکش را با دو دست گرفت و با تمام قدرت که البته نمی توان این را با اطمینان گفت چرخواند و ضربه ای را به سنگینی یک کوه به موجود کوچکی که پشت سرش بود وارد کرد.
    بله آدِلین بود که قصد داشت از این فرصت استفاد کند و شمشیر هایش را در کمر اصلان فرو کند.
    تیری که از کمان اِلِنور رها شده بود تا به صورت اصلان برخورد کند با حرکتی بسیار هنرمندانه از کنار گوش اصلان عبور کرد و به سینه ای آدلین که به هوا بلند شده بود برخورد کرد و او را در هوا متوقف کرد و در همین لحظه گرز هولناک اصلان که آن را با دو دست چرخوانده بود به پهلوی دخترک بیچاره برخورد کرد.
    آدِلین پرتاب شد اما زیاد در هوا نبود بدنش با همان ضربه متلاشی شد و دست و پایش به اطراف پرت شد.
    مرگ بدی داشت، خیلی بدتر از دوستانش.

    و در آخر:
    دوست دارم از شخصیتی که در هر فصل از اون خوشتون میاد توی نظرات بهم بگین.
    این مجموعه شخصیت اصلی نداره که همه چیز حول محور اون بچرخه برای همین دوست ارم شخصیتی رو که از همه بیشتر دوست دارین توی نظرات در موردش توضیح بدین برام.
    در مورد تصوری که ازش دارین.
    کجای داستان ازش خیلی خوشتون اومد و از این قبیل موارد.

    و ممنون از
    helen praspro که این تاپیک رو ایجاد کرد.

  4. 2 پسندیده توسط:


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد