صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 11

موضوع: انگشتر

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    392
    نوشته ها
    863
    امتیاز
    6,951
    پسندیده
    2,016
    مورد پسند : 3,658 بار در 1,098 پست
    میزان امتیاز
    2

    انگشتر

    سلام
    همين الان بگم كه ايني كه نوشتم حقيقتا داستان كوتاه نيست و خيلي از داستان كوتاه فاصله داره پس زياد ناراحت نشيد اگه خوب نبود.

    اضافه گويي رو تموم كنم و بريم سر اصل كار.....

    -------------------------------------------------------------------
    انگشتر


    آن جوان آراسته و زیبارو به مرد میگوید: این انگشتر یاقوت نشان،... پیرمردی با چشمان کم سو به تختی تکیه زده است. لباس های فاخر اما از رنگ افتاده ای بر تن دارد و چهره اش از چین های بسیار بر اثر کهولت سن گرفته است. لب هایش كه روزگاری لبخند میزدند، اکنون فشرده به هم، خاطرات خنده را از یاد میبرند. جامی زرین درمیان انگشتان باریک پیرمرد میدرخشد، اما خودنما تر از همه یاقوتیست که سالیانیست بر انگشت اشاره دست چپ او جای خشک کرده.
    تالاری عظیم بی هیچ نظاره گری، به تماشای تنهایی مرد فرتوت نشسته است. در دورانی که پیرمرد کم کم از یاد می برد دو کودک بودند که در این تالار بازی میکردند.
    - چه روز های خوشی که نابود شد!
    گلوی خشکیده پیرمرد به سختی این کلمات را ادا ميكند. او تلاشش را میکند تا جام را بالا بیاورد تا گلويي تر كند اما پایه ی سست تخت از گزند موریانه ها در امان نمی ماند. پیرمرد تعادلش را از دست میدهد و از تخت بر زمین سنگی فرود می آید. جام از دستش رها مي شود و بر روی سنگ سرد صدایی شبیه به آهنگ ناقوس کلیسا به وجود می آورد. حال مردمان آن سرزمین وسیع میتوانند بگویند: او پادشاه بود.
    شراب سرخ رنگ از پلکان مانند خون می چکد. دشنه ای بر پهلوی جوانی برومند فرو می رود و آرزو های او را بر باد می برد. او در دستان پدر پا به سن گذاشته اش جان میدهد. غرور شاهی اش اجازه گریه نمیدهد و عطوفت پدرانه اش اجازه ساکت ماندن. می داند بانی تمام چیز هایی که اتفاق افتاد خودش است. لعنت خداوند بر شیطانی که طمع را به جان انسان می اندازد و ترس را به فکر شکاک. تنها خدا عالم است که اشتباه از شکاک بود یا طماع. کدام بک وسوسه شیطان را شنیدند؟
    آتش جوانی از پیکر آن شاهزاده رخت بر می بندد و گریبانگیر دو کودک بی گناه میشود. هیزم هایی آماده برای سوختن برای تطهیر نامشروعی از دورترین نقاط مملکت تحت سلطه ی همایونی به پایتخت آورده می شود و به پای دو طفل معصوم ریخته میشود. رد اشک بر چهره ی کثیف آن دو مانند جویباریست که دیگر بی آب شده و توانی برای ادامه ندارد.
    پادشاهی میانسال با تاجی منبت به الماس های فراوان و انگشتر یاقوتی در دست، مشعل را حمل میکند. زنان میگریند و مردان سکوت میکنند. کودکانی که در آتش میسوزند. ای وای از جهلی که با قساوت قلب همراه گردد که مانند جامی از شوکران ذهن را مسموم میکند.
    اما از آن بدتر زمزمه های بدگویی از روی حسادت های جاه طلبانه است. مردی جوان با دست چپش گیسوان طلایی زنی را به چنگ می گیرد و با دست دیگرش چانه او را فشار میدهد.
    - بخدا قسم، ... اگر از عهدم... روی برگرداندم... سزاوار هر عذابی هستم، ... اما مرا به زبان بد، پاکی از بین نخواهد رفت.
    هق هق گریه جملات را برای شنونده اش نا مفهوم میکند.
    - خاموش، ای بد کاره ی رذل!
    مرد جوان لباس زن را از یقه چاک می دهد.
    با پاره های لباس آخرین گردن آویز ملکه تهیه می شود. از ایوان قصر کالبد عریان زنی آویزان است و از تیر های آلوده به نگاه مردان مست در امان نمی ماند. صدای گریه ی دو نوزاد در فریاد خنده ی خوکاني كه در هم می لولند و از هیچ بی احترامی نسبت به ملکه فقید چشم پوشی نمیکنند، محو می شود. کودکی خردسال پرده ای را می کند و از بالای ایوان بر جسد ملکه می اندازد.
    ... انگشتر سلیمان است و تو را از مال و مقام بی نیاز میکند. اما نباید آن را از انگشت در آوری. این را بپذیر و بر مملکتی عظیم حکومت کن.
    مرد کشاورز با لبخند به صورت گوینده آن جملات وسوسه انگيز می نگرد: نه برادر، مرا نه به مال دنیا نیاز است و نه به مقام دنیا. تنها پذیرای مقامی هستم که خدا او را بر من ارزانی داشته. خداوند مرا کشاورز آفرید و به خواست او اینگونه ادامه خواهم داد. در حکمت او جای هیچ شکی نیست.
    - از کجا معلوم که خداوند این انگشتر را برای تو قرار نداده باشد؟ شاید تو شاه باشی و خود ندانی؟
    کشاورز اندکی تامل میکند. سپس در پاسخ می گوید: روزی که حلال باشد با زحمت به دست می آید، نه با انگشتری که هر لحظه ممکن است از انگشت در آید.
    کشاورز بی اعتنا به جوان او را پشت سر می گذارد و ادامه می دهد: خداوند تو را هم به راه راست هدایت کند.
    شیطان به کشاورزی نگاه میکند که جاده ی منتهی به کلبه ای حقیر را در پی گرفته است. باری دیگر حیله ی آن رجیم به سنگ مي خورد و در برابر ایمان یک کشاورز به زانو در مي آيد.
    پایان.

    -----------------------------------------
    فايل پي دي اف هم گذاشتم اگه يك وقت خواستيد بعدا بخونيد يا اصلا نخونيد
    http://bayanbox.ir/download/83324669...0694/Ring..pdf
    ویرایش توسط bahani : 10-18-2018 در ساعت 09:22
    امضای ایشان


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    392
    نوشته ها
    863
    امتیاز
    6,951
    پسندیده
    2,016
    مورد پسند : 3,658 بار در 1,098 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام دوباره.
    مرسی از اون عزیز هایی که داستان بنده رو خوندن( چه اونایی که خوششون اومد و چه اونایی که بدشون اومد). همون کلیشه همیشگی بود و میدونم خیلی ضعیف عمل کردم اما اگه میشه مشکلات و خوبی های متن از لحاظ نگارشی و موضوعی رو بگید تا من بتونم نوشته هامو در آینده بهتر اصلاح کنم و موضوعات رو بهتر پرورش بدم.
    بازم مرسی از توجهتون.


    پ.ن. دلم برای اون موقع ها که بچه ها سریع داستان کوتاه ها رو نقد میکردن، تنگ شده!
    ویرایش توسط Anobis : 10-17-2018 در ساعت 21:02
    امضای ایشان

  3. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Oct 2017
    شماره عضویت
    1404
    نوشته ها
    74
    امتیاز
    2,497
    پسندیده
    43
    مورد پسند : 184 بار در 70 پست
    میزان امتیاز
    2
    زیبا بود
    اولین چیزی که به ذهن میاد همینه
    اما بعد که کمی فکر کردم دیدم زیاد متوجه ارتباطشون بهم نشدم
    بجز اون تکه آخر مجبور شدم بقیش رو دوباره بخونم و باز دوباره تا باهاش ارتباط بگیرم. مثل این میمونه که سه ماجرای جدا از هم با یک نخ نازک متصل شدن، انگشتر عقیق.
    از نظر ادبی و نگارشی حرف نداشت اما بنظر یک مفهوم رو نمیرسوند. البته این شاید زیاد هم ایراد نباشه چون برخی از افراد دوست دارن کلی بگن و تنها اشاره ای بزنن و بعضی هم برعکس. خود شما گفتید که یک داستان کوتاه نیست. حقیقتا نمیدونم چی صداش بزنم. داستان کوتاه بود و نبود. دلنوشته ای بود و نبود. بهترین توصیف شاید این باشه، یه متن ادبی زیبا.
    معمولا درباره اینطور چیزها در اینطور جاها نظر نمیدم.باید رودر رو باشه و یا دیالوگی. چون هنر بکار بستن ارایه ها در جملات چیزی نیست که بشه راحت در موردشون نقد نوشت. باید پرسید و دونست و بعد نظر داد. خودم داستان کوتاه زیاد نوشتم و خوندم. درک میکنم هرکس سبک خودشو داره. هرکس روشیرو میپسنده برای نگارش که شاید یکی دیگه خوشش نیاد اما معمولا متتنی که زیبا باشه زیباست. نباید حرفی توش آورد. برای همین فکر کردم نظرمو بگم. هم مثبت بگم هم منفی که هرچند منفی هاش کمه خیلی.پ
    اما بگذارید باریک و سخت بهش نگاه کنیم.
    جمله ای داشتید. موریانه ها پایه تخت رو از بین برده بودن. فعل جمله زیاد به دل نمینشست.
    آتش جوانی رو هم دقیقا متوجه نشدم. اگر منظور شور جوانیست که به آتش تشبیه شده و به دو کودک سرایت کرده یعنی که اونها بالغ شدن و بقیش. که این بیشترین احتمال رو برام داشت. بنظرم ایندر در لفافه گفتن کمی گیج کنندست
    دیالوگ مرد. بخش اخرش رو هنوز هم متوجه نشدم. زبان بد پاکی
    و شاید بزرگترین عیب که در برابر حسن های نوشتتون کوچیکه کلی گویی بیش از حد باشه.هرچند با یه نگاه دیگه ممکنه حسن هم تلقی بشه. داستان سریع جذب مغز نمیشه. گیج میشی یکم. اولش که یهو از ماجرای پادشاه و فرزندش به ملکه میرسه من بشخصه متوجه نشدم چی شد. دوباره خوندم و دوباره تا اینکه درک کردم بله اینها موضوعاتتی جدا از هم هستن. این برای نوشته خوب نیست. روانی رو ازش میگیره. روان بودن به معنای آهنگین و استفاده از کلمات ساده نیست به این معنی هست که سریع به ذهن بشینه حتی اگر کلمات مشکل باشن. اگر این مورد نبود دیگه حرف نداشت
    بازم بنویسید. لذت بردم. قلمتون پایدار
    ویرایش توسط AMORIUN : 10-17-2018 در ساعت 21:54

  4. 1 پسندیده توسط:


  5. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    105
    نوشته ها
    254
    امتیاز
    2,194
    پسندیده
    1,574
    مورد پسند : 562 بار در 247 پست
    میزان امتیاز
    2
    خیلی خوب بود آنوبیس، عالی بود، انگار یه اثر پست مدرن تو ساعت نه صبح یه روز پاییزی خونده باشم.
    واقعا چیزی ندارم بگم. فقط از اینا بیشتر بنویس، اینا جذابند و باعث میشن ذهن پرواز. خیلی عالیه. بینظیره، زمان رو گم کن، انسان رو گم کن و بعد بنگ بهش ضربه بزن.
    عالی بود.

  6. 1 پسندیده توسط:


  7. Top | #5



    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    549
    امتیاز
    10,232
    پسندیده
    1,716
    مورد پسند : 1,299 بار در 602 پست
    میزان امتیاز
    2
    بازگشت تیم نقد A
    (تیم تخریب)
    ********************


    نام داستان: انگشتر
    نویسنده:
    Anobis@
    لینک تاپیک باستانی تیم تخریب: تیم نقد A
    -------------------------------------

    Fantezy_killer@
    با عرض سلام و خسته نباشید خدمت نویسنده عزیز. باید بگم که از داستان لذت بردم و با شیوه بیانش هم به شدت حال کردم و به نظرم از بقیه متن هایی که توی این موضوع خونده بودم متفاوت بود و همین جذابش می کرد. از طرفی هم متنتون بجز توی چند جا واقعا عالی بود و روون از همه ی اینها بگذریم توی بعضی از قسمت ها بین دو جمله یه گپ ناگهانی می افتاد و من خواننده رو از متن جدا می کرد و مجبور می شدم دوباره متن رو بخونم که می تونم به این نمونه ها اشاره کنم؛«تالاری عظیم بی هیچ نظاره گری، به تماشای تنهایی مرد فرتوت نشسته است.(....) در دورانی که پیرمرد کم کم از یاد می برد دو کودک بودند که در این تالار بازی میکردند.» حس می کنم جمله می تونت به شکل دیگه ای بیان بشه یا این که اون جای نقطه ها دو جمله رو به هم مربوط کنند یا مثلا این جمله؛«کشاورز اندکی تامل میکند. سپس در پاسخ می گوید: روزی که حلال باشد با زحمت به دست می آید، نه با انگشتری که هر لحظه ممکن است از انگشت در آید.
    کشاورز بی اعتنا به جوان او را پشت سر می گذارد و ادامه می دهد: خداوند تو را هم به راه راست هدایت کند.» این که بی اعتنا جوان رو پشت سر می گذارد یه جورایی کرده شاید اگه جور دیگه ای گفته می شد یا پیش زمینه ای توی جمله قبل داشت قضیه فرق می کرد. منظورم اینه که مثلا گفته می شد:(از گوشه ی چشمش نگاهی گذرا به مرد جوان می اندازد) یا مثلا راه رفتن رو توی جمله بالایی قبل از دیالوگ می اوردید، از طرفی متن شیوه نگارش قدیمی داره و همین باعث شده یه چند تا تیکه با هم جور در نیاین که با یه تعویض کلمه ساده به نظرم خیلی بهتر میشه مثلا؛«جام از دستش رها مي شود(رها گشته)» منظورم یه همچین چیزیه که لحن متن حفظ بشه. بعضی از قسمت ها هم علائم نگارشی خوانایی و روونی جمله رو کم کرده که میشه به این جمله اشاره کرد؛«با پاره های لباس(،) آخرین گردن آویز ملکه تهیه می شود» از تمامی این حرف ها بگذریم باید بگم که داستان خیلی خوب بود و خیلی هم کوتاه و جذاب و با مقداری کار به نظرم خیلی بهتر میشه در کل دوباره میگم خسته نباشید و اگه توی صحبتام جسارتی بود ببخشید.

    Rosela@
    سلام خسته نباشید
    نقد برای داستان انگشتر
    خب اول از همه اینکه فکر میکنم به خاطر کوتاهی متن بتونیم اسم این اثرو داستانک بذاریم.
    باید بگم که داستان بسیار زیبا و جذابی بود، از شیوه ی نوشتارش خیلی لذت بردم.
    ولی چند تا اشکالی که داشت این بود که نویسنده خوب مفهومو به خواننده القا نکرده بود و باید چند دفعه داستانک رو بخونیم تا دقیقا بفهمیم داره چی میگذره، خودم به شخصه چند دفعه خوندم تا تقریبا تونستم سیر اتفاقات داستان رو هضم کنم. ولی بعضی قسمت هاش بود که نتونستم خوب درکش کنم مثلا پاراگراف پنجم که درمورد دو کودک بود اصلا نفهمیدم که چرا اونهارو سوزوندن؟!
    خیلی داستان رو سریع تموم کرده بودن اگه کمی توضیحات بیشتر بودن درک سیر اتفاقات داستان برای خواننده راحت تر میشد درسته که داستانکه ولی اگه کمی توضیحات بیشتر بودن این مشکل حل میشد.
    و دیگه اینکه کمی اشکالات تایپی و نگارشی داشت که با ویرایش حل میشه.
    جمعا نوشته ی زیبایی بود و لذت بردم از خوندنش با تشکر از نویسنده محترم به خاطر داستانک زیباشون.

    ----------------------------------------------
    پ.ن مهم: تیم نقد عضو می‌پذیرد. دوستانی که تمایل دارن حتما حتما حتما پیام بدن بهمون.

    فعلا گروه هماهنگی تیم نقد توی تلگرام برقرار شده. به زودی روی سایت هم یک بخش هماهنگی راه اندازی خواهد شد. کار اصلا سخت نیست. کارهامون اکثرا با تیم نقد A که مخصوص داستان‌های کوتاهه خواهد بود. در نتیجه هیچ کس اصلا به مشکل بر نمیخوره. پس منتظرتون هستیم:
    به آیدی تلگرام من @embassador_r یا آیدی تلگرام محمد
    @Envelope_0 (اون حرف آخر یه «صفر» انگلیسیه) پیام بدید.



  8. 1 پسندیده توسط:


  9. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    280
    نوشته ها
    65
    امتیاز
    -302
    پسندیده
    13
    مورد پسند : 47 بار در 36 پست
    میزان امتیاز
    2
    زیبا بود بازم از اینا بنویس

  10. 1 پسندیده توسط:


  11. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Nov 2018
    شماره عضویت
    1729
    نوشته ها
    35
    امتیاز
    178
    پسندیده
    0
    مورد پسند : 27 بار در 18 پست
    میزان امتیاز
    2
    خوب مینویسی ادامه بده

  12. 1 پسندیده توسط:


  13. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    392
    نوشته ها
    863
    امتیاز
    6,951
    پسندیده
    2,016
    مورد پسند : 3,658 بار در 1,098 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام
    تمام نظرات رو خوندم و واقعا ممنونم بشدت از تیم نقد که داستانک این بنده حقیر رو لطف کردن و نقد کردن. البته نکات خوبی از نقدها دستگیرم شد که سعی میکنم در نوشته های بعدی ازش استفاده کنم. ولی از حق نگذریم خیلی خوشحال شدم که تیم نقد به متنی که نوشتم توجه نشون دادن. بازم مرسی از همه اونایی که داستانک منو خوندن :)
    امضای ایشان

  14. 2 پسندیده توسط:


  15. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    171
    نوشته ها
    55
    امتیاز
    1,615
    پسندیده
    54
    مورد پسند : 69 بار در 33 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام
    بعد از مدت زیادی به سایت امدم و با خواندن داستان کوتاهت یاد دوران خوش گذشته سایت افتادم که با دلخوشی های زیاد هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه از زندگیمون را براش صرف میکردیم
    متشکرم ازت بخاطر دادن این حس خوب
    اما نقد داستان باید بگم هر نوع نوشته یک سری طرفدار داره با اینکه یکم گنگ نوشته بودی و ارتباط بین درون مایه و روند پیشرفت داستان مشخص نبود اما میشه گفت انسجام لازم را داشت و میشه به عنوان یک داستان کوتاه در سبک مدرن و نامشخص گونه امروزی تقریبا ازش یاد کرد هرچند جا داشت بهتر بشه مخصوصا از تو که خودت از کهنه کار های سایتی اما در کل نمره قابل قبولی داری و امید وارم در اینده هم ادامه بدی و هم بهتر و بهتر و بهتر بشی
    موفق و پیروز باشید
    امضای ایشان
    یه دونه خدا دارم یه دل که موندم کوش

    یه دونه تو که این موقع ها حساب نمیکنم روش

    یه دونه دل تنها یه سایه که دیگه ندارم

    خودم درستش میکنم میرم پی کارم

  16. Top | #10


    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    163
    نوشته ها
    121
    امتیاز
    13
    پسندیده
    2
    مورد پسند : 162 بار در 95 پست
    میزان امتیاز
    2
    متن جالبی بود

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد