نمایش نتایج: از 1 به 5 از 5

موضوع: ورقه های طلایی

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1307
    نوشته ها
    59
    امتیاز
    449
    پسندیده
    29
    مورد پسند : 141 بار در 45 پست
    میزان امتیاز
    2

    ورقه های طلایی

    من یه نویسندم.
    چند سال پیش با کلی خواهش و تمنا وام جور کردم . چون ناشر از قلم من خوشش نمیومد. کتابمو چاپ نکرد. مجبور شدم خودم هزینه چاپ رو بدم.

    کلی روی ایده و داستان کار کردم . خیلی جاها میتونستم پیش همسرم باشم ، ولی وقتم رو با سیاه کردن کاغذ ها صرق کردم . توی ذهنم به این فکر بودم که این کتاب خیلی فروش میره.
    بعد با پولش از خجالت همسرم در میام . دغدغه فرهنگی هم داشتم. دغدغه های زیادی داشتم . از اون جایی که هر چیزی رو نمیشه نوشت. پس باید طوری مینوشتم که نه سیخ بسوزه نه کباب.
    یه بار پیشنهاد شد که سفارشی بنویسم . پول خوبی داشت. همسرم گفت بنویس با پولش هم خرج زندگی رو در بیار هم برای کتاب خودت پول کنار بزار.
    من جلوی نفسم ایستادم. من در قبال مردمم مسئولم.!

    وقتی کار چاپ تموم شد . خیلی امید داشتم . چند تا کتاب قروشی رو نشون کردم . چند جلد هم به عنوان هدیه به دوستان دادم . به به و چه چه. که فراوون بود . نقد که اصلا تو کار نبود.
    با یه دوستی هم صحبت کردم. قرار بر این شد تو برنامه فرهنگیش کتابمو معرفی کنه . دوستم مجری برنامه خیلی فرهنگی بود.

    1 سال گذشت و من 12 ماه اقساطم عقب افتاد . فروش کتاب در میان عشق و عاشقی های رمانهای سخیف کمتر از اونی بود که فکر میکردم . همسرم خیلی ناراحت بود . شرمندگی رو توی چشمای من میدید.
    همه ناراحت بودن . اما کسی از فقر فرهنگی مردم چیزی نگفت.اما انکار مردم در مقابل کتاب خوانی برایم نا مفهوم بود.توی همون سال نمایشگاه کتاب برگزار شد . با کلی سرو صدا و تبلیغ..
    اجاره غرفه از توانم خارج بود. تمام سرمایه ما یه خونه نقلی بود . که ارث پدر خدا بیامرز همسرم بود . توی تموم نقش و خیال هام . به روزی فکر میکردم که پول خونه رو یک جا بدم همسرم . بعد به نامش کنم.
    همسرم پیشنهاد داد که خونه نقلی رو بفروشیم . گفتم : این چه حرقیه. بریم اجاره نشین بشیم . با کدوم پول . با کدوم در امد ...

    تصمیم گرفتم که کتابمو بگیرم دستم برم جلوی نمایشگاه قاطی چند تا کتاب بفروشم. رفتم سراغ کنجه کتابها... توی انباری خونه پدریم. از وقتی که پدرم به رحمت خدا رفت . ننه جان نها توی اون خونه زندگی میکرد. در وقع عموی بزرگم خونه رو خریده بود. ولی به قولی تا ننه زنده بود فکر فروش نبود .


    توی انباری کلی کتاب بود از زمانی که پدرم بچه بود . بابام نویسنده بود . پدر بزرگمم همین طور...3 ساعت طول کشید تا کل انباری رو زیرو رو کنم . ولی خیلی از کتابا یا کهنه بود یا خیلی سنگین بودن . جاشون رو زمین رو یه تیکه پارچه جلو مترو نبود . در شان کتاب نیود.تو همین گیرو دار چشمم افتاد به صندوق قدیمی بابام. کلی خرت و پرت داشت. از اون سالها . کلی خاطره لای گرد و خاکشون پرسه میزد.
    چشمم به پارچه مخملی افتاد که ته گنجه بود . 40 سال خاک روش بود .لای مخمل رو باز کردم . کتاب بود . قدیمی بود .خیلی نفیس بود. حتما . کتاب رو برداشتم و به سرعت رفتم خونه .


    لیلا ، لیلا ....ببین اینو . این به نظرت چقدر می ارزه ؟
    اشک توی چشاش جمع شد . بدون اینکه کتاب رو دستش بگیره . با همه اعتمادی که به من داشت.. توی ذهنشو میخوندم که داره به چه چیزهایی فکر میکنه...دستامو گرفت . توی چشمم نگاه کرد...
    فرهاد !!؟ بیا بریم...
    + کجا بریم لیلا..؟
    -بریم از اینجا... بریم یه جای دور . من خستم . من خیلی خستم ..
    + اخه .. اصلا این حرفا چیه . این کتاب قیمتیه . کلی پولشه .. البته فکر میکنم . باید برم پیش یکی که این کاره اس ...
    -فرهاد من میدونم تو چه جور ادمی هستی. ولی دیگه وقتشه یکیم به فکر خودمون باشی. مگه نه ؟؟ بگو که یه فکر خوب داری.
    تا شب دیگه با هم حرفی نزدیم . من تو فکر کتاب بودم . لیلا هم همینطور...

    الان 3 سال از اون روز میگذره . کلی اتفاق بعد از پیدا کردن کتاب افتاد . با کلی سختی کتاب رو فروختیم . هنوزم باور ندارم که توی اون انباری یه همچین گنجی داشتیم . روحت شاد بابا .
    اگه به من بود هیچوقت نمیفروختمش. میزاشتمش تو موزه . اون اقایی که واسه ما کارای فروش رو انجام داد میگفت این کتاب میره تو اروپا تو یه موزه شخصی .
    ای کاش احتیاج به پولش نداشتم. ای کاش و خیلی ای کاش های دیگه ... الان تقریبا 2 سالی میشه که اومدیم المان.خونه بابامو از عموم گرون تر خریدم . ننه رو اوردم تو خونه نقلی خودمون. اینجا خوبه . ارومه . به امثال من احترام میزارن .دارم ترجمه میکنم . مینویسم. روزگار میگذره . قراره که لیلا هم مغازه غداهای ایرانی باز کنه . خیلی شاده . خیلی خوبه که میخنده .خیلی وقت بود که خنده هاشو ندیده بودم . اخرشم کتاب حلال مشکل ما شد. اخرشم من به اون پول رسیدم . ولی هنوز دغدغه هامو دارم . ولی هنوز برام سواله که چرا واسه مردمم کتاب هیچ جایگاهی نداره.



    پایان .
    امضای ایشان
    سنگ چون بر خود گمان شیشه کرد
    شیشه گردید و شکستن پیشه کرد

  2. 5 پسندیده توسط:


  3. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    629
    امتیاز
    14,796
    پسندیده
    1,544
    مورد پسند : 1,722 بار در 545 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Abner نمایش پست ها
    من یه نویسندم.
    چند سال پیش با کلی خواهش و تمنا وام جور کردم . چون ناشر از قلم من خوشش نمیومد. کتابمو چاپ نکرد. مجبور شدم خودم هزینه چاپ رو بدم.

    کلی روی ایده و داستان کار کردم . خیلی جاها میتونستم پیش همسرم باشم ، ولی وقتم رو با سیاه کردن کاغذ ها صرق کردم . توی ذهنم به این فکر بودم که این کتاب خیلی فروش میره.



    پایان .
    سلام
    به شخصه از نوشته هاتون خیلی لذت میبرم خیلی سبک داستان کوتاه هاتون رو دوس دارم.
    تا الان همه پست هاتون رو خوندم و خوشم اومد ایشاا... همیشه قلمتون مثل پر سبک باشه و بتونه توی اسمون تیره این مملکت کتاب ندوست پرواز کنه شاید روزنه ای باز بشه و ملت کتاب دوست بشن
    یا علی
    امضای ایشان

  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1307
    نوشته ها
    59
    امتیاز
    449
    پسندیده
    29
    مورد پسند : 141 بار در 45 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط AmbrellA نمایش پست ها
    سلام
    به شخصه از نوشته هاتون خیلی لذت میبرم خیلی سبک داستان کوتاه هاتون رو دوس دارم.
    تا الان همه پست هاتون رو خوندم و خوشم اومد ایشاا... همیشه قلمتون مثل پر سبک باشه و بتونه توی اسمون تیره این مملکت کتاب ندوست پرواز کنه شاید روزنه ای باز بشه و ملت کتاب دوست بشن
    یا علی

    ممنونم. مرسی که میخونی . مرسی که وقت میزاری. اتفاقا من هم کارای شما رو دنبال میکنم ... خیلی خوب و عالی هستین.....
    امضای ایشان
    سنگ چون بر خود گمان شیشه کرد
    شیشه گردید و شکستن پیشه کرد

  5. 1 پسندیده توسط:


  6. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Jun 2018
    شماره عضویت
    1575
    نوشته ها
    170
    امتیاز
    612
    پسندیده
    378
    مورد پسند : 367 بار در 143 پست
    میزان امتیاز
    2
    عالیه قلم خیلی خوب داری موفق باشی
    امضای ایشان
    |نمیتونی در هرحالتی حالم خوب کنی توپیام واریز حساب نیستی:)|

  7. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1307
    نوشته ها
    59
    امتیاز
    449
    پسندیده
    29
    مورد پسند : 141 بار در 45 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط DARK LORD نمایش پست ها
    عالیه قلم خیلی خوب داری موفق باشی
    متشکر و ارادتمند
    امضای ایشان
    سنگ چون بر خود گمان شیشه کرد
    شیشه گردید و شکستن پیشه کرد

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد