صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 11

موضوع: توبه | Penance |

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    456
    امتیاز
    3,760
    پسندیده
    1,197
    مورد پسند : 1,626 بار در 510 پست
    میزان امتیاز
    2

    توبه | Penance |

    سلامی خیلی دور از من ...

    با یه داستان دیگه از ژانر ترسناک/ درام/ دارک فانتزی برگشتم

    نظر و اینا یادتون نره ممنون


    فقط مقدمه رو به صورت فایل قرار نمیدم بقیه ی بخش ها به صورت پی دی اف قرار داده میشه...


    مقدمه

    یه روز یه مرد خمیده /

    از یه جاده ی کج و معوج رد شد /

    سر یه سکوی کج و معوج، یه شش پنی خمیده پیدا کرد /

    باهاش گربه ی خمیده ای خرید که موش خمیده ای رو گرفت /

    و از اون روز همشون در کنار هم توی یه کلبه ی خمیده ی کوچولو زندگی کردن / *


    دوازده سال پیش در چنین روزی، جورجی از بین ما رفت. نمی دانم مادر و اَلِن چه احساسی نسبت به امروز دارند. یعنی وقتی صبح از خواب بیدار می شوند و نگاهی سرسری به تقویم می اندازند، با دیدن تاریخ مثل من یخ می کنند و خاطرشان آشفته می شود؟ دوازدهم سپتامبر،هِه! روز تولد الی و مرگ جورجی کوچولو. بعد از آن هرگز تولدم را جشن نگرفتم. نه که نخواهم فراموش کنم فقط نمی توانستم. هر سال چیزی مانعم میشد. اسمش را حس گناه یا تأسف بگذار. این و هزار و یک دلیل دیگر مرا در هجده سالگی از خانه ام فراری داد و هر سال روز تولد من به مرور وقایع آن شب کذایی و مه آلود گذشت. دنبال هر دست آویزی می گشتم تا به یاد بیاورم و حقیقت در ذهنم شکل بگیرد. الن یکبار این تلاشم را بی فایده خواند. دو سال بعد، وقتی همدیگر را خیلی تصادفی در قهوه خانه ی کوچکی در نیویورک دیدیم، او را با ظاهری آراسته و پیراهن یقه سفید و مرتبی دیدم که کراوات طوسی زده و کت و شلوار آرمانی تن کرده بود. با همان چشمان آبی سرد و بی احساسی که همیشه ازشان نفرت داشتم، در چشمانم زل زد و گفت : « فراموشش کن الی. با چیزی که از کنترلت خارج شده بازی نکن. نخواه بیشتر از سهمیه ت بدونی. » و من بدون خداحافظی آنجا را ترک کردم و دیگر خبری از او نشنیدم.

    همیشه تا این اندازه از برادر بزرگترم متنفر نبودم. این تنفر از یک جایی که خودم هم دقیقاً از آن اطمینان ندارم شروع شد، پیش از مرگ جورجی حتی و بعد هر دو در سراشیبی بی اعتمادی افتادیم. من نمی خواستم دیگر یا او یا هیچکدام از اعضای خانواده م را ببینم و فکر می کنم آن ها هم همین احساس را به من داشتند. با ترک من، آنها هم مرا ترک کردند. اَلِن حتی به خودش زحمت نداد آدرس یا شماره تلفنم را بگیرد، مادر دیگر سراغم را نگرفت و پدر... نمی دانم چه بر سر پدرم آمد. او تنها کسی بود که به جز من و الن از ماجرای جورجی خبر داشت. او، آن شب کذایی با ما بود. هرگز چهره ی ترسیده و چشمان از حدقه بیرون زده اش را فراموش نمی کنم. پدر خشن و سختگیری که تا آن روز هرگز آنقدر رنگ پریده ندیده بودمش.

    «.... و اگه بخوام اصطبل رو با کارگاه یکی کنم، میشه یه کلبه ی دهاتیِ— الی... عزیزم حواست بهم هست؟ »

    سری تکان دادم و چشمانم پس از چند پلک پشت سر هم و مضطربانه بر روی متیو تمرکز کرد. لبخند کمرنگی زدم و گفتم : « وای ببخشید، یه لحظه ... یه لحظه حواسم پرت شد. »

    « اصلاً فهمیدی چی می گفتم ؟ »

    «آره... آره فهمیدم. »

    آهی کشید و سرش را پایین انداخت. موهای بلوندش زیر لامپ های رنگی رستوران برق می زدند. می دانستم دوباره ناامیدش کرده بودم و از این بابت احساس خوبی نداشتم. متیو پسر خوبی بود. بی شک، امشب فقط به خاطر من کار و بار مزرعه را کنار گذاشته و چند مایلی را رانندگی کرده تا اینجا بیاید و بتوانیم تولدم را جشن بگیریم. نمی خواستم او را از خود برنجانم. نگاهی به پیراهن آبیِ نوئی که پوشیده وشلوار خاکیش انداختم. معمولاً اینطوری لباس نمی پوشید و مطمئن بودم که تمام تلاشش را کرده بود تا توجهم را جلب کند.

    میز ها کیپ تا کیپ پر از مشتری و ملغمه ای از صدای حرف، خنده و موسیقی فضا را پر کرده بود. نگاهی به میزهای شلوغ اطراف انداختم. زوج سالمندی درست کنارمان نشسته بودند و سرگرم صحبت بودند. با دیدنشان گرمای دلنشینی قفسه ی سینه ام را در برگرفت ولی به محض دیدن کیک تولد کوچکی با عدد 80 بر روی میزشان، اخم هایم در هم رفت. آب دهانم را قورت دادم و ناخودآگاه چشمم به میز دیگری که دور آن دسته ای از زنان جوان جمع شده بودند، افتاد. بلند بلند حرف می زدند و همانطور که آبجو می نوشیدند، سبک سرانه می خندیدند. نگاهم ناگهانی با نگاه دختری تلاقی کرد که کلاه بوقی کوچک و مقوایی روی سرش گذاشته و کیک تولد 20 سالگی مقابلش قرار داده بودند. دخترک اخمی کرد و وقتی که دوستش در گوشش چیزی گفت شروع کرد به خندیدن، فوراً از او نیز رو گرفتم و توجهم به زن میان سال و تنهایی جلب شد که پشت میز ما نشسته بود. زن کت و دامن رسمی سرمه ای پوشیده و ظاهری کاملاً جدی و کاری داشت ولی آنچه که تعجبم را بر می انگیخت، کیک فنجانی خامه ای رو به رویش بود که شمع عدد 40 بر روی آن خودنمایی می کرد. عجیب بود. مسخره حتی. چطور همه ی آدمهای این رستوران تصادفاً هم روز با من متولد شده بودند. در طرفی دیگر نیز صدای بلند و زبان ناآشنای خانواده ای هندی با لباس های محلی شان را دیدم که تولد دختر بچه شان را جشن می گرفتند. بادکنک قرمز رنگ عدد 10 بالای سر دخترک به وضوح به چشم می خورد. دلم بهم خورد و برای لحظه ای پلک هایم را روی هم گذاشتم تا احساس عجیب اضطرابی را که ناگهانی بر بدنم چیزه شد بود، آرام کنم. وقتی چشمانم را باز کردم متیو با چشمان قهوه ای و گرم گرد شده از سر تعجب و نگرانی نگاهم می کرد.

    « چرا رنگت پریده الی؟ »

    نفس عمیقی کشیدم و بی آنکه به اطراف نگاه کنم، گفتم : « یکم گرمم شده، میشه بریم؟»

    مت که انگار انتظار چنین چیزی را از من نداشت، ابروانش را در هم کرد، نگاهی به میز رو به رویمان انداخت و سپس با تعجب گفت : « بریم؟ ولی تازه سفارش کیک دادم. »

    سری تکان دادم و اندکی از نوشیدنی خنکی روی میز که حالا یخ هایش آب شده و هم دما با محیط رستوران شده بود، نوشیدم و سعی کردم وحشت زده نشوم. نمی دانم دقیقاً چه چیزی باعث شده بود مضطرب شوم و حس کنم حالاست که دل و روده ام به سمت حلق و گلویم بالا بیایند. بار دیگر آب دهانم را قورت دادم. سرگیجه داشتم و قلبم تند تند می زد. همانطور که روانشناسم به من آموزش داده بود، نفس عمیق کشیدم. یک... دو...سه... نمی توانستم خودم را آرام کنم، کف دستهایم عرق کرده بودند و ناخودآگاه می لرزیدند. شب تولد لعنتی. باید می دانستم که درست در همین شب است که به سرم می زند و متوهم می شوم که انگار همه ی کائنات به دنبال من هستند. که من مقصر اتفاقات 12 سال پیش هستم. که من تنها کسی هستم که فراموش کرده و از یاد برده که چه چیزی و یا چه کسی جورجی را از ما گرفت. حلقه ی اشکی در چشمانم شکل گرفت و مجبور شدم چند بار پلک بزنم تا مت متوجه آن نشود.

    وقتی که دید انگار پاسخی از من بر نمی آید، به جلو خم شد و دستش را روی دستم گذاشت و با انگشت اشاره اش شروع کرد به کشیدن نیم حلقه هایی آرامی پشت دستم. با تماس دستش، اندکی از اضطرابم کاسته شد. دیگر حس نمی کردم حالاست که همه ی محتویات در شکمم را استفراغ کنم یا مثل دیوانه جیغ بزنم و از رستوران فرار کنم. دوباره نفس عمیق کشیدم و در چشمانش نگاه کردم.
    «الی ... چی شده؟ »

    سعی کردم لبخند بزنم ولی غمگین تر از آنی بودم که حتی بتوانم تظاهر کنم. متیو هیچ چیز را نمی دانست و قرار هم نبود که بفهمد. چیزی برای فهمیدن وجود نداشت.

    « هیچی... فقط... دوست دارم بریم بیرون یکم پیاده روی کنیم. »

    «اما امشب تولدت—» انگشت اشاره ام را بالا آوردم تا ساکتش کنم، لبخندی زدم و روی میز کوچک به جلو خم شدم تا بوسه ی کوچک و سریعی روی لبهایش بزنم. متیو اتفاق یکساله ی به ظاهر بی اهمیتی بود که کم کم در دلم جا گرفت و مهم شد. از اینکه شب تولد امسال را تنها نبودم تا با افکار نحس و تسخیر شده م دست و پنجه نرم کنم خوشحال بودم.

    « میشه امشبو بیخیال کیک و تولد شیم ؟ »

    چشمانش برای لحظه ای تاریک شدند و برق خشنودیشان پرید. دوباره ناراحتش کرده بودم. اول با بی توجهیم و حالا با بی اهمیت نشان دادن کارهایش. من باید تبحر زیادی در ناامید کردن افرادی که دوستشان دارم، داشته باشم. با این حال لبهای باریکش را خیلی زود لبخندی رنگ بخشید. از چروک های حاصل شده گوشه ی چشمانش فهمیدم که ساختگی نیست که او نیز واقعاً ا از کنار من بودن خشنود است و همین به من دلداری داد.

    « بریم برقصیم ؟ »

    این همه نقشه های پشتیبانی پنهان شده در پس ذهنش، شگفت زده ام می کردند. متیو با تمام روستایی و ساده بودنش، آدمِ با برنامه ای بود ولی هیچوقت به نظر نمی آمد که از بهم خوردن برنامه ای از صمیم قلب ناراحت یا خشمگین شود. در اصل، هرگز ندیده بودم که لحظه ای عصبانی شود، همیشه کارت دیگری در آستینش بود و هرگز حاضر به تسلیم نمی شد. شاید همین هم باعث شده بود تا شیفته ی قلب رئوفش شوم. در زندگیم سخت، جای آدم های مهربان و با احساس خالی بود. متیو مرا یاد جورجی می انداخت. جورجی مهربانی که انگار قرار نبود بخشی از خانواده ی سرد و نیمه مرده ی ما باشد و آخر هم به خاطر همین خودخواهی از ما گرفته شد. من سالها بود که اعتقادم را به خدا، مسیح و کلیسا از دست داده بودم اما گاهی، فقط گاهی وقتها فکر می کردم که شاید مرگ جورجی کفاره ی گناهانی بود که سالها در خانواده ی ما ریشه می دواند.

    ابرویی بالا انداختم و پرسیدم : « اینجا ؟ »

    مت زنگ کوچک روی میز را فشرد تا صورت حساب را بیاورند، سپس دستم را به گرمی فشرد و گفت : « این دفعه هر جا تو بگی. »

    شانه ای بالا انداختم و پاسخ دادم : « کنار رودخونه؟ »

    «کنار رودخونه. »

    خروج از فضای بسته، گرم و خفه ی رستوران مثل رهایی از جهنم بود. می توانستم چشمهای کنجکاو را ببینم که چطور دنبالمان می کنند و حرکتمان را زیر نظر دارند. شاید هم این فقط من بودم. متیو که چندان نگران نمی آمد. انگار که با خروج از رستوران وارد دنیای دیگری شده باشیم. سکوت در خیابان و بیشه ی تاریک آن سویش پاسبانی می داد. نگاهی به ساعتم و کوچه های خالی انداختم. ساعت از یازده و نیم گذشته بود و تاریکی مثل هیولایی گرسنه نیمی از خیابان پنجم را در خود بلعیده بود. تنها تک چراغ برق زرد رنگی با نور بیمارگونه اش بالای رستوران کوچک را روشنایی بخشیده بود. می توانستم صدای نفس هایمان را بشنوم، با اینکه حالا آرامتر شده بودم ولی هنوز هم تلخ مزه ی اندوه گلویم را می سوزاند. بطری آب معدنی که پیش از خروج از رستوران خریده بودیم را باز کردم و سپس دستم را در کیف کتابی و کوچکم بردم و یک ورق قرص در آوردم. بی آنکه به مت نگاه کنم فوراً یکی اش را روی زبانم گذاشتم و با جرعه ی بزرگی از آب بلعیدم.

    حتی وقتی بطری آب را از لب هایم پایین آوردم، نگاه های گرم مت ترکم نکرد. با انگشت گوشه ی لب هایم را پاک کردم، شانه ای بالا انداختم و اعتراف کردم : « خودت که می دونی مت... نمی تونم کنارشون بزارم. »

    مت ورقه ی قرص را از دستم گرفت و برچسب روی آن را خواند : « لووکس*» سپس اخم کرد و با جدیت اضافه کرد : « الی، واقعاً بهش احتیاجی نداری. »

    معترضانه گفتم :« چرا... چرا دارم. » حالا می توانستم صدای وزش باد بین شاخه های درختان را بشنوم. صدای هوهوی جغدی که در آن تاریکی تنها چشمان زرد و براقش حضور شوم خود را به نمایش می گذاشت. روی شاخه ی بلوطی نشسته و تماشایمان می کرد. فکر می کردم امسال قرار بود همه چیز متفاوت باشد. جضور مت و زندگی در شهری دور از خانه ی پدریم، قرار بود حس بهتری پیدا کنم که کم کم فراموش کنم. مت قد بلندی داشت و شانه های ورزشکار و پهنی که می توانست تنها با یک دست کل جثه ی کوچک و ظریفم را در برگیرد. به طرفم آمد و دستهایش را دورم حلقه کرد. به راحتی در آغوشش گم شدم. چشمهایم را بستم و به صدای ضربان آرام و یکنواخت قلبش گوش سپردم ولی صداهای بیشه هنوز هم آرامشم را به هم می زد. صدای رودخانه ای که مدام به سنگ ها و صخره های اطرافش می کوبید و آن ها را میسایید. سمفونی جیر جیرک ها و قور قور قورباغه ها. خش خش حرکت موجودی فرض و کوچک در میان شمشادها. شاید یک خرگوش، شاید یک روباه و شاید هم کودکی ترسیده در حال فرار...

    من با چشمان بسته جورجی را می دیدم که نفس نفس می زد که قلبش با صدای بلند در بیشه ی پشت دریاچه ی تولکا می تپید و ناگهان همه ی صدایی که گوش هایم را پر کرد نفس های بریده ی جورجی و صدای طپش بلند قلبش بود و تاریکی. تاریکی که مثل ماری زهرآلود اطراف هیکل کوچک و ترسیده اش چنبره می زد. پلک هایم را محکم بهم فشردم، نمی توانستم گریه کنم فقط می لرزیدم با شنیدن صدای شالاپ افتادن چیزی در آب از جا پریدم و با چهره ای که به گمانم فرقی با جن زده ها نداشت، به مت خیره شدم. حالا تنها دستهایش را روی شانه هایم گذاشته با نگرانی براندازم می کردم. دهانش مثل ماهی که در جستجوی آب روی خشکی بالا پایین می جهد، تکانی خورد ولی تنها صدایی که خارج شد صدای تند و تیز زنگ موبایلم بود و من به تندی عقب پریدم.

    نگاهی عذرخواهانه به مت انداختم و کیفم را باز کردم و با نفسی حبس شده به نام ثبت شده روی صفحه ی موبایل چشم دوختم. به آرامی دستم را بالا آوردم و جلوی دهانم گذاشتم. هرگز فکر نمی کردم دیدن نام مادر بر روی صفحه ی موبایل تا این اندزه می تواند وحشت زده ام کند. آب دهانم را قورت دادم، گوشی هنوز هم زنگ می زد. نفس عمیقی کشیدم، زنگ ها شدت بیشتری گرفته بودند و بلندتر از قبل بر سکوت خیابان پتک می زدند. بالاخره دستم را بر روی نقطه ی سبز کشیدم و گوشی را کنار گوشم گذاشتم.

    « مامان... »

    صدا خش خشی که از آن سوی خط به گوش می رسید، نمی گذاشت صدای مادر را درست بشنوم.

    « ال...ی.. بی...ا.... پد...ر....» انگار که چندین نفر همزمان صحبت می کردند، صدایش گویی از قعر چاهی عمیق می آمد، طنین می انداخت و با لحن های متفاوت چندین و چند بار تکرار می شد، خشمگین، ناراحت، خوشحال و بعد... سکوت.

    «مامان... الو... الو!»

    « پدرت رفته. » و همین دو کلمه برایم کافی بود تا گوشی از بین دستانم سر بخورد و روی سنگ فرش های زبر و خاکستری پیاده روی بیفتد.

    -----------------------------------------------------
    پاورقی ستاره دار

    شعر قدیمی کودکانه

    نوعی ضدافسردگی قوی Luvux
    ویرایش توسط Lady Joker : 08-11-2018 در ساعت 19:34
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.


  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Feb 2018
    شماره عضویت
    1485
    نوشته ها
    24
    امتیاز
    100
    پسندیده
    12
    مورد پسند : 25 بار در 10 پست
    میزان امتیاز
    2
    عالی بود
    روند فصل دهی چطوره؟
    امضای ایشان
    Without darkness light has no meaning.

  3. 2 پسندیده توسط:


  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    532
    امتیاز
    13,346
    پسندیده
    1,252
    مورد پسند : 1,338 بار در 444 پست
    میزان امتیاز
    2
    ایول بانو جوکر خوشحالم که بازم یه داستان با قلم خوبت میبینم
    امضای ایشان

  5. 1 پسندیده توسط:


  6. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    171
    نوشته ها
    54
    امتیاز
    1,752
    پسندیده
    54
    مورد پسند : 68 بار در 33 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام
    بیشتر میشه گفت دلهره اور بود
    گیج کننده و مرموز
    بخوام توصیف کنم رنگ خاکستری تو ذهنم ایجاد کرد
    موفق و پیروز باشید
    امضای ایشان
    یه دونه خدا دارم یه دل که موندم کوش

    یه دونه تو که این موقع ها حساب نمیکنم روش

    یه دونه دل تنها یه سایه که دیگه ندارم

    خودم درستش میکنم میرم پی کارم

  7. 2 پسندیده توسط:


  8. Top | #5



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    456
    امتیاز
    3,760
    پسندیده
    1,197
    مورد پسند : 1,626 بار در 510 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Death master نمایش پست ها
    عالی بود
    روند فصل دهی چطوره؟
    خیلی زود فصل اول تقریباً اماده ست
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

  9. Top | #6

    تاریخ عضویت
    Feb 2018
    شماره عضویت
    1485
    نوشته ها
    24
    امتیاز
    100
    پسندیده
    12
    مورد پسند : 25 بار در 10 پست
    میزان امتیاز
    2
    نه منظورم این بود که هفته یکبار فصل میدی یا دو هفته یکبار
    کدوم روزا
    امضای ایشان
    Without darkness light has no meaning.

  10. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    456
    امتیاز
    3,760
    پسندیده
    1,197
    مورد پسند : 1,626 بار در 510 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Death master نمایش پست ها
    نه منظورم این بود که هفته یکبار فصل میدی یا دو هفته یکبار
    کدوم روزا
    هفته ای یکبار اگر تغییر کرد اینجا میگم باز
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

  11. 1 پسندیده توسط:


  12. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضویت
    718
    نوشته ها
    79
    امتیاز
    105
    پسندیده
    24
    مورد پسند : 122 بار در 49 پست
    میزان امتیاز
    2
    موفق باشی...
    منتظر فصل هاییم
    امضای ایشان
    گرگ همان گرگ است ، شغال همان شغال
    و بین این همه حقیقت تنها آدم است که آدم نیست !

  13. 1 پسندیده توسط:


  14. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    456
    امتیاز
    3,760
    پسندیده
    1,197
    مورد پسند : 1,626 بار در 510 پست
    میزان امتیاز
    2
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

  15. 2 پسندیده توسط:


  16. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    456
    امتیاز
    3,760
    پسندیده
    1,197
    مورد پسند : 1,626 بار در 510 پست
    میزان امتیاز
    2
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

  17. 2 پسندیده توسط:


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد