نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

موضوع: قصه های پدر بزرگ« گاو پیشانی سفید»

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    539
    امتیاز
    13,730
    پسندیده
    1,287
    مورد پسند : 1,370 بار در 451 پست
    میزان امتیاز
    2

    قصه های پدر بزرگ« گاو پیشانی سفید»

    گاو پیشانی سفید.
    یکی بود یکی نبود. مردی بود که یک پسر داشت به اسم گرگین که خیلی او را دوست داشت. هنوز گرگین دست چپ و راست خود را نمی شناخت که مادرش از دنیا رفت. یک سال از مرگ این زن گذشته بود که پدر گرگین زن دیگری گرفت. این زن سر نه ماه یک پسر زایید و گرگین صاحب یک برادر نانتی شد.
    از روزی که این پسر پا به دنیا گذاشت ، نامردی توی ان خانه شروع کرد پاپی گرگین شدن و او را اذیت کردن. بیشتر اوقات تلخی هایش هم سر این بود که هر چه گرگین خوش قد و بالا بود ، پسر خودش زشت و ضعیف بود.
    گرگین توی این خانه درست خال و روز یک خانه شاگرد را پیدا کرده بود.تمام زحمت و کار خانه به گردن او افتاده بود . از صبح تا شب توی خانه کار میکرد و زحمت می کشید. غذایش نان خشک و کپک زده و پوشاکش هم رخت پاره بود. پدر گرگین هم انقدر از زنش می ترسید که جرات نداشت حرفی بزند.
    زن بابا کار را به جایی رساند، که گرگین بیچاره را مجبور کرد. به جای چوپان،گله گاو و گوسفندان را هر روز صبح به صحرا ببرد و شب برگرداند. حتی او مجبور بود شب را توی طوییله بماند و همانجا بوابد و مواظب گاو ها و گوسفندها و الاغ ها(جیگرم من جیگرم من جیگرمممم) باشد.
    نامادری به پسر خودش هم گفته بود که دیگر نباید با گرگین حرف بزندد. گرگین این چیز ها را می دید و این حرف ها را می شنید و از بی فکری پدرش تعجب میکرد.
    یک روز که مثل همیشه به صحرا رفته بود نزدیک ظهر، گرسنه اش شد. دست کرد تا از خورجینش نانش را بیرون بیاورد و بخورد دید نان از بس مانده مثل سنگ شده اساو هر کاری کرد نتوانست نان را بخورد. ان وقت به فکر فرو رفت.
    توی گله گاوی بود که به او پیشان سفید می گفتند. پیشانی سفید، گرگین را خیلی دوست داشت گاو وقتی دید گرگین در فکر است به طرفش رفت و از او پرسد.
    - گرگین به چه فکر میکنی؟
    گرگین گفت"
    - به روزگارم
    گاو گفت:
    - مگر چه طور شده؟
    گرگین شرح حالش را ا سیر تا پیاز برا او تعریف کرد. گاو گفت:
    - غصه نخور، دنیا انطور نمی ماند. حالا پاشو شاخ های مرا خوب بشور و بعد هر چه دلت میخواهد از شاخ راستم عسل و از شاخ چپم کره بخور.
    گرگین گفت:
    - خیلی خوب.
    و همین کار را کرد.
    وقتی که سیر شد ، گاو گفت:
    - هر وقت گرسنه شدی همیین کار را بکن، اما شرطش این است که این مطلب را به کسیی بروز ندهی برای این که اگر کسی بفهمد جان تو و من به خطر می افتد.
    گرگین دیگر نانش توی روغن بود. هر روز که گرسنه اش می شد ، ئعانش را به شاه چپ و راست گاو میگذاشت و عسل و کره میخورد. زن بابا تعجب می رد که گرگین با وجود زحمت زیاد و غذای کم چرا مثل سیب سرخ است و پسر خودش با این که دست به هیچ کاری نمی زند و غذای خوب می خورد صورتش مثل لیمو زرد است! از این فکر و غصه نزدیک بود دق کند. آخرش به این نتیجه رسید که شاید کسی در صحرا به او کمک می کند به فکر افتاد تاته و توی کار را در بیاورد. یک روز پسرش گفت:
    - تو امروز همراه گرگن به صحرا برو و ببین در صحرا چه کاری می کند و ناهار چه می خورد.
    آن وقت غذای چرب و نرمی برای پسر اماده کرد و او را با گرگین راهی صحرا کرد . ظهر که شد پسرک به گرگین گفت:
    - من گرسنه ام بیا ناهار بخوریم.
    گرگین گفت:
    - نه من میل ندارم تو میخواهی بخور و کاری به کار من نداشته باش.
    پسرک ناهارش را خورد و منتظر ماند ببیند گرگین چه میخورد. یک ساعتی که گذشت دید گرگین شاخ های پیشاین سفید را شست و شروع به مکیدن انها کرد.
    شب که به خانه برگشت پسرک همه چیز را به مادرش گفت. مادر کمی فکر کرد و گفت:
    - حالا که این طور است باز هم فردا همراهش برو اگر دیدی ناهار نخورد تو هم نخور و هر کار او کرد و هم بکن.
    خلاصه روز بعد باز هم پسرک همراه گرگین به صحرا رفت ظهر که شد گفت:
    - ناهار نمیخوری؟
    گرگین گفت:
    - نه تو بخور و کاری به کار من نداشته باش.
    او هم ناهار نخورد. تا انکه گرگن مثل روز پیش رفت و شاخ های گاو را شست و بعد هم بنا به مکیدن انها کرد. وقتی سیر شد رفت و لب چشمه تا اب بخورد و پسرک فوری به طرف گاو رفت تا او هم از شاخش بمکد. اما گاو لگد محکمی به او زد و او را به ان طرف پرت کرد. پسرک زود بلند شد و اصلا هم به روی خودش نیاورد تا شب که به تمام ماجرا را از سیر تا پیاز برای مادرش تعریف کرد.
    مادر فهمید که هر کلکی هست زیر سر پیشانی سفید است. رفت تو نخ گاو و گرگین. یک شب که گرگن گرسنه اش شد رفت تو طوله تا عسل بخورد. زن بابا هم دنبالش رفت. همین که امد لب به شاه گاو بگذارد ، زن بابا مچش را گرفت که:
    - چه کار مییکنی؟
    گرگین گفت:
    هیچی سر گاو را میخورم.
    زن گفت:
    خوب به حال گاو دلسوزی مییکنی!نشانت می دهم.
    این را گفت و رفت توی اتاق و لحاف را سرکشید و خودش را زد به ناخوشی از ان طرف هم به حکیم محله پیغام داد که وقتی امدی بالای سر من بگو درمان این است درد گوشت گاو پیشانی سفید است.
    تنگ غروب توی بازار شهر برای پدر گرگین خبر بردند که چه ننشسته ای حال زنتت به هم خورده و افتاده تویی رخت خواب و ناله اش به اسمان بلند است. مرد دستپاچه شد. شبانه فرستاد دنبال حکیم حکیم گفت:
    زنت بدجوری مریص اشا اگر میخوای خوب شود باید دل و جگر گاو پیشانی سفیید را بدهی او بخورد.
    پدر گرگین گفت:
    - اگر اینطوری خوب می شود من حرفی ندارم. همین فردا سر گاو را می برم.
    گرگین وقتی این را شنید خیلی غصه دار شد. با عجله به طویله رفت تا این که موضوع را به گاو بگویید و با هم چاره ای بیندیشند. اما همین که وارد طویله شد بغضش ترکید و مثل ابر بهار اشک ریخت. گاو گفت:
    -چرا گریه می کنی؟
    گرگین گفت:
    - برای این که فرا تو را میی کشند و من نمیدانم چه کاری باید بکنم.
    بعد تمام ماجرا رابرایش تعریف کرد. گاو گفت:
    - نترس! هر چه را میگویم خوب به خاطر بسپار هیچ اتفاق برای من نمی افتد.
    گرگین گفت:
    - هر کاری بگویی میکنم.
    گاو گفت:
    - فردا وقتی به تو گفتند طناب بیاور تا دست و پای گاو را ببندیم، برو و یک طناب پوسیده بیاور و بعد هم یک کیسه خاکستر در جایی که میخواهند مرا بکشند بریز و تا دید من از زمین بلند شدم بپر روی گردنم و محکم شاخ هایم را بگیر و دیگر کاری نداشته باش.
    گرگین گفت:
    - باشد.
    و دستی به سر گاو کشید و همان جا در کنار گاو خوابید.
    فردا پدر گرگین او را صدا زد و گفت:
    - گرگین بدو طناب بیاور!
    او هم یک طناب پوسیده پیدا کرد و به پدرش داد. بعد یک عالم خاکستر ریخت کنار باغچه. گرگین و برادرش دست و پای گاو را بسته و روی خاکستر ها انداختند . پدر گرگین کارد را تیز کرد اما همین که خواست کارد را به گلوی گاو برساند گاو تکانن خورد و طناب پوسده پاره شد. و چار دست و پا توی خاکستر و انها را به چشم پدر و برادر گرگین ریخت . گرگین هم فوری به پشتش پرید و مثل باد از انجا دور شدند. رفتند و رفتند تا به نیزاریی رسیدند. پیشانی سفید، گرگین را به زمین گذاشت و گفت:
    - یکی از این نی ها را ببرد و با آن یک نی هفت بند درست کن. من تو را می برم کنار جنگل و خودم می روم. هر وقت کارت گره خورد ا گرسنه شدی این نی را بزن تا من حاضر شوم و هر کاری داشتی برایت انجام دهم.
    گاو رفت و انجا ماند. روزی یکدفعه نی می زد و گاو می آمد و عسل و کره به او می داد و می رفت.
    اما بشنوید از ان جنگل:
    ان جنگل مال پادشاه ان ولایت بود. پادشاه ان جنگل را به دخترش داده بود تا هر وقت از گردش در باغ و بستان خسته می شد، برای گردش به این جنگل بیاید.دو سه روزی از امدن گرگین بیشتر نگذشته بود که یک روز دختر که اسمش روشنک بود برا گردش با چند تا از دختر های هم سن و سال خود به انجا امد.
    گرگین تا چشمش به انها افتاد با عجله بالای درختی رفت و پنهان شد. به طور اتفاقی روشنک و دوستانش به زیر همان درخت رفتند و مشغول صحبت و بازی شدند که یکدفعه چشم روشنک به گرگین افتاد. دید به به چه جوانی! چه یلی! چه پهلوانی! رنگش پرید و پایش سست شد و از حال رفت و افتاد روی زمین. دختر ها خیال کردند که حالش به هم خورده دورش را گرفتند و مشت و مالش دادند . وقتی که حالش خوب شد به قصر برگشتند.اما دیگر روشنک از فکر گرگین بیرون نرفت. روشنک از بس زیبا بود ، شاهزاده ها از هر طرف به خواستگاری اش می امدند. اما او هیچ کدام را قبول نمی کرد.
    پدرش گفت:
    - دخترم اخرش چه؟ بالاخره باید با یکی ازدواج کنی و به خانه بخت بروی. پس بهتر است زودتر تصمیم خودت را بگیری.
    روشنک گفت:
    - پدر جان هنوز دیر نشده. این قدر عجله نکن.
    تا ان روزی که گرگین را دید به پدرش گفت:
    - ای پدر در خواب دیدم کسی به من گفت شوهر تو توی جنگل بالای فلان درخت است و من او را از تو میخواهم.( )
    پدرش گفت:
    - کی جرات دارد پا توی ان جنگل بگذارد؟
    روشنک گفت:
    - من بی خودی خواب نمی بینم.
    پادشاه فردای ان روز ده تا سرباز به نشانی که روشنک داده بود فرستاد. گرگین به محض دیدن انها بالای درخت رفت. انها هم راست امد پای همان درخت و گفتند.
    - ای جوان زود بیا پایین که پادشاه تو را خواسته!
    گرگین گفت:
    - نمی آیم!
    سرباز ها گفتند:
    - نمی ایی؟! حالا خودمان می آوریمت پایین.
    آن وقت خواستند از درخت بالا بروند که گرگین شروع به نی زدن کرد و گاو پیشانی سفید پیدایش شد. دو سه تای انها را شاه زد و انها هم فرار کردند و ماجرا را برای پادشاه بازگو کردند.
    پادشاه گفت:
    - بروید غافلگیرش کنید.
    سربازها یک شب که او پای درخت خوابیده بود ریختند سرش. اول نی را از جیبش در اوردند بعد هم کشان کشان اوردندش پهلوی پادشاه .پادشاه از او خیلی خوشش امد و به دخترش تبریک گفت و فرمان عقد و عروسی داد. اما گرگین به پادشاه گفت:
    - من به شرطی دختر تو را م برم که نی مرا به من پس بدهی.
    پادشاه گفت نی اش را اوردند و به او دادند. گرگین نی زد گاو پیشانی سفید حاضر شد و گفت:
    - چه شده؟
    گرگین تمام کاجرا را برایش تعریف کرد . گفت:
    - میل دارم که در عروسی، پدرم هم حاضر باشد.
    گاو رفت و پدر گرگین را در یک چشم به هم زدن اورد. ان وقت عروسی را راه انداختند و هفت شب و هفت روز جشن گرفتند. زن بابا وقتی موضوع را فهمین از غصه دق کرد و مرد. گرگین هم برادر ناتنی و پدرش را به قصر اورد و همگی با خوبی و خوشی زندگی کردند.


    داستانی ایرانی از کتاب: قصه های پدر بزرگ
    مولف:جمیله برزابادی فراهانی
    سال چاپ:1377
    چاپ:صفا
    انتشارات:کورش
    تیراژ:5000 نسخه

    نظر تایپیست: خدا بده شانس!!!
    امضای ایشان

  2. 3 پسندیده توسط:


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد