نمایش نتایج: از 1 به 5 از 5

موضوع: قصه های پدر بزرگ«خانه گِل خانه دِل»

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    629
    امتیاز
    14,806
    پسندیده
    1,544
    مورد پسند : 1,722 بار در 545 پست
    میزان امتیاز
    2

    قصه های پدر بزرگ«خانه گِل خانه دِل»

    یکی بود یکی نبود. پیرمردی بود که دو پسر داش.پسر ها بزرگ شده و برای خودشان مردی شده بودند.
    پیر مرد تصمیم گرفت آنها را امتحان کند. پسرها را خواست و گفت:
    - من یک پایم لب گور است و چند روزی بیشتر زنده نیستم. من تصمیم گرفته ام تمام پولی را که دارم بین شما تقسیم کنم. به شرطی که بار سفر ببندید و فردا صبح از اینجا بروید. به هر جا که دلتان خواست بروید و در انجا یک خانه بسازید. وقتی این کار را کردید و پولهایتان تمام شد به اینجا برگردید تا اگر من زنده بودم، یک بار دیگر شما را ببینم...

    پسر ها به پیر مرد قول دادند و هر انچه را که گفته بود، مو به مو انجام بدهند.
    پیر مرد پولها را بین پسرانش تقسیم کرد و آنها فردای ان روز ، صبح زود به راه افتادند و هر کدام از طرفی رفتند تا به شهری رسیدند.
    پسر بزرگ فوری دست به کار شد و خانه ای ساخت. درش را قفل کرد و کلیدش را در توبره اش پنهان کرد تا اینکه پولهایش تمام شد. اما پسر کوچکتر به جای خانه ساختن به میام مردم رفت و با انها نشست و برخاست کرد و تا میتوانست به مردم محبت و مهربانی کرد تا اینکه پولهایش تمام شد.
    هر دو برگشتند پیش پدرشان. پدر از دیدار فرزندانش خوشحال شد و رویشان را بوسید و آنها را به خانه برد تا خوب استراحت کنند. بعد به انها گفت:که دلش میخواهد از نزدیک نتیجه کارشان را ببیند. آن وقت هر سه با هم راه افتادند . اول به شهر و دیاری که پسر بزرگش رفته بود رفتند.
    پدر به او آفرین گفت. بعد راه افتادند و شهری که پسر کوچک رفته بود رفتند.هنوز وارد میدان شهر نشده بودند که دوستان و آشنایان پسر دوم از هر طرف سررسیدند و با گرمی از انها استقبال کردند.
    هر کس سعی میکرد که برای ناهار انها را به خانه خود ببرد. تا بالاخره زور یکیشان چربید و آنها را با خود به خانه اش بردو صاحب خانه و اهل عیالش سنگ تمام گذاشتند و هر چه از دستشان بر می آمد محبت کردند... روزهای دیگر هم وضع از این قرار بود. پیر مرد از خوشحالی رو پایش بند نبود. چند روزی گذشت تا اینکه از سفر برگشتند و به خانه خودشان رسیدند.
    پسر بزرگتر که گمان میکرد، پدرش از او بیشتر از پسر کوچکتر راضی است، مرتب خانه ای را که ساخته بود به رخ او می کشید. تا اینکه یک روز پیر مرد آنها را خواست و گفت که از پسر کوچک راضی استو پسر بزرگ ناراحت شد و گفت:
    - چرا؟ این من بودم که پولهایم را مثل او خرج نکردم و خانه ساختم، نه او که تمام پولهایش را با این و ان خرج کرده است.
    پیر مرد گفت:
    - من از شما خواستم بروید خانه دِل درست کنید، نه خانه گِل.تو خانه گلی درست کردی که زیاد بادوام نیست، اما خانه برادرت هیچ وقت خرب نمی شود و تا دنیا باقی است، میماند.


    داستانی ایرانی از کتاب: قصه های پدر بزرگ
    مولف:جمیله برزابادی فراهانی
    سال چاپ:1377
    چاپ:صفا
    انتشارات:کورش
    تیراژ:5000 نسخه
    امضای ایشان


  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    662
    نوشته ها
    22
    امتیاز
    -54
    پسندیده
    211
    مورد پسند : 53 بار در 23 پست
    میزان امتیاز
    2
    داستان قشنگی بود.
    به نظرم هدف داستان این بود که بالاتر از مادیات هم چیزی هست و مادیات همانطور که پسر کوچکتر می دید تمام شدنی است و در اخر چیزی نصیب آدم نمی شود ولی با بدست آوردن دل مردم می توان زندگی زیبایی را نصیب خود کرد.

  3. 2 پسندیده توسط:


  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    شماره عضویت
    1510
    نوشته ها
    69
    امتیاز
    2,987
    پسندیده
    30
    مورد پسند : 103 بار در 47 پست
    میزان امتیاز
    2
    از شما خواستم خانه ی دل درست کنید نه خانه ی گل

    عجب جمله ای بود.
    در کل بهتره به جای داستان بگیم حکایت جالبی بود.
    امضای ایشان
    کسی که میخواهد زنده بماند
    باید مبارزه کند
    و کسی که دست از مبارزه بردارد
    آن هم در جهانی که هستی آن وابسته به مبارزه کردن است لایق زنده ماندن نیست .

    " آدولف هیتلر "


  5. 1 پسندیده توسط:


  6. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Jan 2016
    شماره عضویت
    718
    نوشته ها
    95
    امتیاز
    82
    پسندیده
    27
    مورد پسند : 140 بار در 59 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط AmbrellA نمایش پست ها
    یکی بود یکی نبود. پیرمردی بود که دو پسر داش.پسر ها بزرگ شده و برای خودشان مردی شده بودند.
    پیر مرد تصمیم گرفت آنها را امتحان کند. پسرها را خواست و گفت:
    - من یک پایم لب گور است و چند روزی بیشتر زنده نیستم. من تصمیم گرفته ام تمام پولی را که دارم بین شما تقسیم کنم. به شرطی که بار سفر ببندید و فردا صبح از اینجا بروید. به هر جا که دلتان خواست بروید و در انجا یک خانه بسازید. وقتی این کار را کردید و پولهایتان تمام شد به اینجا برگردید تا اگر من زنده بودم، یک بار دیگر شما را ببینم...

    پسر ها به پیر مرد قول دادند و هر انچه را که گفته بود، مو به مو انجام بدهند.
    پیر مرد پولها را بین پسرانش تقسیم کرد و آنها فردای ان روز ، صبح زود به راه افتادند و هر کدام از طرفی رفتند تا به شهری رسیدند.
    پسر بزرگ فوری دست به کار شد و خانه ای ساخت. درش را قفل کرد و کلیدش را در توبره اش پنهان کرد تا اینکه پولهایش تمام شد. اما پسر کوچکتر به جای خانه ساختن به میام مردم رفت و با انها نشست و برخاست کرد و تا میتوانست به مردم محبت و مهربانی کرد تا اینکه پولهایش تمام شد.
    هر دو برگشتند پیش پدرشان. پدر از دیدار فرزندانش خوشحال شد و رویشان را بوسید و آنها را به خانه برد تا خوب استراحت کنند. بعد به انها گفت:که دلش میخواهد از نزدیک نتیجه کارشان را ببیند. آن وقت هر سه با هم راه افتادند . اول به شهر و دیاری که پسر بزرگش رفته بود رفتند.
    پدر به او آفرین گفت. بعد راه افتادند و شهری که پسر کوچک رفته بود رفتند.هنوز وارد میدان شهر نشده بودند که دوستان و آشنایان پسر دوم از هر طرف سررسیدند و با گرمی از انها استقبال کردند.
    هر کس سعی میکرد که برای ناهار انها را به خانه خود ببرد. تا بالاخره زور یکیشان چربید و آنها را با خود به خانه اش بردو صاحب خانه و اهل عیالش سنگ تمام گذاشتند و هر چه از دستشان بر می آمد محبت کردند... روزهای دیگر هم وضع از این قرار بود. پیر مرد از خوشحالی رو پایش بند نبود. چند روزی گذشت تا اینکه از سفر برگشتند و به خانه خودشان رسیدند.
    پسر بزرگتر که گمان میکرد، پدرش از او بیشتر از پسر کوچکتر راضی است، مرتب خانه ای را که ساخته بود به رخ او می کشید. تا اینکه یک روز پیر مرد آنها را خواست و گفت که از پسر کوچک راضی استو پسر بزرگ ناراحت شد و گفت:
    - چرا؟ این من بودم که پولهایم را مثل او خرج نکردم و خانه ساختم، نه او که تمام پولهایش را با این و ان خرج کرده است.
    پیر مرد گفت:
    - من از شما خواستم بروید خانه دِل درست کنید، نه خانه گِل.تو خانه گلی درست کردی که زیاد بادوام نیست، اما خانه برادرت هیچ وقت خرب نمی شود و تا دنیا باقی است، میماند.


    داستانی ایرانی از کتاب: قصه های پدر بزرگ
    مولف:جمیله برزابادی فراهانی
    سال چاپ:1377
    چاپ:صفا
    انتشارات:کورش
    تیراژ:5000 نسخه

    واااااااااااای ، بسی پند گرفتیم
    ولی جدای از شوخی داستان قشنگی بود که یه پند زیبا هم توش نهفته بود...دستت طلا
    امضای ایشان
    گرگ همان گرگ است ، شغال همان شغال
    و بین این همه حقیقت تنها آدم است که آدم نیست !

  7. 1 پسندیده توسط:


  8. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    629
    امتیاز
    14,806
    پسندیده
    1,544
    مورد پسند : 1,722 بار در 545 پست
    میزان امتیاز
    2
    اره داستان قشنگی هست مخصوصا من از اون ساده بودن داستان و جمله بندی هاش و سبک گویش خاص خودش خوشم اومد.
    روایت ها و حکایت های قشنگی توی ایران باستان داشتیم که خیلی هاشون بل کل محو شدن و از بین رفتن.
    اگر کتاب قدیمی دارییم بهتره تایپش کنیم که از بین نرن
    ویرایش توسط AmbrellA : 08-10-2018 در ساعت 16:52
    امضای ایشان

  9. 1 پسندیده توسط:


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد