نمایش نتایج: از 1 به 8 از 8

موضوع: سقوط کرد، شکست

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    122
    امتیاز
    3,430
    پسندیده
    118
    مورد پسند : 306 بار در 99 پست
    میزان امتیاز
    2

    سقوط کرد، شکست

    سقوط کرد، شکست

    قطرات اشک بی مهابا از صورتش پایین میچکید. نمیدانست به کجا اما فقط داشت میرفت. قدم هایی سست و لرزان بی هدف عبور میکردند. نفس هایش از بار نگاه عابران سنگین شده بود. بدنش خیس عرق بود و نگاه گنگش در میان زمین و آسمان سرگردان بود. دستش سوخت، شمع سفید و روشنی در دست داشت. روح شمع میسوخت و جانش ذوب میشد و دستانش را میسوزاند. هنوز داشت راه میرفت. شعله ی شمع با اینکه بخاطر حرکتش کم سو میشد ولی هنوز زنده بود. هر قدم را که بر زمین فرود می آورد حس میکرد بیشتر در باتلاقی فرو میرود. از درون میجوشید، مغزش مانند کپسولی پر از بخار شده بود. صورت خیس و تبدارش بخاطر نسیم خنکی که میوزید، میسوخت. گیج بود. کلمات نامفهوم و کج و کوله در ذهنش پیچ و تاب میخوردند. دستانش باز مورد تهاجم جان تبدار شمع قرار گرفته بودند. دردی سرطانی در سرش داشت ولی هنوز سر پا بود. نمیخواست بفهمد، فکر میکرد یکبار برای همیشه عقلش را از دست میدهد و مجنون میشود؛ ولی هنوز داشت راه میرفت. باور نمیکرد! گلدان چینی از لبه ی طاقچه سقوط کرد، شکست... همیشه تصور میکرد چینی شکسته را میشود بند زد اما حالا شمع عزا بر دست گرفته بود و آواره ی خیابان ها. تنها بود و غربت نگاه مردم این را بیشتر به او گوشزد میکرد. تصاویر تار و سیاه-سفید گذشته از مقابل دیدگانش عبور میکرد وبی آنکه هیچ درکی از هیچکدام داشته باشد نگاهشان میکرد. آخر چطور ممکن بود!؟ گلدان چینی از لبه ی طاقچه سقوط کند، بشکند و او در خیابان مانده باشد... باید میمرد! گلدانش شکسته بود، باید برایش مزاری میخرید، باید برایش سنگ قبر میتراشیدند، باید دفنش میکرد، باید فراموشش میکرد... در مرز انفجار بود. زلزله ای به جانش افتاده بود که هر لحظه محکم تر تکانش میداد. آشفته تر از آن بود که به نظر میرسید. چشم های خیره مردم شهر همراه با آمیزه ای از ترحم به او دوخته میشد ولی پاهایش بی توجه به جلو متمایل بود. کمرش داشت میشکست انگار زیادی صاف ایستاده بود. نمیدانست چرا هنوز زنده بود، در حالی که گلدان چینی از لبه ی طاقچه سقوط کرده و شکسته بود!؟
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    1010
    نوشته ها
    175
    امتیاز
    221
    پسندیده
    208
    مورد پسند : 169 بار در 101 پست
    میزان امتیاز
    2
    احتمالا به خاطر سواد ادبی کم منه ولی با این نوشته به کجا میری ؟
    امضای ایشان
    مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت
    این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت
    با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت
    با تو بیمی نبودش زطوفان مانده بودی اگر همسفر داشت
    هستیم را به اتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی
    مرگ دل ارزویت اگر بود مانده بودی اگر میشنیدی
    با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود
    خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Jul 2018
    شماره عضویت
    1637
    نوشته ها
    3
    امتیاز
    -18
    پسندیده
    0
    مورد پسند : 0 بار در 0 پست
    میزان امتیاز
    2
    چرا pdf نمیزارید؟

  4. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    122
    امتیاز
    3,430
    پسندیده
    118
    مورد پسند : 306 بار در 99 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط L0rd LaTITud3 نمایش پست ها
    احتمالا به خاطر سواد ادبی کم منه ولی با این نوشته به کجا میری ؟
    همه ی متن ها و داستانام هدف داره منتها نه به اون وضوحی که شما انتظار داری، من میخام که فکر کنی به مطلب تا بفهمیدش، نمیخام نماد هارو اینجا بگم تلگرام دارید؟ به پی ویم پیام بدین تا توضیح بدم. @life_pianist
    نقل قول نوشته اصلی توسط madara sama نمایش پست ها
    چرا pdf نمیزارید؟
    چون متن کوتاهه پی دی اف لازم نداره
    ویرایش توسط hana6872 : 07-15-2018 در ساعت 11:16
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  5. 1 پسندیده توسط:


  6. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    1010
    نوشته ها
    175
    امتیاز
    221
    پسندیده
    208
    مورد پسند : 169 بار در 101 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط hana6872 نمایش پست ها
    همه ی متن ها و داستانام هدف داره منتها نه به اون وضوحی که شما انتظار داری، من میخام که فکر کنی به مطلب تا بفهمیدش، نمیخام نماد هارو اینجا بگم تلگرام دارید؟ به پی ویم پیام بدین تا توضیح بدم. @life_pianist
    یه جمله که پدر خدا بیامرزم به خواهرم گفت :
    شعرات واسه منو داداشت ممکنه قشنگ باشن اما تا وقتی راهی پیدا نکنی که احساست رو به دیگران منتقل کنی و به اصطلاح عامش نکنی نمیتونی شاعر باشی...
    حالا منم میام اینو به تو میگم.
    به نظر میاد خیلی عمیق نوشتی از مزه نوشتت معلومه ولی فکر نمیکنم بجز خودت کسی اینو درک کنه اگه درک کنه مطمئنن تجبیاتش با تو مشابه بوده ..
    امضای ایشان
    مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت
    این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت
    با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت
    با تو بیمی نبودش زطوفان مانده بودی اگر همسفر داشت
    هستیم را به اتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی
    مرگ دل ارزویت اگر بود مانده بودی اگر میشنیدی
    با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود
    خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

  7. 1 پسندیده توسط:


  8. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Apr 2018
    شماره عضویت
    1522
    نوشته ها
    73
    امتیاز
    238
    پسندیده
    47
    مورد پسند : 115 بار در 59 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط hana6872 نمایش پست ها
    سقوط کرد، شکست

    قطرات اشک بی مهابا از صورتش پایین میچکید. نمیدانست به کجا اما فقط داشت میرفت. قدم هایی سست و لرزان بی هدف عبور میکردند. نفس هایش از بار نگاه عابران سنگین شده بود. بدنش خیس عرق بود و نگاه گنگش در میان زمین و آسمان سرگردان بود. دستش سوخت، شمع سفید و روشنی در دست داشت. روح شمع میسوخت و جانش ذوب میشد و دستانش را میسوزاند. هنوز داشت راه میرفت. شعله ی شمع با اینکه بخاطر حرکتش کم سو میشد ولی هنوز زنده بود. هر قدم را که بر زمین فرود می آورد حس میکرد بیشتر در باتلاقی فرو میرود. از درون میجوشید، مغزش مانند کپسولی پر از بخار شده بود. صورت خیس و تبدارش بخاطر نسیم خنکی که میوزید، میسوخت. گیج بود. کلمات نامفهوم و کج و کوله در ذهنش پیچ و تاب میخوردند. دستانش باز مورد تهاجم جان تبدار شمع قرار گرفته بودند. دردی سرطانی در سرش داشت ولی هنوز سر پا بود. نمیخواست بفهمد، فکر میکرد یکبار برای همیشه عقلش را از دست میدهد و مجنون میشود؛ ولی هنوز داشت راه میرفت. باور نمیکرد! گلدان چینی از لبه ی طاقچه سقوط کرد، شکست... همیشه تصور میکرد چینی شکسته را میشود بند زد اما حالا شمع عزا بر دست گرفته بود و آواره ی خیابان ها. تنها بود و غربت نگاه مردم این را بیشتر به او گوشزد میکرد. تصاویر تار و سیاه-سفید گذشته از مقابل دیدگانش عبور میکرد وبی آنکه هیچ درکی از هیچکدام داشته باشد نگاهشان میکرد. آخر چطور ممکن بود!؟ گلدان چینی از لبه ی طاقچه سقوط کند، بشکند و او در خیابان مانده باشد... باید میمرد! گلدانش شکسته بود، باید برایش مزاری میخرید، باید برایش سنگ قبر میتراشیدند، باید دفنش میکرد، باید فراموشش میکرد... در مرز انفجار بود. زلزله ای به جانش افتاده بود که هر لحظه محکم تر تکانش میداد. آشفته تر از آن بود که به نظر میرسید. چشم های خیره مردم شهر همراه با آمیزه ای از ترحم به او دوخته میشد ولی پاهایش بی توجه به جلو متمایل بود. کمرش داشت میشکست انگار زیادی صاف ایستاده بود. نمیدانست چرا هنوز زنده بود، در حالی که گلدان چینی از لبه ی طاقچه سقوط کرده و شکسته بود!؟
    وای! این یکی از قشنگ ترین مرثیه هایی بود که خونده بودم...این که در وصف چی بود به نظرم به عهده خواننده هست..می تونم تو داستانی که دارم می نویسم ازش استفاده کنم؟؟؟؟
    امضای ایشان
    حماسه الیوندر کبیر
    از امنحت پرسيدم تو چه طور مردي؟
    او گفت:آنانکه گرم تر در آغوش گرفتم به من خنجر زدند,
    آنانکه جامه پوشانيدم مرا به چشم سايه ديدند
    و انانکه با عطريات خود خوشبويشان کردم پيکرم را الوده کردند و از موميايي کردنم سر باز زدند.
    من بر دسیسه ها و دشمنان خارجی پیروز گشتم ولی دربرابر خانواده خود شکست خوردم.



  9. 1 پسندیده توسط:


  10. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    122
    امتیاز
    3,430
    پسندیده
    118
    مورد پسند : 306 بار در 99 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط آقا هومن نمایش پست ها
    وای! این یکی از قشنگ ترین مرثیه هایی بود که خونده بودم...این که در وصف چی بود به نظرم به عهده خواننده هست..می تونم تو داستانی که دارم می نویسم ازش استفاده کنم؟؟؟؟
    دوست دارم بگم بله :) ولی یه منطقی دارم که میگه بگو اسمتو پینوشت کنن :/
    حنا شایان هستم :)
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  11. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Apr 2018
    شماره عضویت
    1522
    نوشته ها
    73
    امتیاز
    238
    پسندیده
    47
    مورد پسند : 115 بار در 59 پست
    میزان امتیاز
    2
    حتما اسمتون رو می نویسم به نحوی جالب...که تو روند داستان باشه
    امضای ایشان
    حماسه الیوندر کبیر
    از امنحت پرسيدم تو چه طور مردي؟
    او گفت:آنانکه گرم تر در آغوش گرفتم به من خنجر زدند,
    آنانکه جامه پوشانيدم مرا به چشم سايه ديدند
    و انانکه با عطريات خود خوشبويشان کردم پيکرم را الوده کردند و از موميايي کردنم سر باز زدند.
    من بر دسیسه ها و دشمنان خارجی پیروز گشتم ولی دربرابر خانواده خود شکست خوردم.



  12. 1 پسندیده توسط:


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد