نمایش نتایج: از 1 به 4 از 4

موضوع: نترس!

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    392
    نوشته ها
    854
    امتیاز
    6,887
    پسندیده
    1,987
    مورد پسند : 3,622 بار در 1,091 پست
    میزان امتیاز
    2

    نترس!

    سلام.
    چند وقت پیش یک داستان رو شروع کردم به نوشتن و بالاخره تمومش کردم. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.

    http://bayanbox.ir/download/48654806...1/نترس.pdf



    یک نکته: لالایی داخل داستان از من نیست.
    پی نوشت: دارم با گوشی تاپیک میزنم بخاطر همین گیج شدم!

    امضای ایشان

  2. 4 پسندیده توسط:


  3. Top | #2



    تاریخ عضویت
    May 2016
    شماره عضویت
    909
    نوشته ها
    341
    امتیاز
    4,232
    پسندیده
    393
    مورد پسند : 866 بار در 292 پست
    میزان امتیاز
    2
    دلم واسه دختره سوخت.
    نمی دونم چرا وقتی اینو خوندم تمام غم عالم ریخت روی سرم. خسته نباشید. داستان زیبایی بود. علارغم غم انگیز بودنش. ولی منو به شدت یاد این ضرب المثل انداخت در ناامیدی بسی امید است. پایان شب سیه سپید است‌.
    امضای ایشان
    .When you catch in a calumny, you know your real friends

  4. 1 پسندیده توسط:


  5. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    1010
    نوشته ها
    165
    امتیاز
    237
    پسندیده
    185
    مورد پسند : 160 بار در 95 پست
    میزان امتیاز
    2
    جالب بود ولی خوب ایراداش زیاده ..
    برای مثال اصلا زاویه دیدش مشخص نیست ، نمونه ها رو ببین :
    گهان قطره ی سرد آبی بی شرمانه بر روی گونه ام میچکد. رویایم را بر هم میزند ( اول شخص)
    وقتی که می رفت، گفته بود زود با کمک و غذا باز میگردد. او را در خانه رها کرده بود. حاال دو شب می شود کهبر نگشته بود (سوم شخص)
    و هیچ سویچی اجرا نشده همیطوری وسط متن تغییر زاویه دید دادی که ادم رو گیج میکنه (نمیدونم شاید سبکته)
    مشکل دوم در لحن بیانه ، یا باید ادبی باشه یا محاوره ای...
    بغض در گلویم گیر می کند. دلم برایش تنگ شده است، انگار میخواد هرچه زودتر از این قفس سرد و نمورسینه ام پر بکشد و هر چه زودتر خود را به مادرم برساند.
    ولی خوب داستان زیبایی بود هرچند میتوست بهتر هم باشه اگه یکم بهش شاخو برگ میدادی... ادم رو مجبور میکنی همه ی احساسات رو تصور کنه و هیچ حرفی از احساس شخصیت ها نزدی (محکومت نکردم فقط میگم بهتره که یکم هدایت داستان رو به دست بگیری و تصمیم بگیری شخصیتت چه احساسی داشته باشه)
    یکم فکر کنی میفهمی که بهتر بود که مادرش مرد
    کدوم هیولایی این لالایی رو واسه بچه میخونه :|
    امضای ایشان
    i was thinking about the problem " why every thing went wrong?,why the world ended ?" that was when i found out we are the problem
    there is no light end of the tunnel not until we exist
    <the 100>
    .................................................. ........

  6. 2 پسندیده توسط:


  7. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    392
    نوشته ها
    854
    امتیاز
    6,887
    پسندیده
    1,987
    مورد پسند : 3,622 بار در 1,091 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط L0rd LaTITud3 نمایش پست ها
    جالب بود ولی خوب ایراداش زیاده ..
    برای مثال اصلا زاویه دیدش مشخص نیست ، نمونه ها رو ببین :
    گهان قطره ی سرد آبی بی شرمانه بر روی گونه ام میچکد. رویایم را بر هم میزند ( اول شخص)
    وقتی که می رفت، گفته بود زود با کمک و غذا باز میگردد. او را در خانه رها کرده بود. حاال دو شب می شود کهبر نگشته بود (سوم شخص)
    و هیچ سویچی اجرا نشده همیطوری وسط متن تغییر زاویه دید دادی که ادم رو گیج میکنه (نمیدونم شاید سبکته)
    مشکل دوم در لحن بیانه ، یا باید ادبی باشه یا محاوره ای...
    بغض در گلویم گیر می کند. دلم برایش تنگ شده است، انگار میخواد هرچه زودتر از این قفس سرد و نمورسینه ام پر بکشد و هر چه زودتر خود را به مادرم برساند.
    ولی خوب داستان زیبایی بود هرچند میتوست بهتر هم باشه اگه یکم بهش شاخو برگ میدادی... ادم رو مجبور میکنی همه ی احساسات رو تصور کنه و هیچ حرفی از احساس شخصیت ها نزدی (محکومت نکردم فقط میگم بهتره که یکم هدایت داستان رو به دست بگیری و تصمیم بگیری شخصیتت چه احساسی داشته باشه)
    یکم فکر کنی میفهمی که بهتر بود که مادرش مرد
    کدوم هیولایی این لالایی رو واسه بچه میخونه :|
    مرسی از نظر خوبت.آره، من یک مشکل بزرگ دارم و نمیتونم در هنگام نوشتن و حتی بعد از تصحیح ، یک زاویه ی دید مشخص را ادامه بدم. البته خیلی سعی کردم این مشکل رفع بشه و خدا رو شکر تا الان خیلی سعی کردم به حداقلش برسونم اما متاسفانه هنوز کامل از بین نرفته.
    در مورد اون دلم میخواد و ... احتمالا از دستم در رفته.
    از این که زیاد شاخ و برگش ندادم متاسفم ولی چون این موضوع خیلی وقت بود رو مغزم سوییچ شده بود و میخواستم از شرش رها شم، نوشتمش و منتشرش کردم. در مورد احساسات داستان هم تا حدودی با شما موافق هستم از این لحاظ که نتونستم تمام حس ها رو به صورت منسجم انتقال دهم، ولی از این لحاظ که شخصیت اصلی یک دختر بچه ی اسیب دیده هست و توهم فضا در تنهایی به او فشار آورده، مجبور بودم حس ها رو با هم به خورد خواننده بودم.

    از شما ممنون واقعا بابت نظر های خوبتون. امیدوارم کارهای بعدی مرا دنبال کنید.
    امضای ایشان

  8. 2 پسندیده توسط:


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد