نمایش نتایج: از 1 به 7 از 7

موضوع: شعله ها

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    122
    امتیاز
    3,443
    پسندیده
    118
    مورد پسند : 306 بار در 99 پست
    میزان امتیاز
    2

    شعله ها

    شعله ها...
    خیابان شلوغ بود. سردرد بدی داشت. روحش رنج می کشید. افکار اسیدی آدم ها در ذهنش پیچ و تاب بر می خورد. رشته های مغزش برای بارها در آن مدت کوتاه گره می خورد و کلاف افکارش در هم می شد. صدای فریاد افکار تمرکزش را از هم می درید و هر لحظه حس می کرد قلبش معجون سنگین تری را پمپاژ می کند. نفس های مغرور در ریه هایش رفت و آمد می کردند و دود غلیظ به زندان توتون افتاده بود. بالا و پایین پریدن پاکت سیگار در جیب لباسش بی رمق تر شده بود و فندک کوچک سیاه در دستش می رقصید. قدم هایش به سرعت در جاده ی پیاده ها پیش می رفت.
    به انفجار مغز ها فکر می کرد، مغز هایی زخمی پر از چرندیات، پر از غبار، پر از تکه های پاره ی روزنامه... و در چشمانش اتم هایی که به فندک توی دستش چشمک می زدند و در ورای جرقه های فندک آغوش شعله ها را می دید. دست های سر شده از سرما به همنشینی پاکت سیگار دعوت می شوند. آنوقت که بال های پرنده در انبوه کاج های حاشیه خیابان گیر می کند و تکه هایی از اوجش به قعر خاک می افتد؛ پرنده وار کینه های آدم ها را دست چین می کند و زیر پای جمعیت می اندازد.

    در مفهوم آزادی گم می شود، اسیر می شود، محو... می ایستد و او نیز سر افراشته تر از همیشه ایستاده است. صدای خنده های خاطره در اتاق اتاق هایش می پیچد و با صدای هق هق هایی هم آوا می شود. چشم هایش را به پنجره های برهنه می اندازد. کم حرف تر از اتفاقات گذشته بود، طرد شده تر از اکسیژن نفس هایش. گلچین آجر ها از نظرش عبور می کنند و بوی بنزین در ریه هایش می دود. پیانو می زند، خاطره پیانو می زند.
    بنزین ها به دیوار می پرند و دیوار ها بدون محافظ می مانند. کوله ی خاطره پا به فرار می گذارد، به خانه پناه می برد. خانه زیر نفس های سنگینش دفن می شود، همیشه زنده بود شب یا صبح تفاوتی نمی کرد. خاطره ی شیرین تلخ شده و از دهن می افتد. دستش با فندک کوچک هم آغوش می شود، فندکی که بوسه هارا به جان بنزین می اندازد و سرمای همنشینی اش نصیب پاکت سیگار توی جیب می شود. شعله ها متولد می شوند و فندک در بر دستانش به پستوی جیب می خزد.
    ستاره های آسمان پایین آمده بودند، ستاره هایی که هویت آدم ها بودند. شعله بر می خیزد؛ بلندقامت بود، سرکش. نگاهش که به اندام بی لباس رقاصه ی شعله می افتد، قفل می شود. خاطره جیغ می زند. پیانو جیغ می زند. شعله ها می دوند. شعله ها سریع می دوند. بوی سوختن بلند می شود. مردم چشمش نگران سرمای خانه می شوند. پلک ها از تداعی دود شعله و دود سیگار روی هم می افتد.
    کفش ها قدم بر می دارند. سیگار بین انگشتان می خزد. در خانه باز و فریاد های گوش خراش خاطره از سوختن در آینه اسیر می شود؛ در واژه های حک شد ی آینه، آزادی. اسیر در آزاد ترین مفوهم آزادی. سیگار به سمت شعله می رود و شعله لب به لب سیگار می دهد و بدنش را در آغوش می رود. اسید افکارش به جوش می آید و مغزش را می سوزاند. خاکستر می شود و فرو می ریزد، در خانه ی خاطره، و شعله ها و شعله ها...
    #HanaSha
    ویرایش توسط hana6872 : 05-20-2018 در ساعت 10:12
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان


  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Sep 2015
    شماره عضویت
    550
    نوشته ها
    15
    امتیاز
    212
    پسندیده
    324
    مورد پسند : 14 بار در 8 پست
    میزان امتیاز
    2
    خیلی خوشم اومد

  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    595
    امتیاز
    14,397
    پسندیده
    1,419
    مورد پسند : 1,573 بار در 513 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط hana6872 نمایش پست ها
    شعله ها...
    خیابان شلوغ بود. سردرد بدی داشت. روحش رنج می کشید. افکار اسیدی آدم ها در ذهنش پیچ و تاب بر می خورد. رشته های مغزش برای بارها در آن مدت کوتاه گره می خورد و کلاف افکارش در هم می شد. صدای فریاد افکار تمرکزش را از هم می درید و هر لحظه حس می کرد قلبش معجون سنگین تری را پمپاژ می کند. نفس های مغرور در ریه هایش رفت و آمد می کردند و دود غلیظ به زندان توتون افتاده بود. بالا و پایین پریدن پاکت سیگار در جیب لباسش بی رمق تر شده بود و فندک کوچک سیاه در دستش می رقصید. قدم هایش به سرعت در جاده ی پیاده ها پیش می رفت.

    #HanaSha
    فل حقیقت نگرفتم چی رو میخواستی برسونی شاید به خاطر کمبود سواد ادبیم باشه
    ساده نویسی خیلی بهتره البته این نظر شخصی منه نمیتونم متن های این شکلی رو درک کنم
    امضای ایشان

  5. 1 پسندیده توسط:


  6. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    1010
    نوشته ها
    175
    امتیاز
    233
    پسندیده
    205
    مورد پسند : 169 بار در 101 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط hana6872 نمایش پست ها
    شعله ها...
    دود غلیظ به زندان توتون افتاده بود. ..
    #HanaSha
    چی به کجا افتاده بود ؟
    حالا من کم سوادم خودمم قبول دارم ولی هرچقدر فکر می کنم نمیفهمم :|
    منظورت اینه که توتون دودش غلیظه یا چی ؟
    امضای ایشان
    مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت
    این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت
    با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت
    با تو بیمی نبودش زطوفان مانده بودی اگر همسفر داشت
    هستیم را به اتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی
    مرگ دل ارزویت اگر بود مانده بودی اگر میشنیدی
    با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود
    خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

  7. 1 پسندیده توسط:


  8. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    4
    نوشته ها
    801
    امتیاز
    15,811
    پسندیده
    2,860
    مورد پسند : 2,635 بار در 876 پست
    میزان امتیاز
    2
    توصیفات ، فضاسازی و انتقال احساس توی این داستان بسیار عالی بود، بطوری که خواننده به راحتی می توانست شخصیتی که نویسنده معرفی می کنه را توی ذهنش تجسم کنه، نسبت به داستان قبلی که از شما خواندم پیشرفتتون خیلی مشخصه. موفق باشید
    امضای ایشان
    زندگی زندان سرد کینه هاست، من گریزانم ازاین زندان که نامش زندگیست.


  9. 1 پسندیده توسط:


  10. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    122
    امتیاز
    3,443
    پسندیده
    118
    مورد پسند : 306 بار در 99 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط aliazadi نمایش پست ها
    چی به کجا افتاده بود ؟
    حالا من کم سوادم خودمم قبول دارم ولی هرچقدر فکر می کنم نمیفهمم :|
    منظورت اینه که توتون دودش غلیظه یا چی ؟
    :)))) نه منظورم اینه که سیگار توتون داشته اما دود نکرده پس دود توتون به زندان سیگار افتاده و ازاد نشده(سیگار رو دود نکرده) کلا منظورم همین بود ^_^
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  11. 1 پسندیده توسط:


  12. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    1010
    نوشته ها
    175
    امتیاز
    233
    پسندیده
    205
    مورد پسند : 169 بار در 101 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط hana6872 نمایش پست ها
    :)))) نه منظورم اینه که سیگار توتون داشته اما دود نکرده پس دود توتون به زندان سیگار افتاده و ازاد نشده(سیگار رو دود نکرده) کلا منظورم همین بود ^_^
    بسی جالب بود :) هرچند نمیگفتی نمیفهمیدم :(((
    امضای ایشان
    مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت
    این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت
    با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت
    با تو بیمی نبودش زطوفان مانده بودی اگر همسفر داشت
    هستیم را به اتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی
    مرگ دل ارزویت اگر بود مانده بودی اگر میشنیدی
    با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود
    خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد