صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 25

موضوع: محو کننده

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    1089
    نوشته ها
    80
    امتیاز
    365
    پسندیده
    137
    مورد پسند : 132 بار در 63 پست
    میزان امتیاز
    2

    محو کننده

    سلام.
    این اولین داستان کوتاه منه. منتظر نقد و نظراتتون هستم.

    «لطفا بنشینید.» با ملایم ­ترین صدایی که می­توانم او را دعوت به نشستن می­کنم. می­دانستم که او، یعنی آقای ویلیس بِینس به ملاقاتم می ­آید. خودرا برایش آماده کرده بودم.
    با نگاهی معذب می ­نشیند. احتمالا لبخندی که به رویش زده­ ام، نتوانسته بدگمانی ­اش را برطرف کند. درک می­کنم. این نگاه، تقریبا در هر کسی که به ملاقات ما محو کننده ­ها می آید، مشترک است. شاید برق تنفر را هم بتوان در آن دید. زیاد نیستند کسانی که مایل باشند تا با یک محو کننده روبه رو شوند یا با آنها صحبتی کنند. مگر آنکه مجبور به این کار شوند...
    فنجان قهوه ­ی مقابلم را که هنوز بخار از رویش بلند میشود، مقابلش می­گذارم و لبخندی میزنم. لبخندی که به زحمت می­تواند احساس خوبی در طرف مقابل ایجاد کند. آخر هر موقع که لبخند میزنم، برقی از چشمان مشتریان عبور میکند که به زحمت می­توان آن را...
    «امیدوارم... جای درستی آمده باشم.» رشته ­ی افکارم را پاره کرده و به من اشاره میکند. «تو باید یک محوکننده باشی، درسته؟»
    سری به ملایمت تکان میدهم. «در خدمت شما هستم!» هنوز هم با بدگمانی به من نگاه میکند. تصمیم می­گیرم خودم را معرفی کنم. شاید این­گونه اعتمادش به من جلب شود. هر چند که همه ­ی ما محوکننده­ ها، تنها به همین اسم شناخته میشویم. زمانی که هنگام معرفی کردن خودمان، کلمه­ ی محو کننده پیش از ناممان می ­آید، دو کلمه ­ی بعدی انگار که در هوا معلق می ­مانند. «محو کننده، جیکوب میررز هستم!»
    بدون توجه به من و فنجان قهوه ­ام، پاکتی را از درون جیب کتش بیرون می ­آورد. «می­خواهم یک نفر را برایم بکشی!» سیگاری را با فندک طلاکوبش روشن میکند.
    «البته! لطف کنید و اسمش را به من بگویید.» کسانی که شغلی مشابه من دارند، به چیز دیگری نیاز پیدا نمی­کنند.
    - رابرت جیمسون! می­خواهم که بمیرد!
    «مطمئنا! این کاریست که ما به خوبی می­توانیم انجامش بدهیم!» لبخندی میزنم. اما او هم­چنان با نگاه بی­تفاوتش نگاهم میکند. پس از چند لحظه ­ی کوتاه، میپرسد: «و قیمتش؟ امیدوارم قیمت مناسبی باشد.»
    «مطمئن باشید. من و بقیه ­ی دوستانم همیشه روی یک قیمت منصفانه توافق می­کنیم!»
    - و آن چقدر است؟
    - بستگی به کارمان دارد آقای محترم. درباره ­ی رابرت جیسون برایم بگویید.
    «رابرت جیم...سون!» زمانی که دوباره نام آن شخص را از میان دندان ­های به هم فشرده­ اش میشنوم، متوجه میشوم که تا چه اندازه از او متنفر است. دوست دارم دلیلش را از زبانش بشنوم. دست مکانیکی ام را بالا می ­آورم و لبخندی میزنم. «بله، رابرت جیمسون! بگذارید از این سوال شروع کنم: او چه کاره است؟»
    - یعنی نمیدانی؟
    - تنها چیزی که به آن فکر میکنم شغلم است.
    آهی میکشد. «خانواده­ ی جیمسون مالک معدن آهنی در شمال هستند.»
    میپرسم: «در شمال دارمنگاس چهار معدن عمده ی آهن وجود دارد. منظورتان کدام یکیست؟» جواب را میدانم. اما تصمیم دارم درباره ی مسئله­ ای مطمئن شوم.
    دستانش را به سینه قلاب میکند. با چشم چپم، روی دستکشش دقیق میشوم. می­ توانم مارک حک شده بر روی آنها را بخوانم: بِلِرز، کمپانی معروفی که مرغوب­ ترین دستکش ­ها را تولید میکند. خیلی سریع تصمیم میگیرم که صد بِلویوم به حق ­الزحمه ­ام اضافه کنم. اما به همان سرعت پشیمان میشوم. دوست دارم فرصتی به او بدهم.
    کمی طول میکشد تا جواب بدهد. به نظر میرسد تا به حال به آن ناحیه نرفته و فقط به نقشه ­های جغرافیایی نگاهی انداخته است. میگوید: «شمال غرب صخره ­های ویگاریون. در میانه­ ی راه آن معادن در گذرگاه وینیک، جاده دو شاخه میشود. اگر مستقیم بروید به معادن خانواده ی شارلوت میرسید. و اگر به چپ بپیچید به معادن جیمسون. امیدوارم... اشتباه نکرده باشم.»
    درست میگوید. بزرگترین معدن آهن شمال، متعلق به همین خانواده است. معدنی که اگر طلا بود هم نمی ­توانست چنین ثروت سرشاری روانه ­ی جیبشان کند. همان­طور که می­دانید، در حال حاضر بخاطر جنگ احمقانه­ ای که مدتیست دارمنگاس درگیر آن شده، آهن از طلا گرانتر است. مجبورم اعتراف کنم که خوشحالم گلوله ­های اسلحه ­ام از سرب هستند، نه از آهن.
    سری به تایید حرفش تکان میدهم. با اینکه نامش را میدانم، می­پرسم: «آقا، ممکن است نامتان را به من بگویید؟»
    این پرسشم، باعث میشود مشتری خوش پوشم، رو ترش کند: «چرا می­خواهی بدانی؟ اصلا مگر برایت اهمیتی هم دارد؟»
    «خواهش میکنم. بابت چند سوال کوچک، تخفیف قابل توجهی به شما میدهم.» پس از اینکه این حرف از دهانم خارج میشود، احساس بدی به من دست میدهد. محو کننده ­ها هیچ ­وقت تخفیفی به مشتریانشان نمی­دهند. شاید بپذیرند که با پول یک قتل، دو گلوله ی سربی حرام کنند، اما محال است تخفیفی قائل شوند. با اینکه از دروغ متنفرم، ناچار به گفتنش هستم.
    آهی میکشد و نامش را به من میگوید: «ویلیس... ویلیس بینس.»
    - آقای ویلیس بینس. اگر اشتباه نکنم، مالک معادن آهن جنوب لاویسیا.
    مشتری­ام اخمی میکند تا مطمئن شوم اطلاعاتم درست است. دلیل آمدنش پیش من مشخص میشود. دقیقا مشابه دلیلی که مشتری یک ساعت قبلم به خاطرش آمده بود؛ فروش بیشتر و ثروت بیشتر با حذف یک رقیب.
    او شروع به گله میکند. «اگر قرار باشد سوال دیگری از من بپرسید، اینجا را ترک خواهم کرد.»
    دیگر به پرسیدن سوالی دیگر احتیاج ندارم. لبخندی میزنم. «خیر. سوال دیگری ندارم. می­توانیم روی قیمتمان صحبت کنیم.»
    محو ترین ردی از یک لبخند، بر روی صورتش ظاهر میشود. «پیش از آنکه به اینجا بیایم، با چند نفر دیگر صحبت کردم و به جایی نرسیدم!»
    - زمانی که از این در خارج شدید، راضی خواهید بود! نظرتان راجع به هشتصد بِلویوم چیست؟
    چهره در هم میکشد. «هشتصد بلویوم، مبلغ زیادیست!»
    ابرویی بالا می­ اندازم. معلوم است که دروغ میگوید! شاید هم نه، اما مطمئنا برای او، این مقدار پول چیزی به حساب نمی آید. فقط همان کت سیاه تمیز، دستکش­های مرغوب و عصای گرانبهایش پنج هزار بلویوم می­ ارزند. ولی دوست ندارم که مشتری­ام را از دست بدهم. با ملایمت میگویم: «شخص ثروتمندی مانند او ممکن است محافظینی برای خودش استخدام کرده باشد، آقای بینس. قبول کنید که کشتن رابرت جیمسون بدون برجا گذاشتن کوچکترین ردی، کار سختی است.»
    نظرش جلب نمی­شود. او نمیداند که کشتن، یک کار هنری است که باید در کمال دقت انجام شود، نه یک جور وحشی بازیِ بدون برنامه­ ریزی. میگوید: «یا هفتصد بلویوم، یا من شخص دیگری برای انجام کارم پیدا خواهم کرد.»
    - چقدر؟
    - هفتصد بلویوم. کمی عصبی­ ام میکند. اما با این حال لبخند میزنم. «آقای عزیز، محال است با مبلغ کمتر از هشتصد تا بتوانید شخص دیگری را استخدام کنید. من به شما فرصت میدهم تا دوباره درباره­ ی پیشنهادم فکر کنید. چقدر فرصت میخواهید؟ یک روز؟ دو روز؟ یا...»
    با پرخاش حرفم را قطع میکند. «محال است! همه از سختی کارشان می­نالند، اما مطمئنا کسانی هستند که ارزش چنین پولی را درک کنند.»
    - من به خاطر خودتان میگویم. به شما اطمینان خاطر میدهم ما در انجام کارمان بسیار منضبط و جدی خواهیم بود.
    - بخاطر خودم؟ چرند است.
    - پس نمی­پذیرید؟ نمی­خواهید بیشتر فکر کنید آقای بینس؟
    «نه!» عصایش را که به کناره ی صندلی تکیه داده بر میدارد. می­فهمم که دیگر صحبت کردن فایده ای ندارد. او شانسی را که در اختیارش قرار داده بودم دور می­اندازد. آهی میکشم و ناگهان از روی صندلی­ ام بلند میشوم. کمی جا میخورد و با نگاهی بدگمان به من مینگرد. به آرامی میگویم: «متاسفم!» دست درون جیب کتم میکنم و اسلحه­ ام را بیرون میکشم؛ تفنگی سه لول که مشخصه ی کار محوکننده­ ها به شمار می ­آید. چیزی که کارش را به خوبی انجام میدهد و هیچ­گاه برایم قدیمی نخواهد شد.
    رنگش مانند شیر سفید میشود. دهانش را باز میکند تا چیزی بگوید اما انگشت مکانیکی من سریعتر ماشه را می­ فشارد. گلوله سینه ­اش را میدرد و قلبش را منفجر میکند. خون سرخ، لباس­های فاخرش را می­ آراید.
    آهی میکشم. «معذرت می­خواهم آقای بینس. یک ساعت پیش، آقای جیمسون با مبلغ هفتصد و پنجاه بلویوم برای کشتن شما موافقت کرد. امیدوار بودم با هشتصد تا موافقت می­کردید تا شما کسی باشید که به مراسم خاکسپاری دیگری میرود.» البته آن موقع هم مجبور بودم با عذاب وجدان به قتل رساندن رابرت جیمسون دست و پنجه نرم کنم. واقعا محو کننده بودن شغل سختی است.
    آقای بینس جوابی نمیدهد. تنها با چشمان گشاد شده از وحشت و دهانی باز، به سقف زل زده است.
    پشت صندلی ­ام مینشینم. میدانم که محوکننده­ ها، هیولاهایی هستند که فرم انسانی گرفته­ اند، یا شاید هم انسان­ هایی که فرم یک هیولا را به خود گرفته اند. اما خب... قبول کنید که بدون پول، گذران زندگی کمی سخت است و با آنکه زیاد به کشتن علاقه ای ندارم، اما شوربختانه تنها کاریست که یک محو کننده در آن مهارت دارد.
    آهی میکشم. دستم را به سمت قهوه ­ی سرد شده میبرم و جرعه جرعه می­نوشم. امیدوارم نیکولاس به زودی برگردد. بهتر است پیش از رسیدن مشتری دیگری، جنازه را برداریم و خون را از روی صندلی پاک کنیم...



    http://s8.picofile.com/file/83266009...D9%87.pdf.html
    ویرایش توسط blacksnake : 05-23-2018 در ساعت 12:50


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1306
    نوشته ها
    255
    امتیاز
    2,067
    پسندیده
    259
    مورد پسند : 290 بار در 148 پست
    میزان امتیاز
    2
    داره دروغ میگه اولین داستانش نیست.
    امضای ایشان
    Dark cover holder

  3. 2 پسندیده توسط:


  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    1089
    نوشته ها
    80
    امتیاز
    365
    پسندیده
    137
    مورد پسند : 132 بار در 63 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Envelope نمایش پست ها
    داره دروغ میگه اولین داستانش نیست.
    عجب! گفتم اولین داستان کوتاهمه! دیگه همه میدونن طلوعم مینویسم!

    اگه منظورت اون داستان کوتاهست، من از رزومه کاریم حذفش کردم!

  5. 1 پسندیده توسط:


  6. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    42
    نوشته ها
    769
    امتیاز
    1,626
    پسندیده
    364
    مورد پسند : 2,650 بار در 954 پست
    میزان امتیاز
    2
    زیادی عالی
    زیادی روان
    زیادی خوب
    حرفی نمیتوانم داشته باشم.
    امضای ایشان
    نه آدم درست و حسابیی هستم و نه در حدی هستم که بخوام بگم مصداق سخنان این مردم، ولی خب، رویا پرداختن درباره خوب بودن که اشکالی نداره.

    من به همه سفارش میکنم به هر شکل ممکن وسایل ارتقای اخلاقی و اعتقادی و علمی و هنری جوانان را فراهم سازید؛ و آنان را تا مرز رسیدن به بهترین ارزش ها و نوآوری ها همراهی کنید؛ و روح استقلال و خودکفایی را در آنان زنده نگه دارید. مبادا ... جوانان ما را، تحقیر و سرزنش نمایند و خدای ناکرده از پیشرفت و استعداد خارجی ها بت بتراشند و روحیه پیروی و تقلید و گداصفتی را در ضمیر جوانان تزریق نمایند. به جای اینکه گفته شود که دیگران کجا رفتند و ما کجا هستیم به هویت انسانی خود توجه کنند و روح توانایی و راه و رسم استقلال را زنده نگه دارند.
    #امام
    #خمینی
    #امام_خمینی

  7. 1 پسندیده توسط:


  8. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    1010
    نوشته ها
    175
    امتیاز
    221
    پسندیده
    208
    مورد پسند : 169 بار در 101 پست
    میزان امتیاز
    2
    زیبا جا دار مطمئن :)))
    ولی جدی ویلیس بینس ؟ از کجات در اومد این اسم :))
    امضای ایشان
    مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت
    این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت
    با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت
    با تو بیمی نبودش زطوفان مانده بودی اگر همسفر داشت
    هستیم را به اتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی
    مرگ دل ارزویت اگر بود مانده بودی اگر میشنیدی
    با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود
    خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

  9. 1 پسندیده توسط:


  10. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    1089
    نوشته ها
    80
    امتیاز
    365
    پسندیده
    137
    مورد پسند : 132 بار در 63 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط ALMATRA نمایش پست ها
    زیادی عالی
    زیادی روان
    زیادی خوب
    حرفی نمیتوانم داشته باشم.
    نظر لطفتونه. ممنون که وقت گذاشتین و خوندینش.

    نقل قول نوشته اصلی توسط aliazadi نمایش پست ها
    زیبا جا دار مطمئن :)))
    ولی جدی ویلیس بینس ؟ از کجات در اومد این اسم :))
    ممنون. :)

    عرض کنم که، اسمش اول لیتون بینس بود! ولی بعد گفتم اسم فوتبالیست بخوام بزارم روش شاید ضایع باشه و این شد که گذاشتم ویلیس!

  11. 1 پسندیده توسط:


  12. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    272
    نوشته ها
    399
    امتیاز
    3,194
    پسندیده
    764
    مورد پسند : 1,139 بار در 443 پست
    میزان امتیاز
    2
    امضای ایشان
    جسارت اجرايى كردن ايده هايت را داشته باش

    و گرنه هميشه جهان پر بوده از

    ترسو هاى خوش فكر

  13. 1 پسندیده توسط:


  14. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    1089
    نوشته ها
    80
    امتیاز
    365
    پسندیده
    137
    مورد پسند : 132 بار در 63 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط نیمه شب نمایش پست ها
    مرسی.

    فقط کاش یه کلمه هم کنارش میگفتی ظاهرش از حالت اسپم بودن در آد یکم!

  15. 1 پسندیده توسط:


  16. Top | #9


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    272
    نوشته ها
    399
    امتیاز
    3,194
    پسندیده
    764
    مورد پسند : 1,139 بار در 443 پست
    میزان امتیاز
    2
    بگم خوشم اومد
    وقتی قیمتو گفت خوب نباید چونه میزد
    حقش بود که بمیره
    امضای ایشان
    جسارت اجرايى كردن ايده هايت را داشته باش

    و گرنه هميشه جهان پر بوده از

    ترسو هاى خوش فكر

  17. 1 پسندیده توسط:


  18. Top | #10


    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    1089
    نوشته ها
    80
    امتیاز
    365
    پسندیده
    137
    مورد پسند : 132 بار در 63 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط نیمه شب نمایش پست ها
    بگم خوشم اومد
    وقتی قیمتو گفت خوب نباید چونه میزد
    حقش بود که بمیره
    خدا رو شکر.

    ولی واقعا به نظرت به خاطر چونه زدن حقش بود نفله شه؟

  19. 1 پسندیده توسط:


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد