صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از 21 به 25 از 25

موضوع: محو کننده

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    1089
    نوشته ها
    78
    امتیاز
    168
    پسندیده
    131
    مورد پسند : 126 بار در 61 پست
    میزان امتیاز
    2

    محو کننده

    سلام.
    این اولین داستان کوتاه منه. منتظر نقد و نظراتتون هستم.

    «لطفا بنشینید.» با ملایم ­ترین صدایی که می­توانم او را دعوت به نشستن می­کنم. می­دانستم که او، یعنی آقای ویلیس بِینس به ملاقاتم می ­آید. خودرا برایش آماده کرده بودم.
    با نگاهی معذب می ­نشیند. احتمالا لبخندی که به رویش زده­ ام، نتوانسته بدگمانی ­اش را برطرف کند. درک می­کنم. این نگاه، تقریبا در هر کسی که به ملاقات ما محو کننده ­ها می آید، مشترک است. شاید برق تنفر را هم بتوان در آن دید. زیاد نیستند کسانی که مایل باشند تا با یک محو کننده روبه رو شوند یا با آنها صحبتی کنند. مگر آنکه مجبور به این کار شوند...
    فنجان قهوه ­ی مقابلم را که هنوز بخار از رویش بلند میشود، مقابلش می­گذارم و لبخندی میزنم. لبخندی که به زحمت می­تواند احساس خوبی در طرف مقابل ایجاد کند. آخر هر موقع که لبخند میزنم، برقی از چشمان مشتریان عبور میکند که به زحمت می­توان آن را...
    «امیدوارم... جای درستی آمده باشم.» رشته ­ی افکارم را پاره کرده و به من اشاره میکند. «تو باید یک محوکننده باشی، درسته؟»
    سری به ملایمت تکان میدهم. «در خدمت شما هستم!» هنوز هم با بدگمانی به من نگاه میکند. تصمیم می­گیرم خودم را معرفی کنم. شاید این­گونه اعتمادش به من جلب شود. هر چند که همه ­ی ما محوکننده­ ها، تنها به همین اسم شناخته میشویم. زمانی که هنگام معرفی کردن خودمان، کلمه­ ی محو کننده پیش از ناممان می ­آید، دو کلمه ­ی بعدی انگار که در هوا معلق می ­مانند. «محو کننده، جیکوب میررز هستم!»
    بدون توجه به من و فنجان قهوه ­ام، پاکتی را از درون جیب کتش بیرون می ­آورد. «می­خواهم یک نفر را برایم بکشی!» سیگاری را با فندک طلاکوبش روشن میکند.
    «البته! لطف کنید و اسمش را به من بگویید.» کسانی که شغلی مشابه من دارند، به چیز دیگری نیاز پیدا نمی­کنند.
    - رابرت جیمسون! می­خواهم که بمیرد!
    «مطمئنا! این کاریست که ما به خوبی می­توانیم انجامش بدهیم!» لبخندی میزنم. اما او هم­چنان با نگاه بی­تفاوتش نگاهم میکند. پس از چند لحظه ­ی کوتاه، میپرسد: «و قیمتش؟ امیدوارم قیمت مناسبی باشد.»
    «مطمئن باشید. من و بقیه ­ی دوستانم همیشه روی یک قیمت منصفانه توافق می­کنیم!»
    - و آن چقدر است؟
    - بستگی به کارمان دارد آقای محترم. درباره ­ی رابرت جیسون برایم بگویید.
    «رابرت جیم...سون!» زمانی که دوباره نام آن شخص را از میان دندان ­های به هم فشرده­ اش میشنوم، متوجه میشوم که تا چه اندازه از او متنفر است. دوست دارم دلیلش را از زبانش بشنوم. دست مکانیکی ام را بالا می ­آورم و لبخندی میزنم. «بله، رابرت جیمسون! بگذارید از این سوال شروع کنم: او چه کاره است؟»
    - یعنی نمیدانی؟
    - تنها چیزی که به آن فکر میکنم شغلم است.
    آهی میکشد. «خانواده­ ی جیمسون مالک معدن آهنی در شمال هستند.»
    میپرسم: «در شمال دارمنگاس چهار معدن عمده ی آهن وجود دارد. منظورتان کدام یکیست؟» جواب را میدانم. اما تصمیم دارم درباره ی مسئله­ ای مطمئن شوم.
    دستانش را به سینه قلاب میکند. با چشم چپم، روی دستکشش دقیق میشوم. می­ توانم مارک حک شده بر روی آنها را بخوانم: بِلِرز، کمپانی معروفی که مرغوب­ ترین دستکش ­ها را تولید میکند. خیلی سریع تصمیم میگیرم که صد بِلویوم به حق ­الزحمه ­ام اضافه کنم. اما به همان سرعت پشیمان میشوم. دوست دارم فرصتی به او بدهم.
    کمی طول میکشد تا جواب بدهد. به نظر میرسد تا به حال به آن ناحیه نرفته و فقط به نقشه ­های جغرافیایی نگاهی انداخته است. میگوید: «شمال غرب صخره ­های ویگاریون. در میانه­ ی راه آن معادن در گذرگاه وینیک، جاده دو شاخه میشود. اگر مستقیم بروید به معادن خانواده ی شارلوت میرسید. و اگر به چپ بپیچید به معادن جیمسون. امیدوارم... اشتباه نکرده باشم.»
    درست میگوید. بزرگترین معدن آهن شمال، متعلق به همین خانواده است. معدنی که اگر طلا بود هم نمی ­توانست چنین ثروت سرشاری روانه ­ی جیبشان کند. همان­طور که می­دانید، در حال حاضر بخاطر جنگ احمقانه­ ای که مدتیست دارمنگاس درگیر آن شده، آهن از طلا گرانتر است. مجبورم اعتراف کنم که خوشحالم گلوله ­های اسلحه ­ام از سرب هستند، نه از آهن.
    سری به تایید حرفش تکان میدهم. با اینکه نامش را میدانم، می­پرسم: «آقا، ممکن است نامتان را به من بگویید؟»
    این پرسشم، باعث میشود مشتری خوش پوشم، رو ترش کند: «چرا می­خواهی بدانی؟ اصلا مگر برایت اهمیتی هم دارد؟»
    «خواهش میکنم. بابت چند سوال کوچک، تخفیف قابل توجهی به شما میدهم.» پس از اینکه این حرف از دهانم خارج میشود، احساس بدی به من دست میدهد. محو کننده ­ها هیچ ­وقت تخفیفی به مشتریانشان نمی­دهند. شاید بپذیرند که با پول یک قتل، دو گلوله ی سربی حرام کنند، اما محال است تخفیفی قائل شوند. با اینکه از دروغ متنفرم، ناچار به گفتنش هستم.
    آهی میکشد و نامش را به من میگوید: «ویلیس... ویلیس بینس.»
    - آقای ویلیس بینس. اگر اشتباه نکنم، مالک معادن آهن جنوب لاویسیا.
    مشتری­ام اخمی میکند تا مطمئن شوم اطلاعاتم درست است. دلیل آمدنش پیش من مشخص میشود. دقیقا مشابه دلیلی که مشتری یک ساعت قبلم به خاطرش آمده بود؛ فروش بیشتر و ثروت بیشتر با حذف یک رقیب.
    او شروع به گله میکند. «اگر قرار باشد سوال دیگری از من بپرسید، اینجا را ترک خواهم کرد.»
    دیگر به پرسیدن سوالی دیگر احتیاج ندارم. لبخندی میزنم. «خیر. سوال دیگری ندارم. می­توانیم روی قیمتمان صحبت کنیم.»
    محو ترین ردی از یک لبخند، بر روی صورتش ظاهر میشود. «پیش از آنکه به اینجا بیایم، با چند نفر دیگر صحبت کردم و به جایی نرسیدم!»
    - زمانی که از این در خارج شدید، راضی خواهید بود! نظرتان راجع به هشتصد بِلویوم چیست؟
    چهره در هم میکشد. «هشتصد بلویوم، مبلغ زیادیست!»
    ابرویی بالا می­ اندازم. معلوم است که دروغ میگوید! شاید هم نه، اما مطمئنا برای او، این مقدار پول چیزی به حساب نمی آید. فقط همان کت سیاه تمیز، دستکش­های مرغوب و عصای گرانبهایش پنج هزار بلویوم می­ ارزند. ولی دوست ندارم که مشتری­ام را از دست بدهم. با ملایمت میگویم: «شخص ثروتمندی مانند او ممکن است محافظینی برای خودش استخدام کرده باشد، آقای بینس. قبول کنید که کشتن رابرت جیمسون بدون برجا گذاشتن کوچکترین ردی، کار سختی است.»
    نظرش جلب نمی­شود. او نمیداند که کشتن، یک کار هنری است که باید در کمال دقت انجام شود، نه یک جور وحشی بازیِ بدون برنامه­ ریزی. میگوید: «یا هفتصد بلویوم، یا من شخص دیگری برای انجام کارم پیدا خواهم کرد.»
    - چقدر؟
    - هفتصد بلویوم. کمی عصبی­ ام میکند. اما با این حال لبخند میزنم. «آقای عزیز، محال است با مبلغ کمتر از هشتصد تا بتوانید شخص دیگری را استخدام کنید. من به شما فرصت میدهم تا دوباره درباره­ ی پیشنهادم فکر کنید. چقدر فرصت میخواهید؟ یک روز؟ دو روز؟ یا...»
    با پرخاش حرفم را قطع میکند. «محال است! همه از سختی کارشان می­نالند، اما مطمئنا کسانی هستند که ارزش چنین پولی را درک کنند.»
    - من به خاطر خودتان میگویم. به شما اطمینان خاطر میدهم ما در انجام کارمان بسیار منضبط و جدی خواهیم بود.
    - بخاطر خودم؟ چرند است.
    - پس نمی­پذیرید؟ نمی­خواهید بیشتر فکر کنید آقای بینس؟
    «نه!» عصایش را که به کناره ی صندلی تکیه داده بر میدارد. می­فهمم که دیگر صحبت کردن فایده ای ندارد. او شانسی را که در اختیارش قرار داده بودم دور می­اندازد. آهی میکشم و ناگهان از روی صندلی­ ام بلند میشوم. کمی جا میخورد و با نگاهی بدگمان به من مینگرد. به آرامی میگویم: «متاسفم!» دست درون جیب کتم میکنم و اسلحه­ ام را بیرون میکشم؛ تفنگی سه لول که مشخصه ی کار محوکننده­ ها به شمار می ­آید. چیزی که کارش را به خوبی انجام میدهد و هیچ­گاه برایم قدیمی نخواهد شد.
    رنگش مانند شیر سفید میشود. دهانش را باز میکند تا چیزی بگوید اما انگشت مکانیکی من سریعتر ماشه را می­ فشارد. گلوله سینه ­اش را میدرد و قلبش را منفجر میکند. خون سرخ، لباس­های فاخرش را می­ آراید.
    آهی میکشم. «معذرت می­خواهم آقای بینس. یک ساعت پیش، آقای جیمسون با مبلغ هفتصد و پنجاه بلویوم برای کشتن شما موافقت کرد. امیدوار بودم با هشتصد تا موافقت می­کردید تا شما کسی باشید که به مراسم خاکسپاری دیگری میرود.» البته آن موقع هم مجبور بودم با عذاب وجدان به قتل رساندن رابرت جیمسون دست و پنجه نرم کنم. واقعا محو کننده بودن شغل سختی است.
    آقای بینس جوابی نمیدهد. تنها با چشمان گشاد شده از وحشت و دهانی باز، به سقف زل زده است.
    پشت صندلی ­ام مینشینم. میدانم که محوکننده­ ها، هیولاهایی هستند که فرم انسانی گرفته­ اند، یا شاید هم انسان­ هایی که فرم یک هیولا را به خود گرفته اند. اما خب... قبول کنید که بدون پول، گذران زندگی کمی سخت است و با آنکه زیاد به کشتن علاقه ای ندارم، اما شوربختانه تنها کاریست که یک محو کننده در آن مهارت دارد.
    آهی میکشم. دستم را به سمت قهوه ­ی سرد شده میبرم و جرعه جرعه می­نوشم. امیدوارم نیکولاس به زودی برگردد. بهتر است پیش از رسیدن مشتری دیگری، جنازه را برداریم و خون را از روی صندلی پاک کنیم...



    http://s8.picofile.com/file/83266009...D9%87.pdf.html
    ویرایش توسط blacksnake : 05-23-2018 در ساعت 12:50


  2. Top | #21


    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    1089
    نوشته ها
    78
    امتیاز
    168
    پسندیده
    131
    مورد پسند : 126 بار در 61 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط reza379 نمایش پست ها
    بعد از مدت‌ها یه داستان خوندم.
    هعیش، من که نمیدونم نویسندگی چیچی هست اصلا منتهی در حد بیان احساساتم باید بگم که داستان خیلی خوبی بود، در واقع همونطور که بقیه بچه‌ها گفتن مهمترین مشخصش همون حس کنجکاوی‌ای بود که تو ذهن خواننده ایجاد کردی، این عالی بود؛ بخوام مختصر بگم میشه: «پیچش داستانی ساده اما در عین حال جذاب.» مرحبا، موفق باشی.
    سلام. این نظر کی اومد من ندیدمش؟!

    خوشحالم که تونست نظرت رو جلب کنه. خیلی ممنون که نظرتون رو راجع به داستان گفتی آقا رضا.

  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #22


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    1,312
    امتیاز
    20,689
    پسندیده
    929
    مورد پسند : 4,326 بار در 1,390 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام
    خیلی خوب بود فقط اینکه حس من این بود که بیشتر شبیه یک بخش از یه داستان بلنده تا داستان کوتاه
    یعنی شبیه یه مقدمه از داستان بلنده
    اگرچه متن داستان بلند نیست. با این حال قلم رونی دارید. یه مقدار در زمینه علائم نگارشی دقت بشه خیلی بهتر هم میشه
    امضای ایشان

    قابل توجه کاربران گرامی:
    1- پست های تک خطی و بی محتوا پست ارزشی و اسپم حساب می شه و پاک میشه
    2- کاربران تازه وارد برای دانلود داستان از انجمن میتونن تا سقف صد امتیاز از مدیران سایت دریافت کنن بعد از اون دیگه امتیاز مورد نیازتون رو باید با فعالیت مفید به دست بیارید
    3- منظور از فعالیت مفید پست پشت سر هم توی تاپیک ها نیست لطفا قوانین رو مطالعه کنید و از اسپم بارون کردن سایت بپرهیزید.



    برای بهتر بودن کافی است از آنچه هستید بیشتر تلاش کنید...
    زمانی که هر روز از روز قبل بهتر باشید بیاد داشته باشید که شما بهترینید

  5. 1 پسندیده توسط:


  6. Top | #23


    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    1089
    نوشته ها
    78
    امتیاز
    168
    پسندیده
    131
    مورد پسند : 126 بار در 61 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط proti نمایش پست ها
    سلام
    خیلی خوب بود فقط اینکه حس من این بود که بیشتر شبیه یک بخش از یه داستان بلنده تا داستان کوتاه
    یعنی شبیه یه مقدمه از داستان بلنده
    اگرچه متن داستان بلند نیست. با این حال قلم رونی دارید. یه مقدار در زمینه علائم نگارشی دقت بشه خیلی بهتر هم میشه
    سلام.
    ممنونم. حستون کاملا درست میگه! البته نمیدونم اسمش رو چی باید بذارم. مقدمه، پیش در آمد، داستان فرعی...

    داستان محو کننده توی دنیایی اتفاق میوفته که در حال نوشتن یه مجموعه براش هستم. ایشالا اگه عمری بود و طلوع به جایی رسید و تونستم از پس نوشتنش بر بیام ارائش میکنیم.

    سعی میکنم علائم نگارشی رو هم درست رعایت کنم، چون واقعا روونی متن تا حد زیادی به علائم بستست.

    ممنون بابت نظرتون.

  7. Top | #24

    تاریخ عضویت
    Dec 2017
    شماره عضویت
    1458
    نوشته ها
    29
    امتیاز
    34
    پسندیده
    6
    مورد پسند : 40 بار در 21 پست
    میزان امتیاز
    2
    من هم دقیقا حس این دوست عزیزمون بهم دست داد ولی به صورت کلی بخوام نظر بدم خوب بود

  8. 1 پسندیده توسط:


  9. Top | #25


    تاریخ عضویت
    Sep 2015
    شماره عضویت
    529
    نوشته ها
    49
    امتیاز
    -13
    پسندیده
    1
    مورد پسند : 47 بار در 29 پست
    میزان امتیاز
    2
    جالب بود موضوع تازه ای بود

  10. 1 پسندیده توسط:


صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد