نمایش نتایج: از 1 به 4 از 4

موضوع: چشم هایت

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    1010
    نوشته ها
    175
    امتیاز
    235
    پسندیده
    205
    مورد پسند : 169 بار در 101 پست
    میزان امتیاز
    2

    چشم هایت

    در میان این هم همه بی پایان نگاهی فریاد میزند و مرا به دنبال خود میکشد و چشمانی را به من نشان میدهد که روشنایی شمعیست که تاریکی دنیا را ناکام گذاشته است
    و من هنوز هم مبهوت تو مانده ام و میمانم و دلم جاییست که تو هستی . هنوز هم چیزی نمیگوییم مبادا <نه> بگویی ... و من بِشِنَوَم
    مانند گذشته لبخند به لب دارم و از دور به تماشای تو مینشینم .... و که ای کاش تو هم مرا ببینی
    میخندم غمگینم و میبینم و میمیرم ...
    و تو نگاه نمیکنی و من زندگی ...

    #aliazadi
    چند وقت پیش یه متن خوندم اولش زیاد احساس خاصی نداشتم ولی همون شب که خوابیدم خواب خوندن اون متنو دیدم ! هر کلمش واسم تصویر میشد و همینجوری شد که گفتم منم یه چیزی بنویسم خالی شم :))
    هر نظری محترم شمرده میشه دریغ نکنید !! اولین باره این سبک مینویسم خودمم درک کاملی ندارم به نظرات شما رو با جون دل پذیرام :)))
    خواهشا نگید کوتاه خودم میدونم !!!!
    ویرایش توسط L0rd LaTITude : 05-11-2018 در ساعت 12:44
    امضای ایشان
    مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت
    این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت
    با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت
    با تو بیمی نبودش زطوفان مانده بودی اگر همسفر داشت
    هستیم را به اتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی
    مرگ دل ارزویت اگر بود مانده بودی اگر میشنیدی
    با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود
    خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Apr 2018
    شماره عضویت
    1522
    نوشته ها
    73
    امتیاز
    253
    پسندیده
    47
    مورد پسند : 115 بار در 59 پست
    میزان امتیاز
    2
    خوب داداش من به شخصه طرفدار داستان رمنس و عاشقانه نیستم ولی قشنگ بود.به نظرم بهتره توی سایت نگاه دانلود بذاری...چون اونا راست کارشون تو این سبک هست.
    موفق باشی
    امضای ایشان
    حماسه الیوندر کبیر
    از امنحت پرسيدم تو چه طور مردي؟
    او گفت:آنانکه گرم تر در آغوش گرفتم به من خنجر زدند,
    آنانکه جامه پوشانيدم مرا به چشم سايه ديدند
    و انانکه با عطريات خود خوشبويشان کردم پيکرم را الوده کردند و از موميايي کردنم سر باز زدند.
    من بر دسیسه ها و دشمنان خارجی پیروز گشتم ولی دربرابر خانواده خود شکست خوردم.



  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    4
    نوشته ها
    801
    امتیاز
    15,814
    پسندیده
    2,860
    مورد پسند : 2,635 بار در 876 پست
    میزان امتیاز
    2
    متن خوب و ادبی بود ولی خب به نظر من داستان حساب نمیشد یعنی من چیزی که از داستان چه کوتاه چه بلند چه خیلی کوتاه باشه در این متن ندیدم البته این نظر منه و ممکنه داستان محسوب بشه. موفق باشید
    امضای ایشان
    زندگی زندان سرد کینه هاست، من گریزانم ازاین زندان که نامش زندگیست.


  5. 1 پسندیده توسط:


  6. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    1010
    نوشته ها
    175
    امتیاز
    235
    پسندیده
    205
    مورد پسند : 169 بار در 101 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط *HoSsEiN* نمایش پست ها
    متن خوب و ادبی بود ولی خب به نظر من داستان حساب نمیشد یعنی من چیزی که از داستان چه کوتاه چه بلند چه خیلی کوتاه باشه در این متن ندیدم البته این نظر منه و ممکنه داستان محسوب بشه. موفق باشید
    منم قصدم داستان نویسی نبود فقط احساسات لبریز شده بود گفتم بدم بیرون :) متشکر به خاطر نظرت :)
    امضای ایشان
    مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت
    این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت
    با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت
    با تو بیمی نبودش زطوفان مانده بودی اگر همسفر داشت
    هستیم را به اتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی
    مرگ دل ارزویت اگر بود مانده بودی اگر میشنیدی
    با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود
    خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد