صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 13

موضوع: به دنبال اسکای

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Oct 2016
    شماره عضویت
    1170
    نوشته ها
    75
    امتیاز
    201
    پسندیده
    37
    مورد پسند : 104 بار در 55 پست
    میزان امتیاز
    2

    به دنبال اسکای

    خب این یه داستان جدیده که یکی از دوستام داره ترجمه میکنه
    فکر کردم اینجا گذاشتنش بد نباشه
    کتاب خوبیه تا اینجا که خوب بوده . خیلی زود لینک دانلودش رو میذارم اما قبلش معرفی کتاب:

    ❄️ به دنبال اسکای ❄️
    نویسنده: جاس استرلینگ
    رتبه گودریدز: 4.09

    "تو نصف موهبت‌هاي ما رو داري، منم نصف ديگه‌ش رو ..."
    اسكاي، دختری انگليسي، بعد از ورود به مدرسه‌ي آمريكاي جديدش با پسر دردسرسازي به نام 'زد' ملاقات مي‌كند و نمي‌تواند فكر او را از سرش بيرون كند. 'زد' در افكارش با او حرف مي‌زند. ذهن او را مي‌خواند. او پسري است كه اسكاي مي‌تواند او را تا آخر عمر دوست داشته باشد.
    سايه‌هاي سياهي در گذشته‌ي اسكاي وجود داشته است ولي ماجراي شيطاني جديد آينده او را تهديد مي‌كند. او بايد با تاريكي رو در رو شود، حتي اگر به اين معني است كه قلب خود را از دست بدهد. آيا اسكاي قدرت دارد توانايي‌هاي خود را بپذيرد و آنقدر شجاع باشد كه با سرنوشت خود مبارزه كند يا نيروهاي شيطاني گذشته‌ي او مانع از اين مي‌شوند كه به قدرت حقيقي‌اش دست يابد؟



    بخشی از کتاب:


    از تخت بیرون آمدم و روبدشامبری پوشیدم؛ آنقدر ناآرام بودم که نمی‌توانستم در رختخواب دراز بکشم و گفتگویمان را بارها و بارها در ذهنم مرور کنم. خیلی چیزها بود که نمی‌فهمیدم ولی می‌ترسیدم توضیحی بخواهم. آن چیزهایی که در مورد الهام گفته بود رسما ترسناک بود - تقریبا حرفش را باور کرده بودم. ولی نمی‌خواستم فقط برای اینکه یک نفر خواب دیده که ممکن است اتفاقی برای من بیفتد زندگی‌ام را عوض کنم. بعدش چه؟ می‌توانست بگوید من باید فقط نارنجی بپوشم وگرنه ممکن است اتوبوس مرا زیر کند؟ فقط به خاطر حرف او شکل نارنگی به مدرسه می‌رفتم؟ نه، این فقط یک نقشه بود تا مرا وادار کند کاری که او می‌خواهد را انجام دهد.
    که چه چیزی بود؟
    پشت گردنم به خارش افتاد. احساس می‌کردم تنها نیستم. با حالتی عصبی به طرف پنجره رفتم و در حالی که نوعی موسیقی روان پریشی در سرم فریاد می‌زد محتاطانه پرده را کنار زدم.
    "ایشششش!" در حالی که قلبم به دهانم آمده بود خودم را رو در روی 'زد' دیدم. رسما باید زبانم را گاز می‌زدم تا جیغ نکشم. 'زد' از درخت سیب بالا رفته بود و بیرون اتاقم روی شاخه‌ی درخت نشسته بود. پنجره را باز کردم. با عصبانیت زمزمه کردم: "اونجا چی کار می‌کنی؟ برو پایین، از اینجا برو."
    "دعوتم کن بیام تو." خودش را در طول شاخه سُر داد.
    "بس کن، برو پایین!" وحشت زده فکر کردم آیا باید سیمون را صدا کنم یا نه.
    "نه، بابات رو صدا نکن. من باید با تو حرف بزنم."
    دست‌هایم را به طرفش تکان دادم. "برو! نمی‌خوام اینجا باشی."
    'زد' گفت: "می‌دونم." فکر اینکه به زور وارد اتاق من شود را رها کرد. "اسکای، چرا تو نمی‌دونی که سیونت هستی؟"
    فکر کردم پنجره را بر روی این صحنه‌ی عجیب و غریب رومئو و ژولیتی ببندم. "وقتی سؤال رو نمی‌فهمم نمی‌تونم جواب بدم."
    "تو شنیدی من باهات حرف می‌زنم - توی سرت. تو دنبال اشاره‌ی من نرفتی، کلمات رو شنیدی."
    "من ... من ..."
    'تو به من جواب دادی.'
    به او زل زدم. دوباره داشت این کار را می‌کرد - تله‌پاتی بود، نه؟ نه، نه، من فقط فرافکنی می‌کردم - این‌ها واقعا اتفاق نمی‌افتاد.
    "همه‌ی سیونت‌ها می‌تونن این کار رو بکنن."
    گفتم: "من چیزی نمی‌شنوم. من نمی‌فهمم در مورد چی حرف می‌زنی."
    "دارم می‌بینم و باید بفهمم چرا."
    گیج و مبهوت بودم و تنها استراتژی‌ای که می‌توانستم به کار ببرم انکار بود. باید او را از روی درخت سیبم پایین می‌کشیدم. "مطمئنم که خیلی سحرآمیزه ولی دیر وقته و می‌خوام بخوابم. پس ... امم ... شب به خیر 'زد'. بذار یه وقت دیگه در موردش حرف بزنیم." مثلا هیچ وقت.
    "حاضر نیستی به حرف من گوش کنی؟" دست‌هایش را به سینه زد.
    "چرا باید این کارو بکنم؟"
    "چون من روح‌ربای توام."
    "بس کن. من نمی‌فهمم. تو برای من هیچی نیستی. تو بی‌ادب و سردی و حتی از من خوشت نمیاد و از هر فرصتی استفاده می‌کنی تا از من انتقاد کنی."
    دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو کرد. "پس در مورد من اینطوری فکر می‌کنی؟"
    سرم را به علامت تأیید پایین آوردم. "شاید این، چه می‌دونم، نقشه‌ی جدیدت برای تحقیر کردن من باشه - اینکه وانمود کنی منو می‌خوای."
    "تو واقعا از من خوشت نمیاد، نه؟" خنده‌ی خفه‌ای کرد. "عالیه، روح‌ربای من هیچی در مورد من نمی‌دونه."
    دست‌هایم را روی سینه‌ام گره کردم تا این حقیقت را که داشتم می‌لرزیدم پنهان کنم. "چی رو می‌خوای بفهمم؟ آدمای بیخود رو راحت میشه تشخیص داد."
    در حالی که از پس زدن‌های پشت سر هم من عصبی شده بود به طرف من حرکت کرد.
    یک قدم به عقب برداشتم. "از درخت من برو پایین." وقتی به بیرون اشاره می‌کردم انگشتم می‌لرزید.
    درکمال تعجب من، مخالفتی نکرد، فقط صورت مرا بررسی کرد و بعد سر تکان داد. "باشه. ولی این جریان تموم نشده اسکای. ما باید با هم حرف بزنیم."
    "برو بیرون."
    "دارم میرم." و با این حرف روی زمین پرید و در شب ناپدید شد.



    بخش اول کتاب با ده تا لایک....
    ویرایش توسط proti : 07-20-2018 در ساعت 13:16


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Apr 2018
    شماره عضویت
    1522
    نوشته ها
    73
    امتیاز
    239
    پسندیده
    47
    مورد پسند : 115 بار در 59 پست
    میزان امتیاز
    2
    خوب.عزیز نمیشه به دوستتون بگین به جای ترجمه یه اثر جدید بیاد ادامه یه سری داستانهای باقی مونده مثل "جادوگران:استاد"جلد دوم نبرد شکافت که خیلی قشنگه یا ادامه شمشیر حقیقت که این دریم رایز گردن شکسته ترجمشو ادامه نداده یا مگنوس چیس و کشتی مردگان رو ترجمه کنه...نت پر از داستانا و ترجمه های نصفه نیمه هست من موندم مجموعه میراث به اون عظمت رو کیا ترجمه کردن که الان سایتایی مثل بوک پیج ..دریم رایز..زندگی پیشتازو...آدمو زجر کش میکنن هر شش ماه 10 صفحه ترجمه میکنن یا کلا ترجمه رو گذاشتن کنار

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    اخه نمی فهمم اگر هر نفر روزی 2 صفحه ترجمه کنه در هفته 14 صفحه میشه...
    امضای ایشان
    حماسه الیوندر کبیر
    از امنحت پرسيدم تو چه طور مردي؟
    او گفت:آنانکه گرم تر در آغوش گرفتم به من خنجر زدند,
    آنانکه جامه پوشانيدم مرا به چشم سايه ديدند
    و انانکه با عطريات خود خوشبويشان کردم پيکرم را الوده کردند و از موميايي کردنم سر باز زدند.
    من بر دسیسه ها و دشمنان خارجی پیروز گشتم ولی دربرابر خانواده خود شکست خوردم.



  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    1,311
    امتیاز
    20,670
    پسندیده
    929
    مورد پسند : 4,326 بار در 1,390 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام
    مرسی حمید از گذاشتن داستان. اما مطمئن شو اجازه مترجمش رو داشته باشی


    نقل قول نوشته اصلی توسط آقا هومن نمایش پست ها
    خوب.عزیز نمیشه به دوستتون بگین به جای ترجمه یه اثر جدید بیاد ادامه یه سری داستانهای باقی مونده مثل "جادوگران:استاد"جلد دوم نبرد شکافت که خیلی قشنگه یا ادامه شمشیر حقیقت که این دریم رایز گردن شکسته ترجمشو ادامه نداده یا مگنوس چیس و کشتی مردگان رو ترجمه کنه...نت پر از داستانا و ترجمه های نصفه نیمه هست من موندم مجموعه میراث به اون عظمت رو کیا ترجمه کردن که الان سایتایی مثل بوک پیج ..دریم رایز..زندگی پیشتازو...آدمو زجر کش میکنن هر شش ماه 10 صفحه ترجمه میکنن یا کلا ترجمه رو گذاشتن کنار

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    اخه نمی فهمم اگر هر نفر روزی 2 صفحه ترجمه کنه در هفته 14 صفحه میشه...
    آقا هومن، ترجمه های سایتهای اتحادیه بر طبق قوانینی دنبال میشه. کتابی که متعلق به سایت خاصی هست ، همون سایت ادامشو میره و دیگران طرفش نمیرن. اگر هم کتابی نصفه مونده ممکنه دلیلش مراحل چاپ یا ورود ناشران باشه. عارضم خدمتتون که بوک پیج زمانی یک انجمن ترجمه بود ما الان خیلی وقته ترجمه رسمی نمیکنیم. اما با این روزی دو صفحه موافقم. شما دو صفحه رو شروع کن. یه تیم تشکیل بده ببین چند نفر حاضرن این کارو بکنن.ده نفر داوطلب بشن این کارو بکنن من شخصا ویرایش و ایناشو تضمین میکنم. اما نه از کار سایتهای دیگه .
    جریان اینه که هرکسی میاد توقع داره دیگران این کارو بکنن و خودش کتاب رو بخونه. این رو صرفا از طرف بوک پیج نمیگم خیلی از مترجمهایی که میشناسم اعتراضشون به خوانندگان اینه که خوانندگان مایل نیستند هزینه ای بابت کاری که میخونن پرداخت کنن. چه اون هزینه مالی باشه چه نقد و نظر ... در هر حال اگر پروژه سایتی نیمه کاره مونده قطعا برید سراغ مدیرانش و از اونها سوال کنید که چرا کارشون رو ا دامه نمیدن تا جواب کافی رو دریافت کنید. بر طبق قوانین اتحادیه وب سایتهای عضو وارد حریم کار هم نمیشن و کاری که متعلق به سایت خاصی باشه و رسما رزرو شده باشه توسط هیچ سایتی بهش ورود نمیشه. پس اگر قرار بشه ما کاری رو ترجمه کنیم قطعا اون کار یه کار جدید خواهد بود.
    مرسی از نظرتون
    ویرایش توسط proti : 05-06-2018 در ساعت 17:48
    امضای ایشان

    قابل توجه کاربران گرامی:
    1- پست های تک خطی و بی محتوا پست ارزشی و اسپم حساب می شه و پاک میشه
    2- کاربران تازه وارد برای دانلود داستان از انجمن میتونن تا سقف صد امتیاز از مدیران سایت دریافت کنن بعد از اون دیگه امتیاز مورد نیازتون رو باید با فعالیت مفید به دست بیارید
    3- منظور از فعالیت مفید پست پشت سر هم توی تاپیک ها نیست لطفا قوانین رو مطالعه کنید و از اسپم بارون کردن سایت بپرهیزید.



    برای بهتر بودن کافی است از آنچه هستید بیشتر تلاش کنید...
    زمانی که هر روز از روز قبل بهتر باشید بیاد داشته باشید که شما بهترینید

  5. 2 پسندیده توسط:


  6. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Oct 2016
    شماره عضویت
    1170
    نوشته ها
    75
    امتیاز
    201
    پسندیده
    37
    مورد پسند : 104 بار در 55 پست
    میزان امتیاز
    2
    یعنی ده تا لایک نخورد؟
    عیب نداره داستان رو میذارم ببینم بعدش چی میشه؟
    صل 1

    ماشین دور شد و دختر کوچک را در کنار خیابان رها کرد. دخترک که با بلوز نخی نازک و شلوارک از سرما می‌لرزید نشست و بازوهایش را دور زانوهایش حلقه کرد؛ موهای بور روشنش، مثل یک قاصدک رنگ پریده، در باد آشفته شده بود.
    آنها گفته بودند: "ساکت بمون عجیب الخلقه، وگرنه بر می‌گردیم و می‌بریمت."
    نمی‌خواست که آنها دنبال او برگردند. با وجود اینکه حتي نمی‌توانست اسمش یا جایی را که در آن زندگی می‌کرد به یاد آورد، از این مسأله مطمئن بود.
    خانواده‌ای در راه رفتن به سمت ماشینشان از کنار او عبور کردند؛ مادر روسری به سر داشت و بچه‌ای را بغل کرده بود و پدر دست یک کودک نوپا را گرفته بود. دخترک به چمن‌های پژمرده نگاهی کرد و گل‌های مرواریدی را شمرد. با خودش فکر کرد در آغوش گرفته شدن چه احساسی دارد؟ آنقدر از زمانی که کسی او را بغل کرده بود گذشته بود که نگاه کردن به چنین صحنه‌ای برایش سخت بود. می‌توانست پرتوی طلایی رنگي را که دور خانواده می‌تابید ببیند؛ رنگ عشق. به آن رنگ اعتماد نداشت؛ در نهايت به رنج منتهی می‌شد.
    زن متوجه او شد. دخترک زانوهایش را محکم‌تر بغل کرد و سعی کرد خودش را کوچک کند تا کسی متوجه او نشود. ولی فایده‌ای نداشت. زن چیزی به شوهرش گفت، بچه را به او داد و به او نزدیک شد و کنار او چمباتمه زد. "گم شدی عزیزم؟"
    ساکت بمون وگرنه بر می‌گردیم و می‌بریمت.
    دخترک سرش را تکان داد.
    "مامان و بابا رفتن تو؟" زن اخم کرد و رنگ‌هایش سایه‌ای از قرمز خشمگین گرفت.
    دخترک نمی‌دانست که آیا باید سر تکان دهد یا نه. مامان و بابا رفته بودند ولی مربوط به خیلی وقت پیش بود. آنها هیچ وقت در بیمارستان به دنبال او نیامده بودند بلکه با همدیگر در آتش مانده بودند. تصمیم گرفت چیزی نگوید. رنگ‌های زن با سرخی بیشتری شعله‌ور شد. دخترک ناخودآگاه خودش را جمع کرد: او را ناراحت کرده بود. پس کسانی که همین الان با ماشین دور شده بودند راست گفته بودند. او بد بود. همیشه همه را ناراحت می‌کرد. دخترک سرش را روی زانوهایش گذاشت. شاید اگر وانمود می‌کرد اینجا نیست، آن زن دوباره خوشحال مي‌شد و مي‌رفت. این کار گاهی جواب می‌داد.
    زن آهی کشید. "کوچولوی بیچاره! جمال، میشه برگردی داخل و به مدیر بگی یه بچه‌ی گمشده اینجا داریم؟ من پیش اون می‌مونم."
    دخترک صدای مرد را شنید که که با صدای آهسته به بچه‌ی کوچک کلمات اطمینان بخشی گفت و بعد صدای پایش را که به سمت رستوران بر می‌گشت شنید.
    "نگران نباش: مطمئنم خانواده‌ت دارن دنبالت می‌گردن." زن کنار او نشست و گل‌های مروارید پنج و شش را له کرد.
    دخترک به شدت شروع به لرزیدن کرد و سرش را تکان داد. نمی‌خواست آنها دنبالش بگردند - نه حالا، نه هیچ وقت.
    "چیزی نیست. واقعا ميگم. می‌دونم که حتما ترسیدی ولی یه دقیقه دیگه برمی‌گردی پیش اونا."
    دخترک ناله‌ای کرد و بعد دستش را روی دهانش کوبید. من نباید هیچ صدایی بکنم، من نباید شلوغ کنم. من بدم. بد.
    ولی این سر و صدا کار او نبود. تقصیر او نبود. حالا دیگر افراد زیادی دور او جمع شده بودند. پلیس‌هایی که جلیقه‌ی زرد پوشیده بودند؛ شبیه همان‌هایی که آن روز خانه‌ی او را احاطه کرده بودند. صداهایی که با او حرف می‌زدند. اسمش را می‌پرسیدند.
    ولی این یک راز بود - و او مدت‌ها پیش پاسخش را فراموش کرده بود.
    فصل 2

    وقتی ماشین ايستاد و صدای موتور ساکت شد، از کابوس قدیمی‌ام بیدار شدم. سرم به پشتی صندلی فشرده شده بود و خواب مثل یک لنگر مرا پايين می‌کشید؛ کمی طول کشید تا به یاد آوردم کجا هستم. دیگر در آن پمپ بنزين نبودیم؛ من و پدر و مادرم در کلورادو (1) بودیم. در راه. در حال نقل مکان.
    "نظرتون چيه؟" پدرم سیمون (2)، كه ترجیح می‌داد او را با اسم کوچک صدا کنم، از ماشین فورد قدیمی كه در دنور (3) خريده بوديم پياده شد و با حالتي نمايشي به خانه اشاره كرد. از شدت هيجاني كه براي نشان دادن خانه‌ي جديدمان داشت، موهاي بلند قهوه‌اي جوگندمي‌اش كه پشت سرش بسته بود باز شده بود. خانه، با سقفي نوك تيز، ديوارهاي تخته كوبي شده و پنجره‌هاي كثيف چندان اميدوار كننده به نظر نمي‌رسيد. تقريبا انتظار داشتم هر لحظه خانواده آدامز (4) از در جلويي بيرون بيايند. نشستم و چشم‌هايم را ماليدم؛ سعي مي‌كردم وحشتي را كه بعد از خوابم باقي مانده بود از خودم دور كنم.
    سالي (5)، مادرم، دلسرد نشد. "واي عزيزم، فوق العاده‌ست." سيمون به شوخي او را شكارچي شادي صدا مي‌كرد؛ شادي را به دندان مي‌كشيد و حاضر به رها كردن آن نبود. سالي از ماشين پياده شد. من هم در حالي كه مطمئن نبودم احساسي كه دارم به خاطر خستگي ناشي از تفاوت ساعت است يا اثر كابوسي كه ديده‌ام به دنبال او رفتم. كلماتي كه من در ذهنم داشتم افسرده، مخروبه و پوسيده بود؛ سالي نظر ديگري داشت.
    "فكر كنم عالي بشه. به اون سايبون‌ها نگاه كن - فكر كنم اصل باشن. و ايوون! من هميشه يه جورايي خودم رو توي ايوون تصور مي‌كردم؛ روي صندلي گهواره‌ايم نشستم و دارم به غروب آفتاب نگاه مي‌كنم." چشم‌هاي قهوه‌ايش با شوق برق زد و همانطور كه از پله‌ها بالا مي‌پريد موهاي فرفري‌اش تكان مي‌خورد.
    از وقتي ده ساله بودم با آنها زندگي مي‌كردم و مدت‌ها پيش پذيرفته بودم كه پدر و مادرم هر دو احتمالا كمي ديوانه هستند. آنها در دنياي فانتزي كوچك خودشان زندگي مي‌كردند كه در آن خانه‌هاي متروك "جالب و عجيب" و كپك "هیجان انگیز" بود. بر خلاف سالي، من خودم را يك فرد فوق مدرن تصور مي‌كردم كه روي يك صندلي كه بهشت موريانه‌ها نيست نشسته‌ام و داخل اتاق خوابم در زمستان قنديل نمي‌بندد.
    ولي از خود خانه كه مي‌گذشتيم، كوه‌هاي پشت آن به طرز مجذوب كننده‌اي در آسمان پاييزي صاف سر به فلك كشيده بودند و پرده‌اي از ابر سفيد روي قله‌هاي آن را پوشانده بود. كوهستان مانند موجي كه درست در لحظه‌اي كه در حال سرازير شدن به سمت ماست، در زمان يخ زده باشد در افق گسترده شده بود. شيب سنگلاخي آن با نور صورتي بعد از ظهر رنگ گرفته بود ولي در جایی که سایه‌ها روی زمین‌های پوشیده از برف می‌افتاد تبدیل به رنگ آبی مایل به خاکستری می‌شد. جنگل‌هایی که در دو طرف بالا رفته بود انگار كه درختان صنوبر در پس زمینه تیره‌ی جنگل آتش گرفته باشند، طلایی رنگ شده بودند. می‌توانستم یک کابین هوایی و منطقه‌ای را که اثر اسکی بازی روی آن مشخص بود ببینم که همه آنها تقریبا عمودی به نظر می‌رسیدند.
    اینجا حتما همان منطقه‌ی های‌راکیز (6) بود که وقتی پدر و مادرم اخبار نقل مکانمان از ریچموند تیمز (7) به کلورادو را به من داده بودند در موردش تحقيق کردم. یک دوره‌ی یک ساله برای هنرمندان مقیم در یک مرکز هنری جدید در شهر کوچکی به نام ریکنریج (8) به آنها پیشنهاد شده بود. یک مولتی میلیونر محلی که از طرفداران کارهای آنها بود به سرش زده بود که مرکز تفریحی اسکی غرب دنور به تقویت فرهنگی نیاز دارد - و مادر و پدر من، سالی و سیمون، را برای این کار انتخاب کرده بود.
    وقتی آنها این خبر 'خوب' را به من دادند، سری به وب‌سایت شهر زدم و متوجه شدم که ریکنریج به خاطر برف سالانه‌ی هفتصد سانتیمتری‌اش معروف است و چیز خاص دیگری ندارد. قطعا اسکی بازی بود - ولی من هیچ وقت نتوانسته بودم پول کافی برای اردوی مدرسه در آلپ تهیه کنم برای همین حدود یک میلیون سال از هم‌کلاسي‌های جديدم عقب بودم. همین حالا هم می‌توانستم تحقیر شدن خودم را در اولین تعطیلات آخر هفته برفی در حالی که در شیب‌های بچگانه زمین می‌خوردم و بقیه‌ی نوجوان‌ها در شیب‌های خطرناک ویراژ می‌دادند، تصور کنم.
    ولی پدر و مادرم عاشق این بودند که در میان کوه‌های راکی نقاشی کنند و من دلش را نداشتم که ماجراجویی بزرگ آنها را خراب کنم. وانمود کردم با اینکه بايد پیش دانشگاهی ریچموند و همه‌ی دوستانم را ترک کنم و در عوض در دبیرستان ریکنریج ثبت نام کنم مشکلی ندارم. در شش سالی که مرا به فرزندی پذیرفته بودند برای خودم در جنوب غربی لندن جایگاهی دست و پا کرده بودم؛ با زحمت و سختی بر سکوت، وحشت و کمرویی بی‌حد و حصر خودم غلبه کرده بودم و جمع دوستانم را داشتم که بین آنها محبوب بودم. بخش‌های عجیب و غریب وجودم را خفه کرده بودم - مثل همان چیزهای رنگی که در خواب می‌دیدم. دیگر مانند زمان بچگی دنبال هاله‌ی افراد نمی‌گشتم و هر وقت کنترل آن از دستم در می‌رفت آن را نادیده می‌گرفتم. خودم را تبدیل به یک آدم معمولی کرده بودم - خب، اغلب اوقات. حالا دوباره به درون ناشناخته‌ها پرتاب می‌شدم. فیلم‌های زیادی درباره مدارس آمریکایی دیده بودم و در مورد محل تحصیلی جدیدم احساس امنیت نمی‌کردم. حتما نوجوانان معمولی آمریکایی هم روي صورتشان جوش داشتند و گاهی لباس‌های درب و داغان می‌ پوشیدند؟ اگر فیلم‌ها درست از آب در می‌آمدند هیچ وقت نمی‌توانستم در آنجا جا بیفتم.
    سیمون پرسيد: "خب." دست‌هایش را روی ران شلوار جین رنگ و رو رفته‌اش مالید؛ این عادتش باعث می‌شد اکثر لباس‌هایی که داشت رنگ و روغنی بشوند. سيمون همان لباس‌های مدل قدیمی هنری را که همیشه می‌پوشید به تن داشت ولی سالی با شلوار و ژاکت جدیدی که برای سفر خریده بود کاملا جذاب به نظر می‌رسید. من جایی بین آن دو تا بودم: نسبتا نامرتب با لباس‌های اسپورت.
    سیمون گفت: "آقای رودنهایم (1) گفته بود برامون طراح داخلی می‌فرسته. قول داده بود به محض اینکه بتونن بیرون خونه رو هم درست می‌کنن."
    پس برای این بود که شبیه خرابه به نظر می‌رسید.
    سیمون در ورودی را باز کرد. جیرجیر می‌کرد ولی از لولا جدا نشد که از نظر من خودش يك امتياز مثبت بود. به اتاق‌های طبقه بالا سرک کشیدم و یک اتاق فیروزه‌ای با یک تخت دو نفره‌ي كوچك و چشم اندازی به قله‌ها پیدا کردم. حتما مال من بود. شاید اینجا چندان هم بد از آب در نمی‌آمد.
    با ناخن رنگ‌هایی را که روی آینه قدیمی روی گنجه کشویی پریده بود خراش دادم. دختر ساده و رنگ پریده‌‌ي در آینه هم همین کار را کرد و با چشم‌های آبی تیره‌اش به من خیره شد. در تاریک روشن اتاق مثل روح به نظر می‌رسید و موهای بلند طلایی‌اش دور صورت بیضی شکلش به طرز نامرتبی پیچ و تاب خورده بود. شکننده به نظر می‌رسید. تنها!يك زندانی در اتاقی پشت آینه؛ آلیسی که هیچ وقت از آینه برنگشته بود.
    لرزیدم. رویایم هنوز در ذهنم بود و مرا به طرف گذشته می‌کشید. باید این طرز فکر کردن را متوقف می‌کردم. آدم‌ها - معلم‌ها، دوستان، همه - به من گفته بودند که مستعد غرق شدن در افکار و رویاهای افسرده کننده هستم. ولی آنها درک نمی‌کردند من چه احساسی دارم ... نمی‌دانم ... نوعی کمبود. برای خودم هم یک راز بود - یک مشت خاطرات تکه تکه و مکان‌های تاریک کشف نشده. سرم پر از راز بود ولی نقشه‌ای را که به من نشان می‌داد کجا آنها را پیدا کنم گم کرده بودم.
    دستم را از روی آینه‌ي سرد کشیدم و از آن دور شدم و به طبقه‌ی پایین رفتم. پدر و مادرم در آشپزخانه ایستاده بودند و مثل همیشه در آغوش هم بودند. رابطه‌ی آنها طوری کامل بود که اغلب فکر می‌کردم چطور جایی برای من پیدا کرده‌اند.
    سالی دور کمر سیمون چرخ زد و سرش را روی شانه‌ی او گذاشت. "بد نیست. اولین خونه‌مون تو ارل کورت یادته عزیزم؟"
    "آره. دیوارا خاکستری بود و وقتی مترو زیر خونه حرکت می‌کرد همه چیز می‌لرزید." جلوی موهای کوتاه قهوه‌ایش را بوسید. "اینجا یه قصره."

    سالی دستش را دراز کرد تا مرا هم در حال خوبشان شریک کند. در چند سال گذشته به خودم یاد داده بودم که به رفتارهای محبت آمیزشان بی‌اعتنا نباشم. سالی انگشت‌های مرا فشار داد تا در سکوت نشان دهد می‌داند چقدر برای من سخت است که با حالت عصبی از آنها دور نشوم. "من واقعا هیجان زده‌م. مثل صبح کریسمسه."

    سالي همیشه عاشق مراسم و جوراب‌های کریسمس بود.

    لبخند زدم. "اصلا قابل پیش‌بینی نبود!"

    "کسی خونه هست؟" تقه‌ای به در ایوان خورد و یک زن مسن، با اقتدار وارد شد. موهای مشکی جوگندمی، پوست قهوه‌ای تیره و گوشواره‌های مثلثی داشت که تقریبا تا یقه‌ی ژاکت کلفت طلایی‌اش می‌رسید. یک ظرف بزرگ پر از خوراک دستش بود و با پاشنه‌ی کفش ماهرانه در را پشت سرش بست. "پس اینجایین. دیدم رسیدین. به ریکنریج خوش اومدین."

    انگار که خانه‌ی خودش باشد ظرف غذا را روی میز اتاق نشیمن گذاشت و سالی و سیمون با سرخوشی نگاهی رد و بدل کردند.

    "اسم من می هافمنه (1)، همسایه‌تون هستم، اون ور خیابون. و شما باید خانواده برایت (2) از انگلستان باشین."

    به نظر می‌رسید خانم هافمن نیازي ندارد که کسی در گفتگوهایش مشارکت کند. انرژی‌اش ترسناک بود؛ آرزو کردم توانایی لاک‌پشتی داشتم و در لاکم می‌خزیدم و پناه می‌گرفتم.

    "دخترتون زیاد شبیه شما دو تا نیست، نه؟" خانم هافمن یک قوطی رنگ را کنار زد. "دیدم ماشین رو پارک کردین. می‌دونستین ماشینتون روغن ریزی داره؟ بهتره بدین درستش کنن. کینگزلی تو تعمیرگاه این کار رو براتون می‌کنه؛ مخصوصا اگه بگین من به شما معرفیش کردم. نرخش هم عادلانه‌ست ولی حواستون باشه پول پارک و خدمات ازتون نگیره - اون رو باید روی تعمیر انجام بده."

    سالی عذرخواهانه شکلکی برای من درآورد. "خیلی لطف دارین خانم هافمن."

    خانم هافمن دستی تکان داد. "هدف ما اینه که همسایه‌های خوبی باشیم. باید هم اینطور باشه - صبر کنین تا یکی از زمستونای ما رو تجربه کنین، بعد متوجه میشین." با چشم‌هایي زیرک توجهش را به من معطوف کرد. "کلاس یازدهم تو دبیرستان ثبت نام کردی؟"

    من و من کردم: "بله ... اممم ... خانم هافمن."

    "ترم دو روز پیش شروع شده ولی فکر کنم می‌دونین. نوه‌ی من هم سال یازدهمیه. بهش میگم مراقب تو باشه."

    تصویری کابوس‌وار از یک مدل مردانه‌ی خانم هافمن که در مدرسه مثل گوسفند از من مراقبت می‌کرد جلوی چشمم ظاهر شد. "مطمئنم لازم ..."

    حرف مرا قطع کرد و به ظرف اشاره کرد. "فکر کردم شاید تا آشپزخونه‌تون راه بیفته از یه کم غذای خونگی خوشتون بیاد." سرکی کشید. "می‌بینم آقای رودنهایم بالاخره شروع کرد به درست کردن اینجا. وقتش بود. بهش گفته بودم این خونه برای این محله مایه‌ی سرافکندگیه. حالا شما یه استراحت بکنین، وقتی جا افتادین می‌بینمتون."

    قبل از اینکه فرصت تشکر کردن داشته باشیم رفت.

    سیمون گفت: "خب، جالب بود."

    سالی دست‌هایش را روی سینه‌اش گره کرد و به شوخی التماس کرد: "خواهش می‌کنم فردا روغن ریزی رو درست کن. نمی‌تونم تحمل کنم که فردا بياد و بفهمه تو به نصیحتش گوش نکردي - حتما هم بر می‌گرده."

    سیمون موافقت کرد: "مثل سرماخوردگی."

    گفتم: "اون خیلی ... امم ... انگلیسی نیست، نه؟" (1)

    همه‌ی ما خندیدیم - بهترین خوش‌آمدی که می‌توانستیم برای خانه داشته باشیم.



    آن شب، وسایل چمدانم را در قفسه‌ی کشویی که با کمک سالی در آن کاغذ گذاشته بودم چیدم؛ هنوز بوی کهنگی می‌داد و کشوها گیر می‌کرد ولی رنگ سفید رنگ و رو رفته‌ی آن را دوست داشتم. سالی به آن کهنه‌کاری می‌گفت. می‌دانستم چه جور حسی است، چندین سال را در این انتهای طیف احساسی گذرانده بودم.

    به خانم هافمن و این شهر عجیب که به آن نقل مکان کرده بودیم فکر کردم. حس خیلی متفاوتی داشت - بیگانه بود. حتی هوای این ارتفاعات هم کافی نبود و دائما سایه‌ی یک سردرد را احساس می‌کردم. پشت پنجره‌ام که با شاخه‌های یک درخت سیب نزدیک به خانه احاطه شده بود، کوه‌ها در برابر آسمان خاکستریِ یک شب ابری، شکل‌هایی تیره ساخته بودند. قله‌ها بالای سر ما به قضاوت نشسته بودند و به ما انسان‌ها یادآوری می‌کردند که چقدر بی‌اهمیت و گذرا هستیم.

    مدتی طولانی صرف کردم تا چیزی را که می‌خواهم روز اول مدرسه بپوشم انتخاب کنم و بالاخره یک شلوار جین و یک تی‌شرت گپ را انتخاب کردم که در بین سایر دانش‌آموزان شاخص نباشم. بعد از کمی فکر، یک بلوز چسبان را بیرون کشیدم که با حروف طلایی جلوی آن نوشته بود یونیون جک (2). بهتر بود از همین اول هویتم را قبول می‌کردم.

    این چیزی بود که سالی و سیمون به من یاد داده بودند. آنها از سختی‌هایی که برای به یاد آوردن گذشته‌ام می‌کشیدم خبر داشتند و هیچ وقت به من فشار نیاوردند و می‌گفتند هر وقت آماده باشم به یاد خواهم آورد. برای آنها همین که الان بودم کافی بود؛ لازم نبود برای کامل نبودنم عذرخواهی کنم. با این حال، مانع از این نمی‌شد که از ناشناخته‌هایی که فردا در پیش رویم بود وحشت نکنم.



    کمی ترسیده بودم برای همین پیشنهاد سالی برای همراهی من به دفتر مدرسه برای ثبت نام را قبول کردم. دبیرستان ریکنریج از محل ما تقریبا یک و نیم کیلومتر پایین‌تر بود، نزدیک جاده‌ی I-70، جاده‌ی اصلی که شهر را به سایر مراکز تفریحی اسکی منطقه متصل می‌کرد. ساختمانی بود که با غرور برافراشته شده بود: نام مدرسه در سنگ بالای درهای بسیار بلند آن تراشیده شده بود و از زمین‌ها به خوبی نگهداری می‌شد. سالن ورودی پر از تابلوهای اعلاناتی بود که فعالیت‌های متعددی را که برای دانش آموزان وجود داشت - یا از آنها انتظار می‌رفت - تبلیغ می‌کرد. به پیش‌دانشگاهی‌اي که می‌توانستم در انگلستان در آن درس بخوانم فکر کردم. مدرسه در پشت یک مرکز خرید در میان مجموعه‌ای از ساختمان‌های دهه شصت و سوله‌های موقت قرار داشت و جایی گمنام بود؛ جایی که از آن عبور می‌کردی نه جایی که به آن تعلق داشته باشی. احساس کردم احساس تعلق جزء مهمی از زندگی در ریکنریج است. مطمئن نبودم در این باره چه حسی دارم. فکر کنم اگر در آنجا جا می‌افتادم چیز خوبی بود ولی اگر از پس امتحان قاطی شدن در مدرسه جدید بر نمی‌آمدم بد بود.

    سالی می‌دانست نگرانم ولی طوری رفتار می‌کرد که انگار قرار است موفق‌ترین دانش‌آموزی که تا به حال شناخته شده بشوم.

    با خوشحالی گفت:‌ "نگاه کن، یه گروه هنری هم دارن. می‌تونی سفالگری رو امتحان کنی."

    "من به درد این چیزا نمی‌خورم."

    بخش پنجم فصل دو



    1- Rodenheim

    1- Colorado
    2- Simon
    3- Denver
    4- اشاره به برنامه‌اي تلويزيوني به همين نام
    5- Sally
    6- High Rockies
    7- Richmond-on-Thames
    8- Wrickenridge
    ویرایش توسط hamid : 05-25-2018 در ساعت 21:09

  7. 2 پسندیده توسط:


  8. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Oct 2016
    شماره عضویت
    1170
    نوشته ها
    75
    امتیاز
    201
    پسندیده
    37
    مورد پسند : 104 بار در 55 پست
    میزان امتیاز
    2
    نچ‌نچی کرد، می‌دانست درست می‌گویم. "پس موسیقی. دیدم یه ارکستر دارن. اوه، ببین، تيم تشویق كننده‌ها! شاید باحال باشه."

    "اوهوم، شاید."

    "با یکی از اون لباسا خیلی ناز میشی."

    نگاهی به دخترانی که با پاهای زرافه‌ای تیم تشویق کننده‌های روی پوستر را تشکیل داده بودند انداختم و گفتم: "برای این کار حدود سی سانت کوتاهم."

    "یک ونوس جیبی، این چیزیه که تو هستی. کاش من هم هیکل تو رو داشتم."

    "سالی، میشه انقدر تابلو بازی در نیاری؟" چرا اصلا به خودم زحمت می‌دادم با او بحث کنم؟ حتی اگر مسأله‌ی قد هم مطرح نبود قصد نداشتم تشویق کننده بشوم.

    سالی ادامه داد: "بسکتبال."

    چشم‌هایم را گرد کردم.

    "رقص."

    دیگر شوخی می‌کرد.

    "گروه ریاضی."

    زیر لب گفتم: "اگه می‌خوای برم تو اون گروه باید با چوب بزنی تو سرم." سالی زد زیر خنده.

    فشار کوچکی به دستم داد. "جات رو پیدا می‌کنی. یادت باشه، تو خاصی."

    در دفتر را باز کردیم. مسؤول پذیرش پشت میز ایستاده و عینکش را با زنجیر به گردنش وصل کرده بود؛ وقتي نامه‌ها را در صندوق هر معلم می‌گذاشت، عینک روی پلوور صورتی‌اش بالا و پایین می‌رفت. همزمان با این کار از یک فنجان کاغذی قهوه می‌نوشید.

    "آها، تو باید همون دختر جدید از انگلستان باشی! بیا تو، بیا تو!" اشاره کرد جلوتر برویم و با سالی دست داد. "خانم برایت، من جو دیلنی (1) هستم. اگه زحمتی نیست چند تا فرم رو برای من امضا کنین. اسکای، درسته؟"

    سرم را به علامت تأیید تکان دادم.

    "دانش آموزا به من میگن آقای جو. برات یه بسته به عنوان خوش‌آمدگویی دارم." بسته را به من داد. دیدم از قبل یک کارت مدرسه با عکس من آماده کرده‌اند. عکسی بود که برای پاسپورتم گرفته بودم و شبیه خرگوشی بودم که در نور چراغ ماشین گیر افتاده باشد. عالی بود. زنجیر را دور گردنم انداختم و کارت را پنهان کردم.

    آقای جو با حالت محرمانه به جلو خم شد، افترشیوش را که بوی گل می‌داد احساس کردم. "فکر کنم با اوضاع اینجا آشنا نباشی، نه؟"

    اعتراف کردم: "نه، نیستم."

    آقای جو در ده دقیقه‌ی بعدی صبورانه توضیح داد چه واحدهایی را باید بگذرانم و برای فارغ التحصیل شدن به چه نمراتی نیاز دارم.

    "ما اینجا بر اساس انتخاب‌هایی که زمان پر کردن درخواست ثبت نام کرده بودی یه جدول درست کردیم، ولی یادت باشه، هیچی قطعی نیست. اگه می‌خوای چیزی رو عوض کنی به من بگو." به ساعتش نگاه کرد. "مراسم صبح تموم شده برای همین مستقیم می‌برمت سر کلاس اولت."


    سالی مرا بوسید و برایم آرزوی موفقیت کرد. از اینجا به بعد، تنها بودم.

    آقای جو قبل از اینکه مرا به طرف کلاس تاریخ ببرد، به گروهی از دانش آموزانی که دیر کرده بودند اخم کرد و آنها را مثل سگ گله‌ای که گوسفنداني سرکش را هدایت می‌کند متفرق کرد. "اسکای، اسم قشنگیه."

    نمی‌خواستم به او بگویم شش سال پیش وقتی مرا به فرزندی پذیرفتند خودمان این اسم را انتخاب کردیم. وقتی مرا پیدا کردند نتوانستم اسم اصلی‌ام را به کسی بگویم و تا سال‌ها بعد حرف نمی‌زدم برای همین در خدمات اجتماعی مرا جانت (1) صدا می‌کردند - یا همانطور که یکی از پسرهای آنجا شوخی می‌کرد "جانت خالی"! این کار باعث می‌شد بیشتر از این اسم متنفر شوم. اسم جدید با این هدف بود که کمک کند شروع جدیدی با خانواده برایت داشته باشم؛ جانت را به اسم دومم منتقل کرده بودند.

    [به آقاي جو گفتم:] "مادر و پدرم این اسم رو دوست داشتن." و من سن و سالی نداشتم که پیش بینی کنم که همراه با نام خانوادگی‌ام چقدر باعث خجالت می‌شود (2).

    "بامزه‌ست و خلاقانه."

    "امم، بله." قلبم به شدت می‌تپید و کف دست‌هایم خیس شده بود. نمی‌خواستم خرابکاری کنم. اصلا نمی‌خواستم خرابکاری کنم.

    آقای جو در را باز کرد.

    "آقای اوزاوا (3)، دختر جدید اینجاست."

    معلم ژاپنی- آمریکایی که در لپ‌تاپش یادداشت‌هایی را که روی تخته‌ی هوشمند انداخته بود مرور می‌کرد، سرش را بلند کرد. بیست تا کله به طرف من برگشت.

    آقای اوزاوا از بالای عینک نیم‌کره‌ای کوچکش به من نگاه کرد؛ موهای مشکی صافش روی یکی از شیشه‌ها ریخته بود. به عنوان یک مرد میانسال خوش قیافه بود. "اسکای برایت؟"

    خنده‌ی زیرلبی در کلاس پیچید ولی تقصیر من نبود که پدر و مادرم موقعی که اسم مرا انتخاب می‌کردند به من هشدار نداده بودند. مثل همیشه، سرشان بیشتر پر از تصاویر رویایی بود تا شکنجه‌ی آینده‌ی من در مدرسه.

    "بله، آقا."

    "از اینجا به بعد با منه، آقای جو."

    مسؤول پذیرش با حالت تشویق آمیزی مرا به سمت کلاس هل داد و دور شد. "لبخند بزن، اسکای."

    جریان جوری پیش می‌رفت که دوست داشتم زیر اولین میز بپرم و پناه بگیرم.

    آقای اوزاوا اسلاید بعدی را که عنوانش جنگ داخلی آمریکابود نشان داد. "هر جا خواستی بشین."

    فقط می‌توانستم یک جای خالی کنار دختری با پوست کاراملی رنگ و ناخن‌هایی که به رنگ قرمز، سفید و آبی لاک زده بود، ببینم. موهایش عالی بود - انبوهي از بافت‌هاي ريز قهوه‌اي مايل به قرمز تا پايين شانه‌هايش ريخته بود. همانطور كه كنارش مي‌نشستم لبخندي به او زدم. سري تكان داد و در حالي كه آقاي اوزاوا برگه‌هايي را پخش مي‌كرد با ناخن‌هايش روي ميز ضرب گرفت. وقتي آقاي اوزاوا دور شد كف دستش را بيشتر براي يك تماس سريع تا دست دادن جلو آورد.

    "تينا مونتري ."

    "اسكاي برايت."
    "آره، گرفتم."

    آقاي اوزاوا دست‌هايش را به هم زد تا توجه ما را جلب كند. "خب، بچه‌ها، شما اون خوش شانسايي هستين كه تصميم گرفتين تاريخ قرن نوزدهم آمريكا رو بخونين. البته، بعد از ده سال درس دادن به سال يازدهميا ديگه توهمي ندارم و مي‌دونم تعطيلات تمام دانشتون رو از مغزهاتون پاك كرده. براي همين با يه چيز ساده شروع مي‌كنيم. كي مي‌تونه به من بگه جنگ داخلي كي شروع شد؟ و بله، ماه دقيقش رو هم مي‌خوام." نگاهش جمعي از جاخالي بده‌هاي حرفه‌اي را بررسي كرد و روي من متوقف شد.

    لعنت.

    "دوشيزه برايت؟"

    هر چه از تاريخ آمريكا مي‌دانستم، مثل مرد نامريي كه لباسش را در بياورد تكه تكه ناپديد شد، و مغزم خالي ماند. "اممم، ... شما جنگ داخلي داشتين؟"

    كل كلاس غرغر كردند.

    حدس مي‌زدم به اين معني بود كه من بايد اين را مي‌دانستم.

    زنگ تفريح، از اينكه تينا اين انگليسي گيج را با وجود نمايش تأسف‌بارش در كلاس رها نكرد ممنون بودم. پيشنهاد داد گوشه و كنار مدرسه را به من نشان دهد. خيلي از چيزهايي كه مي‌گفتم باعث خنده‌اش مي‌شد - نه‌ اينكه آدم بامزه‌اي بودم؛ گفت براي اينكه خيلي انگليسي بازي در مي‌آورم.

    "لهجه‌ت باحاله. شبيه اون هنرپيشه‌هه‌ هستي - مي‌دوني كه، همون كه فيلم‌هاي دزد دريايي بازي كرده."

    فكر كردم واقعا لهجه‌ام اينقدر شيك به گوش مي‌رسد؟ هميشه فكر مي‌كردم من زيادي لهجه‌ي لندني دارم.

    تينا به شوخي گفت: "با ملكه‌ نسبتي چيزي داري؟"

    خيلي جدي گفتم: "آره، عموزاده‌ي پدريم ميشه."

    چشم‌هاي تينا گشاد شد. "شوخي مي‌كني!"

    گفتم: "راستش آره، دارم شوخي مي‌كنم."

    تينا خنديد و صورتش را با پوشه‌اش باد زد. "يه لحظه گولم زدي؛ داشتم در مورد آداب معاشرت نگران مي‌شدم."

    "راحت باش."

    براي خودمان از رستوران ناهار گرفتيم و سيني‌هايمان را به سالن غذاخوري برديم. يكي از ديوارها كاملا از پنجره تشكيل شده بود و چشم‌اندازي از زمين‌هاي بازي گل‌آلود و جنگل‌هاي پشت آن را نشان مي‌داد. خورشيد بيرون آمده بود و قله‌ي كوه‌ها را با رنگ سفيد درخشاني روشن كرده بود براي همين بعضي از دانش آموزان بيرون غذا مي‌خوردند و در گروه‌هايي كه بيشتر با نوع لباس پوشيدنشان مشخص مي‌شد دور هم نشسته بودند. در اين دبيرستان، چهار سال تحصيلي وجود داشت و دانش آموزانش چهارده تا تقريبا هجده ساله بودند. من سال يازدهم يا سال ما قبل دانش آموزان سال آخري كه فارغ التحصيل مي‌شدند بودم.

    بطري آب معدني گازدارم را به طرف آنها تكان دادم. "خب تينا، كي به كيه؟"

    "اون گروه‌ها؟" خنديد. "مي‌دوني اسكاي، من گاهي فكر مي‌كنم ما همه قرباني كليشه‌هامون هستيم چون با اينكه متنفرم اقرار كنم ولي همه‌مون تابع جمع ميشيم. وقتي سعي مي‌كني متفاوت باشي فقط آخرش سر از گروه ياغي‌هايي در مياري كه همه همين كارو مي‌كنن. دبيرستان همينه."
    گروه چيز خوبي به نظر مي‌رسيد: جايي كه بشود پناه گرفت. "فكر كنم اون جايي كه من اومدم هم همين وضع بود. بذار حدس بزنم، اونا گروه ورزشكاران؟" اين‌ها در هر فيلمي كه ديده بودم از گريس (۱) تا دبيرستان موسيقي (۲) حضور داشتند و به لطف تمرين تيم در ساعت ناهار به راحتي قابل تشخيص بودند.

    "آره - عشق ورزشا. نسبتا بد نيستن - متأسفانه زياد از اون هيكلي سيكس پك‌ها ندارن، فقط يه مشت نوجوون خيس عرق. اينجا، بيسبال، بسكت‌بال، هاكي، فوتبال دخترا و فوتبال آمريكايي داريم."

    "فوتبال آمريكايي - شبيه راگبيه، نه؟ به جز اينكه كلي محافظ تو لباسشون دارن؟"

    تينا گفت: "واقعا؟" شانه‌هايش را بالا انداخت. حدس زدم خودش چندان اهل ورزش نباشد. "تو چي بازي مي‌كني؟"

    گفتم: "مي‌تونم يه كم بدوم و از پس اينور اونور زدن توپ تنيس هم برميام، ولي همه‌ش همين."

    "مي‌تونم تحمل كنم. ورزشكارا مي‌تونن كسل كننده باشن، مي‌دوني كه. مغزشون يه جهت داره -كه اون هم به سمت دخترا نيست."

    سه دانش آموز كه با چهره‌هايي به جديت مذاكره كنندگان صلح خاور ميانه در مورد گيگا بايت بحث مي‌كردند، رد شدند. يكي از آنها حافظه‌ي فلشي را كه به دسته كليدش آويزان كرده بود مي‌چرخاند.

    "اونا عشق كامپيوترا هستن - بچه باهوشايي كه مطمئن ميشن همه از اين موضوع خبر دارن. تقريبا مثل خرخونا ولي تكنولوژي‌شون بيشتره."

    خنديدم.

    تينا ادامه داد: "راستش باهوش‌هاي ديگه‌اي هم هستن - هوششون خوبه ولي بهشون مياد. مثل خرخونا و عشق كامپيوترا گروهي با هم نمي‌گردن."

    "آهان. مطمئن نيستم به هيچ كدوم از اين گروه‌ها بخورم."

    "منم همينطور. من خنگ نيستم ولي در سطح فوق العاده هم نيستم. بعدش هنريا هستن - بچه‌هاي موسيقي و نمايش. من تقريبا به اونا مي‌خورم چون طراحي و هنرهاي زيبا دوست دارم."

    "پس بايد پدر و مادر من رو ببيني."

    ناخن‌هايش را با ضرب هيجان انگيز كوچكي روي بطري‌اش زد. "يعني شما همون خانواده‌اين؟ همونا كه براي مركز هنري آقاي رودنهايم اومدن؟"

    "آره."

    "چه باحال، من عاشق اينم كه اونا رو ببينم."

    گروهي از پسرها كه شلوارهايشان مثل كوهنورداني كه بدون طناب نجات به يك برآمدگي آويزان شده‌اند از باسنشان آويزان بود به سرعت عبور كردند.

    تينا صدايي درآورد. "اينا چند تا از بر و بچه‌هاي اسكيت بازن. در همين حد كافيه. پسراي دردسرساز رو هم نبايد يادم بره - هیچ وقت نمی‌بینی که اونا با ما بازنده‌ها اینجا بگردن - برای با ما گشتن زیادی باحالن. احتمالا الان با طرفداراشون اون بیرون تو پارکینگ هستن و دارن، چه می‌دونم، کاربراتوری چیزی رو با هم مقایسه می‌کنن. البته اگه قبلش اخراج موقت نشده باشن. کی رو جا انداختم؟ یه چند تا وصله‌ی ناجور هم داریم." به گروه کوچکی که كنار محل سرو غذا بودند اشاره کرد. "بعدش هم انجمن اسکی خودمون رو داریم که مخصوص کوه‌های راکیه. به نظر من، این بهترین ورزش تو شهره." حتما متوجه حالت نگران صورت من شد چون با عجله به من اطمینان داد. "می‌تونی توي بیشتر از یه گروه باشی- هم اسکی هم ورزش، هم نمایش و هم اینکه نمره‌ی خوب بگیری. هیچ کس مجبور نیست فقط یه چیز باشه."
    "به جز وصله‌های ناجور." به گروهی که نشان داده بود نگاه کردم. واقعا یک گروه نبودند، بیشتر مجموعه‌ای از چند آدم عجیب و غریب که کس دیگری را نداشتند که کنارش بنشینند. یکی از دخترها با خودش حرف می‌زد - دست کم من که نشانه‌ای از هندزفری گوشی موبایلش ندیدم. ناگهان احساس وحشت کردم که ممکن است وقتی تینا از من خسته شود من هم بین آنها قرار بگيرم. من همیشه احساس عجیب و غریب بودن می‌کردم؛ تلاش زیادی لازم نبود که کاملا داخل گروهی از خل و چل‌ها پرتاب شوم.

    "آره، زیاد به اونا توجه نکن. همه‌ی مدرسه‌ها از اینا دارن." ماستش را باز کرد. "هیچ کس زیاد شلوغش نمی‌کنه. راستی مدرسه‌ی قبلی تو چه جوری بود؟ هاگوارتز؟ بچه‌های شیک که رداهاي مشکی پوشیدن؟"

    "امم ... نه." ازخنده به سرفه افتادم. اگه تینا ما را در زمان ناهار مدرسه می‌دید، به جاي هاگوارتز، یاد باغ وحش می‌افتاد چون دو هزار نفر دانش آموز سعی داشتیم در چهل و پنج دقیقه راهمان را در سالن غذا خوری شلوغ به زور باز کنیم. "ما بیشتر شبیه همین‌جا بودیم."

    "عالیه. پس خیلی زود احساس می‌کنی تو خونه‌ی خودتی."

    قبل از اینکه سالی و سیمون مرا به فرزندی قبول کنند، تجربه‌ی زیادی در تازه وارد بودن در زندگی‌ام داشتم. آن روزها، مثل نامه‌های زنجیره‌ای (۱) که کسی نمی‌خواهد آن‌ها را نگه دارد از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر منتقل می‌شدم. و حالا دوباره یک غریبه بودم. زمانی که در راهروها با یک نقشه در دستم می‌گشتم و در مورد نحوه‌ی کار مدرسه گیج می‌زدم به طرز وحشتناکی احساس می‌کردم انگشت‌نما هستم، هر چند حدس می‌زدم بیشتر این احساس در ذهنم باشد؛ سایر دانش آموزان احتمالا اصلا متوجه من هم نمی‌شدند.

    کلاس‌ها و معلم‌ها تبدیل به تابلوهای راهنمایی شده بودند که از طریق آنها جهت یابی کنم؛ تینا هم شبیه تخته سنگی بود که هر از چند گاهی وقتی موج مرا به طرف او می‌برد می‌توانستم به آن چنگ بزنم ولی سعی می‌کردم این مسأله را پنهان کنم چون نمی‌خواستم او را از اینکه آشنایی‌مان را تبدیل به دوستی کند منصرف کنم و می‌ترسیدم حوصله‌اش را سر ببرم. ساعت‌ها بدون اینکه با کسی حرف بزنم می‌گذشت و باید خودم را مجبور می‌کردم که کمرویی‌ام را نادیده بگیرم و با هم‌کلاسی‌هایم صحبت کنم. با این وجود، هنوز احساس می‌کردم دیر آمده‌ام؛ دانش آموزان دبیرستان ریکنریج سال‌ها وقت داشتند تا این گروه‌ها را تشکیل بدهند و همدیگر را بشناسند. من بیرون نشسته بودم و به داخل نگاه می‌کردم.

    همانطور که زمان مدرسه به پایان نزدیک می‌شد به این فکر افتادم که مبادا محکوم باشم همیشه این احساس را داشته باشم که زندگی برای من مثل یک فیلم دزدی با کیفیت پایین، همیشه کمی از تنظیم خارج است. ناراضی و کمی افسرده، به طرف در اصلی راه افتادم تا به خانه بروم. در حالی که راهم را در میان جمعیتی که از ساختمان بیرون می‌رفت باز می‌کردم، اتفاقی نگاهم به پسرهای دردسرسازي که تینا موقع ناهار به آنها اشاره کرده بود افتاد. زیر نور آفتاب در پارکینگ ایستاده بودند و هیچ چیز مبهم و خارج از تنظیمی در مورد آنها وجود نداشت هر چند قطعا خلاف به نظر می‌رسیدند. پنج نفر بودند که به موتورهایشان تکیه داده بودند: دو پسر سیاهپوست، دو پسر سفید پوست و یک لاتین مومشکی. در هر زمان و هر جایی می‌شد بلافاصله تشخیص داد که این پسرها دردسر هستند. حالت چهره‌هایشان هم این را نشان می‌داد - پوزخندی به دنیای تحصیل که همه‌ی ما دانش آموزان خوب وظیفه‌شناسی که به موقع از مدرسه بیرون می‌رفتیم نماینده‌ی آن بودیم. اکثر بچه‌ها فاصله‌ی خودشان را با آنها حفظ می‌کردند مثل کشتی‌هایی که از بخش خطرناک ساحل فاصله می‌گرفتند؛ بقیه نگاه‌های حسرت‌آمیزی به آنها می‌انداختند، صدای آواز سيرن‌ها (۲) را می‌شنیدند و وسوسه شده بودند که نزدیک آنها پرسه بزنند.

    بخشی از وجودم آرزو داشت من هم می‌توانستم این کار را بکنم - با اعتماد به نفس اینجا بایستم و به بقیه‌ی آدم‌های جهان به خاطر اینکه اصلا باحال نیستند انگشتم را نشان بدهم. اگر فقط پاهای بلندی از اینجا تا ابدیت، شوخ‌طبعی و هوشمندی، و چهره‌ای که مردم را وسط راهشان متوقف می‌کرد داشتم! آهان راستی، پسر بودن هم مؤثر بود: من هیچ وقت نمی‌توانستم اینطوری یک وری بایستم، انگشت شصتم را در سوراخ کمربندم بیندازم و با نوک کفشم روی خاک ضربه بزنم. آیا این کارها برایشان عادی بود یا از قبل اثر آن را حساب كرده و جلوی آینه تمرین می‌کردند؟
    به سرعت این فکر را از ذهنم بیرون کردم - این كاري بود که بازنده‌هایی مثل من انجام می‌دادند؛ آنها حتما ذاتا آنقدر باحال و خونسرد هستند که خودشان عصر یخبندان مخصوص خودشان را تشکیل داده‌اند. پسر لاتین بیشتر از بقیه نظر مرا جلب کرد - چشم‌هایش پشت عینک دودی پنهان بود؛ مثل پادشاهی در بارگاه شوالیه‌هایش دست به سینه به زین موتورش لم داده بود. لازم نبود به خاطر اينكه محكوم است هميشه يك چيزي را كم داشته باشد مبارزه کند؛ هیچ کمبودی نداشت.

    همانطور که نگاه می‌کردم، سوار موتورش شد و مثل جنگجویی که یک اسب وحشی هیولايي را بیدار می‌کند صدای موتور را درآورد. خداحافظی کوتاهی با دوستانش کرد و به سرعت از پارکینگ خارج شد و سایر دانش آموزان را متفرق کرد. من حاضر بودم خیلی چیزها را بدهم که پشت آن موتور باشم و مدرسه را در حالی که شوالیه‌ام مرا به طرف خانه می‌برد ترک کنم. یا حتی بهتر، خودم پشت موتور باشم، ابر قهرمان تنها، که با لباس چرمی چسبانش با بی‌عدالتی مبارزه می‌کند و مردها دنبالش از هوش مي‌روند.

    با خنده‌ی ناگهانی استهزاء آمیزی فکرهای جسته گريخته‌ام را متوقف کردم. فقط گوش کن چی میگی! تخیل بی‌حد و حسابم را سرزنش کردم. جنگجو و هیولا؛ ابر قهرمان؟ زیادی مانگا (۱) می‌خواندم! این پسرها با من خیلی متفاوت بودند. من حتی در حد یک نقطه روی رادار آنها هم نبودم. باید خدا را شکر می‌کردم که کسی نمی‌توانست درون سر مرا ببیند و بفهمد چقدر خیال‌باف هستم. گاهی اجازه می‌دادم رویاهایم بر درک روزمره‌ام اثر بگذارد و به نظر می‌رسید تماسم با واقعیت کمی متزلزل می‌شود. من همان اسکای ساده‌ی قدیمی بودم؛ آنها خدا بودند: دنیا همین بود.

    پایان فصل دوم

  9. 1 پسندیده توسط:


  10. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    1,311
    امتیاز
    20,670
    پسندیده
    929
    مورد پسند : 4,326 بار در 1,390 پست
    میزان امتیاز
    2
    حمید دادا کندی ها
    دیر فصل میذاری
    امضای ایشان

    قابل توجه کاربران گرامی:
    1- پست های تک خطی و بی محتوا پست ارزشی و اسپم حساب می شه و پاک میشه
    2- کاربران تازه وارد برای دانلود داستان از انجمن میتونن تا سقف صد امتیاز از مدیران سایت دریافت کنن بعد از اون دیگه امتیاز مورد نیازتون رو باید با فعالیت مفید به دست بیارید
    3- منظور از فعالیت مفید پست پشت سر هم توی تاپیک ها نیست لطفا قوانین رو مطالعه کنید و از اسپم بارون کردن سایت بپرهیزید.



    برای بهتر بودن کافی است از آنچه هستید بیشتر تلاش کنید...
    زمانی که هر روز از روز قبل بهتر باشید بیاد داشته باشید که شما بهترینید

  11. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    300
    نوشته ها
    182
    امتیاز
    6
    پسندیده
    110
    مورد پسند : 313 بار در 143 پست
    میزان امتیاز
    2
    مرسی حمید خان
    داستان خوبیه اگه میشه ادامشو زودتر بذارید
    پی دی اف ندارید؟
    امضای ایشان
    ﺍﮔﺮ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺁﺏ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺭﯾﺎﭼﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﻔﺘﺪ، ﻫﯿﭻ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﻤﯽﻣﺎﻧﺪ ...
    ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﮔﯽ ﺍﻓﺘﺪ، ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ ...
    ﭘﺲ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻣﮑﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﺑﺪﺭﺧﺸﻴﺪ ....
    ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺗﻮﺳﻂ ﮐﻔﺶ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ، ﺭﻗﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﺩ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ ....


    زمانی که تنها قهرمانان برای نجات دنیا کافی نباشند، دنیا به شخصیت‌های افسانه‌ای نیاز دارد

  12. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Oct 2016
    شماره عضویت
    1170
    نوشته ها
    75
    امتیاز
    201
    پسندیده
    37
    مورد پسند : 104 بار در 55 پست
    میزان امتیاز
    2
    فصل ۳



    چند روز آینده سعی کردم مدرسه را بگذرانم و به تدریج جاهای خالی نقشه‌ام را پر کنم و روش کار مدرسه را یاد بگیرم. وقتی بالاخره لم کار دستم آمد، فهمیدم می‌توانم از پس کلاس‌هایم بر بیایم هر چند روش تدریس برایم ناآشنا بود. اينجا رسمی‌تر از انگلستان بود - دانش آموزان را به اسم کوچک صدا نمی‌زدند، همه‌ی ما به جای جفت جفت نشستن، در ردیف‌های مجزا می‌نشستیم - ولی فکر می‌کردم به خوبی خودم را تطبیق داده‌ام. در نتیجه، به خاطر اینکه با احساس امنیتي کاذب آرامش پیدا کرده بودم، برای شوک نامطبوع اولین کلاس ورزشم آمادگی نداشتم.

    خانم گرین، معلم ورزش شیطانی ما، اول صبح چهارشنبه دخترها را شوکه کرد. باید قانونی می‌گذاشتند که معلم‌ها نتوانند چنین کارهایی بکنند تا حداقل وقت داشته باشيم گواهی استعلاجی بیاوریم.

    "خانوما، همونطور که می‌دونین ما شش نفر از بهترین تشویق کننده‌هامون رو که رفتن دانشگاه از دست دادیم برای همین من دنبال نیروی جدید می‌گردم." من تنها کسی نبودم که وحشت زده به نظر می‌رسیدم.

    "ای بابا، این چه طرز عکس العمل نشون دادنه؟ تیم‌هامون به حمایت شما نیاز دارن. ما که نمی‌تونیم اجازه بدیم دبیرستان آسپن (۲) تو رقص و سرود از ما جلو بزنه، می‌تونیم؟"
    من زیر لب با آهنگ باب معمار (۱) با خودم زمزمه کردم آره می‌تونیم.

    دکمه‌ی کنترل از راه دور را فشار داد و آهنگ "تو مال منی (۲)" از تیلور سوییفت از بلندگوها پخش شد.

    "شینا (۳)، می‌دونی که باید چی کار کنی. به دخترای دیگه نشون بده گام‌های اولین حرکتمون چیه."

    دختری باریک و بلند قد با موهای طلایی عسلی با ظرافت یک غزال، خرامان جلو آمد و مجموعه حرکاتی را که به نظر من به طرزی شیطانی سخت بود انجام داد.

    خانم گرین اعلام کرد: "دیدین، راحته. بقیه‌تون صف ببندین." من خودم را آخر صف جا کردم. ولي خانم گرين گفت: "تو که اونجایی - دختر جدید. نمی‌تونم ببینمت." دقیقا، هدفم همین بود. "بیا جلو. از اول. یک دو سه، شروع."

    خب، من چندان هم بی‌استعداد نبودم. حتی موفق شدم چیزی شبیه حرکات شینا را انجام بدهم. عقربه‌ی دقیقه شمار ساعت به طرف آخر ساعت کلاس می‌خزید.

    خانم گرین اعلام کرد: "حالا می‌خوایم یه قدم ببریمش جلو." خوب بود دست کم، یک نفر داشت حال می‌کرد. "پام‌پام‌ها رو در بیارین!"

    به هیچ وجه. من قصد نداشتم اون چیزهای مسخره را تکان تکان بدهم. می‌توانستم از بالای شانه‌ی خانم گرین چند تا از پسرهای هم‌کلاسیم را ببینم که از مسابقه‌ی دو برگشته بودند و از پنجره‌ی سالن ورزش ما را دید می‌زدند. با پوزخند! عالی بود.

    خانم گرین از توجه صف اولی‌ها به چیزی که پشت سرش اتفاق می‌افتاد، فهمید تماشاچی داریم. به نرمی یک نینجا، قبل از اینکه پسرها بفهمند چه بلایی سرشان آمده به سرعت سرشان آوار شد و آنها را به داخل کشید.

    "ما تو دبیرستان ریکنریج به فرصت‌های یکسان معتقدیم." با خوشحالی، پام‌پام‌ها را در دست‌های آنها چپاند. "پسرا، صف ببندین."

    حالا نوبت ما بود به پسرهایی که با صورت سرخ مجبور شده بودند به ما بپیوندند بخندیم. خانم گرین جلوی همه ایستاده بود و مهارت ما - یا عدم وجود آن - را ارزیابی می‌کرد. "اوهوم، کافی نیست، کافی نیست. فکر کنم لازمه چند تا پرتاب رو تمرین کنیم – نیل (۴)." پسری با شانه‌های پهن و سر تراشیده را انتخاب کرد. "تو پارسال توی تیم بودی، نه؟ می‌دونی باید چی کار کنی."

    پرتاب به نظر قابل تحمل بود. پرتاب کردن پام‌پام بهتر از تکان تکان دادن آنها بود.

    خانم گرین به شانه‌ی سه نفر دیگر زد. "آقایون، می‌خوام شما چهار تا جلو وایسین. با دستاتون یه نشیمن بسازین، آره، همینه. حالا، کوچیک‌ترین دختر رو برای این کار لازم داریم."

    نه خیر، به هیچ وجه! من پشت تینا که وفادارانه پام‌پام‌هایش را به پهلویش زد و سعی کرد دو برابر اندازه‌ی عادیش به نظر برسد پنهان شدم.

    "کجا رفت - اون دختر کوچیکه‌ی انگلیسی؟ یه لحظه پیش همین جا بود."

    شینا نقشه مخفی شدن مرا خراب کرد. "پشت سر تیناست خانم."

    "بیا اینجا عزیزم. خیلی ساده‌ست. روی دست‌های اینا بشین، بعدش تو رو میندازن هوا و می‌گیرنت. تینا و شینا، یه تشک بیارین که اگه افتاد روی اون باشه." حتما چشم‌هایم من اندازه‌ی نعلبکی شده بود چون خانم گرین گونه‌ی مرا نوازش کرد. "نگران نباش، تو لازم نیست هیچ کاری بکنی. فقط دست‌ها و پاهات رو راست بگیر و سعی کن جوری به نظر بیای که انگار داره بهت خوش می‌گذره."

    با بی‌اعتمادی به پسرها نگاهی انداختم؛ آنها هم با دقت، احتمالا برای اولین بار، به من نگاه می‌کردند و حساب می‌کردند وزنم چقدر است. بعد نیل شانه‌ای بالا انداخت و تصمیمش را گرفت. "آره، از پسش بر میایم."

    خانم معلم داد زد: "با شماره‌ی سه."

    آنها مرا گرفتند و بالا انداختند. احتمالا صدای جیغ‌های من در انگلستان هم شنیده می‌شد چون باعث شد مربی بسکتبال و بقیه‌ی پسرها دوان دوان به خیال اینکه یک نفر دارد به طرز وحشیانه‌ای به قتل می‌رسد اینجا بیایند.

    احتمالا خانم گرین مرا برای تیم انتخاب نمي‌كرد.

    وقتی با تینا برای ناهار نشستم هنوز شوکه بودم و به سختی می‌توانستم چیزی بخورم. شکمم هنوز باید به زمین بر می‌گشت.

    "به خوب ارتفاعی توی اون پرتاب رسیدن، نه؟" تینا به بازوی من ضربه‌ای زد تا حالت خیره‌ی نگاهم را قطع کند.

    "وای خدا!"

    "به عنوان یه آدم به این کوچیکی خیلی سر و صدا می‌کنی ها."

    "تو هم اگه یه معلم سادیست تصمیم می‌گرفت شکنجه‌ت بده همین کار رو می‌کردی."

    تینا موهای انبوهش را تکان داد. "سر من نمیاد - من خیلی گنده‌م." دختره‌ی خائن فکر می‌کرد این جریان خنده‌دار است. "خب، اسکای، می‌خوای با بقیه‌ی وقت بیکاریت چی کار کنی؟"

    این حرف مرا از بی‌حسی بیرون آورد، برگه‌ای را از بسته‌ی خوش‌آمد گویی‌ام بیرون کشیدم و بین خودمان گذاشتم. "فکر کردم برم یه سری به تمرین موسیقی بزنم. می‌خوای تو هم بیای؟"

    با خنده‌ پیشنهاد مرا رد کرد. "ببخشید. ولی تنهایی باید بری. به من اجازه نمیدن حتی به اتاق موسیقی نزدیک بشم. وقتی شیشه‌ها می‌بینن دهن من باز شده خودشون شروع می‌کنن به خورد شدن. تو چی می‌زنی؟"

    اعتراف کردم: "یکی دو تا ساز می‌زنم."

    "توضیح، خواهر، توضیح." با انگشت‌هایش اشاره کرد و سعی کرد کلمات را از دهانم بیرون بکشد.

    "پیانو، گیتار و ساکسوفون."

    "آقای کنیلی (۱) وقتی بشنوه از هیجان سکته می‌کنه. یه گروه موسیقی تک‌نفره! آواز هم می‌خونی؟"

    سرم را تکان دادم.

    "پوف! فکر کردم قراره به خاطر اینکه به طرز چندش آوری با استعدادی ازت متنفر بشم." سینی‌اش را کنار زد. "سالن موسیقی این طرفه. بهت نشون میدم."

    عکس‌های بخش موسیقی را روی وب‌سایت مدرسه دیده بودم ولی تجهیزات آن خیلی بهتر از چیزی بود که انتظار داشتم. اتاق اصلی یک پیانوی براق مشکی داشت که از همان اول دست‌هایم برای رسیدن به آن به خارش افتاد. وقتی وارد شدم دانش آموزان در آنجا می‌چرخیدند، بعضی‌ها با گیتارشان چیزی می‌زدند، یکی دو تا از دخترها با فلوت تمرین می‌کردند. یک پسر بلند قد مومشکی با عینک مدل جان لنون (۲) و چهره‌ای جدی، دهنی قره‌نی‌اش را عوض می‌کرد. دنبال جایی برای نشستن گشتم که زیاد جلوی چشم نباشد و ترجیحا دید خوبی به پیانو داشته باشد. جای کنار دختری که گوشه‌ی کلاس نشسته بود خالی بود. به طرف آنجا راه افتادم ولی دوستش قبل از من نشست. دختر که دید من هنوز بالای سرش می‌پلکم گفت: "ببخشید، ولی این صندلی جای کسیه."

    "باشه."

    تنهایی روی لبه یک میز نشستم و در حالی که سعی می‌کردم نگاهم به چشم کسی نیفتد منتظر شدم.

    "هی، تو اسکای هستی، آره؟" پسری با سر تراشیده و چهره‌ای به رنگ قهوه‌ی غلیظ دست مرا گرفت و با روش پیچیده‌ای با من دست داد. با برازندگی ساده‌ی آدم‌های قد بلند راه می‌رفت. اگر در یکی از رویاهای کتاب‌های کمیک من بود، اسمش چیزی شبیه مرد الاستيكي (۱) مي‌شد.

    [به خودم نهيب زدم:] 'بس کن اسکای، حواست رو جمع کن.'

    "امم ... سلام. منو می‌شناسی؟"

    "آره، من نسلون (۲) هستم. مادر بزرگم رو دیده بودی. به من گفت مراقب تو باشم. همه با تو خوب تا می‌کنن؟"

    آهان - پس اصلا شبیه خانم هافمن نبود، خیلی باحال‌تر بود. "بله، همه خیلی دوستانه برخورد کردن."

    لبخند شادی به لهجه‌ی من زد و خودش را کنار من انداخت و پاهایش را روی صندلی رو به رو گذاشت. "عالیه. فکر می‌کنم بدون هیچ مشکلی جا بیفتی."

    لازم بود چنین چیزی را بشنوم چون درست همان موقع در این مورد تردید داشتم. به این نتیجه رسیدم از نلسون خوشم می‌آید.

    در با صدای بلندی باز شد. آقای کنیلی، مرد درشت هیکلی با موهای قرمز نژاد سلت (۳) وارد شد. همانطور که بی‌هدف روی دفترم خط می‌کشیدم بلافاصله او را تحلیل کردم: استاد موسیقی، سردار نابودگر هر نوع ناهماهنگی. قطعا لباس‌های کشی ابرقهرمان‌ها مناسب او نبود.

    بدون اینکه بایستد شروع کرد: "خانم‌ها و آقایان. کریسمس با سرعت حیرت انگیز همیشگی خودش تو راهه و ما برای کنسرت بزرگی برنامه ریزی کردیم. پس از همه‌تون انتظار میره حسابی بدرخشین." می‌توانستم موسیقی پس زمینه او را بشنوم: کلی ضرب درام (۴) و حس تنش انتظار، نوعی نسخه‌ی سریع موسیقی پیش درآمد "1812".

    "ارکستر چهارشنبه شروع میشه. گروه جاز جمعه. همه‌ی شما ستاره‌های راک تازه‌کار، اگه می‌خواین اتاق موسیقی رو برای تمرین گروهتون رزرو کنین، اول بیاین سراغ من. ولی چرا من به خودم زحمت میدم؟ خودتون روش کار رو بلدین." کاغذها را پایین انداخت. "احتمالا به جز تو." استاد موسیقی نگاهش را كه مانند اشعه‌ی ایکس بود به من انداخت.

    از جدید بودن متنفر بودم.

    گفتم: "زود یاد می‌گیرم آقا."

    "خوش به حالت. اسم؟"

    در حالی که هر روز بیشتر از انتخاب رویاپردازانه‌ی پدر و مادرم متنفر می‌شدم اسمم را به او گفتم و کسانی که قبلا مرا ندیده بودند مثل همیشه خنده‌ی ریزی کردند.

    آقای کنیلی به آنها اخم کرد. "چه سازی می‌زنی دوشیزه برایت؟"

    "یه کم پیانو. آهان و گیتار و ساکسوفون."

    آقای کنیلی روی پاشنه‌ی پایش جلو و عقب رفت و مرا به یاد شناگری انداخت که آماده‌ است شیرجه بزند. "یه کم، معادل انگلیسیِ خیلی خوبه؟"

    "اممم..."

    "جاز، کلاسیک یا راک؟"

    "امم ... جاز، فکر کنم." در کل، با هر چیزی که روی دفترچه موسیقی نوشته می‌شد مشکلی نداشتم.

    "جاز، فکر کنی؟ خیلی مطمئن به نظر نمیای، دوشیزه برایت. موسیقی مسأله‌ی می‌خوای بخواه یا نمی‌خوای نخواه نیست؛ موسیقی مسأله‌ی مرگ و زندگیه."

    سخنرانی کوتاهش با ورود یکی از بچه‌هایی که دیر به کلاس رسیده بود متوقف شد. موتور سوار لاتین با بی‌خیالی در حالی که دست‌هایش در جیبش بود وارد کلاس شد و با پاهای بلندش به طرف پنجره رفت تا کنار نوازنده‌ی قره نی روی لبه‌ی آن بنشیند. لحظه‌ای طول کشید تا بر تعجبم از اینکه موتور سوار در یکی از فعالیت‌های مدرسه شرکت می‌کند غلبه کنم؛ تصور کرده بودم بالاتر از این‌هاست. یا شاید فقط آمده بود که ما را مسخره کند؟ در حالی که قوزک پاهایش را با بی‌خیالی روی هم انداخته بود، شبيه همان حالتي كه به زین موتورش تکیه داده بود، به پنجره تکیه داد و انگار که همه‌ی اینها را قبلا شنیده و دیگر برایش مهم نیست با تمسخر پوزخند زد.

    تنها فکری که به ذهنم می‌رسید این بود که در ریچموند چیزی شبیه این پیدا نمی‌شد! نه اینکه قیافه‌اش شبیه هنرپیشه‌ها باشد، نه، بیشتر به خاطر انرژی خالصی بود که زیر پوستش می‌جوشید و خشم نهفته‌ای كه مثل ببری که در قفس بالا و پایین می‌رفت، درونش وجود داشت. نمی‌توانستم نگاهم را از او دور کنم. به هیچ وجه تنها کسی نبودم که تحت تأثیر قرار گرفته بود. جو اتاق تغییر کرد. دخترها کمی صاف‌تر نشستند و پسرها کمی عصبی شدند - همه به خاطر این موجود خداگونه که پذیرفته بود بین ما موجودات فناپذیر بیاید. یا شاید هم گرگی در بین گوسفندان؟

    آقای کنیلی با لحنی پر از نیش و کنایه گفت: "آقای بندیکت، چقدر لطف کردین پیش ما اومدین." حس و حال خوب قبلي‌اش از بین رفته بود. صحنه‌ی کوتاهی از ذهنم گذشت: استاد موسیقی در برابر مرد گرگی بدجنس با اسلحه‌هایی که نت موسیقی شلیک می‌کرد. "همه‌ی ما از اینکه شما خودتون رو از برنامه‌ی قطعا خیلی مهم‌ترتون جدا کردین تا بتونین با ما موسیقی بنوازین در پوست خودمون نمی‌گنجیم، حتی اگه ورود شما یه مقداری با تأخیر باشه."

    پسر یکی از ابروهایش را بالا داد؛ مشخص بود اصلا پشیمان نیست. یک جفت چوب طبل برداشت و در بین انگشتانش چرخاند. "دیر کردم؟" صدایش همانقدر که تصور کرده بودم عمیق بود، نوایی از تن موسیقی بم. نوازنده‌ی قره‌نی شجاعانه با آرنج به پهلوی او زد تا یادآوری کند مواظب رفتارش باشد.

    آقای کنیلی که قطعا در مرز عصبانیت بود. "بله، دیر کردی. فکر کنم تو این مدرسه مرسوم باشه اگه بعد از معلم به کلاس برسی عذرخواهی کنی."

    پسر چوب‌های طبل را ثابت نگه داشت و لحظه‌ای به او خیره شد؛ چهره‌اش مثل ارباب جوانی که در مورد رعیتی که جرأت کرده او را تصحیح کند فكر مي‌كند متکبر بود. بالاخره گفت: "متأسفم."

    احساس کردم بقیه‌ی بچه‌های کلاس از اینکه از درگیری خلاص شده‌اند آهسته نفس راحتی کشیدند.

    آقاي كنيلي گفت: "نیستی - ولی همین کافیه. مواظب رفتارت باش آقای بندیکت، ممکنه با استعداد باشی ولی من علاقه‌ای به موسیقی‌دانان ماهری که نمی‌دونن با نوازندگان همکارشون چطور باید رفتار کنن ندارم. شما، دوشیزه برايت، اهل کار تیمی هستی؟" به طرف من برگشت و امیدم را به اینکه فراموشم کرده باشد بر باد داد. "یا شما هم به اخلاقی مثل آقای 'زد' بندیکت (1) خودمون مبتلا هستین؟"
    سؤالش خیلی بی‌انصافی بود. این جنگ بین ابرقهرمان‌ها بود و من حتی یک نیروی کمکی هم نبودم. هنوز حتي با مرد گرگي حرف نزده بودم و حالا از من می‌خواستند از او انتقاد کنم. ظاهرش طوری بود که حتی با اعتماد به نفس‌ترین دختر هم کمی در برابر او احساس ترس و احترام می‌کرد و از آنجایی که اعتماد به نفس من از اول هم آن پایین‌ها بود، چیزی که الان احساس می‌کردم بیشتر به وحشت شباهت داشت.
    "من ... نمی‌دونم. ولی من هم گاهی دیر کردم."
    نگاه پسر به من برگشت، بعد انگار که چیزی بیشتر از تکه گلی که به ابر چکمه‌های گرگی‌اش چسبیده بود نباشم نگاهش را برگرداند.
    "بذار ببینیم چی کار می‌تونی بکنی. گروه جاز بیاین اینجا." آقای کنیلی برگه‌ي موسیقی را مثل فریزبی پرت کرد. "آقای هافمن، شما ساکسوفون رو بگیر؛ 'ایو' بندیکت (2)، قره‌نی. شاید بتونی برادرت رو ترغیب کنی ما رو با درام زدنش شاد کنه."
    پسری که عینک جان لنونی داشت نگاه بدی به موتور سوار انداخت و جواب داد: "حتما آقای کنیلی. 'زد'، بیا اینجا."
    برادرش؟ وای، چطور شد؟ شاید از نظر ظاهر کمی شبیه به هم بودند ولی از نظر اخلاق در دو سیاره‌ی متفاوت قرار داشتند.
    "دوشیزه برایت می‌تونه جای من پشت پیانو بشینه." آقای کنیلی با محبت پیانو را نوازش کرد.
    من واقعا دلم نمی‌خواست جلوی همه اجرا کنم.
    "امم ... آقای کنیلی، من ترجیح میدم ..."
    "بشین."
    ارتفاع چهارپایه را تنظیم کردم و نشستم. دست کم موسیقی آشنا بود.
    نلسون شانه‌ام را فشار ملايمي داد و زیر لب گفت: "به خاطر استاد ناراحت نشو. اون با همه همین کار رو می‌کنه. میگه باید اعصابشون رو امتحان کنه."
    درحالی که احساس می‌کردم اعصاب من همین حالا هم خرد و داغان است منتظر شدم بقیه هم جاگیر شوند.
    آقای کنیلی در جایگاه تماشاچی‌ها نشست و گفت: "خب، شروع کنین."
    با اولین تماس متوجه شدم که پیانو مثل عسل است - کاملا تنظیم شده، قوی، و با محدوده‌ای وسیع. طوری احساس آرامش کردم که هیچ چیز دیگری نمی‌توانست این حس را برایم ایجاد کند؛ مانعی بین من و باقی کلاس به وجود آورده بود. غرق شدن در موسیقی وحشتم را از بین برد و کم‌کم شروع کردم به لذت بردن. من به خاطر موسیقی زندگی می‌کردم همانطور که پدر و مادرم برای هنرشان زندگی می‌کردند. این موضوع ربطی به اجرا نداشت - ترجیح می‌دادم در یک اتاق خالی اجرا کنم؛ برای من موضوع این بود که جزئی از ترکیب موسیقی بشوم و نت‌ها را بردارم و جادویی برای آن سحر ببافم. وقتی همراه بقیه می‌نواختم، هم‌نوازانم را به عنوان یک فرد نمی‌دیدم آنها هر كدام یک صدا بودند: نلسون، نرم و رها؛ 'ایو'، نوازنده‌ی قره‌نی، شاعرانه، باهوش و گاهی بامزه؛ 'زد'- خب، 'زد' ضرباني بود که با قدرت موسیقی را پیش می‌برد. احساس کردم او هم موسیقی را مانند من درک می‌کند، پیش‌بینی او از تغییر حس و حال و گام موسیقی بی‌نقص بود.
    وقتی کارمان تمام شد آقای کنیلی اعلام کرد: "خیلی خوب بود، نه، عالی بود! متأسفانه فکر کنم از گروه جاز بیرونم کردین." چشمکی به من زد.
    نلسون وقتی از پشت سرم می‌گذشت آهسته گفت: "کارت حرف نداشت."
    آقای کنیلی سراغ باقی کارها رفت: تنظیم تمرینات گروه هم سرایان و ارکستر ولی از کس دیگری نخواست که چیزی بنوازد. تمایلی نداشتم حصارم را رها کنم برای همین همان جایی که بودم ماندم و به تصویر دست‌هایم بر روی در پیانو خیره شدم و انگشت‌هایم را بدون اینکه فشار بدهم روی کلیدها حرکت دادم. تماس ملایمی را بر روی شانه‌ام احساس کردم. دانش آموزان در حال رفتن بودند ولی نلسون و نوازنده‌ی قره‌نی پشت سر من ایستاده بودند و 'زد' هم کمی عقب‌تر هنوز طوری به نظر می‌رسید که انگار ترجیح می‌دهد آنجا نباشد.
    نلسون به نوازنده‌ی قره‌نی اشاره کرد. "اسکای، با 'ایو' آشنا شو."
    "سلام، کارت خوبه." 'ایو' لبخند زد و عینکش را روی بینی‌اش عقب داد.
    "ممنون."
    "اون ابله برادرمه، 'زد'." دستش را به طرف موتورسوار بداخلاق تکان داد.
    'زد' غرش کرد: "'ایو'، کوتاه بیا."
    'ایو' محلی به او نگذاشت. "به اون توجه نکن. با همه همینطوریه."
    نلسون خندید و ما را ترک کرد.
    پرسيدم: "دو قلویین؟" رنگ موها و پوست قهوه‌ای طلاییشان شبیه هم بود ولی 'ایو' صورت گرد و موهای مشکی صاف داشت، یک کلارک کنت (1) جوان. اجزای صورت 'زد' مشخص‌تر بودند، بینی قوی، چشم‌های درشت با مژه‌های بلند، و سری پر از موهای مجعد پرپشت؛ بیشتر به او می‌خورد یکی از مردان خلاف‌کار باشد تا اینکه در بین آدم‌های خوب کسل‌کننده پیدایش شود. یک قهرمان شکست خورده، یکی از آن کسانی که با سرنوشت فاجعه بار خود رو به سوی تاریکی آورده‌اند مثل آناکین اسکای‌واکر (2) ...
    به خودم نهيب زدم: 'حواست به کارت باشه، اسکای.'
    'ایو' سرش را تکان داد. "نخير. من یه سال بزرگترم. سال آخری‌ام. اون بچه کوچیکه‌ی خانواده‌ست."
    هرگز کسی را ندیده بودم که اینقدر به بچه‌ کوچیکه بی‌شباهت باشد. احترامم برای 'ایو' بیشتر شد چون مشخص بود از برادرش ترسی ندارد.
    'زد' گفت: "هی، ممنون داداش، مطمئنم می‌خواست این رو بدونه." دست‌هایش را به سینه زد و با پایش ضرب گرفت.
    'ایو'، 'زد' را کنار کشید و به من گفت: "تو تمرینای گروه می‌بینمت."
    "آره، حتما." در حالی که برادرها را نگاه می‌کردم زیر لب زمزمه کردم: "شرط می‌بندم نمی‌تونی منتظر بمونی." آهنگ خروج از صحنه کوچک طعنه آمیزی را زمزمه کردم و تصور کردم که هر دوی آنها وقتی از جلوی چشم ما آدم‌های فناپذیر دور می‌شوند به آسمان پرواز می‌کنند.

  13. 1 پسندیده توسط:


  14. Top | #9


    تاریخ عضویت
    Oct 2016
    شماره عضویت
    1170
    نوشته ها
    75
    امتیاز
    201
    پسندیده
    37
    مورد پسند : 104 بار در 55 پست
    میزان امتیاز
    2
    انگاری اصلا ازا ین کتاب استقبال نشده یعنی ادامه ندم گذاشتن فصلا رو؟

    فصل 4

    همان روز بعد از ظهر، تینا گفت می‌خواهد ببیند من کجا زندگی می‌کنم و با ماشینش مرا به خانه رساند. حدس می‌زدم در واقع می‌خواهد دعوتش کنم تا پدر و مادرم را ببیند. ماشینش فقط دو صندلی داشت، پشت ماشین مختص ابزار و لوازم لوله کشی برادرش بود. هنوز می‌شد کلمات تعمیرات مونتری را کنار ماشین دید.
    تینا با خوشحالی توضیح داد: "وقتی برای خودش وانت خرید این رو داد به من." بوق زد تا یک گروه از نوجوان‌ها را از سر راه کنار بزند. "حداقل تا یه ماه دیگه رسما برادر مورد علاقه‌ی منه."
    "چند تا برادر داری؟"
    "دو تا و از سرم هم زیاده. تو چی؟"
    "فقط خودم."
    همانطور که در اطراف شهر می‌گشتیم گپ زدیم. خانواده‌اش عالی به نظر می‌رسیدند - کمی درهم و برهم ولی نزدیک به هم. تعجبی نداشت که اینقدر اعتماد به نفس داشت.
    پایش را روی گاز گذاشت و از تپه بالا رفتیم.
    سعی کردم اینکه مثل فضانوردی در حال پرتاب، به عقب پرت شده‌ام را نادیده بگیرم و با حالتی عادی گفتم: "'زد' و 'ایو' بندیکت رو تو تمرین موسیقی دیدم."
    تينا جواب داد: "'زد' فوق‌العاده نیست؟!" در حالی که از کنار گربه‌ای که جرأت کرده بود جلوی او از خیابان رد شود دور می‌زد لب‌هایش را با هیجان به حالت بوسه جمع کرد.
    "آره فکر کنم."
    "هیچ فکری نداره. اون صورت، اون هیکل - یه دختر دیگه چی می‌خواد؟"
    فکر کردم:کسی که به او توجه کند؟
    "ولی اخلاق گندی داره - معلما رو دیوونه می‌کنه. دو تا از برادراش هم شبیهش بودن و میگن این بدتره. سال پیش به خاطر اینکه به یكی از معلما بی‌احترامی کرده بود تقریبا از مدرسه انداختنش بیرون. البته بگم که هیچ کدوم از ما از آقای لوماس خوشمون نمیومد. معلوم شد اون از بعضیامون زیادی خوشش میومده؛ می‌گیری که چی میگم. آخر ترم اخراجش کردن."
    "اه چندش."
    "آره، بگذریم. هفت تا پسر دارن تو خانواده‌شون. سه تاشون هنوز تو خونه‌شون اون‌ بالای شهر کنار ایستگاه تله کابین هستن؛ بزرگ‌ترا رفتن دنور."
    "تله کابین؟"
    "آره، بابای اون‌ها فصل تله کابین اونجا رو می‌چرخونه؛ مامانشون هم مربی اسکیه. ما همه فکر می‌کنیم پسرای بندیکت پادشاه سراشیب‌های اسکی هستن."
    "هفت تا برادرن؟"
    برای یک عابر پیاده بوق زد و دست تکان داد. "بندیکت‌ها برای خودشون یه الگو دارن: تریس، يوریل، ویکتور، ویل، زاویر، ایو و زد. (1) حدس می‌زنم کمک می‌کنه یادشون بمونه."
    "اسمای عجیب و غریبیه."
    "خانواده عجیب و غریبین، ولی باحالن."
    وقتی رسیدیم سالی و سیمون مشغول باز کردن وسایل هنری بودند. می‌توانستم بگویم از اینکه به این زودی دوستم را به خانه آورده‌ام خوشحال شده‌اند. آنها از خود من هم بیشتر نگران کمرویی من بودند.
    مادرم در حالی که خوراکی‌ها را از جعبه‌ی خوار و باری که روی میز آشپزخانه بود بیرون می‌آورد گفت: "ببخشید چیزی به جز بیسکوییت مغازه‌ای نداریم به تو تعارف کنیم." انگار که از آن مادرهایی بود که خودش پخت و پز می‌کند!
    تینا که چشم‌هایش با شیطنت برق می‌زد گفت: "من رو بگو که امیدوار بود عصرونه چایی انگلیسی بخورم. می‌دونین، از اون ساندویچای خیار فسقلی و اون کیکایی که خامه و مربا دارن."
    سیمون گفت: "منظورت کولوچه و مرباست."
    سالی و من ناخودآگاه حرفش را تصحیح کردیم. "کُ لو چه."
    وقتی خندیدیم تینا پرسید: "ببخشید، چیزی رو نگرفتم؟"
    سیمون کوتاه گفت: "یه شوخی قدیمی - خنده‌دار نیست. بس کنین دخترا. تینا، اسکای به ما گفته تو به هنر علاقه داری. در مورد مرکز جدیدمون چی شنیدی؟"
    "ساختمون رو دیدم - حرف نداره. آقای رودنهایم آرزوهای بزرگی برای اونجا داره." نگاهی به دفترطراحی که سالی همان موقع بیرون آورده بود انداخت. به نظر می‌رسید تحت تأثیر قرار گرفته باشد و هر کدام را با دقت نگاه کرد. "این عالیه. زغال؟"
    سالی بلند شد و شالش را روی شانه‌اش انداخت. "بله، من برای طراحی از این وسیله خوشم میاد."
    "قراره کلاس هم بگذارین؟"
    سالی نگاه هیجان زده‌ای به سیمون انداخت و تأیید کرد: "اون هم جزء قراردادمونه."
    "اگه میشه من دوست دارم بیام خانم برایت."
    "حتما تینا و خواهش می‌کنم من رو سالی صدا کن."
    پدرم اضافه کرد:‌"سالی و سیمون."
    "باشه." تینا دفتر طراحی را پایین گذاشت و دستهایش را در جیبش کرد. "پس اسکای ژن هنری‌ش رو از شما به ارث برده؟"
    "امم ... نه." سالی کمی خجالت زده به من لبخند زد. همیشه وقتی مردم سؤال می‌کردند همین جریان بود. ما توافق کرده بودیم که هیچ وقت به چیزی که نیستیم تظاهر نکنیم.
    توضیح دادم: "من رو به فرزندی قبول کردن تینا. زندگی من قبل از اینکه اون‌ها من رو بپذیرن یه کم پیچیده بود."
    شما بگیر "کاملا درب و داغان." وقتی شش سالم بود مرا در یک ایستگاه پمپ بنزین کنار جاده رها کرده بودند؛ هیچ کس موفق نشد ردی از پدر و مادر واقعی من بگیرد. من صدمه‌ی روحی خورده بودم و حتی نمی‌توانستم اسمم را به خاطر بیاورم. تنها راهی که در چهار سال بعد از طریق آن ارتباط برقرار می‌کردم موسیقی بود. دوره‌ای نبود که دوست داشته باشم مجددا به یاد بیاورم. تنها احساس اضطراب آوری برایم به جا مانده بود که روزی یک نفر می‌آید و ادعا می‌کند من مانند چمدانی که کسی در هواپیما جا گذاشته است متعلق به او هستم.
    تينا گفت: "اه، ببخشید - من نمی‌خواستم دخالت کنم. ولی پدر و مادرت فوق العاده‌ن."
    "عیبی نداره."
    تینا کیفش را برداشت. "خوبه. باید برم. فردا می‌بینمت." با خوشحالی دستی تکان داد و رفت.
    سالی مرا در آغوش کشید و اعلام کرد: "از تینات خوشم میاد."
    "اون هم فکر می‌کنه شما فوق العاده‌این."
    سیمون سرش را تکان داد. "آمریکاییا فکر می‌کنن کفش فوق‌العاده‌ست، یکی که پیشنهاد می‌کنه با ماشین اونا رو برسونه فوق العاده‌ست: وقتی یه نفری رو ببینن که واقعا ارزش فوق عادی بودن رو داشته باشه چی کار می‌خوان بکنن؟ دیگه همه‌ی کاربردای این کلمه رو تموم کردن."
    سالي گفت: "سیمون، بس کن انقدر غرغرو و قدیمی نباش." سقلمه‌ای به او زد. "روز تو چطور بود اسکای؟"
    "خوب. نه، بهتر از خوب. فوق العاده!" لبخند شیطنت آمیزی به سالی زدم. "فکر کنم اینجا مشکلی نداشته باشم." تا وقتی که فاصله‌ام را با تشویق کننده‌های خانم گرین حفظ می‌کردم.

    تمرینات گروه جاز به آخر هفته افتاد. در این فاصله، به هیچ کدام از بندیکت‌ها در راهروها برنخوردم چون ظاهرا زمان کلاس‌های ما تداخلی نداشت. یک بار 'ایو' را وقتی والیبال بازی می‌کرد از دور دیدم ولی برنامه‌ی 'زد' به من نمی‌خورد.
    تینا او را دیده بود.
    نلسون چند باری با او بازی کرد. پسر شجاع!
    ولی من نه. البته، نه اینکه تمام وقتم را به دنبال او می‌گشتم.
    چیزهای بیشتری در مورد او شنیدم. او و خانواده‌اش یکی از موضوعات محبوب غیبت بودند. سه تا از پسران بندیکت - تریس، ویکتور و حالا جوانترین آنها 'زد'- به رسوایی مشهور بودند؛ با موتور سیکلت‌هایشان در ریکنریج ویراژ می‌دادند و در کافه‌های محلی دعوا راه می‌انداختند و ردی از قلب‌های شکسته را در بین زنان شهر پشت سر خود به جا گذاشته بودند که اغلب به خاطر قرارهای عاشقانه‌ی ناموفقشان با دختران محلی بود. دو پسر بزرگتر، تریس و ویکتور، مدتی بود که سر و سامان گرفته و خارج از شهر کار می‌کردند و از قضاي روزگار هر دو در نیروی پلیس مشغول به کار بودند. ولی این موضوع باعث نشده بود که شاهکارهای گذشته‌ی آنها با علاقه زیاد و کمی محبت بازگو نشود. به نظر می‌رسید حکم نهایی این بود: "بد بودند ولی بدجنس نبودند."
    نتیجه گیری تینا مختصر و مفید بود: "مثل شکلات بلژیکی - کاملا خلاف و مطلقا غیر قابل مقاومت."
    از اینکه می‌دانستم زیاده از حد به کسی که فقط یک بار دیده بودم علاقه‌مند شده‌ام احساس گناه می‌کردم برای همین سعی کردم عادت اینکه دنبال او بگردم را از سرم بیندازم. این رفتار برای من عادی نبود - در انگلیس، به ندرت به پسرها علاقه نشان می‌دادم و اگر کسی را انتخاب می‌کردم که نظرم را به خاطرش عوض کنم، کسی مثل 'زد' نبود. اصلا چه چیز دوست داشتنی‌ای در مورد او وجود داشت؟ هیچ چیز به جز یک پوزخند. که باعث می‌شد به خاطر چنین علاقه‌ای آدمی سطحی محسوب شوم. شاید او برای طرح داستان مصور من تبدیل به یک ضد قهرمان شده بود ولی به این معنی نبود که گزینه‌ی خوبی برای توجه من در زندگی واقعی باشد. شاید این حقیقت که اصلا به کلاس من نمی‌خورد باعث شده بود که به طرز عجیبی برای خیالبافی 'امن' باشد؛ ماجرا از این جلوتر نمی‌رفت چون قبل از اینکه او به من توجه كند ماه از آسمان می‌افتاد.
    یک‌بار راهمان به هم برخورد کرد ولی بیرون از مدرسه بود - و قطعا امتیاز مثبتی برای من نبود. در راه رفتن به خانه سری به مغازه زده بودم تا شیر بخرم و خانم هافمن مرا گیر انداخته بود. در همان حینی که از من در مورد تک تک درس‌هایم بازجویی می‌کرد، وظیفه‌ی برداشتن مواد مورد نیازش را هم به من سپرده بود.
    به بطری سبز کوچکی روی بالاترین قفسه اشاره کرد و گفت: "اسکای، عسلم، من یه ظرف سس شوید می‌خوام."
    "باشه." دست‌هایم را به پهلویم زدم و بالا را نگاه کردم. دست هیچ کدام از ما به آن نمی‌رسید.

    خانم هافمن غرغر کرد: "چرا این قفسه‌های مزاحم رو انقدر بلند می‌سازن؟ بهتره یه زنگی به مدیر اینجا بزنم."
    "نه. نه." نمی‌خواستم سر این ماجرای خاص اینجا باشم. "می‌تونم اون رو بردارم." فکر کردم شاید چهارپایه‌ای در راهرو باشد، به اطراف راهرو نگاه کردم و 'زد' را در انتهای آن دیدم.
    خانم هافمن هم او را دید. "خب، اونجا رو ببین، اون پسره بندیکته - 'زَو' (1)، نه 'زد'. نظر من رو بخوای اسم‌های احمقانه‌ایه."
    من نظر او را نخواستم چون شکی نداشتم در مورد اسم من هم نظراتی خواهد داشت.
    پرسید:‌ "صداش کنیم بیاد اینجا؟"
    عالی می‌شد: "ببخشید آقاي گرگ‌ قد بلند و خوش قیافه، میشه لطفا به این فسقلی انگلیسی کمک کنین دستش به سس برسه؟" فکر نکنم.
    "چیزی نیست؛ خودم بر می‌دارم." روی قفسه‌ی پایینی رفتم و روی انگشتان پایم ایستادم و خودم را از قفسه‌ی وسط بالا کشیدم. انگشتانم دور ظرف بالایی حلقه شد - تقریبا ...
    بعد پایم لیز خورد و روی پشتم فرود آمد؛ شیشه از دستم پرواز کرد و روی کاشی‌ها خرد شد. ردیف سس‌های شوید تکانی خورد، لرزید و قطعا در حال فرو ریختن بود ولی به طرز معجزه آسایی روی قفسه باقی ماند.
    "كثافت!"
    خانم هافمن گفت:‌ "اسکای برایت، من اصلا تحمل این طرز صحبت غیر خانمانه‌ رو ندارم!"
    متصدی فروشگاه که طی و سطل را مثل سگ چاقی پشت سرش می‌کشید، رسید.
    خانم هافمن بلافاصله اعلام کرد: "من پول این رو نمیدم لیان (2)." و به خرابکاری که من با ظرف کرده بودم اشاره کرد.
    سعی کردم از جایم بلند شوم، احساس می‌کردم پایین ستون فقراتم در حال کبود شدن است ولی در برابر وسوسه اینکه قسمت صدمه دیده را بمالم مقاومت کردم. "تقصیر من بود." دستم را در جیبم بردم و یک اسکناس پنج دلاری بیرون کشیدم. شکلات خوشمزه‌ام از دست رفت.
    متصدی فروشگاه گفت: "پولت رو بگذار کنار عزیزم. اتفاقی بود. همه‌ی ما دیدیم."
    'زد'، بدون یک کلمه حرف، به طرف ما رژه رفت و بي هیچ مشکلی یک ظرف دیگر سس شوید از قفسه برداشت و در سبد خانم هافمن گذاشت.
    خانم هافمن لبخند درخشانی به او زد، احتمالا متوجه نشده بود به پسر بد مدرسه لبخند می‌زند. "ممنون 'زد'. 'زد' بودی دیگه، نه؟"
    'زد' کوتاه سری تکان داد و چشم‌هایش با نوعی حالت تمسخر به طرف من برگشت.
    تق - او دشمن خود را با یک حرکت مژه فلج می‌کند.
    "پدر و مادرت چطورن، 'زد' عزیزم؟"
    عالی بود! خانم هافمن قربانی دیگری برای بازجویی پیدا کرده بود.
    'زد' گفت: "خوبن." و بعد از کمی فکر اضافه کرد: "خانم."
    وای، آمریکا عجب جای عجیبی بود! حتی پسر بد شهر هم رگه‌ای از ادب داشت - نه مثل مشابه انگلیسی‌اش که حتی به فکر اینکه به کسی خانم بگوید هم نمی‌افتاد.
    "و برادرای بزرگ‌ترت، اونا این روزا چی کار می‌کنن؟"
    با صدای آهسته‌ای خداحافظی کردم و در رفتم. حاضر نبودم روی آن قسم بخورم ولی فکر کنم وقتی آنها را ترک می‌کردم شنیدم 'زد' زیر لب گفت "خائن" که باعث شد نسبت به اینکه جلوی چشمانش مثل احمق‌ها زمین افتاده بودم احساس خیلی بهتری داشته باشم.
    زیاد دور نشدم که صدای موتور را پشت سرم شنیدم. از بالای شانه‌ام نگاهی انداختم و دیدم 'زد' با یک هوندای سیاه در خیابان ویراژ می‌دهد و با مهارت بین ماشین‌هایی که در ترافیک از سر کار به خانه بر می‌گشتند لایی می‌کشد. مشخص بود مهارتش در قطع کردن گفتگو با خانم هافمن از من بیشتر است. وقتی مرا دید سرعتش را کم کرد ولی کنار نزد.
    در حالی که سعی می‌کردم نگران اینکه هوا کم‌کم تاریک می‌شود و او هنوز دنبال من است نباشم به قدم زدن ادامه دادم. تا وقتی به در خانه‌ ما رسیدیم دنبال من آمد، بعد به سرعت تک چرخ زد و دور شد که باعث شد سگ کوچک همسایه انگار که برق گرفته باشدش زوزه بکشد.
    جریان چه بود؟ ترساندن من؟ کنجکاوی؟ فکر کردم احتمال اولی بیشتر است. اگر می‌فهمید من در هفته‌ی گذشته چقدر وقت صرف فکر کردن به او کرده‌ام حتما از خجالت می‌مردم. باید بس می‌کردم.

    جمعه صبح، اخبار محلی بی‌وقفه در مورد تیراندازی یک گروه خلافکار در نزدیک‌ترین شهر به اينجا یعنی دنور خبر می‌داد. افراد یک خانواده در تیراندازی گیر افتاده بودند - و همه الان در سردخانه بودند. به نظر من این جریان فاصله زیادی با دغدغه‌های شهر کوهستانی ما داشت برای همین وقتی دیدم همه در مورد آن حرف می‌زنند تعجب کردم. خشونت و درگیری در خیال چیز بدی نبود ولی واقعی آن تهوع آور بود. من نمی‌خواستم در این مورد فکر کنم ولی نمی‌شد جلوی هم‌کلاسی‌هایم را گرفت.
    زویی (1)، یکی از دوستان تینا، سر ناهار به ما گفت: "گفتن یه معامله‌ی مواد مخدر بوده که بدجور به مشکل برخورده." زویی نگاه بی‌اعتنا و تحقیر آمیزی به زندگی داشت و من به خصوص به خاطر اینکه به لطف مادر چینی‌ ریزه میزه‌اش فقط یک هوا از من بلندتر بود از او خوشم می‌آمد. "ولی پنج عضو یه خانواده که یکیشون بچه بوده کشته شدن. آدم چقدر می‌تونه بیمار باشه؟"
    تینا اضافه کرد: "شنیدم تیرانداز فرارکرده. تو کل ایالت آماده باش دادن. برد (1) برای اضافه کاری داوطلب شده." برادر بزرگ‌ترش در دفتر کلانتر کار می‌کرد.
    "به برادرت بگو نگران نباشه، اگه این طرفا بیان خانم هافمن متوجه میشه."زویی کرفسش را نصف کرد و به آن نمک زد و با مهارت با دست دیگرش موهای بلند مشکی‌اش را پشت شانه‌اش انداخت. "می‌تونم راحت تصور کنم از پس اونا بر میاد."
    تینا موافقت کرد: "آره، کاری می‌کنه که التماس کنن بهشون رحم کنه."
    خانم هافمن را تجسم کردم - قاضی بی‌رحم که با قاشق چوبی سرنوشت محتوم، عدالت را حکمفرما می‌کند.
    پرسيدم: "فکر می‌کنین تیراندازا بیان اینجا؟"
    دخترها به من خیره شدند.
    زویی خندید. "چی؟ یه چیز هیجان انگیزی تو ریکنریج اتفاق بیفته؟ واقع بین باش."
    تینا گفت: "نه اسکای. احتمالش نیست. ما آخر جاده‌ای هستیم که به هیچ جایی نمی‌رسه. چرا کسی باید بیاد اینجا؟ مگه اینکه چوب اسکی به پاش بسته باشه."
    سؤال خوبی بود. دیر متوجه شدم اینکه حدس نزده بودم آنها در مورد درگیر شدن ریکنریج در این داستان بزرگ شوخی می‌کنند احمقانه بوده ولی این کم‌هوشی من بیشتر از اینکه برای زویی و تینا توهین آمیز باشد بامزه بود.
    بهانه‌ای جور کردم که از این همه حرف در مورد قتل دور شوم برای همین پنج دقیقه زودتر به اتاق تمرين رسیدم. کل سالن در اختیار من بود و انگشتان سرگردانم روی پیانو آرام گرفتند و نوکترن (2) شوپن (3) را نواختم. به من کمک کرد خودم را از احساس لرزی که وقتی در مورد تیراندازی دنور فکر می‌کردم به من دست می‌داد خلاص کنم. خشونت همیشه باعث می‌شد احساس وحشت کنم انگار که قرار بود ببری را از قفس خاطرات درونم آزاد کند - چیزی که نمی‌توانستم با آن بجنگم یا از آن جان سالم به در ببرم. نمی‌خواستم وارد آن شوم.
    ما در خانه پیانو نداشتیم و من به شدت احساس کمبود می‌کردم. همانطور که نت‌های موسیقی را به هم می‌بافتم، حواسم به این رفت که امروز 'زد' با من چه برخوردی خواهد داشت. شوپن در نوعی موسیقی رقص که کمی هم مأموریت غیر ممکن قاطی آن شده باشد ذوب شد.
    در با صدای بلندی به هم خورد و من در حالی که ضربان قلبم بالا رفته بود با امیدواری برگشتم ولی فقط نلسون بود.
    "هی، اسکای. 'ایو' و 'زد' تو مدرسه نیستن." مرد الاستيكي به داخل اتاق پرید و سازش را از جعبه بیرون آورد.
    به شدت احساس ناامیدی کردم که آن را به حساب اينكه فرصت تمرین را از دست داده‌ام گذاشتم نه اینکه دلم برای موضوع تخیلات پنهانی‌ام تنگ شده است.
    گفتم: "می‌خوای دو تایی چند تا چیز رو با هم تمرین کنیم؟"
    انگشتانم را روی کلیدها کشیدم.
    نلسون لبخند کج و معوجی زد. "چه جور چیزی تو فکرته عزیز جان؟"
    "امم ... مطمئنم چند تا آهنگ هست که بتونیم امتحانی بزنیم." بلند شدم و دسته قطعه‌های موسیقی روی میز را ورق زدم.
    نلسون خندید. "آخ نه: تو داری منو از سرت باز می‌کنی!"
    "من؟ من؟" می‌توانستم حس کنم گونه‌هایم به طرز خجالت آوری سرخ می‌شوند. "این چطوره؟" بدون توجه، یک قطعه موسیقی را به طرف او هل دادم.
    به آن نگاه کرد. "نمایش موزیکال؟ یعنی اوکلاهاما (1) آهنگای خوب هم داره ولی ..."
    "اوه." قطعه را از دستش قاپیدم؛ از اینکه می‌دیدم باعث شده بودم تفریح کند بیشتر گیج شده بودم.
    "سخت نگیر اسکای. یه فکر بهتر: چرا نمی‌گذاری من انتخاب کنم؟"
    نفس راحتی کشیدم و برگه‌های موسیقی را رها کردم و سراغ چهارپایه‌ی پیانو، جایی که بیشتر احساس می‌کردم مسلط به اوضاع هستم برگشتم. نلسون با کنجکاوی نگاهی به من انداخت و خیلی جدی پرسید: "من باعث میشم عصبی بشی؟ تو نباید نگران من باشی - من فقط سر به سرت می‌گذارم."
    موهای بافته‌ی بلندم را روی شانه‌ام انداختم و دور مشتم پیچیدم. باید حتما موهایم را می‌بافتم وگرنه به هم می‌ریخت. "تو نه."
    "کلا پسرا؟"
    سرم را آهسته روی در پیانو کوبیدم. "انقدر تابلو ام؟"
    نلسون سرش را تکان داد. "نه. من انقدر آدم حساسی‌ام که متوجه میشم." لبخند شیطنت آمیزی زد.
    "من یه چند تایی مشکل دارم." بینی‌ام را با حس انزجار از خودم چین دادم. مشکلات من زیاد بود و طبق گفته‌ی روانشناس کودکی که از شش سالگی به او مراجعه می‌کردم همه‌ی آنها ریشه در حس عمیق ناامنی من داشت. خب، چه عجیب! انگار خودم نمی‌توانستم با آن جریان رها شدن و این‌ها به این نتیجه برسم.
    "یه کم از محدوده‌ی آرامشم بیرون افتادم."
    "ولی من پشتت رو دارم، یادت باشه." نلسون قطعه‌ی انتخابی‌اش را بیرون کشید و به من نشان داد تا تأیید کنم. "می‌تونی دور و بر من راحت نفس بکشی. من هیچ نقشه‌ی شنیعی برات ندارم."
    "شنیع چیه؟"
    "نمی‌دونم، ولی مادر بزرگم وقتی فکر می‌کنه من کار بدی کردم من رو متهم می‌کنم کار شنیعی کردم. و به نظرم جالب میاد."
    با آرامش بیشتری خندیدم. "درسته - می‌تونم هر وقت از خط خارج شدی چغلیت رو بکنم."
    به شوخی لرزید. "حتی تو هم نمی‌تونی انقدر بی‌رحم باشی، دختر انگلیسی. حالا قراره تمام روز بشینیم به گپ زدن یا یه کم موسیقی بزنیم؟" نلسون ساکسوفونش را برداشت و تنظیمش را امتحان کرد.
    "موسیقی." قطعه را روی جایگاه باز کردم و بلافاصله شروع کردم.

  15. 2 پسندیده توسط:


  16. Top | #10


    تاریخ عضویت
    Jan 2017
    شماره عضویت
    1268
    نوشته ها
    97
    امتیاز
    291
    پسندیده
    31
    مورد پسند : 58 بار در 43 پست
    میزان امتیاز
    2
    میشه یه لطف کنید از این به بعد فصلا رو تو قالب pdf بزارین به این شکل خوندنش سخت تره شاید برای همین استقبال نمیشه

  17. 1 پسندیده توسط:


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد