نمایش نتایج: از 1 به 3 از 3

موضوع: به دنبال اسکای

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Oct 2016
    شماره عضویت
    1170
    نوشته ها
    64
    امتیاز
    169
    پسندیده
    31
    مورد پسند : 74 بار در 41 پست
    میزان امتیاز
    2

    به دنبال اسکای

    خب این یه داستان جدیده که یکی از دوستام داره ترجمه میکنه
    فکر کردم اینجا گذاشتنش بد نباشه
    کتاب خوبیه تا اینجا که خوب بوده . خیلی زود لینک دانلودش رو میذارم اما قبلش معرفی کتاب:

    🌬❄️ به دنبال اسکای 🌬❄️
    نویسنده: جاس استرلینگ
    رتبه گودریدز: 4.09

    "تو نصف موهبت‌هاي ما رو داري، منم نصف ديگه‌ش رو ..."
    اسكاي، دختری انگليسي، بعد از ورود به مدرسه‌ي آمريكاي جديدش با پسر دردسرسازي به نام 'زد' ملاقات مي‌كند و نمي‌تواند فكر او را از سرش بيرون كند. 'زد' در افكارش با او حرف مي‌زند. ذهن او را مي‌خواند. او پسري است كه اسكاي مي‌تواند او را تا آخر عمر دوست داشته باشد.
    سايه‌هاي سياهي در گذشته‌ي اسكاي وجود داشته است ولي ماجراي شيطاني جديد آينده او را تهديد مي‌كند. او بايد با تاريكي رو در رو شود، حتي اگر به اين معني است كه قلب خود را از دست بدهد. آيا اسكاي قدرت دارد توانايي‌هاي خود را بپذيرد و آنقدر شجاع باشد كه با سرنوشت خود مبارزه كند يا نيروهاي شيطاني گذشته‌ي او مانع از اين مي‌شوند كه به قدرت حقيقي‌اش دست يابد؟







    بخشی از کتاب:


    از تخت بیرون آمدم و روبدشامبری پوشیدم؛ آنقدر ناآرام بودم که نمی‌توانستم در رختخواب دراز بکشم و گفتگویمان را بارها و بارها در ذهنم مرور کنم. خیلی چیزها بود که نمی‌فهمیدم ولی می‌ترسیدم توضیحی بخواهم. آن چیزهایی که در مورد الهام گفته بود رسما ترسناک بود - تقریبا حرفش را باور کرده بودم. ولی نمی‌خواستم فقط برای اینکه یک نفر خواب دیده که ممکن است اتفاقی برای من بیفتد زندگی‌ام را عوض کنم. بعدش چه؟ می‌توانست بگوید من باید فقط نارنجی بپوشم وگرنه ممکن است اتوبوس مرا زیر کند؟ فقط به خاطر حرف او شکل نارنگی به مدرسه می‌رفتم؟ نه، این فقط یک نقشه بود تا مرا وادار کند کاری که او می‌خواهد را انجام دهد.
    که چه چیزی بود؟
    پشت گردنم به خارش افتاد. احساس می‌کردم تنها نیستم. با حالتی عصبی به طرف پنجره رفتم و در حالی که نوعی موسیقی روان پریشی در سرم فریاد می‌زد محتاطانه پرده را کنار زدم.
    "ایشششش!" در حالی که قلبم به دهانم آمده بود خودم را رو در روی 'زد' دیدم. رسما باید زبانم را گاز می‌زدم تا جیغ نکشم. 'زد' از درخت سیب بالا رفته بود و بیرون اتاقم روی شاخه‌ی درخت نشسته بود. پنجره را باز کردم. با عصبانیت زمزمه کردم: "اونجا چی کار می‌کنی؟ برو پایین، از اینجا برو."
    "دعوتم کن بیام تو." خودش را در طول شاخه سُر داد.
    "بس کن، برو پایین!" وحشت زده فکر کردم آیا باید سیمون را صدا کنم یا نه.
    "نه، بابات رو صدا نکن. من باید با تو حرف بزنم."
    دست‌هایم را به طرفش تکان دادم. "برو! نمی‌خوام اینجا باشی."
    'زد' گفت: "می‌دونم." فکر اینکه به زور وارد اتاق من شود را رها کرد. "اسکای، چرا تو نمی‌دونی که سیونت هستی؟"
    فکر کردم پنجره را بر روی این صحنه‌ی عجیب و غریب رومئو و ژولیتی ببندم. "وقتی سؤال رو نمی‌فهمم نمی‌تونم جواب بدم."
    "تو شنیدی من باهات حرف می‌زنم - توی سرت. تو دنبال اشاره‌ی من نرفتی، کلمات رو شنیدی."
    "من ... من ..."
    'تو به من جواب دادی.'
    به او زل زدم. دوباره داشت این کار را می‌کرد - تله‌پاتی بود، نه؟ نه، نه، من فقط فرافکنی می‌کردم - این‌ها واقعا اتفاق نمی‌افتاد.
    "همه‌ی سیونت‌ها می‌تونن این کار رو بکنن."
    گفتم: "من چیزی نمی‌شنوم. من نمی‌فهمم در مورد چی حرف می‌زنی."
    "دارم می‌بینم و باید بفهمم چرا."
    گیج و مبهوت بودم و تنها استراتژی‌ای که می‌توانستم به کار ببرم انکار بود. باید او را از روی درخت سیبم پایین می‌کشیدم. "مطمئنم که خیلی سحرآمیزه ولی دیر وقته و می‌خوام بخوابم. پس ... امم ... شب به خیر 'زد'. بذار یه وقت دیگه در موردش حرف بزنیم." مثلا هیچ وقت.
    "حاضر نیستی به حرف من گوش کنی؟" دست‌هایش را به سینه زد.
    "چرا باید این کارو بکنم؟"
    "چون من روح‌ربای توام."
    "بس کن. من نمی‌فهمم. تو برای من هیچی نیستی. تو بی‌ادب و سردی و حتی از من خوشت نمیاد و از هر فرصتی استفاده می‌کنی تا از من انتقاد کنی."
    دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو کرد. "پس در مورد من اینطوری فکر می‌کنی؟"
    سرم را به علامت تأیید پایین آوردم. "شاید این، چه می‌دونم، نقشه‌ی جدیدت برای تحقیر کردن من باشه - اینکه وانمود کنی منو می‌خوای."
    "تو واقعا از من خوشت نمیاد، نه؟" خنده‌ی خفه‌ای کرد. "عالیه، روح‌ربای من هیچی در مورد من نمی‌دونه."
    دست‌هایم را روی سینه‌ام گره کردم تا این حقیقت را که داشتم می‌لرزیدم پنهان کنم. "چی رو می‌خوای بفهمم؟ آدمای بیخود رو راحت میشه تشخیص داد."
    در حالی که از پس زدن‌های پشت سر هم من عصبی شده بود به طرف من حرکت کرد.
    یک قدم به عقب برداشتم. "از درخت من برو پایین." وقتی به بیرون اشاره می‌کردم انگشتم می‌لرزید.
    درکمال تعجب من، مخالفتی نکرد، فقط صورت مرا بررسی کرد و بعد سر تکان داد. "باشه. ولی این جریان تموم نشده اسکای. ما باید با هم حرف بزنیم."
    "برو بیرون."
    "دارم میرم." و با این حرف روی زمین پرید و در شب ناپدید شد.



    بخش اول کتاب با ده تا لایک....

  2. 4 پسندیده توسط:


  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Apr 2018
    شماره عضویت
    1522
    نوشته ها
    26
    امتیاز
    220
    پسندیده
    26
    مورد پسند : 44 بار در 21 پست
    میزان امتیاز
    2
    خوب.عزیز نمیشه به دوستتون بگین به جای ترجمه یه اثر جدید بیاد ادامه یه سری داستانهای باقی مونده مثل "جادوگران:استاد"جلد دوم نبرد شکافت که خیلی قشنگه یا ادامه شمشیر حقیقت که این دریم رایز گردن شکسته ترجمشو ادامه نداده یا مگنوس چیس و کشتی مردگان رو ترجمه کنه...نت پر از داستانا و ترجمه های نصفه نیمه هست من موندم مجموعه میراث به اون عظمت رو کیا ترجمه کردن که الان سایتایی مثل بوک پیج ..دریم رایز..زندگی پیشتازو...آدمو زجر کش میکنن هر شش ماه 10 صفحه ترجمه میکنن یا کلا ترجمه رو گذاشتن کنار

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    اخه نمی فهمم اگر هر نفر روزی 2 صفحه ترجمه کنه در هفته 14 صفحه میشه...
    امضای ایشان
    در پس هر تاریکی نوریست نویدده روشنایی

    آنگاه که سرنوشتم تغییر کند...
    من آن را دوباره خواهم ساخت با قدرتم

    چرا که قدرت از آن من است.

    آنگاه که در های سر نوشت بسته شوند...
    تنها من محرم خواهم بود.

    ای دستان نا پیدای سرنوشت...
    من شما را به مبارزه می طلبم.





  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    1,283
    امتیاز
    20,077
    پسندیده
    904
    مورد پسند : 4,172 بار در 1,347 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام
    مرسی حمید از گذاشتن داستان. اما مطمئن شو اجازه مترجمش رو داشته باشی


    نقل قول نوشته اصلی توسط آقا هومن نمایش پست ها
    خوب.عزیز نمیشه به دوستتون بگین به جای ترجمه یه اثر جدید بیاد ادامه یه سری داستانهای باقی مونده مثل "جادوگران:استاد"جلد دوم نبرد شکافت که خیلی قشنگه یا ادامه شمشیر حقیقت که این دریم رایز گردن شکسته ترجمشو ادامه نداده یا مگنوس چیس و کشتی مردگان رو ترجمه کنه...نت پر از داستانا و ترجمه های نصفه نیمه هست من موندم مجموعه میراث به اون عظمت رو کیا ترجمه کردن که الان سایتایی مثل بوک پیج ..دریم رایز..زندگی پیشتازو...آدمو زجر کش میکنن هر شش ماه 10 صفحه ترجمه میکنن یا کلا ترجمه رو گذاشتن کنار

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    اخه نمی فهمم اگر هر نفر روزی 2 صفحه ترجمه کنه در هفته 14 صفحه میشه...
    آقا هومن، ترجمه های سایتهای اتحادیه بر طبق قوانینی دنبال میشه. کتابی که متعلق به سایت خاصی هست ، همون سایت ادامشو میره و دیگران طرفش نمیرن. اگر هم کتابی نصفه مونده ممکنه دلیلش مراحل چاپ یا ورود ناشران باشه. عارضم خدمتتون که بوک پیج زمانی یک انجمن ترجمه بود ما الان خیلی وقته ترجمه رسمی نمیکنیم. اما با این روزی دو صفحه موافقم. شما دو صفحه رو شروع کن. یه تیم تشکیل بده ببین چند نفر حاضرن این کارو بکنن.ده نفر داوطلب بشن این کارو بکنن من شخصا ویرایش و ایناشو تضمین میکنم. اما نه از کار سایتهای دیگه .
    جریان اینه که هرکسی میاد توقع داره دیگران این کارو بکنن و خودش کتاب رو بخونه. این رو صرفا از طرف بوک پیج نمیگم خیلی از مترجمهایی که میشناسم اعتراضشون به خوانندگان اینه که خوانندگان مایل نیستند هزینه ای بابت کاری که میخونن پرداخت کنن. چه اون هزینه مالی باشه چه نقد و نظر ... در هر حال اگر پروژه سایتی نیمه کاره مونده قطعا برید سراغ مدیرانش و از اونها سوال کنید که چرا کارشون رو ا دامه نمیدن تا جواب کافی رو دریافت کنید. بر طبق قوانین اتحادیه وب سایتهای عضو وارد حریم کار هم نمیشن و کاری که متعلق به سایت خاصی باشه و رسما رزرو شده باشه توسط هیچ سایتی بهش ورود نمیشه. پس اگر قرار بشه ما کاری رو ترجمه کنیم قطعا اون کار یه کار جدید خواهد بود.
    مرسی از نظرتون
    ویرایش توسط proti : 05-06-2018 در ساعت 17:48
    امضای ایشان
    برای بهتر بودن کافی است از آنچه هستید بیشتر تلاش کنید...
    زمانی که هر روز از روز قبل بهتر باشید بیاد داشته باشید که شما بهترینید

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد