نمایش نتایج: از 1 به 4 از 4

موضوع: به دنبال اسکای

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Oct 2016
    شماره عضویت
    1170
    نوشته ها
    66
    امتیاز
    174
    پسندیده
    32
    مورد پسند : 78 بار در 42 پست
    میزان امتیاز
    2

    به دنبال اسکای

    خب این یه داستان جدیده که یکی از دوستام داره ترجمه میکنه
    فکر کردم اینجا گذاشتنش بد نباشه
    کتاب خوبیه تا اینجا که خوب بوده . خیلی زود لینک دانلودش رو میذارم اما قبلش معرفی کتاب:

    🌬❄️ به دنبال اسکای 🌬❄️
    نویسنده: جاس استرلینگ
    رتبه گودریدز: 4.09

    "تو نصف موهبت‌هاي ما رو داري، منم نصف ديگه‌ش رو ..."
    اسكاي، دختری انگليسي، بعد از ورود به مدرسه‌ي آمريكاي جديدش با پسر دردسرسازي به نام 'زد' ملاقات مي‌كند و نمي‌تواند فكر او را از سرش بيرون كند. 'زد' در افكارش با او حرف مي‌زند. ذهن او را مي‌خواند. او پسري است كه اسكاي مي‌تواند او را تا آخر عمر دوست داشته باشد.
    سايه‌هاي سياهي در گذشته‌ي اسكاي وجود داشته است ولي ماجراي شيطاني جديد آينده او را تهديد مي‌كند. او بايد با تاريكي رو در رو شود، حتي اگر به اين معني است كه قلب خود را از دست بدهد. آيا اسكاي قدرت دارد توانايي‌هاي خود را بپذيرد و آنقدر شجاع باشد كه با سرنوشت خود مبارزه كند يا نيروهاي شيطاني گذشته‌ي او مانع از اين مي‌شوند كه به قدرت حقيقي‌اش دست يابد؟







    بخشی از کتاب:


    از تخت بیرون آمدم و روبدشامبری پوشیدم؛ آنقدر ناآرام بودم که نمی‌توانستم در رختخواب دراز بکشم و گفتگویمان را بارها و بارها در ذهنم مرور کنم. خیلی چیزها بود که نمی‌فهمیدم ولی می‌ترسیدم توضیحی بخواهم. آن چیزهایی که در مورد الهام گفته بود رسما ترسناک بود - تقریبا حرفش را باور کرده بودم. ولی نمی‌خواستم فقط برای اینکه یک نفر خواب دیده که ممکن است اتفاقی برای من بیفتد زندگی‌ام را عوض کنم. بعدش چه؟ می‌توانست بگوید من باید فقط نارنجی بپوشم وگرنه ممکن است اتوبوس مرا زیر کند؟ فقط به خاطر حرف او شکل نارنگی به مدرسه می‌رفتم؟ نه، این فقط یک نقشه بود تا مرا وادار کند کاری که او می‌خواهد را انجام دهد.
    که چه چیزی بود؟
    پشت گردنم به خارش افتاد. احساس می‌کردم تنها نیستم. با حالتی عصبی به طرف پنجره رفتم و در حالی که نوعی موسیقی روان پریشی در سرم فریاد می‌زد محتاطانه پرده را کنار زدم.
    "ایشششش!" در حالی که قلبم به دهانم آمده بود خودم را رو در روی 'زد' دیدم. رسما باید زبانم را گاز می‌زدم تا جیغ نکشم. 'زد' از درخت سیب بالا رفته بود و بیرون اتاقم روی شاخه‌ی درخت نشسته بود. پنجره را باز کردم. با عصبانیت زمزمه کردم: "اونجا چی کار می‌کنی؟ برو پایین، از اینجا برو."
    "دعوتم کن بیام تو." خودش را در طول شاخه سُر داد.
    "بس کن، برو پایین!" وحشت زده فکر کردم آیا باید سیمون را صدا کنم یا نه.
    "نه، بابات رو صدا نکن. من باید با تو حرف بزنم."
    دست‌هایم را به طرفش تکان دادم. "برو! نمی‌خوام اینجا باشی."
    'زد' گفت: "می‌دونم." فکر اینکه به زور وارد اتاق من شود را رها کرد. "اسکای، چرا تو نمی‌دونی که سیونت هستی؟"
    فکر کردم پنجره را بر روی این صحنه‌ی عجیب و غریب رومئو و ژولیتی ببندم. "وقتی سؤال رو نمی‌فهمم نمی‌تونم جواب بدم."
    "تو شنیدی من باهات حرف می‌زنم - توی سرت. تو دنبال اشاره‌ی من نرفتی، کلمات رو شنیدی."
    "من ... من ..."
    'تو به من جواب دادی.'
    به او زل زدم. دوباره داشت این کار را می‌کرد - تله‌پاتی بود، نه؟ نه، نه، من فقط فرافکنی می‌کردم - این‌ها واقعا اتفاق نمی‌افتاد.
    "همه‌ی سیونت‌ها می‌تونن این کار رو بکنن."
    گفتم: "من چیزی نمی‌شنوم. من نمی‌فهمم در مورد چی حرف می‌زنی."
    "دارم می‌بینم و باید بفهمم چرا."
    گیج و مبهوت بودم و تنها استراتژی‌ای که می‌توانستم به کار ببرم انکار بود. باید او را از روی درخت سیبم پایین می‌کشیدم. "مطمئنم که خیلی سحرآمیزه ولی دیر وقته و می‌خوام بخوابم. پس ... امم ... شب به خیر 'زد'. بذار یه وقت دیگه در موردش حرف بزنیم." مثلا هیچ وقت.
    "حاضر نیستی به حرف من گوش کنی؟" دست‌هایش را به سینه زد.
    "چرا باید این کارو بکنم؟"
    "چون من روح‌ربای توام."
    "بس کن. من نمی‌فهمم. تو برای من هیچی نیستی. تو بی‌ادب و سردی و حتی از من خوشت نمیاد و از هر فرصتی استفاده می‌کنی تا از من انتقاد کنی."
    دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو کرد. "پس در مورد من اینطوری فکر می‌کنی؟"
    سرم را به علامت تأیید پایین آوردم. "شاید این، چه می‌دونم، نقشه‌ی جدیدت برای تحقیر کردن من باشه - اینکه وانمود کنی منو می‌خوای."
    "تو واقعا از من خوشت نمیاد، نه؟" خنده‌ی خفه‌ای کرد. "عالیه، روح‌ربای من هیچی در مورد من نمی‌دونه."
    دست‌هایم را روی سینه‌ام گره کردم تا این حقیقت را که داشتم می‌لرزیدم پنهان کنم. "چی رو می‌خوای بفهمم؟ آدمای بیخود رو راحت میشه تشخیص داد."
    در حالی که از پس زدن‌های پشت سر هم من عصبی شده بود به طرف من حرکت کرد.
    یک قدم به عقب برداشتم. "از درخت من برو پایین." وقتی به بیرون اشاره می‌کردم انگشتم می‌لرزید.
    درکمال تعجب من، مخالفتی نکرد، فقط صورت مرا بررسی کرد و بعد سر تکان داد. "باشه. ولی این جریان تموم نشده اسکای. ما باید با هم حرف بزنیم."
    "برو بیرون."
    "دارم میرم." و با این حرف روی زمین پرید و در شب ناپدید شد.



    بخش اول کتاب با ده تا لایک....

  2. 7 پسندیده توسط:


  3. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Apr 2018
    شماره عضویت
    1522
    نوشته ها
    26
    امتیاز
    220
    پسندیده
    27
    مورد پسند : 44 بار در 21 پست
    میزان امتیاز
    2
    خوب.عزیز نمیشه به دوستتون بگین به جای ترجمه یه اثر جدید بیاد ادامه یه سری داستانهای باقی مونده مثل "جادوگران:استاد"جلد دوم نبرد شکافت که خیلی قشنگه یا ادامه شمشیر حقیقت که این دریم رایز گردن شکسته ترجمشو ادامه نداده یا مگنوس چیس و کشتی مردگان رو ترجمه کنه...نت پر از داستانا و ترجمه های نصفه نیمه هست من موندم مجموعه میراث به اون عظمت رو کیا ترجمه کردن که الان سایتایی مثل بوک پیج ..دریم رایز..زندگی پیشتازو...آدمو زجر کش میکنن هر شش ماه 10 صفحه ترجمه میکنن یا کلا ترجمه رو گذاشتن کنار

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    اخه نمی فهمم اگر هر نفر روزی 2 صفحه ترجمه کنه در هفته 14 صفحه میشه...
    امضای ایشان
    در پس هر تاریکی نوریست نویدده روشنایی

    آنگاه که سرنوشتم تغییر کند...
    من آن را دوباره خواهم ساخت با قدرتم

    چرا که قدرت از آن من است.

    آنگاه که در های سر نوشت بسته شوند...
    تنها من محرم خواهم بود.

    ای دستان نا پیدای سرنوشت...
    من شما را به مبارزه می طلبم.





  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    1,283
    امتیاز
    20,074
    پسندیده
    904
    مورد پسند : 4,173 بار در 1,347 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام
    مرسی حمید از گذاشتن داستان. اما مطمئن شو اجازه مترجمش رو داشته باشی


    نقل قول نوشته اصلی توسط آقا هومن نمایش پست ها
    خوب.عزیز نمیشه به دوستتون بگین به جای ترجمه یه اثر جدید بیاد ادامه یه سری داستانهای باقی مونده مثل "جادوگران:استاد"جلد دوم نبرد شکافت که خیلی قشنگه یا ادامه شمشیر حقیقت که این دریم رایز گردن شکسته ترجمشو ادامه نداده یا مگنوس چیس و کشتی مردگان رو ترجمه کنه...نت پر از داستانا و ترجمه های نصفه نیمه هست من موندم مجموعه میراث به اون عظمت رو کیا ترجمه کردن که الان سایتایی مثل بوک پیج ..دریم رایز..زندگی پیشتازو...آدمو زجر کش میکنن هر شش ماه 10 صفحه ترجمه میکنن یا کلا ترجمه رو گذاشتن کنار

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    اخه نمی فهمم اگر هر نفر روزی 2 صفحه ترجمه کنه در هفته 14 صفحه میشه...
    آقا هومن، ترجمه های سایتهای اتحادیه بر طبق قوانینی دنبال میشه. کتابی که متعلق به سایت خاصی هست ، همون سایت ادامشو میره و دیگران طرفش نمیرن. اگر هم کتابی نصفه مونده ممکنه دلیلش مراحل چاپ یا ورود ناشران باشه. عارضم خدمتتون که بوک پیج زمانی یک انجمن ترجمه بود ما الان خیلی وقته ترجمه رسمی نمیکنیم. اما با این روزی دو صفحه موافقم. شما دو صفحه رو شروع کن. یه تیم تشکیل بده ببین چند نفر حاضرن این کارو بکنن.ده نفر داوطلب بشن این کارو بکنن من شخصا ویرایش و ایناشو تضمین میکنم. اما نه از کار سایتهای دیگه .
    جریان اینه که هرکسی میاد توقع داره دیگران این کارو بکنن و خودش کتاب رو بخونه. این رو صرفا از طرف بوک پیج نمیگم خیلی از مترجمهایی که میشناسم اعتراضشون به خوانندگان اینه که خوانندگان مایل نیستند هزینه ای بابت کاری که میخونن پرداخت کنن. چه اون هزینه مالی باشه چه نقد و نظر ... در هر حال اگر پروژه سایتی نیمه کاره مونده قطعا برید سراغ مدیرانش و از اونها سوال کنید که چرا کارشون رو ا دامه نمیدن تا جواب کافی رو دریافت کنید. بر طبق قوانین اتحادیه وب سایتهای عضو وارد حریم کار هم نمیشن و کاری که متعلق به سایت خاصی باشه و رسما رزرو شده باشه توسط هیچ سایتی بهش ورود نمیشه. پس اگر قرار بشه ما کاری رو ترجمه کنیم قطعا اون کار یه کار جدید خواهد بود.
    مرسی از نظرتون
    ویرایش توسط proti : 05-06-2018 در ساعت 17:48
    امضای ایشان
    برای بهتر بودن کافی است از آنچه هستید بیشتر تلاش کنید...
    زمانی که هر روز از روز قبل بهتر باشید بیاد داشته باشید که شما بهترینید

  5. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Oct 2016
    شماره عضویت
    1170
    نوشته ها
    66
    امتیاز
    174
    پسندیده
    32
    مورد پسند : 78 بار در 42 پست
    میزان امتیاز
    2
    یعنی ده تا لایک نخورد؟
    عیب نداره داستان رو میذارم ببینم بعدش چی میشه؟
    صل 1

    ماشین دور شد و دختر کوچک را در کنار خیابان رها کرد. دخترک که با بلوز نخی نازک و شلوارک از سرما می‌لرزید نشست و بازوهایش را دور زانوهایش حلقه کرد؛ موهای بور روشنش، مثل یک قاصدک رنگ پریده، در باد آشفته شده بود.
    آنها گفته بودند: "ساکت بمون عجیب الخلقه، وگرنه بر می‌گردیم و می‌بریمت."
    نمی‌خواست که آنها دنبال او برگردند. با وجود اینکه حتي نمی‌توانست اسمش یا جایی را که در آن زندگی می‌کرد به یاد آورد، از این مسأله مطمئن بود.
    خانواده‌ای در راه رفتن به سمت ماشینشان از کنار او عبور کردند؛ مادر روسری به سر داشت و بچه‌ای را بغل کرده بود و پدر دست یک کودک نوپا را گرفته بود. دخترک به چمن‌های پژمرده نگاهی کرد و گل‌های مرواریدی را شمرد. با خودش فکر کرد در آغوش گرفته شدن چه احساسی دارد؟ آنقدر از زمانی که کسی او را بغل کرده بود گذشته بود که نگاه کردن به چنین صحنه‌ای برایش سخت بود. می‌توانست پرتوی طلایی رنگي را که دور خانواده می‌تابید ببیند؛ رنگ عشق. به آن رنگ اعتماد نداشت؛ در نهايت به رنج منتهی می‌شد.
    زن متوجه او شد. دخترک زانوهایش را محکم‌تر بغل کرد و سعی کرد خودش را کوچک کند تا کسی متوجه او نشود. ولی فایده‌ای نداشت. زن چیزی به شوهرش گفت، بچه را به او داد و به او نزدیک شد و کنار او چمباتمه زد. "گم شدی عزیزم؟"
    ساکت بمون وگرنه بر می‌گردیم و می‌بریمت.
    دخترک سرش را تکان داد.
    "مامان و بابا رفتن تو؟" زن اخم کرد و رنگ‌هایش سایه‌ای از قرمز خشمگین گرفت.
    دخترک نمی‌دانست که آیا باید سر تکان دهد یا نه. مامان و بابا رفته بودند ولی مربوط به خیلی وقت پیش بود. آنها هیچ وقت در بیمارستان به دنبال او نیامده بودند بلکه با همدیگر در آتش مانده بودند. تصمیم گرفت چیزی نگوید. رنگ‌های زن با سرخی بیشتری شعله‌ور شد. دخترک ناخودآگاه خودش را جمع کرد: او را ناراحت کرده بود. پس کسانی که همین الان با ماشین دور شده بودند راست گفته بودند. او بد بود. همیشه همه را ناراحت می‌کرد. دخترک سرش را روی زانوهایش گذاشت. شاید اگر وانمود می‌کرد اینجا نیست، آن زن دوباره خوشحال مي‌شد و مي‌رفت. این کار گاهی جواب می‌داد.
    زن آهی کشید. "کوچولوی بیچاره! جمال، میشه برگردی داخل و به مدیر بگی یه بچه‌ی گمشده اینجا داریم؟ من پیش اون می‌مونم."
    دخترک صدای مرد را شنید که که با صدای آهسته به بچه‌ی کوچک کلمات اطمینان بخشی گفت و بعد صدای پایش را که به سمت رستوران بر می‌گشت شنید.
    "نگران نباش: مطمئنم خانواده‌ت دارن دنبالت می‌گردن." زن کنار او نشست و گل‌های مروارید پنج و شش را له کرد.
    دخترک به شدت شروع به لرزیدن کرد و سرش را تکان داد. نمی‌خواست آنها دنبالش بگردند - نه حالا، نه هیچ وقت.
    "چیزی نیست. واقعا ميگم. می‌دونم که حتما ترسیدی ولی یه دقیقه دیگه برمی‌گردی پیش اونا."
    دخترک ناله‌ای کرد و بعد دستش را روی دهانش کوبید. من نباید هیچ صدایی بکنم، من نباید شلوغ کنم. من بدم. بد.
    ولی این سر و صدا کار او نبود. تقصیر او نبود. حالا دیگر افراد زیادی دور او جمع شده بودند. پلیس‌هایی که جلیقه‌ی زرد پوشیده بودند؛ شبیه همان‌هایی که آن روز خانه‌ی او را احاطه کرده بودند. صداهایی که با او حرف می‌زدند. اسمش را می‌پرسیدند.
    ولی این یک راز بود - و او مدت‌ها پیش پاسخش را فراموش کرده بود.
    فصل 2

    وقتی ماشین ايستاد و صدای موتور ساکت شد، از کابوس قدیمی‌ام بیدار شدم. سرم به پشتی صندلی فشرده شده بود و خواب مثل یک لنگر مرا پايين می‌کشید؛ کمی طول کشید تا به یاد آوردم کجا هستم. دیگر در آن پمپ بنزين نبودیم؛ من و پدر و مادرم در کلورادو (1) بودیم. در راه. در حال نقل مکان.
    "نظرتون چيه؟" پدرم سیمون (2)، كه ترجیح می‌داد او را با اسم کوچک صدا کنم، از ماشین فورد قدیمی كه در دنور (3) خريده بوديم پياده شد و با حالتي نمايشي به خانه اشاره كرد. از شدت هيجاني كه براي نشان دادن خانه‌ي جديدمان داشت، موهاي بلند قهوه‌اي جوگندمي‌اش كه پشت سرش بسته بود باز شده بود. خانه، با سقفي نوك تيز، ديوارهاي تخته كوبي شده و پنجره‌هاي كثيف چندان اميدوار كننده به نظر نمي‌رسيد. تقريبا انتظار داشتم هر لحظه خانواده آدامز (4) از در جلويي بيرون بيايند. نشستم و چشم‌هايم را ماليدم؛ سعي مي‌كردم وحشتي را كه بعد از خوابم باقي مانده بود از خودم دور كنم.
    سالي (5)، مادرم، دلسرد نشد. "واي عزيزم، فوق العاده‌ست." سيمون به شوخي او را شكارچي شادي صدا مي‌كرد؛ شادي را به دندان مي‌كشيد و حاضر به رها كردن آن نبود. سالي از ماشين پياده شد. من هم در حالي كه مطمئن نبودم احساسي كه دارم به خاطر خستگي ناشي از تفاوت ساعت است يا اثر كابوسي كه ديده‌ام به دنبال او رفتم. كلماتي كه من در ذهنم داشتم افسرده، مخروبه و پوسيده بود؛ سالي نظر ديگري داشت.
    "فكر كنم عالي بشه. به اون سايبون‌ها نگاه كن - فكر كنم اصل باشن. و ايوون! من هميشه يه جورايي خودم رو توي ايوون تصور مي‌كردم؛ روي صندلي گهواره‌ايم نشستم و دارم به غروب آفتاب نگاه مي‌كنم." چشم‌هاي قهوه‌ايش با شوق برق زد و همانطور كه از پله‌ها بالا مي‌پريد موهاي فرفري‌اش تكان مي‌خورد.
    از وقتي ده ساله بودم با آنها زندگي مي‌كردم و مدت‌ها پيش پذيرفته بودم كه پدر و مادرم هر دو احتمالا كمي ديوانه هستند. آنها در دنياي فانتزي كوچك خودشان زندگي مي‌كردند كه در آن خانه‌هاي متروك "جالب و عجيب" و كپك "هیجان انگیز" بود. بر خلاف سالي، من خودم را يك فرد فوق مدرن تصور مي‌كردم كه روي يك صندلي كه بهشت موريانه‌ها نيست نشسته‌ام و داخل اتاق خوابم در زمستان قنديل نمي‌بندد.
    ولي از خود خانه كه مي‌گذشتيم، كوه‌هاي پشت آن به طرز مجذوب كننده‌اي در آسمان پاييزي صاف سر به فلك كشيده بودند و پرده‌اي از ابر سفيد روي قله‌هاي آن را پوشانده بود. كوهستان مانند موجي كه درست در لحظه‌اي كه در حال سرازير شدن به سمت ماست، در زمان يخ زده باشد در افق گسترده شده بود. شيب سنگلاخي آن با نور صورتي بعد از ظهر رنگ گرفته بود ولي در جایی که سایه‌ها روی زمین‌های پوشیده از برف می‌افتاد تبدیل به رنگ آبی مایل به خاکستری می‌شد. جنگل‌هایی که در دو طرف بالا رفته بود انگار كه درختان صنوبر در پس زمینه تیره‌ی جنگل آتش گرفته باشند، طلایی رنگ شده بودند. می‌توانستم یک کابین هوایی و منطقه‌ای را که اثر اسکی بازی روی آن مشخص بود ببینم که همه آنها تقریبا عمودی به نظر می‌رسیدند.
    اینجا حتما همان منطقه‌ی های‌راکیز (6) بود که وقتی پدر و مادرم اخبار نقل مکانمان از ریچموند تیمز (7) به کلورادو را به من داده بودند در موردش تحقيق کردم. یک دوره‌ی یک ساله برای هنرمندان مقیم در یک مرکز هنری جدید در شهر کوچکی به نام ریکنریج (8) به آنها پیشنهاد شده بود. یک مولتی میلیونر محلی که از طرفداران کارهای آنها بود به سرش زده بود که مرکز تفریحی اسکی غرب دنور به تقویت فرهنگی نیاز دارد - و مادر و پدر من، سالی و سیمون، را برای این کار انتخاب کرده بود.
    وقتی آنها این خبر 'خوب' را به من دادند، سری به وب‌سایت شهر زدم و متوجه شدم که ریکنریج به خاطر برف سالانه‌ی هفتصد سانتیمتری‌اش معروف است و چیز خاص دیگری ندارد. قطعا اسکی بازی بود - ولی من هیچ وقت نتوانسته بودم پول کافی برای اردوی مدرسه در آلپ تهیه کنم برای همین حدود یک میلیون سال از هم‌کلاسي‌های جديدم عقب بودم. همین حالا هم می‌توانستم تحقیر شدن خودم را در اولین تعطیلات آخر هفته برفی در حالی که در شیب‌های بچگانه زمین می‌خوردم و بقیه‌ی نوجوان‌ها در شیب‌های خطرناک ویراژ می‌دادند، تصور کنم.
    ولی پدر و مادرم عاشق این بودند که در میان کوه‌های راکی نقاشی کنند و من دلش را نداشتم که ماجراجویی بزرگ آنها را خراب کنم. وانمود کردم با اینکه بايد پیش دانشگاهی ریچموند و همه‌ی دوستانم را ترک کنم و در عوض در دبیرستان ریکنریج ثبت نام کنم مشکلی ندارم. در شش سالی که مرا به فرزندی پذیرفته بودند برای خودم در جنوب غربی لندن جایگاهی دست و پا کرده بودم؛ با زحمت و سختی بر سکوت، وحشت و کمرویی بی‌حد و حصر خودم غلبه کرده بودم و جمع دوستانم را داشتم که بین آنها محبوب بودم. بخش‌های عجیب و غریب وجودم را خفه کرده بودم - مثل همان چیزهای رنگی که در خواب می‌دیدم. دیگر مانند زمان بچگی دنبال هاله‌ی افراد نمی‌گشتم و هر وقت کنترل آن از دستم در می‌رفت آن را نادیده می‌گرفتم. خودم را تبدیل به یک آدم معمولی کرده بودم - خب، اغلب اوقات. حالا دوباره به درون ناشناخته‌ها پرتاب می‌شدم. فیلم‌های زیادی درباره مدارس آمریکایی دیده بودم و در مورد محل تحصیلی جدیدم احساس امنیت نمی‌کردم. حتما نوجوانان معمولی آمریکایی هم روي صورتشان جوش داشتند و گاهی لباس‌های درب و داغان می‌ پوشیدند؟ اگر فیلم‌ها درست از آب در می‌آمدند هیچ وقت نمی‌توانستم در آنجا جا بیفتم.
    سیمون پرسيد: "خب." دست‌هایش را روی ران شلوار جین رنگ و رو رفته‌اش مالید؛ این عادتش باعث می‌شد اکثر لباس‌هایی که داشت رنگ و روغنی بشوند. سيمون همان لباس‌های مدل قدیمی هنری را که همیشه می‌پوشید به تن داشت ولی سالی با شلوار و ژاکت جدیدی که برای سفر خریده بود کاملا جذاب به نظر می‌رسید. من جایی بین آن دو تا بودم: نسبتا نامرتب با لباس‌های اسپورت.
    سیمون گفت: "آقای رودنهایم (1) گفته بود برامون طراح داخلی می‌فرسته. قول داده بود به محض اینکه بتونن بیرون خونه رو هم درست می‌کنن."
    پس برای این بود که شبیه خرابه به نظر می‌رسید.
    سیمون در ورودی را باز کرد. جیرجیر می‌کرد ولی از لولا جدا نشد که از نظر من خودش يك امتياز مثبت بود. به اتاق‌های طبقه بالا سرک کشیدم و یک اتاق فیروزه‌ای با یک تخت دو نفره‌ي كوچك و چشم اندازی به قله‌ها پیدا کردم. حتما مال من بود. شاید اینجا چندان هم بد از آب در نمی‌آمد.
    با ناخن رنگ‌هایی را که روی آینه قدیمی روی گنجه کشویی پریده بود خراش دادم. دختر ساده و رنگ پریده‌‌ي در آینه هم همین کار را کرد و با چشم‌های آبی تیره‌اش به من خیره شد. در تاریک روشن اتاق مثل روح به نظر می‌رسید و موهای بلند طلایی‌اش دور صورت بیضی شکلش به طرز نامرتبی پیچ و تاب خورده بود. شکننده به نظر می‌رسید. تنها!يك زندانی در اتاقی پشت آینه؛ آلیسی که هیچ وقت از آینه برنگشته بود.
    لرزیدم. رویایم هنوز در ذهنم بود و مرا به طرف گذشته می‌کشید. باید این طرز فکر کردن را متوقف می‌کردم. آدم‌ها - معلم‌ها، دوستان، همه - به من گفته بودند که مستعد غرق شدن در افکار و رویاهای افسرده کننده هستم. ولی آنها درک نمی‌کردند من چه احساسی دارم ... نمی‌دانم ... نوعی کمبود. برای خودم هم یک راز بود - یک مشت خاطرات تکه تکه و مکان‌های تاریک کشف نشده. سرم پر از راز بود ولی نقشه‌ای را که به من نشان می‌داد کجا آنها را پیدا کنم گم کرده بودم.
    دستم را از روی آینه‌ي سرد کشیدم و از آن دور شدم و به طبقه‌ی پایین رفتم. پدر و مادرم در آشپزخانه ایستاده بودند و مثل همیشه در آغوش هم بودند. رابطه‌ی آنها طوری کامل بود که اغلب فکر می‌کردم چطور جایی برای من پیدا کرده‌اند.
    سالی دور کمر سیمون چرخ زد و سرش را روی شانه‌ی او گذاشت. "بد نیست. اولین خونه‌مون تو ارل کورت یادته عزیزم؟"
    "آره. دیوارا خاکستری بود و وقتی مترو زیر خونه حرکت می‌کرد همه چیز می‌لرزید." جلوی موهای کوتاه قهوه‌ایش را بوسید. "اینجا یه قصره."

    سالی دستش را دراز کرد تا مرا هم در حال خوبشان شریک کند. در چند سال گذشته به خودم یاد داده بودم که به رفتارهای محبت آمیزشان بی‌اعتنا نباشم. سالی انگشت‌های مرا فشار داد تا در سکوت نشان دهد می‌داند چقدر برای من سخت است که با حالت عصبی از آنها دور نشوم. "من واقعا هیجان زده‌م. مثل صبح کریسمسه."

    سالي همیشه عاشق مراسم و جوراب‌های کریسمس بود.

    لبخند زدم. "اصلا قابل پیش‌بینی نبود!"

    "کسی خونه هست؟" تقه‌ای به در ایوان خورد و یک زن مسن، با اقتدار وارد شد. موهای مشکی جوگندمی، پوست قهوه‌ای تیره و گوشواره‌های مثلثی داشت که تقریبا تا یقه‌ی ژاکت کلفت طلایی‌اش می‌رسید. یک ظرف بزرگ پر از خوراک دستش بود و با پاشنه‌ی کفش ماهرانه در را پشت سرش بست. "پس اینجایین. دیدم رسیدین. به ریکنریج خوش اومدین."

    انگار که خانه‌ی خودش باشد ظرف غذا را روی میز اتاق نشیمن گذاشت و سالی و سیمون با سرخوشی نگاهی رد و بدل کردند.

    "اسم من می هافمنه (1)، همسایه‌تون هستم، اون ور خیابون. و شما باید خانواده برایت (2) از انگلستان باشین."

    به نظر می‌رسید خانم هافمن نیازي ندارد که کسی در گفتگوهایش مشارکت کند. انرژی‌اش ترسناک بود؛ آرزو کردم توانایی لاک‌پشتی داشتم و در لاکم می‌خزیدم و پناه می‌گرفتم.

    "دخترتون زیاد شبیه شما دو تا نیست، نه؟" خانم هافمن یک قوطی رنگ را کنار زد. "دیدم ماشین رو پارک کردین. می‌دونستین ماشینتون روغن ریزی داره؟ بهتره بدین درستش کنن. کینگزلی تو تعمیرگاه این کار رو براتون می‌کنه؛ مخصوصا اگه بگین من به شما معرفیش کردم. نرخش هم عادلانه‌ست ولی حواستون باشه پول پارک و خدمات ازتون نگیره - اون رو باید روی تعمیر انجام بده."

    سالی عذرخواهانه شکلکی برای من درآورد. "خیلی لطف دارین خانم هافمن."

    خانم هافمن دستی تکان داد. "هدف ما اینه که همسایه‌های خوبی باشیم. باید هم اینطور باشه - صبر کنین تا یکی از زمستونای ما رو تجربه کنین، بعد متوجه میشین." با چشم‌هایي زیرک توجهش را به من معطوف کرد. "کلاس یازدهم تو دبیرستان ثبت نام کردی؟"

    من و من کردم: "بله ... اممم ... خانم هافمن."

    "ترم دو روز پیش شروع شده ولی فکر کنم می‌دونین. نوه‌ی من هم سال یازدهمیه. بهش میگم مراقب تو باشه."

    تصویری کابوس‌وار از یک مدل مردانه‌ی خانم هافمن که در مدرسه مثل گوسفند از من مراقبت می‌کرد جلوی چشمم ظاهر شد. "مطمئنم لازم ..."

    حرف مرا قطع کرد و به ظرف اشاره کرد. "فکر کردم شاید تا آشپزخونه‌تون راه بیفته از یه کم غذای خونگی خوشتون بیاد." سرکی کشید. "می‌بینم آقای رودنهایم بالاخره شروع کرد به درست کردن اینجا. وقتش بود. بهش گفته بودم این خونه برای این محله مایه‌ی سرافکندگیه. حالا شما یه استراحت بکنین، وقتی جا افتادین می‌بینمتون."

    قبل از اینکه فرصت تشکر کردن داشته باشیم رفت.

    سیمون گفت: "خب، جالب بود."

    سالی دست‌هایش را روی سینه‌اش گره کرد و به شوخی التماس کرد: "خواهش می‌کنم فردا روغن ریزی رو درست کن. نمی‌تونم تحمل کنم که فردا بياد و بفهمه تو به نصیحتش گوش نکردي - حتما هم بر می‌گرده."

    سیمون موافقت کرد: "مثل سرماخوردگی."

    گفتم: "اون خیلی ... امم ... انگلیسی نیست، نه؟" (1)

    همه‌ی ما خندیدیم - بهترین خوش‌آمدی که می‌توانستیم برای خانه داشته باشیم.



    آن شب، وسایل چمدانم را در قفسه‌ی کشویی که با کمک سالی در آن کاغذ گذاشته بودم چیدم؛ هنوز بوی کهنگی می‌داد و کشوها گیر می‌کرد ولی رنگ سفید رنگ و رو رفته‌ی آن را دوست داشتم. سالی به آن کهنه‌کاری می‌گفت. می‌دانستم چه جور حسی است، چندین سال را در این انتهای طیف احساسی گذرانده بودم.

    به خانم هافمن و این شهر عجیب که به آن نقل مکان کرده بودیم فکر کردم. حس خیلی متفاوتی داشت - بیگانه بود. حتی هوای این ارتفاعات هم کافی نبود و دائما سایه‌ی یک سردرد را احساس می‌کردم. پشت پنجره‌ام که با شاخه‌های یک درخت سیب نزدیک به خانه احاطه شده بود، کوه‌ها در برابر آسمان خاکستریِ یک شب ابری، شکل‌هایی تیره ساخته بودند. قله‌ها بالای سر ما به قضاوت نشسته بودند و به ما انسان‌ها یادآوری می‌کردند که چقدر بی‌اهمیت و گذرا هستیم.

    مدتی طولانی صرف کردم تا چیزی را که می‌خواهم روز اول مدرسه بپوشم انتخاب کنم و بالاخره یک شلوار جین و یک تی‌شرت گپ را انتخاب کردم که در بین سایر دانش‌آموزان شاخص نباشم. بعد از کمی فکر، یک بلوز چسبان را بیرون کشیدم که با حروف طلایی جلوی آن نوشته بود یونیون جک (2). بهتر بود از همین اول هویتم را قبول می‌کردم.

    این چیزی بود که سالی و سیمون به من یاد داده بودند. آنها از سختی‌هایی که برای به یاد آوردن گذشته‌ام می‌کشیدم خبر داشتند و هیچ وقت به من فشار نیاوردند و می‌گفتند هر وقت آماده باشم به یاد خواهم آورد. برای آنها همین که الان بودم کافی بود؛ لازم نبود برای کامل نبودنم عذرخواهی کنم. با این حال، مانع از این نمی‌شد که از ناشناخته‌هایی که فردا در پیش رویم بود وحشت نکنم.



    کمی ترسیده بودم برای همین پیشنهاد سالی برای همراهی من به دفتر مدرسه برای ثبت نام را قبول کردم. دبیرستان ریکنریج از محل ما تقریبا یک و نیم کیلومتر پایین‌تر بود، نزدیک جاده‌ی I-70، جاده‌ی اصلی که شهر را به سایر مراکز تفریحی اسکی منطقه متصل می‌کرد. ساختمانی بود که با غرور برافراشته شده بود: نام مدرسه در سنگ بالای درهای بسیار بلند آن تراشیده شده بود و از زمین‌ها به خوبی نگهداری می‌شد. سالن ورودی پر از تابلوهای اعلاناتی بود که فعالیت‌های متعددی را که برای دانش آموزان وجود داشت - یا از آنها انتظار می‌رفت - تبلیغ می‌کرد. به پیش‌دانشگاهی‌اي که می‌توانستم در انگلستان در آن درس بخوانم فکر کردم. مدرسه در پشت یک مرکز خرید در میان مجموعه‌ای از ساختمان‌های دهه شصت و سوله‌های موقت قرار داشت و جایی گمنام بود؛ جایی که از آن عبور می‌کردی نه جایی که به آن تعلق داشته باشی. احساس کردم احساس تعلق جزء مهمی از زندگی در ریکنریج است. مطمئن نبودم در این باره چه حسی دارم. فکر کنم اگر در آنجا جا می‌افتادم چیز خوبی بود ولی اگر از پس امتحان قاطی شدن در مدرسه جدید بر نمی‌آمدم بد بود.

    سالی می‌دانست نگرانم ولی طوری رفتار می‌کرد که انگار قرار است موفق‌ترین دانش‌آموزی که تا به حال شناخته شده بشوم.

    با خوشحالی گفت:‌ "نگاه کن، یه گروه هنری هم دارن. می‌تونی سفالگری رو امتحان کنی."

    "من به درد این چیزا نمی‌خورم."

    بخش پنجم فصل دو



    1- Rodenheim

    1- Colorado
    2- Simon
    3- Denver
    4- اشاره به برنامه‌اي تلويزيوني به همين نام
    5- Sally
    6- High Rockies
    7- Richmond-on-Thames
    8- Wrickenridge
    ویرایش توسط hamid : 05-25-2018 در ساعت 21:09

  6. 1 پسندیده توسط:


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد