صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 15

موضوع: در آغوش آفتاب گردان

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    107
    امتیاز
    3,464
    پسندیده
    102
    مورد پسند : 261 بار در 87 پست
    میزان امتیاز
    2

    در آغوش آفتاب گردان



    دیوار هایی که به دورم تنیده اند سفید است. من در چشمانش اسیر شده ام. تمام قطرات باران را هم فقط از پشت آجر هایش نگاه میکنم و از میان آنهمه خورشید، من گرفتار مهتاب میشوم. من نمیبینم او نمیبیند اما در آغوش سبز بوستان میرویم و نامش را معجزه میگذاریم. پیراهن زرد بر تن دارد، همه ی ابر ها به این ضیافت دعوت میشوند. صدای خنده های باد در راهرو های مغزم میپیچید و در طوفان گرم آسمانش گم میشوم. نسیم دلپذیر از پیچ و خم های اندامش میوزد و من در سیل چشمانش غرق میشوم. باز به یاد نمی آورم او نمیبیند، برای همین است من نمیبینم. هم آوا با موسیقی آبشار میخوانم و صخره ی خاطرات را با دست تیشه میبوسم. مست معجون روی ماهش شده ام و عشق بازی ما از آن ساعت هایی آغاز میشود که موج دست نوازشش بر تن ساحل میلغزد.هوا که گرگ و میش است، از لباس های خیس تو میفهمم باران آمده است. خیسی گونه هایت را با حریر قلبم میزدایم و باز به عشق آسمانی مان سلام میکنیم. اگر باران ها حکایت از طوفان آورده اند، ما هم دست در دست روی گل و لای کره ی خاکی تاب میخوریم و احساس یعنی همین بودن ها. خیالم با تو رقم می خورد و ما نشسته بر تخت سلطنت دنیا شام میخوریم. هوس شطرنج نگاهت را کرده ام؛ سیاه و سفید هایی که فقط ملکه نام دارند. رقص اشکهایم در سلول های نگاهت زیباتر از رنگ به رنگ شدن های آسمان است. وقتی گونه هایت سرخ بوسه هایم میشود، انرژی حضورت را به ساقه هایم تزریق میکنی و من در بودنت محو تو میشوم و تو فقط به دور دست نگاهم خیره شده ای.
    دستش که بر گردن یار می افتد، برگ هایش را پیشکش میکند. بوسه ها را به جان ساقه هایم می اندازد و چشم های بسته اش هم حرف ها میزند. نغمه ی اشک هایش در سکوت رویاهایم طنین می افکند و گل باران نفس هایش جاده های زیر پایمان را فرش میکند. صدای غصه هایش هم به گوش میرسد ولی امواج پیراهنش که بر آن بلورها سایه انداخته، همچو شعله هایی ست که مرا در هم می پیچاند. پلک میزند و من از هوش میروم، آن چشم و ابرو ها به ناز آفریدن عادت کرده اند. عطر شبنم که می پیچد در میابیم که روز پتوی شب را برویش کشیده است. حتمن آفتاب عشق هم غروب کرده است که آتش سرد شده ی این عشق مرا در آغوش یار میکشد.

    #hana_sha
    ویرایش توسط hana6872 : 05-04-2018 در ساعت 09:23
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    1010
    نوشته ها
    119
    امتیاز
    102
    پسندیده
    139
    مورد پسند : 106 بار در 63 پست
    میزان امتیاز
    2
    به شخصه طرفدار این سبک نوشتار نیستم زیاد باهاش ارتباط ندارم ولی خوب خوندم حس خوبی بهم داد ولی میتونست بهترم باشه
    امضای ایشان
    خیلی وقت نگذشته اما از ما گذشته ... :)

  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    107
    امتیاز
    3,464
    پسندیده
    102
    مورد پسند : 261 بار در 87 پست
    میزان امتیاز
    2
    از این به بعد بگین چه جوری دوس دارید همون طور بنویسم :)
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  5. 2 پسندیده توسط:


  6. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    365
    امتیاز
    7,066
    پسندیده
    730
    مورد پسند : 693 بار در 286 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط hana6872 نمایش پست ها
    از این به بعد بگین چه جوری دوس دارید همون طور بنویسم :)
    نویسنده هر جور قلم و دلش میره باید بنویسه
    امضای ایشان

  7. 3 پسندیده توسط:


  8. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    392
    نوشته ها
    848
    امتیاز
    6,879
    پسندیده
    1,913
    مورد پسند : 3,609 بار در 1,086 پست
    میزان امتیاز
    2
    متن ادبی زیبایی بود. سرشار از زیبایی های ادبی.
    توصیف های خیال انگیز,اضافه های استعاری و تشبیهی فراوان, بازی با جملات و دوختن آن ها به هم آخر متن از مواردی بودن که خیلی برام بولد شد.
    من این مدل نوشتن ها رو دوست دارم. زیبا,بی تکلف و فول احساس.
    واقعا خسته نباشید وحتما به نظر امید عزیز توجه کنید.
    امضای ایشان

  9. 2 پسندیده توسط:


  10. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    1,283
    امتیاز
    20,075
    پسندیده
    904
    مورد پسند : 4,173 بار در 1,347 پست
    میزان امتیاز
    2
    خوب بود خسته نباشی
    اما یه سری مشکل هست . وقتی این سبک رو مینویسید میتونید فاعل رو حذف کنید تا حالت جملات آهنگین تر بشه یا فاعل و فعل میتونه باهاشون بازی بشه مثال میزنم این بخش رو «من در چشمانش اسیر شده ام. تمام قطرات باران را هم فقط از پشت آجر هایش نگاه میکنم و از میان آنهمه خورشید، من گرفتار مهتاب میشوم. من نمیبینم او نمیبیند »
    اینجوری بازنویسی میکنم: «در چشمانش اسیر شده ام. تنها قطرات باران را از پشت آجرهایش نگاه میکنم و از میان آنهمه خورشید گرفتار مهتاب میشوم. نمیبینم...نمیبیند...»
    یه مشکل دیگه...قطرات باران رو از پشت آجرهای چشمها نگاه میکنه؟ چشم آجر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و یه چیزی وقتی باران هست و ابره خورشید؟ یه مقدار تو منطق کلمات میشه بازی کرد مطمئنم میتونه بهتر بشه
    امضای ایشان
    برای بهتر بودن کافی است از آنچه هستید بیشتر تلاش کنید...
    زمانی که هر روز از روز قبل بهتر باشید بیاد داشته باشید که شما بهترینید

  11. 3 پسندیده توسط:


  12. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    1010
    نوشته ها
    119
    امتیاز
    102
    پسندیده
    139
    مورد پسند : 106 بار در 63 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط AmbrellA نمایش پست ها
    نویسنده هر جور قلم و دلش میره باید بنویسه
    باهات مخالفم !
    قلمی که به حال خودش رها بشه فقط میتونه خط خطی کنه نویسندس که باید به قلم جهت بده
    امضای ایشان
    خیلی وقت نگذشته اما از ما گذشته ... :)

  13. 1 پسندیده توسط:


  14. Top | #8

    تاریخ عضویت
    Apr 2018
    شماره عضویت
    1522
    نوشته ها
    26
    امتیاز
    220
    پسندیده
    27
    مورد پسند : 44 بار در 21 پست
    میزان امتیاز
    2
    حنا جان خسته نباشی ....داستانت خیلی رمنس و البته ادبی بود از آرایه ها خوب استفاده کردی که کار هر کسی نیست...ولی اگر دوست داری عاشقانه و رمنس بنویسی همون طور که گفتم (درباره "چشم هایت")بهتره تو نگاه دانلود بذاری...که خیلی ها اونجا فقط واسه خوندن این جور ژانر ها میان و تو این زمینه به نظرم تجربشون از ما بیشتره بوک پیج نویسنده های توانایی اره ولی ژانر کارشون یه جور دیگه است...
    امضای ایشان
    در پس هر تاریکی نوریست نویدده روشنایی

    آنگاه که سرنوشتم تغییر کند...
    من آن را دوباره خواهم ساخت با قدرتم

    چرا که قدرت از آن من است.

    آنگاه که در های سر نوشت بسته شوند...
    تنها من محرم خواهم بود.

    ای دستان نا پیدای سرنوشت...
    من شما را به مبارزه می طلبم.





  15. 1 پسندیده توسط:


  16. Top | #9


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    4
    نوشته ها
    801
    امتیاز
    15,929
    پسندیده
    2,861
    مورد پسند : 2,625 بار در 875 پست
    میزان امتیاز
    2
    متن جالبی بود ، مثل یه شعر با وقفه های ناگهانی که این زیبایی متنو کم می کرد . البته من به شخصه اسم اینگونه متن های ادبی را داستان نمیزارم چون داستان یه اصول و چهارچوبی داره.
    امضای ایشان
    زندگی زندان سرد کینه هاست، من گریزانم ازاین زندان که نامش زندگیست.


  17. 3 پسندیده توسط:


  18. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    1241
    نوشته ها
    27
    امتیاز
    -29
    پسندیده
    15
    مورد پسند : 84 بار در 19 پست
    میزان امتیاز
    2
    عالی
    مثله همیشه

  19. 1 پسندیده توسط:


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد