نمایش نتایج: از 1 به 10 از 10

موضوع: شاید رفته ایم، شاید مرده ایم

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    94
    امتیاز
    815
    پسندیده
    76
    مورد پسند : 218 بار در 77 پست
    میزان امتیاز
    2

    شاید رفته ایم، شاید مرده ایم

    داستان کوتاه مینویسم ولی هر روز فقط یه پاراگراف، یه جور تمرینه برای انسجام ذهن و اتصال بین پدیده های نامربوط.

    اسمش نویسندگیه و نویسندگی یعنی وقتی از دنیا بریدی، کتاب نجاتت میدهد!

    با ارزوی موفقیت برای همه
    تا صباحی بعد و پاراگرافی بعد بدرود


    طوفان است. شدت باد علف های کهنه و خمیده ی پاییزی را از خاک بر میکند و هو هو کشان به دروازه ی جنوبی کلیسا هل میدهد. حیاط کلیسا پر است از صلیب هایی که هر کدام خبر از مرده ای میدهند که چندی پیش در میان این دنیا می زیسته است. هوا تاریک است و سرما با تمام وجود به درون اشیا نفوذ میکند. بوی نم و مهی سنگین فضارا در برگرفته و بنای اصلی کلیسا که قدمی دورتر از ورودی حیاط است همچو دژبان های اسمانی، مانند هر روز پیش از امروز، برافراشته و استوار است.
    باد است که حامل ابر های گریه زا شده ولی این غلظت مه محبوس در حیاط کلیسا، بر عهده ی او نیست. صلیب های قد و نیم قد از انواع و بهترین اجناس تمام صحن چمن شده ی حیاط را پر کرده است؛ اما باز به شکوه و هیبت ان نگهبان بلند قد نمیرسیدند. بروی کلاهخودش، صلیب سرخی میدرخشید که هدیه ی مریم بود به این کلیسا و اهالی اش.

    دیروز که از مقابل کلیسا میگذشتم احساس کردم چند نفری را ایستاده در میان گرد و غبار و تاریکی دیده ام، اما بخاطر سرما و طوفان فرصتی برای داخل شدن به حیاط را به خود ندادم و مسیر خیابان را تا انتها طی کرده و به خانه رفتم. میتوانم بگویم انگار جلسه گرفته بودند؛ چند مرد بلند قامت و چند زن مو بلند دور هم ایستاده بودند و گفت و گو میکردند.
    مردان همه کت های بلند بر تن داشتند و زن ها هر کدام ژاکت کوتاهی، در ان میان تنها چشم هایی را دیدم که در تاریکی میدرخشید. انگار تصویر ان دو گوی سوزان و مشکی رنگ بر صفحه ی ذهنم هک شده بود. هر چه سعی میکنم که ان چهره را بیاد بیاورم اما تصویر پررنگ چشم هایش مجالی برای تفکر بر دیگر اندام صورتش نمیدهد.
    دستانم را به دور ماگ قهوه حلقه میکنم و میفشارم، تنها با فکر کردن به ان چشم ها، عبور نسیم سردی بر زیر پیراهنم را احساس میکنم. به بخار برخاسته از لیوان زل میزنم و تمرکزم را به ان درخشندگی سوق میدهم. بعد از دقایقی تفکر در میابم که ان چشم ها حتمن متعلق به یک زن است.

    هیجانم که ارامتر میشود قهوه را به ارامی مینوشم و بعد دفترچه ی کوچک روی میز را برمیدارم؛ نمیدانم چرا و چگونه اما تصویر دو چشم را بر صفحه ی کاهی دفترم ترسیم میکنم، عجیب است که این ها هم به نظر درخشنده می ایند و انگار زنده به من زل زده اند. خودکار سیاه را با وسواس روی کاغذ میرانم و جوهر ارام ارام مژه ها را میسازند. وقتی احساس میکنم که کار تمام است خودکار را از روی کاغذ برمیدارم که متوجه میشوم چشم های نقاشی پلک میزنند.
    دفترچه را با وحشت روی زمین پرت میکنم و نگاه وحشت زده ام را به چشم ها میدوزم. صدای صاعقه است که حواسم را به پنجره ی روبرو متمرکز میکند، نور سرخ رنگی اسمان بعد از ظهر را قرمز کرده است، خورشید این روشنایی چیزی جز همان صلیب هدیه نیست.

    تصاویر به مغزم حمله میکنند، کودکی که جیغ میزند و مادری که میدود، حیوان وحشی و زنی که دریده میشود. موسیقی گوش خراش حنجره ی حیوان و چشم های کودکی که از ترس فشرده میشود. وحشت زده به اتاقم، بر روی صندلی مقابل پنجره باز میگردم و اسمان و زمین به حالت عادیشان هستند، نسیم ارامی که میوزد و نهال توی باغچه را میرقصاند، با اینکه فاصله ی ان هیولا با خانه ام بسیار زیاد است اما او هیبتش را حفظ کرده است. به لب پنجره میروم تا دقیق تر ببینم، انگار اینه ای از پنجره ی زیر شیروانی کلیسا نور خورشید را به من بازتاب و علامت میدهد. بیشتر نگاه میکنم که برخلاف انتظاراتم بجای بازتاب نور متوجه درخشش دو نقطه ی مشکی رنگ از این فاصله ی دور میشوم، حسش میکنم، چشم هایی که خیره خیره نگاهم میکنند.
    صدایی مرا از جا میپراند، صدای موسیقی راک است که از رادیو پخش میشود. تنها همین حواس پرتی کوتاه است که به صاحب چشم ها فرصت مخفی کردنشان را میدهد. سکوت شکسته شده ی شهر عجیب عادی به نظر میرسد، اما هر چقدر که بیشتر دقت میکنم باز هم عادی است.


    کتم را از پشت صندلی بر می دارم و می پوشم و به سمت در اتاق قدم بر میدارم ناگهان پایم به چیزی برخورد میکند، دفترچه ای روی زمین افتاده و برگه ای از آن پاره شده است. خم میشوم وآن را بر میدارم؛ نگاهم به نقاشی روی کاغذ پاره می افتد، نقاشی دو گوی سیاه است اما انگار کسی آن را به سختی ساییده بود. کاغذ را تا میکنم و در جیب کتم میگذارم.
    شهر هنوز ساکت خالی است و فقط صدای قدم های من بر روی آسفالت خیابان به گوش می رسد. با احساس سرما کتم را بیشتر به خود می پیچم و به قدم هایم سرعت می بخشم، نمی دانم چرا، اما فکر می کنم نیرویی ذهنم را وادار به رفتن می‌کند؛ حتی نمیدانم به کجا!؟ اسمان بعد از ظهر بدون ابر است و هوا سوزی از سرما گرفته.

    حواسم به قدم‌های سریعی است که بر می دارم، ناگهان دستی کتم را از پشت چنگ میزند. سکندری میخورم و وحشت زده مسیر اندک باقی مانده تا کلیسا را میدوم. از ترس نمی توانم رویم را برگردانم فقط می‌توانم در کلیسا را به هم بزنم تا کسی که اینگونه قصد حمله به من را داشت پشت در بماند. درست در همان لحظه ای متوجه چشم‌هایش می‌شوم که در بسته می‌شود.
    سکوتی سنگین در سالن خالی کلیسا حکم فرمان است و سالن نیمه تاریک آن مملو از انواع سایه هاست، سایه هایی ناشی از مجسمه های چیده شده در دور تا دور سالن. از کودکی معتقد بودم تعداد سایه ها از مجسمه ها بیشتر است؛ اصلا آنها که سایه نیستند ارواح افرادی هستند که جسمشان از آرمیدن در قبرستان حیات محروم گشته!

    در همان روزها آدم های زیادی به خاطر شیوع بیماری کشته شدند آنها حتی از اجسادشان هم قرنطینه شد، برای همین به لطف مسیح روحشان در این کلیسا به آرامش رسیده است. صدای قدمهای روحانی را که از اتاقش خارج می‌شد شنیدم، دستی به سر و رویم کشیدم و سرم را بالا بردم. آن چشم ها! چشم های آن زن! در لباس های روحانی! فریادم در گلو خفه شد و به او حمله کردم اما قبل از اینکه مشتم به صورتش برخورد کند بیهوش میشوم.

    جیغ میزند! صدایش بلند و گوش خراش است. پلک هایم را باز میکنم، نور شدید به دو حفره ی چشمانم هجوم می آورد. بعد از لحظاتی که به نور عادت می کنم، بر جایم می نشینم. در سالن تاریک کلیسا هستم و سر و صدا خبر از حضور افرادی می دهد که قابل دیدن نیستند.

    سکوت کرده ام و سر گیجه فرصت برخاستن را از من گرفته است. به نظرم کم کم سایه ها وضوح پیدا میکنند، گام برداشتنشان را میبینم. این سو و آن سو رفتنشان؛ در آن میان تنها یکی از آنها، در حالت سکون و رو به من ایستاده بود. جرات نداشتم به چشم هایش نگاه کنم، ولی میدانستم خودش است.

    جلو تر می آید، حرکتی نرم و روان که انگار بر فراز آب ها قدم میگذارد. میترسم، همیشه میترسیدم، پیوسته و آهسته به سمتم گام بر میدارد و تصور میکنم به زمین زیر پایم زنجیر شده ام. میخواهم فغان سر بدهم، اما دهانم دوخته و دستانم به هم قفل شده است. از وضعیتی که برایم پیش آمده متعجب می شوم، اما هراس مجال تفکر بر این قضایا را نمیدهد.


    ***

    صدای جیغ بلندی را در حلزون گوشم احساس میکنم و از درد فریادی خفه سر میدهم. چشمانم را از وحشت فشار میدهم و در همان حین حرکت ناخن های بلندی را روی گونه ام احساس میکنم. حس خراشیده شدن پوست صورتم دردناک است اما قادر به انجام کاری نیستم، تمام ماهیچه های بدنم منقبض و قفل شده است.

    نفسم را حبس میکنم، برای لحظاتی صدای سکوت میپیچد و صدای اه خفه ام این سکوت را میشکند، راه نفسم باز میشود و بدنم شل میشود. کف زمین مچاله میشوم و آرام چشمانم را باز میکنم. برای بدست آوردن تعادلم چند نفس عمیق میکشم و تا حدی به ثبات میرسم. اما هنوز قبلم تند تر از حالت معمول میزند.

    به آرامی از جایم بر میخیزم، سالن مقابلم خالی از هر نوع موجودیست که تصور میکردم به من حمله کرده است. با این حال هنوز رد خراش ناخن هایش روی صورتم میسوزد. با سر انگشتم گونه ام را لمس میکنم، گرم و خیس و دردناک است!

    عرق سردی بر تیره پشتم جا خوش میکند و من ترسیده به سمت در کلیسا هجوم میبرم. دو لنگه در بسته شده است و هر چه سعی میکنم باز نمیشود. ناسزایی میدهم و دوباره تلاشم را از سر میگیرم. هر چقدر که به در میکوبم کمتر موفق میشوم.

    صدایی مرا متوجه پشت سرم میکند، شوکه و درمانده پشت سرم را با احتیاط نگاه میکنم. روحانی را در ته سالن میبینم با لباس های سفید بلند و ریش های سفید مرتب شده اش، دست به حلقه در گرفته و آن سوی سالن ایستاده است. صدایم میزند: تیموثی!؟
    (Timothe'e)
    خودتی؟!
    از شندین صدای پدر آرامشی بدست می آورم و پاسخ میدهم: آره منم!
    _ اینجا چکار میکنی!؟
    _ اومدم که با شما راجع به یک موضوع عجیب و مسخره صحبت کنم.
    به سمتم می آید: اوه حتما، اتفاقی افتاده؟!
    سری به نشانه ی "چیزی نیست" تکان می دهم و به همراهش به راه می افتم.

    وارد سالن اندرونی کلیسا میشویم، روحانی مرا به جایگاه اعتراف دعوت میکند و راه را با دست نشانم میدهد. میدانستم او منظورم را از "موضوع مسخره و عجیب" اینطور برداشت میکند؛ شاید هم حق با اوست و این اتفاقاتی که برایم رخ میدهد بخاطر گناهانم است.
    در جایگاه به صورت دو زانو مینشینم و او شمعی روشن میکند. نور شمع بر چهره و بدنم سایه می افکند و پدر متعجب میپرسد: تیموثی حالت خوبه؟!
    با لحن پرسشگرانه ای میگویم: البته که خوبم. چطور مگه!؟
    پدر چشمانش را روی هم میگذارد و دستمال سفید رنگی از زیر لباسش به دستم میدهد: میخای قبل از هر چیزی خون روی صورتت رو پاک کنی؟!
    به کل از یاد برده بودم! دستمال را از دستش میگیرم و به گونه ام می کشم. در همان میان میگویم: شاید منظورم رو بد رسوندم، موضوع عجیب و مسخره گناهی نیست که من مرتکب شده باشم فقط یکسری اتفاقات مرتب برای...
    پدر با سرفه اش حرفم را قطع میکند و نزدیکم میشود و مقابلم مینشیند، با لحن آرام و مطمئنی گفت: به من نگاه کن.
    سرم را بالا می آورم و به چشمانش نگاه میکنم! خدایا! چشم هایش سیاه بود، درخشنده، خیره کننده! از ترس شوک زده به عقب متمایل میشوم که بیشتر متعجب میشود: تو از من هم میترسی!؟
    پلک می زنم و اینبار درمانده به چشمانش گریزی میزنم، واقعا سیاه نیست! فقط من متوهم شده ام!
    _ پدر، چند روزیست که احساس میکنم چیزی یا کسی دنبالم میکند...
    در همین ابتدا حرفم را قطع میکند: چرا اومدی اینجا؟!
    _ اوه نه من دیوونه نیستم!
    _ میدونم، فقط پرسیدم علت اومدنت به اینجا چیه؟!
    در ذهنم به دنبال دلیلی گشتم، ترس، فرار، محل امن، چشم های سیاه، مادر...
    _ امروز سالگرد مرگ مادرمه!
    _مادرت اینجا دفن نشده.
    با صدایی ضعیف و ناراحت و سری افتاده پاسخ دادم: میدونم، من معتقدم که روح تموم اونهاییی که سوختند اینجاست!


    به جان خودم و همه این داستان ادامه داره!

    ویرایش توسط hana6872 : 02-13-2018 در ساعت 08:22
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    4
    نوشته ها
    792
    امتیاز
    15,985
    پسندیده
    2,842
    مورد پسند : 2,614 بار در 870 پست
    میزان امتیاز
    2
    خب بقیه اش؟

    این بیشتر یه فضا سازی بود که، اصل داستان اتفاقات؟ هیچی نداشت؟ انصافا فضا سازیت خوب بود
    امضای ایشان
    زندگی زندان سرد کینه هاست، من گریزانم ازاین زندان که نامش زندگیست.


  3. 3 پسندیده توسط:


  4. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    94
    امتیاز
    815
    پسندیده
    76
    مورد پسند : 218 بار در 77 پست
    میزان امتیاز
    2
    بله بله منتها هنو دو تا پاراگرافه، مینویسم پست اول رو همش ویرایش میکنم به داستان اضافه میکنم متشکر از نظرتون :)
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  5. 2 پسندیده توسط:


  6. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    171
    نوشته ها
    42
    امتیاز
    1,850
    پسندیده
    51
    مورد پسند : 53 بار در 24 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام
    ذهن قوی داری
    ولی سر و ته نداشت
    پایان باز با بی سر و ته بودن فرق داره
    درکل خوبه و ادامه بده حتما بهتر میشی
    موفق و پیروز باشید

  7. 2 پسندیده توسط:


  8. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    293
    امتیاز
    4,205
    پسندیده
    574
    مورد پسند : 528 بار در 228 پست
    میزان امتیاز
    2
    به نظرم فضاسازی خوبی کردی توی داستانت خودم تو این کار خوب نیستم ولی خیلی از ریزه کاری های توصیفت خوشم اومد حنا بانو!
    دنبال میکنم نوشته هاتون رو لطفا ادامه بدید تا پایان
    امضای ایشان

  9. 1 پسندیده توسط:


  10. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    94
    امتیاز
    815
    پسندیده
    76
    مورد پسند : 218 بار در 77 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط sadra90 نمایش پست ها
    سلام
    ذهن قوی داری
    ولی سر و ته نداشت
    پایان باز با بی سر و ته بودن فرق داره
    درکل خوبه و ادامه بده حتما بهتر میشییا
    موفق و پیروز باشید
    درود به شما
    من که گفتم هنوز ننوشتم چیزیو، و یه مشکلی پیش اومده تا برطرف نشه نمیتونم ادامه بدم.
    اونم اینه که شبی که همچی اسمی برای این داستان کوتاه گذاشتم نمیدونم علتش چی بود و میخواستم چه نتیجه ای تهش بگیرم، الانم چون به یاد ندارم دلم نمیخواد که اون قصد اولیم رو خراب کنم، ترجیح میدم صبر کنم تا یادم بیاد������������
    به هر حال دوستان عزیز در جریان باشید داستان ادامه داره.
    ویرایش توسط hana6872 : 02-01-2018 در ساعت 00:03
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  11. 2 پسندیده توسط:


  12. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    1241
    نوشته ها
    24
    امتیاز
    20
    پسندیده
    15
    مورد پسند : 77 بار در 17 پست
    میزان امتیاز
    2
    فضا سازی خوب بود
    خوشم اومد
    منتظریم!

  13. 3 پسندیده توسط:


  14. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    شماره عضویت
    1010
    نوشته ها
    102
    امتیاز
    49
    پسندیده
    112
    مورد پسند : 86 بار در 53 پست
    میزان امتیاز
    2
    هرچند طرفدار این سبک نیستم و یه خط در میان میخونم ولی بازم قشنگ بود :)
    هرچند نفهمیدم قراره باهاش کجا بری ....
    امضای ایشان
    j'adore scorpion
    i love scorpion
    and together we are scorpion



  15. 2 پسندیده توسط:


  16. Top | #9


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    94
    امتیاز
    815
    پسندیده
    76
    مورد پسند : 218 بار در 77 پست
    میزان امتیاز
    2
    متشکر از دوستانی که میخونند، امیدوارم داستان روال خودش رو حفظ کنه :)
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  17. 2 پسندیده توسط:


  18. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Feb 2018
    شماره عضویت
    1494
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    213
    پسندیده
    2
    مورد پسند : 3 بار در 1 پست
    میزان امتیاز
    2
    مرسی از داستان خوبت حناجان
    پیوند اجزا و... در داستان کشمکش یا همون درگیری ذهن که هستش دو چشم براق بود به خوبی با خواننده به صورت مادام در ار تباط بود و زمانی که اولین دیالوگ پدر گفته شد به اوج خودش رسید...درونمایه داستان نه تنها بی پرده برنخواسته بود بلکه از ابتدا در توصیف پدیده ها سهیم بود..درکل فضاسازی ی قشنگ و ابهام آمیزی به وجود اورده بودی...✌️

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد