صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 11 از 11

موضوع: شاید رفته ایم، شاید مرده ایم

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    107
    امتیاز
    3,464
    پسندیده
    102
    مورد پسند : 261 بار در 87 پست
    میزان امتیاز
    2

    شاید رفته ایم، شاید مرده ایم

    داستان کوتاه مینویسم ولی هر روز فقط یه پاراگراف، یه جور تمرینه برای انسجام ذهن و اتصال بین پدیده های نامربوط.

    اسمش نویسندگیه و نویسندگی یعنی وقتی از دنیا بریدی، کتاب نجاتت میدهد!

    با ارزوی موفقیت برای همه
    تا صباحی بعد و پاراگرافی بعد بدرود


    طوفان است. شدت باد علف های کهنه و خمیده ی پاییزی را از خاک بر میکند و هو هو کشان به دروازه ی جنوبی کلیسا هل میدهد. حیاط کلیسا پر است از صلیب هایی که هر کدام خبر از مرده ای میدهند که چندی پیش در میان این دنیا می زیسته است. هوا تاریک است و سرما با تمام وجود به درون اشیا نفوذ میکند. بوی نم و مهی سنگین فضارا در برگرفته و بنای اصلی کلیسا که قدمی دورتر از ورودی حیاط است همچو دژبان های اسمانی، مانند هر روز پیش از امروز، برافراشته و استوار است.
    باد است که حامل ابر های گریه زا شده ولی این غلظت مه محبوس در حیاط کلیسا، بر عهده ی او نیست. صلیب های قد و نیم قد از انواع و بهترین اجناس تمام صحن چمن شده ی حیاط را پر کرده است؛ اما باز به شکوه و هیبت ان نگهبان بلند قد نمیرسیدند. بروی کلاهخودش، صلیب سرخی میدرخشید که هدیه ی مریم بود به این کلیسا و اهالی اش.

    دیروز که از مقابل کلیسا میگذشتم احساس کردم چند نفری را ایستاده در میان گرد و غبار و تاریکی دیده ام، اما بخاطر سرما و طوفان فرصتی برای داخل شدن به حیاط را به خود ندادم و مسیر خیابان را تا انتها طی کرده و به خانه رفتم. میتوانم بگویم انگار جلسه گرفته بودند؛ چند مرد بلند قامت و چند زن مو بلند دور هم ایستاده بودند و گفت و گو میکردند.
    مردان همه کت های بلند بر تن داشتند و زن ها هر کدام ژاکت کوتاهی، در ان میان تنها چشم هایی را دیدم که در تاریکی میدرخشید. انگار تصویر ان دو گوی سوزان و مشکی رنگ بر صفحه ی ذهنم هک شده بود. هر چه سعی میکنم که ان چهره را بیاد بیاورم اما تصویر پررنگ چشم هایش مجالی برای تفکر بر دیگر اندام صورتش نمیدهد.
    دستانم را به دور ماگ قهوه حلقه میکنم و میفشارم، تنها با فکر کردن به ان چشم ها، عبور نسیم سردی بر زیر پیراهنم را احساس میکنم. به بخار برخاسته از لیوان زل میزنم و تمرکزم را به ان درخشندگی سوق میدهم. بعد از دقایقی تفکر در میابم که ان چشم ها حتمن متعلق به یک زن است.

    هیجانم که ارامتر میشود قهوه را به ارامی مینوشم و بعد دفترچه ی کوچک روی میز را برمیدارم؛ نمیدانم چرا و چگونه اما تصویر دو چشم را بر صفحه ی کاهی دفترم ترسیم میکنم، عجیب است که این ها هم به نظر درخشنده می ایند و انگار زنده به من زل زده اند. خودکار سیاه را با وسواس روی کاغذ میرانم و جوهر ارام ارام مژه ها را میسازند. وقتی احساس میکنم که کار تمام است خودکار را از روی کاغذ برمیدارم که متوجه میشوم چشم های نقاشی پلک میزنند.
    دفترچه را با وحشت روی زمین پرت میکنم و نگاه وحشت زده ام را به چشم ها میدوزم. صدای صاعقه است که حواسم را به پنجره ی روبرو متمرکز میکند، نور سرخ رنگی اسمان بعد از ظهر را قرمز کرده است، خورشید این روشنایی چیزی جز همان صلیب هدیه نیست.

    تصاویر به مغزم حمله میکنند، کودکی که جیغ میزند و مادری که میدود، حیوان وحشی و زنی که دریده میشود. موسیقی گوش خراش حنجره ی حیوان و چشم های کودکی که از ترس فشرده میشود. وحشت زده به اتاقم، بر روی صندلی مقابل پنجره باز میگردم و اسمان و زمین به حالت عادیشان هستند، نسیم ارامی که میوزد و نهال توی باغچه را میرقصاند، با اینکه فاصله ی ان هیولا با خانه ام بسیار زیاد است اما او هیبتش را حفظ کرده است. به لب پنجره میروم تا دقیق تر ببینم، انگار اینه ای از پنجره ی زیر شیروانی کلیسا نور خورشید را به من بازتاب و علامت میدهد. بیشتر نگاه میکنم که برخلاف انتظاراتم بجای بازتاب نور متوجه درخشش دو نقطه ی مشکی رنگ از این فاصله ی دور میشوم، حسش میکنم، چشم هایی که خیره خیره نگاهم میکنند.
    صدایی مرا از جا میپراند، صدای موسیقی راک است که از رادیو پخش میشود. تنها همین حواس پرتی کوتاه است که به صاحب چشم ها فرصت مخفی کردنشان را میدهد. سکوت شکسته شده ی شهر عجیب عادی به نظر میرسد، اما هر چقدر که بیشتر دقت میکنم باز هم عادی است.


    کتم را از پشت صندلی بر می دارم و می پوشم و به سمت در اتاق قدم بر میدارم ناگهان پایم به چیزی برخورد میکند، دفترچه ای روی زمین افتاده و برگه ای از آن پاره شده است. خم میشوم وآن را بر میدارم؛ نگاهم به نقاشی روی کاغذ پاره می افتد، نقاشی دو گوی سیاه است اما انگار کسی آن را به سختی ساییده بود. کاغذ را تا میکنم و در جیب کتم میگذارم.
    شهر هنوز ساکت خالی است و فقط صدای قدم های من بر روی آسفالت خیابان به گوش می رسد. با احساس سرما کتم را بیشتر به خود می پیچم و به قدم هایم سرعت می بخشم، نمی دانم چرا، اما فکر می کنم نیرویی ذهنم را وادار به رفتن می‌کند؛ حتی نمیدانم به کجا!؟ اسمان بعد از ظهر بدون ابر است و هوا سوزی از سرما گرفته.

    حواسم به قدم‌های سریعی است که بر می دارم، ناگهان دستی کتم را از پشت چنگ میزند. سکندری میخورم و وحشت زده مسیر اندک باقی مانده تا کلیسا را میدوم. از ترس نمی توانم رویم را برگردانم فقط می‌توانم در کلیسا را به هم بزنم تا کسی که اینگونه قصد حمله به من را داشت پشت در بماند. درست در همان لحظه ای متوجه چشم‌هایش می‌شوم که در بسته می‌شود.
    سکوتی سنگین در سالن خالی کلیسا حکم فرمان است و سالن نیمه تاریک آن مملو از انواع سایه هاست، سایه هایی ناشی از مجسمه های چیده شده در دور تا دور سالن. از کودکی معتقد بودم تعداد سایه ها از مجسمه ها بیشتر است؛ اصلا آنها که سایه نیستند ارواح افرادی هستند که جسمشان از آرمیدن در قبرستان حیات محروم گشته!

    در همان روزها آدم های زیادی به خاطر شیوع بیماری کشته شدند آنها حتی از اجسادشان هم قرنطینه شد، برای همین به لطف مسیح روحشان در این کلیسا به آرامش رسیده است. صدای قدمهای روحانی را که از اتاقش خارج می‌شد شنیدم، دستی به سر و رویم کشیدم و سرم را بالا بردم. آن چشم ها! چشم های آن زن! در لباس های روحانی! فریادم در گلو خفه شد و به او حمله کردم اما قبل از اینکه مشتم به صورتش برخورد کند بیهوش میشوم.

    جیغ میزند! صدایش بلند و گوش خراش است. پلک هایم را باز میکنم، نور شدید به دو حفره ی چشمانم هجوم می آورد. بعد از لحظاتی که به نور عادت می کنم، بر جایم می نشینم. در سالن تاریک کلیسا هستم و سر و صدا خبر از حضور افرادی می دهد که قابل دیدن نیستند.

    سکوت کرده ام و سر گیجه فرصت برخاستن را از من گرفته است. به نظرم کم کم سایه ها وضوح پیدا میکنند، گام برداشتنشان را میبینم. این سو و آن سو رفتنشان؛ در آن میان تنها یکی از آنها، در حالت سکون و رو به من ایستاده بود. جرات نداشتم به چشم هایش نگاه کنم، ولی میدانستم خودش است.

    جلو تر می آید، حرکتی نرم و روان که انگار بر فراز آب ها قدم میگذارد. میترسم، همیشه میترسیدم، پیوسته و آهسته به سمتم گام بر میدارد و تصور میکنم به زمین زیر پایم زنجیر شده ام. میخواهم فغان سر بدهم، اما دهانم دوخته و دستانم به هم قفل شده است. از وضعیتی که برایم پیش آمده متعجب می شوم، اما هراس مجال تفکر بر این قضایا را نمیدهد.

    صدای جیغ بلندی را در حلزون گوشم احساس میکنم و از درد فریادی خفه سر میدهم. چشمانم را از وحشت فشار میدهم و در همان حین حرکت ناخن های بلندی را روی گونه ام احساس میکنم. حس خراشیده شدن پوست صورتم دردناک است اما قادر به انجام کاری نیستم، تمام ماهیچه های بدنم منقبض و قفل شده است.
    نفسم را حبس میکنم، برای لحظاتی صدای سکوت میپیچد و صدای اه خفه ام این سکوت را میشکند، راه نفسم باز میشود و بدنم شل میشود. کف زمین مچاله میشوم و آرام چشمانم را باز میکنم. برای بدست آوردن تعادلم چند نفس عمیق میکشم و تا حدی به ثبات میرسم. اما هنوز قبلم تند تر از حالت معمول میزند.
    به آرامی از جایم بر میخیزم، سالن مقابلم خالی از هر نوع موجودیست که تصور میکردم به من حمله کرده است. با این حال هنوز رد خراش ناخن هایش روی صورتم میسوزد. با سر انگشتم گونه ام را لمس میکنم، گرم و خیس و دردناک است!
    عرق سردی بر تیره پشتم جا خوش میکند و من ترسیده به سمت در کلیسا هجوم میبرم. دو لنگه در بسته شده است و هر چه سعی میکنم باز نمیشود. ناسزایی میدهم و دوباره تلاشم را از سر میگیرم. هر چقدر که به در میکوبم کمتر موفق میشوم.
    صدایی مرا متوجه پشت سرم میکند، شوکه و درمانده پشت سرم را با احتیاط نگاه میکنم. روحانی را در ته سالن میبینم با لباس های سفید بلند و ریش های سفید مرتب شده اش، دست به حلقه در گرفته و آن سوی سالن ایستاده است. صدایم میزند: تیموثی!؟
    (Timothe'e)
    خودتی؟!
    از شندین صدای پدر آرامشی بدست می آورم و پاسخ میدهم: آره منم!
    _ اینجا چکار میکنی!؟
    _ اومدم که با شما راجع به یک موضوع عجیب و مسخره صحبت کنم.
    به سمتم می آید: اوه حتما، اتفاقی افتاده؟!
    سری به نشانه ی "چیزی نیست" تکان می دهم و به همراهش به راه می افتم.
    وارد سالن اندرونی کلیسا میشویم، روحانی مرا به جایگاه اعتراف دعوت میکند و راه را با دست نشانم میدهد. میدانستم او منظورم را از "موضوع مسخره و عجیب" اینطور برداشت میکند؛ شاید هم حق با اوست و این اتفاقاتی که برایم رخ میدهد بخاطر گناهانم است.
    در جایگاه به صورت دو زانو مینشینم و او شمعی روشن میکند. نور شمع بر چهره و بدنم سایه می افکند و پدر متعجب میپرسد: تیموثی حالت خوبه؟!
    با لحن پرسشگرانه ای میگویم: البته که خوبم. چطور مگه!؟
    پدر چشمانش را روی هم میگذارد و دستمال سفید رنگی از زیر لباسش به دستم میدهد: میخای قبل از هر چیزی خون روی صورتت رو پاک کنی؟!
    به کل از یاد برده بودم! دستمال را از دستش میگیرم و به گونه ام می کشم. در همان میان میگویم: شاید منظورم رو بد رسوندم، موضوع عجیب و مسخره گناهی نیست که من مرتکب شده باشم فقط یکسری اتفاقات مرتب برای...
    پدر با سرفه اش حرفم را قطع میکند و نزدیکم میشود و مقابلم مینشیند، با لحن آرام و مطمئنی گفت: به من نگاه کن.
    سرم را بالا می آورم و به چشمانش نگاه میکنم! خدایا! چشم هایش سیاه بود، درخشنده، خیره کننده! از ترس شوک زده به عقب متمایل میشوم که بیشتر متعجب میشود: تو از من هم میترسی!؟
    پلک می زنم و اینبار درمانده به چشمانش گریزی میزنم، واقعا سیاه نیست! فقط من متوهم شده ام!
    _ پدر، چند روزیست که احساس میکنم چیزی یا کسی دنبالم میکند...
    در همین ابتدا حرفم را قطع میکند: چرا اومدی اینجا؟!
    _ اوه نه من دیوونه نیستم!
    _ میدونم، فقط پرسیدم علت اومدنت به اینجا چیه؟!
    در ذهنم به دنبال دلیلی گشتم، ترس، فرار، محل امن، چشم های سیاه، مادر...
    _ امروز سالگرد مرگ مادرمه!
    _مادرت اینجا دفن نشده.
    با صدایی ضعیف و ناراحت و سری افتاده پاسخ دادم: میدونم، من معتقدم که روح تموم اونهاییی که سوختند اینجاست!


    *****
    پدر دستش را بروی شانه های لرزانم می گذارد.
    _آروم باش تیم. اینجا کسی به تو آسیب نمیزنه.
    سردرگم نگاهش میکنم.
    _میدونم که اینجا کلیساست و واقعا ارواح زیادی اینجا زندگی میکنند اما من از هیچ کدوم اینها نمی ترسم. هر چی باشه اینجا خونه ی مسیحه و منم مهمانش! اما میترسم اونا بیرون از اینجا...
    و ساکت میشوم. پدر از جایش بلند میشود و قدم می زند. از ظاهر متفکرش در میابم که او را نگران کرده ام. می پرسم:
    _نکنه این اتفاقا برای بقیه هم افتاده؟
    _نه! و من برای همین تعجب کردم که تو تنها شاهد اون جلسه ی ...
    و ناگهان حرفش را قطع میکند. متحیر می شوم، او اطلاعاتی را می گفت که من هرگز به او نداده بودم! برق شک را که در چشمانم می بیند رویش را بر می گرداند.
    _تو رو با خودت تنها میگذارم. بهتره تا وقتی آروم بشی اینجا بمونی.
    و از اتاق خارج میشود. او میدانست من چه دیده ام. بعید نیست حتی کار خودش باشد! آه لعنتی گیر چه بازی بدی افتادم. سعی میکنم خودم را آرام کنم که طنین قدم های آرامی در اتاق می پیچد. از تصور اینکه پدر آمده تا مرا توجیه رفتارش کند، رویم را به سمت صدا می گردانم و کسی آنجا نیست و من در نهایت ترس آب دهانم را فرو میدهم.
    _میای بریم؟
    صدای نرم و فریبنده ی زن را میشونم که در سرم تکرار می شود.
    _من برای اولین بار اومدم بیرون تا تو رو ببینم. دلم برات...
    از ترس زهره ترک شده ام برای همین فریاد میکشم.
    _یا مسیح، لعنت بر شیطان. از اینجا دور شو. اینجا خانه ی خداست.
    از فشار فراوانی که بر پلک هایم می آورم، کم می کنم که دستی به خنکای آب و نرمی مخمل گردن و شانه ام را نوازش میکند.
    _تیموثی پسرم. چیزی ناراحتت میکنه؟
    تیزی صدایش، مغزم را زخمی میکند و حقیقت تلخ به صورتم سیلی میزند.
    _نه! نه! تو مادر من نیستی. تو شیطانی
    هر کلمه را با لرزش فراوان صدایم فریاد می زنم که می گوید:
    (Crown)تیموثی کرون. (Ronald) پسر رونالد کرون.
    متولد بیست هشت ماه مه سال هزار و نهصد و هشتاد و نه.

    ) ساختمان سی و چهار، طبقه ی همکف.
    Blue roses)ساکن خیابان بلو رزز

    K4283به شماره شناسایی
    نفسم بند می آید. حتما خودش است! اخر من شماره شناساییم را تغییر داده بود چه کسی جز او این را می دانست؟!
    ناله کنان می گویم:
    _با من کاری نداشته باش.
    _چطور میتونم بهت آسیب برسونم؟ تو پسرمی! تیم اومدم تو رو با خودم ببرم، البته اگه بخوای.
    تحکم صدایش در وجودم رخنه می کرد و هنوز خبری از روحانی پا به فرار گذاشته نبود. به یاد تمام تنهایی هایم افتادم. مادر می دوید و فریاد میزد، با اینکه هنوز کودک بودم اما سرعتم در دویدن خوب بود. او چند قدمی از من عقب افتاد و فریاد زد "تیمی پسرم، سریع تر برو منم دارم میام." در حین دویدن صورتم را برگرداندم، حیوان پهلوی مادرم را دریده بود. و چهره ی عجیبش از خون مادر سرخ شده بود. همینکه متوجه کند شدن سرعتم شد، به سمتم هجوم آورد. از ترس پا به فرار گذاشتم. اشک هایم امان نمیداد، راهم را از پشت پرده ی لرزان اشک می دیدم اما باز از دویدن نایستادم. گروهی کمی آنطرف تر پشت فنسی ایستاده بودند که ناگهان مردی فریاد زد:
    _هی اونجا رو یه پسر بچه است!
    فریاد مخالفت عده ای را می شنیدم که میگفتند: حتما آلوده شده اما وقتی به فنس رسیدم من را به داخل کشیدند و در فلزی را محکم کردند. یک هفته تمام از مادرم و بقیه بی خبر بودیم. آن موجود هر چه که بود جرات نزدیک شدن به فنس های الکتریکی را نداشت. حدودا بعد از ظهر بود، از نزدکی منطقه ممنوع عبور میکردم که ناله اش به گوشم خورد.
    _من هنوز زنده ام. من زنده ام، کمک...
    نزدیکش شدم، مادرم بود. چهره ی رنگ پریده، خون آلوده و کثیف با دو حفره ی سیاه بزرگ جای چشمانش. بعضی از دندان هایش تیز شده و لبش را پاره کرده بودند. پیراهن یاسی رنگش را در زیر آن همه چرک و خون تشخیص دادم و نزدیکش شدم. همین که چند قدم جلو تر رفتم، شخصی یقه ی پیراهنم را گرفت و من را به عقب پرتاب کرد کفت:
    _بهتون گفته بودم این وحشی ها تا همه رو آلوده نکنن دست بردار نیستند. اونا حتی مثل بقیه ی حیوون ها رفتار نمیکنند، باید این جریان همینجا تموم بشه. مگه ندیدین که دیروز چه بلایی سر اون دختر بچه آوردن؟
    مرد دیگری بر تصدیق حرف هایش گفت :
    _نفت بیارید!
    و بعد مرد ها با گالن های نفت نزدیک فنس شدند. از پشت تور های فلزی نفت را به داخل جنگل هرز ریختند و بعد فریاد شعله ها بلند شد. جیغ های گوشخراش مادرم در مغزم فرو میرفت.
    مانند همان شب در گوشم جیغ زد و با آرامی افزود:
    _تو اون موقع نمیتونستی کمکم کنی تیم! اما الان میتونی با من بیای دل شکسته ی من رو بیشتر نرنجونی.
    صدایش ظریف بود، همچوآوازی بر من تاثیر میگذاشت. به آرامی سر تکان می دهم.
    _چشماتو باز کن پسرم.
    با احساس سرمای صورتش در نزدیکی ام چشمانم را باز میکنم. انتظار چهره ی زیبا و دلنشینش را میکشیدم اما دو حفره ی سیاه براق با لب پاره و دندان های از ریخت افتاده را در مقابل صورتم می بینم. از ترس و شوک نفس در ریه هایم حبس میشود. دستان باریک و استخوانی اش بالا می آید. روی گونه هایم را بیشتر از پیش خراش میدهد و من از وحشت کوچک ترین تکانی نمی خورم. ناخن های بلندش در گردنم فرو می رود و با حرکت دستانش به سینه ام هدایت می شوند. دست راستش بروی سینه ی چپم مکث میکند و با خشونت سینه ام را از هم میدرد. ناخن هایش را بروی قلبم احساس میکنم، تیز و برنده.

    می خواهم نفس بکشم؛ اما ظاهرا دیگر به آن احتیاج ندارم. خودم را در دامان مادرم، در صومعه، میبینم که نوازشم میکند و برایم آواز می خواند. حفره های براقش به نظرم زیبا می آیند. نگاهم به زخم عمیق روی سینه ام می افتد و صومعه ای که از خونم رنگین شده بود. با لحن آواز گونه ی خودش می پرسم:

    _چه اتفاقی افتاده؟
    و متوجه آخرین مصراع آوازش می شوم که "شاید رفته ایم، شاید مرده ایم" را زمزمه می کند. جنب و جوش اطراف توجهم را جلب میکند. عده ی زیادی در آمد و شد هستند. مجسمه ها در آغوش ارواح به رقص در آمده اند و خیلی ها محو زمزمه های آهنگین مادرم شده اند.


    پایان
    ویرایش توسط hana6872 : 05-05-2018 در ساعت 08:49
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان


  2. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    107
    امتیاز
    3,464
    پسندیده
    102
    مورد پسند : 261 بار در 87 پست
    میزان امتیاز
    2
    ادامه داستان به پست اول اضافه شد.
    منتظر نظراتتون هستم.
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد