صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 44

موضوع: نواده اژدها «داستان مستقل»

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1342
    نوشته ها
    44
    امتیاز
    311
    پسندیده
    2
    مورد پسند : 67 بار در 31 پست
    میزان امتیاز
    2

    نواده اژدها «داستان مستقل»

    درود دوستان .همونطور که گفته بودم این داستان مستقل نواده اژدها هست و اسپین آفش هر وقت وقت داشته باشم فصل هارو مینویسم. نحوه منتشر کردنش هم اینطوریه جز فصل اول بقیه به صورت سه فصل قرار داده میشه یعنی سه فصل رو با هم قرار میدم .ژانر این داستان مجهوله .

    آپدیت:

    فصل اول«آپدیت شده»

    سلام. اینم از فصل اول؛ البته بدون ویرایش، نسخه ویرایش شده به زودی...
    فصل اول و دوم

    ویرایش توسط amir-fire : 09-08-2018 در ساعت 12:45


  2. Top | #21


    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1342
    نوشته ها
    44
    امتیاز
    311
    پسندیده
    2
    مورد پسند : 67 بار در 31 پست
    میزان امتیاز
    2

    فصل جدید

    سلام.فصل اول به پیام بالا اضافه شد.
    ویرایش توسط amir-fire : 07-18-2018 در ساعت 10:46

  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #22


    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1342
    نوشته ها
    44
    امتیاز
    311
    پسندیده
    2
    مورد پسند : 67 بار در 31 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام . ببخشید کسی هست که بتونه کاور طراحی کنه برای داستان؟اگر هست لطفا بیاد پیام خصوصی بده.

  5. Top | #23


    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1342
    نوشته ها
    44
    امتیاز
    311
    پسندیده
    2
    مورد پسند : 67 بار در 31 پست
    میزان امتیاز
    2
    فصل اول به صورت متنی:
    سیاهپوش
    صدای خنده و شادی تالار را پر کرده و مهمانان مشغول خوردن ،نوشیدن و صحبت کردن بودند،تالار به اندازه یک زمین فوتبال بود و کف آن با سنگ های مرمرین پوشانده شده بود.ستون های آتشین همچون دست هایی سقف تالار که مزین به نقش هایی از اژدها ،شمشیروآتش بود را نگه داشته بودند.سرتاسر تالار پر از میزهای چوبی و سنگی بود مردان وزنان بر روی آنها ،نشسته بر سریر های چوبی قرمز رنگ،غذاو نوشیدنیمیخوردند و از تجربیات خود میگفتند.
    در بالای تالار بر روی دیوار مرمرین پوش،سر یک اژدها با فلش های آتشین قرار داشت و زیر آن میزی با شکوه که گویی با نقره پوشیده شده است ؛قرار داشت.مردی با محاسن زرد رنگ به همراه همسرش بر روی میز نشسته بودند که تاجهایی از جنس نقره و طلا داشتند.
    تاج مرد که به نظر ارباب و فرمانده به نظر میرسید به شکل اژدهایی بود که به سرش دمش را گرفته بود.و به جای چشمانش یاقوت و زمرد قرار داشت.بر عکس تاج همسرش که به نظر ملکه میرسید ساده بود و همچون یک تاج معمولی که در مهمانی ها استفاده میشوند ساخته شده بود.که بر روی آن یاقوت کبود قرار داشت.
    همه غرق خنده و شادی بودند که ناگهان در بزرگ و طلایی تالار باز شد و فردی پیچیده در شنلی مشکی وارد تالار شد.صدای خنده قطع و جایش را به سکوتی مرگ آور داد.مرد شنل پوش با صدایی که گوشت بر تن میخراشید گفت:«سلام آرتور!چه جشن با شکوهی!خب میرم سر اصل مطلب...دو تا خواسته دارم.»
    مردی که محاسن زرد داشت و به نظر نامش آرتور بود فریاد زد:«ولاد! فقط دوکلمه میگم...»سپس صدایش را بلند تر کرد و گفت:«برو!بیرون!»
    صدای آرتور به حدی بلند بود که تا چندین ثانیه طنینش بر جای ماند.

    _ چقدر زود فراموش کردی آرتور!یادت رفته زمانی به دست و پای من افتاده بودی تا کمکت کنم؟
    +چرا چرت و پرت میگی؟!ولاد برو بیرون و گرنه...
    _ و گرنه چی آرتور؟!!!میترسی بقیه بفهمن با چه حقارتی پیروز جنگ شدی؟میبینم پیروزی خوب بهت مزه داده!تو صاحب طلا و قدرت شدی...من صاحب حقارت و بدبختی.
    +تا سه میشمارم اگه نرفته باشی همینجا سر از تنت جدا میکنم!
    _آرتور دوست عزیزم!فکر کشتن منو هم نکن ! چون صد هزار دراکولای تشنه به خون کل عمارتت
    رو محاصره کردن

    +بازم داری بلوف میزنی!
    در همین لحظه مرد سیاهپوش شمشیری از درون شنلش کشید و فریاد زد:«آتش!»شیشه ها شکستند،سنگ ها ترک برداشتند و مردم به زمین افتادند.دروازه تالار شکسته شد و موجی از سیاهپوش ها به درون تالار هجوم آوردند .

  6. 1 پسندیده توسط:


  7. Top | #24


    تاریخ عضویت
    Jan 2017
    شماره عضویت
    1268
    نوشته ها
    100
    امتیاز
    302
    پسندیده
    32
    مورد پسند : 60 بار در 44 پست
    میزان امتیاز
    2
    مقدمه و فصل 1 موضوع جالبی داشت از همین حالا منتظر فصل جدیدم فصل دهی به چه شکله؟

  8. Top | #25


    تاریخ عضویت
    Oct 2017
    شماره عضویت
    1404
    نوشته ها
    48
    امتیاز
    2,547
    پسندیده
    22
    مورد پسند : 113 بار در 44 پست
    میزان امتیاز
    2
    ایده ی داستان خوبه و تم کلی هم چیزیه که اکثر فانتزی خون ها میپسندن و اگر به درستی پیش بره و به قولی دربیاد میتونه جذاب باشه اما بگذارید نقص هارو بگم تا بهتر بنویسید و ما هم در اینده بیشتر از خوندن داستانتون لذت ببریم. فکر میکنم اینطوری مفید تر خواهد بود
    اولین چیزی که باید بهش دقت کنید سیر منطقی داستان و اتفاقاته. مثلا نزدیک شدن لشکری صد هزار نفری چیزی نیست که بشه مخفیش کرد پس تعجب پادشاه باور پذیر نبود این باعث میشه ذهن خواننده نتونه ارتباط بگیره
    دوم دیالوگ ها خیلی سریع پیش رفتند چون شما خودتون نویسنده هستید و از تمام داستان اگاهی دارید ممکنه تصور کنید خواننده هم اینطوره اما حداقل برای من اینطور نبود. وقتی خودم رو در اون تالار تصور کردم نتونستم مکالمه ی اون هارو درک کنم. سریع و کوتاه بود و همین طور گرمای لازم رو نداشت
    اما اول داستان و توضیحات جالب بود
    امیدوارم بیشتر و بیشتر بنویسید و تجربه کنید تا جایی که هیچ ایرادی وجود نداشته باشه
    ایام خوش و روزگار بکام

  9. Top | #26



    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    480
    امتیاز
    8,021
    پسندیده
    1,539
    مورد پسند : 1,196 بار در 556 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام. ایده داستانت - تا اینجایی که خوندم (که زیاد هم نیست) - بد نبود به نظرم. فکر کنم دلیل اصلی ای که دارم اینو میگم به خاطر اینه که خوب بیان نکردی موضوعت رو. اگر بهتر بیان میکردی قضیه رو، خیلی بهتر می شد. کاشکی به جای این که یک فصل، کلا یک صفحه باشه، یک ماجرای طولانی تر از داستان رو میگنجوندی توش و خواننده رو بیشتر درگیر میکردی. یکی از دلایل این حرفم هم روند سریع داستانه. حالا مقدمه رو که نمیشه اومد گفت: «آقای نویسنده، مقدمه رو چرا سریع نوشتی؟ باید یواش یواش بره جلو و...» از این دست چیزها، منتهی با اینکه مقدمه بود، و شاید میخواستی سریع یه سرگذشت تعریف کنی و بگذری برسی به اصل قضیه توی ذهنت، اما باز هم زیادی سریع بود. شاید اگر یکم توضیحات رو بیش تر میکردی، جزئیات بیشتری رو میگنجوندی توی مقدمه، خواننده بهتر درک میکرد حق مطلب رو.
    از طرفی دیگه، نثرت خیلی نیاز به بهبود داره. نه که بگم جملاتت قشنگ نبود، برعکس اتفاقا خوب بودن، ولی باید سطحشون بره بالاتر تا بشه یه داستان رو اونطور که تو ذهنت هست منتقل کنی. سر این بخش حرفم، آخر متنی که دارم الان مینویسم یه سری مثال میزنم و زیرشون توضیح میدم منظورم چیه.
    منتهی تکرار می کنم، این چیزایی که نوشتی خیلی خام بودن، باید بهشون پر و بال داده بشه. مثل این بود که داشتیم دست نوشته های مخصوص خودت که یه جای دیگه یادداشتی کردی تا داستان یادت نره رو میخوندیم. مقدمه رو که گفتم، خیلی سریعه و اینا، فصل اول هم خیلی خیلی کوتاهه! نمیشه بهش گفت فصل، هیچ قضیه خاصی رو توضیح نمیده. توصیف نسبتا ناموفق یه سالن و اشخاص اون تو (میگم ناموفق دارم به همون حرفم که گفتم خیلی کوتاهه و باید طولانی تر بشه و مفصل تر بشه و اینا اشاره دارم) و چند تا دیالوگ نامفهوم که بین دو نفر - بدون اینکه احساسی تو خواننده به وجود بیاد - رد و بدل میشه؛ اینا خواننده رو جذب که نمیکنه هیچ، خستش هم میکنه. اگر میخوای یهو بپری وسط یه موضوعی که خواننده از گذشتش خبر نداره (که این دوئل چی بوده؟ قضیه چیه اصلا؟ چرا دشمن شدن؟ ارتش دراکولا؟ چی میشه که شیشه ها میشکنن اصن؟ چطور تونستن شیشه ها رو بشکنن؟ و اینا...) باید با اون ابزاری که در اختیار داری توی اون موقعیت، خواننده رو جذب کنی. ابزار تو توی این موقعیت که خودت درست کرده بودی، دیالوگ بود. میتونستی از دیالوگ ها و توصیف خیلی بهتر استفاده کنی و باعث بشی خواننده با شخصیتای داستان ارتباط برقرار کنه؛ و در نتیجه اون خلا ندونستن پیشینه یا همچین چیزی رو فراموش کنه.
    فصل با توصیف شروع شد، با توصیفی که به طور مشخصی روی دو نفر تمرکز کرده بود. روی دو نفری که راوی هم که باس بدونه کی هستن، میگفت «به نظر میاد که این پادشاهه، به نظر میاد این ملکس و...»
    یه جور دیگه اگر بخوام کل این حرفام رو بزنم، خیلی سریع رفتی تو دل قضیه. خواننده نه میدونه خاندان اژدها چیه، نه میدونه اینجا کجاس، نه میدونه تو چه نوع دنیاییه (به جز اون اولش که گفتی هنوز با شمشیر میجنگیدن)، در همین حال که توی یه نوع سردرگمی ای قرار داره که بچه تازه به دنیا اومده دچارش میشه، یهو نویسنده دو نفر رو میندازه به جون همدیگه. این دو نفر هم به جای اینکه یه سری دیالوگ داشته باشن که ماجرا رو خوب و واضح براشون روشن کنه، بیشتر داستان رو پیچ میدن. یکیشون میگه نذار بگم چطور با حقارت پیروز شدی، یکیشون میگه دروغ میگی برو بیرون. این وسط، افرادی هم که تو سالن نشستن انگار روحن، هیچ واکنشی، صدایی، احساسی چیزی ازشون نشون داده نمیشه. این یکم داستانو غیر طبیعی جلوه میده.
    واسه داستانی که تازه یه صفحس شروع شده، و هنوز توی مرحله توصیف یه مکانه، و دقیقاً بعد از تموم شدن توصیفات ناقص اون مکان، یه اتفاق بزرگ میفته، بدترین جا واسه تموم شدن رو انتخاب کردی. هم اینکه داستان هیچ پیشرفتی نداشته، هم اینکه خواننده هیچ چیزی رو احساس نکرده.
    دیگه خیلی خیلی خیلی بخوام حرفمو کلی تر توی یه جمله بگم: «خیلی کوتاهه متن، باید! طولانی تر باشه، مخصوصا که اسم فصل روشه، نه مقدمه.»


    به نظرم پس زمینه آبی فایل رو حذف کن، چشم رو اذیت میکنه. نوع فونت رو عوض کن، B Mitra یا B Nazanin بذار، خوندنشون راحته. علائم نگارشی رو شدیدا درست کن، چون هم بعضی جاها استفاده ازشون بی دلیل بود، هم بعضی جاها جاشون درست نبود یا اضافه بودن اصلا.
    ضمنا توی جامعه ای که بچه هایی با موی دو رنگ رو میکشن، وقتی بزرگ شدن چطور تونستن وارد اجتماع بشن؟
    اژدها که رابرت خیلی خیلی براش کوچیک بود، چطور تونست 20 سال ازش نگهداری کنه. حالا درسته افسانه و فانتزیه، منتهی یه حداقل منطقی رو باید تو خودش بگنجونه. ی چیزی که خواننده نیاد بگه: «چه عجیب غریب، این چیزا یعنی چی اخه. نمیشه که.»
    حالا می رسیم به مثال ها:

    - فلش های آتشین
    بهتره بنویسی پیکان های آتشین

    - تاج مرد که به نظر ارباب و فرمانده به نظر میرسید
    تکرار شده این «نظر» البته یادمه که گفتی ویرایش شده نیست. گفتم که گفته باشم فقط.

    - شکل اژدهایی بود که به سرش دمش را گرفتهبود
    نمیفهمم «به سرش دمش را گرفته بود» یعنی چی. فکر کنم باید با جملاتی دیگه منظورت رو برسونی.

    - تاج مرد که به نظر ارباب و فرمانده به نظر میرسید به شکل اژدهایی بود که به سرش دمش را گرفتهبود.و به جای چشمانش یاقوت و زمرد قرار داشت
    فکر میکنم اینجا دیگه «و» نیاز نباشه. جمله ها رو میتونی راحت جدا کنی و کار خواننده و درک داستان رو ساده تر کنی.

    - بر عکس تاج همسرش که به نظر ملکه میرسیدساده بود و همچون یک تاج معمولی که در مهمانی ها استفاده میشوند ساخته شده بود.که بر روی آنیاقوت کبود قرار داشت
    نه فقط اینجا، به طور کلی از واژه «که» خیلی استفاده میکنی. میتونی جملات رو جدا کنی، اصلا نیاز نیست این همه جملات توصیفی و صحنه ساز به همدیگه چسبیده باشن. با جدا کردنشون هم بند جمله از دستت در نمیره، هم خواننده بهتر میفهمه.

    - چرا چرت و پرت میگی؟!والد برو بیرون و گرنه...
    فکر نکنم ترکیب «چرت و پرت» به فاز داستانت بخوره.

    اینجا ها که فریاد میزنه «آتش»، کاشکی یکمی مرموزتر بشه. هر چی نباشه دراکولاست و توی یه شنل سیاه پیچیده شده و... کلا بهشون میخوره یه حالت مرموزی داشته باشه. ولی رفتارش، شخصیتش زیاد مرموزانه نیست. مثلا میتونستی چهرشو توصیف کنی، یه خونسردی بی حد و حصری توی چهرش به جا بذاری، لبخند سرد. چشای بی روح، صورت سفید (مثل اکثر خون آشاما) و از این چیزا. تازه فریادم که میزنه. من به شخصه اگر یه اشاره ای میداد با دستش، یا خیلی آهسته میگفت «حمله کنید» یا کلا همچین چیزی، خیلی بیشتر حال میکردم. بالاخره تو نویسنده ای البته، تو باید تصمیم بگیری که چی بشه، من به عنوان خواننده نظرمو میدم.

    توی داستان از این دست اشکالات هست، اینا نمونه بودن. و واقعا خیلی سخت بود از توی دو سه صفحه انقد مثال در بیارم! انصافا طولانی ترش کن.
    خب دیگه من مغزم در همین حد کشش داره. ببخشید اگر نظراتم خامن یا اشتباهن.


    این همه فاز منفی دادم، ولی وقتی برای بار دوم متن رو خوندم، خارج از فاز ایرادگیری، یه حس خوب و جالبی هم بهش پیدا کردم. درسته که گفتم جملاتت زیادی به هم چسبیده بودن و خیلی سریع پیش میرفت داستان، منتهی با همین حجم کم هم، خوشم اومده. جملات قشنگ هستن، رو حرفم هستم که قابلیت بهتر شدن رو دارن، ولی واقعا قشنگ هستن. توصیفاتت هم بد نیستن، نمیگم خوبن، اما بد نیست. به نسبت حجم پایین و ویرایش نشده بودن، صحنه های قابل قبولی تو ذهن ایجاد میکنن. منتهی انتقال حس خیلی نکته مهمیه. که باید خیلی روش کار کنی. خواننده ارتباط برقرار نکنهمیزاره میره، و حجم کم هم میتونه یکی از مهمترین دلایل این اتفاق باشه.
    راستی داشت مهمترین نکته این نوشته رو یادم میرفت بگم:
    همه اینایی که نوشتم، از نظر یک فردی هستن که هیچ تخصصی تو نویسندگی نداره و فقط داره احساساتش رو بیان میکنه تا به نحوی کمک کنه. یعنی میخوام بگم، ممکنه همه، تاکید میکنم، همه چیزایی که اینجا نوشتم، اشتباه باشن. واقعا همچین چیزی ممکنه؛ ممکنه بقیه خواننده ها با نظراتم مخالف باشن، حتی ممکنه با دلایل منطقی نظراتم رو رد کنن، این هم کاملا ممکنه.
    پس یه معذرت خواهی بدهکارم برای اینکه: «ممکنه هر چیزی که اینجا نوشتم اشتباه بوده باشه و حرف مفت زده باشم :)»
    خلاصه که موفق باشی، و امیدوارم فصلای طولانی تری ببینیم ازت در آینده.
    ویرایش توسط reza379 : 07-18-2018 در ساعت 23:33

  10. Top | #27


    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1342
    نوشته ها
    44
    امتیاز
    311
    پسندیده
    2
    مورد پسند : 67 بار در 31 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط senator نمایش پست ها
    مقدمه و فصل 1 موضوع جالبی داشت از همین حالا منتظر فصل جدیدم فصل دهی به چه شکله؟
    خیلی ممنون از نظرت.فصل دهی فعلا نامنظمه تا وقتی که صفحه آرا و کاوریست هم پیدا کنم، ولی فعلا پس از ویراست این فصل ، به زودی فصل دوم رو هم منتشر میکنم.بعد از پیدا شدن کاوریست و صفحه آرا انشاالله هفته ای یک یا دو فصل ارایه میشه.

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط reza379 نمایش پست ها
    سلام. ایده داستانت - تا اینجایی که خوندم (که زیاد هم نیست) - بد نبود به نظرم. فکر کنم دلیل اصلی ای که دارم اینو میگم به خاطر اینه که خوب بیان نکردی موضوعت رو. اگر بهتر بیان میکردی قضیه رو، خیلی بهتر می شد. کاشکی به جای این که یک فصل، کلا یک صفحه باشه، یک ماجرای طولانی تر از داستان رو میگنجوندی توش و خواننده رو بیشتر درگیر میکردی. یکی از دلایل این حرفم هم روند سریع داستانه. حالا مقدمه رو که نمیشه اومد گفت: «آقای نویسنده، مقدمه رو چرا سریع نوشتی؟ باید یواش یواش بره جلو و...» از این دست چیزها، منتهی با اینکه مقدمه بود، و شاید میخواستی سریع یه سرگذشت تعریف کنی و بگذری برسی به اصل قضیه توی ذهنت، اما باز هم زیادی سریع بود. شاید اگر یکم توضیحات رو بیش تر میکردی، جزئیات بیشتری رو میگنجوندی توی مقدمه، خواننده بهتر درک میکرد حق مطلب رو.
    از طرفی دیگه، نثرت خیلی نیاز به بهبود داره. نه که بگم جملاتت قشنگ نبود، برعکس اتفاقا خوب بودن، ولی باید سطحشون بره بالاتر تا بشه یه داستان رو اونطور که تو ذهنت هست منتقل کنی. سر این بخش حرفم، آخر متنی که دارم الان مینویسم یه سری مثال میزنم و زیرشون توضیح میدم منظورم چیه.
    منتهی تکرار می کنم، این چیزایی که نوشتی خیلی خام بودن، باید بهشون پر و بال داده بشه. مثل این بود که داشتیم دست نوشته های مخصوص خودت که یه جای دیگه یادداشتی کردی تا داستان یادت نره رو میخوندیم. مقدمه رو که گفتم، خیلی سریعه و اینا، فصل اول هم خیلی خیلی کوتاهه! نمیشه بهش گفت فصل، هیچ قضیه خاصی رو توضیح نمیده. توصیف نسبتا ناموفق یه سالن و اشخاص اون تو (میگم ناموفق دارم به همون حرفم که گفتم خیلی کوتاهه و باید طولانی تر بشه و مفصل تر بشه و اینا اشاره دارم) و چند تا دیالوگ نامفهوم که بین دو نفر - بدون اینکه احساسی تو خواننده به وجود بیاد - رد و بدل میشه؛ اینا خواننده رو جذب که نمیکنه هیچ، خستش هم میکنه. اگر میخوای یهو بپری وسط یه موضوعی که خواننده از گذشتش خبر نداره (که این دوئل چی بوده؟ قضیه چیه اصلا؟ چرا دشمن شدن؟ ارتش دراکولا؟ چی میشه که شیشه ها میشکنن اصن؟ چطور تونستن شیشه ها رو بشکنن؟ و اینا...) باید با اون ابزاری که در اختیار داری توی اون موقعیت، خواننده رو جذب کنی. ابزار تو توی این موقعیت که خودت درست کرده بودی، دیالوگ بود. میتونستی از دیالوگ ها و توصیف خیلی بهتر استفاده کنی و باعث بشی خواننده با شخصیتای داستان ارتباط برقرار کنه؛ و در نتیجه اون خلا ندونستن پیشینه یا همچین چیزی رو فراموش کنه.
    فصل با توصیف شروع شد، با توصیفی که به طور مشخصی روی دو نفر تمرکز کرده بود. روی دو نفری که راوی هم که باس بدونه کی هستن، میگفت «به نظر میاد که این پادشاهه، به نظر میاد این ملکس و...»
    یه جور دیگه اگر بخوام کل این حرفام رو بزنم، خیلی سریع رفتی تو دل قضیه. خواننده نه میدونه خاندان اژدها چیه، نه میدونه اینجا کجاس، نه میدونه تو چه نوع دنیاییه (به جز اون اولش که گفتی هنوز با شمشیر میجنگیدن)، در همین حال که توی یه نوع سردرگمی ای قرار داره که بچه تازه به دنیا اومده دچارش میشه، یهو نویسنده دو نفر رو میندازه به جون همدیگه. این دو نفر هم به جای اینکه یه سری دیالوگ داشته باشن که ماجرا رو خوب و واضح براشون روشن کنه، بیشتر داستان رو پیچ میدن. یکیشون میگه نذار بگم چطور با حقارت پیروز شدی، یکیشون میگه دروغ میگی برو بیرون. این وسط، افرادی هم که تو سالن نشستن انگار روحن، هیچ واکنشی، صدایی، احساسی چیزی ازشون نشون داده نمیشه. این یکم داستانو غیر طبیعی جلوه میده.
    واسه داستانی که تازه یه صفحس شروع شده، و هنوز توی مرحله توصیف یه مکانه، و دقیقاً بعد از تموم شدن توصیفات ناقص اون مکان، یه اتفاق بزرگ میفته، بدترین جا واسه تموم شدن رو انتخاب کردی. هم اینکه داستان هیچ پیشرفتی نداشته، هم اینکه خواننده هیچ چیزی رو احساس نکرده.
    دیگه خیلی خیلی خیلی بخوام حرفمو کلی تر توی یه جمله بگم: «خیلی کوتاهه متن، باید! طولانی تر باشه، مخصوصا که اسم فصل روشه، نه مقدمه.»


    به نظرم پس زمینه آبی فایل رو حذف کن، چشم رو اذیت میکنه. نوع فونت رو عوض کن، B Mitra یا B Nazanin بذار، خوندنشون راحته. علائم نگارشی رو شدیدا درست کن، چون هم بعضی جاها استفاده ازشون بی دلیل بود، هم بعضی جاها جاشون درست نبود یا اضافه بودن اصلا.
    ضمنا توی جامعه ای که بچه هایی با موی دو رنگ رو میکشن، وقتی بزرگ شدن چطور تونستن وارد اجتماع بشن؟
    اژدها که رابرت خیلی خیلی براش کوچیک بود، چطور تونست 20 سال ازش نگهداری کنه. حالا درسته افسانه و فانتزیه، منتهی یه حداقل منطقی رو باید تو خودش بگنجونه. ی چیزی که خواننده نیاد بگه: «چه عجیب غریب، این چیزا یعنی چی اخه. نمیشه که.»
    حالا می رسیم به مثال ها:

    - فلش های آتشین
    بهتره بنویسی پیکان های آتشین

    - تاج مرد که به نظر ارباب و فرمانده به نظر میرسید
    تکرار شده این «نظر» البته یادمه که گفتی ویرایش شده نیست. گفتم که گفته باشم فقط.

    - شکل اژدهایی بود که به سرش دمش را گرفتهبود
    نمیفهمم «به سرش دمش را گرفته بود» یعنی چی. فکر کنم باید با جملاتی دیگه منظورت رو برسونی.

    - تاج مرد که به نظر ارباب و فرمانده به نظر میرسید به شکل اژدهایی بود که به سرش دمش را گرفتهبود.و به جای چشمانش یاقوت و زمرد قرار داشت
    فکر میکنم اینجا دیگه «و» نیاز نباشه. جمله ها رو میتونی راحت جدا کنی و کار خواننده و درک داستان رو ساده تر کنی.

    - بر عکس تاج همسرش که به نظر ملکه میرسیدساده بود و همچون یک تاج معمولی که در مهمانی ها استفاده میشوند ساخته شده بود.که بر روی آنیاقوت کبود قرار داشت
    نه فقط اینجا، به طور کلی از واژه «که» خیلی استفاده میکنی. میتونی جملات رو جدا کنی، اصلا نیاز نیست این همه جملات توصیفی و صحنه ساز به همدیگه چسبیده باشن. با جدا کردنشون هم بند جمله از دستت در نمیره، هم خواننده بهتر میفهمه.

    - چرا چرت و پرت میگی؟!والد برو بیرون و گرنه...
    فکر نکنم ترکیب «چرت و پرت» به فاز داستانت بخوره.

    اینجا ها که فریاد میزنه «آتش»، کاشکی یکمی مرموزتر بشه. هر چی نباشه دراکولاست و توی یه شنل سیاه پیچیده شده و... کلا بهشون میخوره یه حالت مرموزی داشته باشه. ولی رفتارش، شخصیتش زیاد مرموزانه نیست. مثلا میتونستی چهرشو توصیف کنی، یه خونسردی بی حد و حصری توی چهرش به جا بذاری، لبخند سرد. چشای بی روح، صورت سفید (مثل اکثر خون آشاما) و از این چیزا. تازه فریادم که میزنه. من به شخصه اگر یه اشاره ای میداد با دستش، یا خیلی آهسته میگفت «حمله کنید» یا کلا همچین چیزی، خیلی بیشتر حال میکردم. بالاخره تو نویسنده ای البته، تو باید تصمیم بگیری که چی بشه، من به عنوان خواننده نظرمو میدم.

    توی داستان از این دست اشکالات هست، اینا نمونه بودن. و واقعا خیلی سخت بود از توی دو سه صفحه انقد مثال در بیارم! انصافا طولانی ترش کن.
    خب دیگه من مغزم در همین حد کشش داره. ببخشید اگر نظراتم خامن یا اشتباهن.


    این همه فاز منفی دادم، ولی وقتی برای بار دوم متن رو خوندم، خارج از فاز ایرادگیری، یه حس خوب و جالبی هم بهش پیدا کردم. درسته که گفتم جملاتت زیادی به هم چسبیده بودن و خیلی سریع پیش میرفت داستان، منتهی با همین حجم کم هم، خوشم اومده. جملات قشنگ هستن، رو حرفم هستم که قابلیت بهتر شدن رو دارن، ولی واقعا قشنگ هستن. توصیفاتت هم بد نیستن، نمیگم خوبن، اما بد نیست. به نسبت حجم پایین و ویرایش نشده بودن، صحنه های قابل قبولی تو ذهن ایجاد میکنن. منتهی انتقال حس خیلی نکته مهمیه. که باید خیلی روش کار کنی. خواننده ارتباط برقرار نکنهمیزاره میره، و حجم کم هم میتونه یکی از مهمترین دلایل این اتفاق باشه.
    راستی داشت مهمترین نکته این نوشته رو یادم میرفت بگم:
    همه اینایی که نوشتم، از نظر یک فردی هستن که هیچ تخصصی تو نویسندگی نداره و فقط داره احساساتش رو بیان میکنه تا به نحوی کمک کنه. یعنی میخوام بگم، ممکنه همه، تاکید میکنم، همه چیزایی که اینجا نوشتم، اشتباه باشن. واقعا همچین چیزی ممکنه؛ ممکنه بقیه خواننده ها با نظراتم مخالف باشن، حتی ممکنه با دلایل منطقی نظراتم رو رد کنن، این هم کاملا ممکنه.
    پس یه معذرت خواهی بدهکارم برای اینکه: «ممکنه هر چیزی که اینجا نوشتم اشتباه بوده باشه و حرف مفت زده باشم :)»
    خلاصه که موفق باشی، و امیدوارم فصلای طولانی تری ببینیم ازت در آینده.
    خیلی خیلی از نقد و نظراتت ممنونم.واقعا مرسی که نقد می کنی.درباره مقدمه باهات موافقم.اینکه در مقدمه گفتم اژدها از رابرت مراقبت کرد با ایکه خیلی کوچک بود،اگر قبلش رو خونده باشید ، ذکر کردم که اژدها از روحش به رابرت بخشید،یعنی رابرت به نحوی فرزند اژدها شده بود و به همین دلیل اژدها میتونست از اون مراقبت کنه.شاید یکم غیر منطقی به نظر بیاد اما در آینده من خیلی با رابرت کار دارم و شما بیشتر با نحوه بزرگ شدنش و زندگیش آشنا میشین.و اینکه چطور وارد اجتماع شدن،اسپویل نمی کنم و این قضیه هم در فصول آینده روشن خواهد شد.
    درباره مکالمات گنگ آرتور و اون دراکولا بگم، از قصد نگفتم که به چه دلیل اینها جنگیدن و ...،و درباره زمان داستان فکر کنم اشتباه کردم و حق با شما بوده و باید زمان داستان رو هم میگفتم که ویرایشش میکنم.
    راستی رابرت و دریک دو شخصیت جدا هستن و ربطی به فصل اول ندارن؛ آرتور که ذکر شد، نواده رابرت هست و اینکه چرا با اون دراکولا افتادن به جون هم ؛ در فصول آینده متوجه خواهید شد.
    این فصل رو دیروز هم به نظرم رسید که گسترشش بدم اما مشکلی پیش اومد و نشد. امروز انشاالله بهش میپردازم.
    لطفا بازم نقد کنید تا داستان هرچه بیشتر بهتر شه.
    سپاس.

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط AMORIUN نمایش پست ها
    ایده ی داستان خوبه و تم کلی هم چیزیه که اکثر فانتزی خون ها میپسندن و اگر به درستی پیش بره و به قولی دربیاد میتونه جذاب باشه اما بگذارید نقص هارو بگم تا بهتر بنویسید و ما هم در اینده بیشتر از خوندن داستانتون لذت ببریم. فکر میکنم اینطوری مفید تر خواهد بود
    اولین چیزی که باید بهش دقت کنید سیر منطقی داستان و اتفاقاته. مثلا نزدیک شدن لشکری صد هزار نفری چیزی نیست که بشه مخفیش کرد پس تعجب پادشاه باور پذیر نبود این باعث میشه ذهن خواننده نتونه ارتباط بگیره
    دوم دیالوگ ها خیلی سریع پیش رفتند چون شما خودتون نویسنده هستید و از تمام داستان اگاهی دارید ممکنه تصور کنید خواننده هم اینطوره اما حداقل برای من اینطور نبود. وقتی خودم رو در اون تالار تصور کردم نتونستم مکالمه ی اون هارو درک کنم. سریع و کوتاه بود و همین طور گرمای لازم رو نداشت
    اما اول داستان و توضیحات جالب بود
    امیدوارم بیشتر و بیشتر بنویسید و تجربه کنید تا جایی که هیچ ایرادی وجود نداشته باشه
    ایام خوش و روزگار بکام
    خیلی ممنون از نظرت و خوشحالم که داستان به نظرتون خوب اومده.حتما نقد و نظرات درستتون رو در نوشته اعمال میکنم.سپاس.

  11. 1 پسندیده توسط:


  12. Top | #28


    تاریخ عضویت
    Mar 2018
    شماره عضویت
    1510
    نوشته ها
    66
    امتیاز
    2,892
    پسندیده
    30
    مورد پسند : 101 بار در 45 پست
    میزان امتیاز
    2
    خوب بود ولی در آینده میتونه خیلی بهتر بشه .و یه موضوع اینکه فصلت خیلی خیلی کوتاه بود.در کل منتظر ادامش هستیم
    امضای ایشان
    کسی که میخواهد زنده بماند
    باید مبارزه کند
    و کسی که دست از مبارزه بردارد
    آن هم در جهانی که هستی آن وابسته به مبارزه کردن است لایق زنده ماندن نیست .

    " آدولف هیتلر "


  13. Top | #29



    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    480
    امتیاز
    8,021
    پسندیده
    1,539
    مورد پسند : 1,196 بار در 556 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط amir-fire نمایش پست ها

    خیلی خیلی از نقد و نظراتت ممنونم.واقعا مرسی که نقد می کنی.درباره مقدمه باهات موافقم.اینکه در مقدمه گفتم اژدها از رابرت مراقبت کرد با ایکه خیلی کوچک بود،اگر قبلش رو خونده باشید ، ذکر کردم که اژدها از روحش به رابرت بخشید،یعنی رابرت به نحوی فرزند اژدها شده بود و به همین دلیل اژدها میتونست از اون مراقبت کنه.شاید یکم غیر منطقی به نظر بیاد اما در آینده من خیلی با رابرت کار دارم و شما بیشتر با نحوه بزرگ شدنش و زندگیش آشنا میشین.و اینکه چطور وارد اجتماع شدن،اسپویل نمی کنم و این قضیه هم در فصول آینده روشن خواهد شد.
    درباره مکالمات گنگ آرتور و اون دراکولا بگم، از قصد نگفتم که به چه دلیل اینها جنگیدن و ...،و درباره زمان داستان فکر کنم اشتباه کردم و حق با شما بوده و باید زمان داستان رو هم میگفتم که ویرایشش میکنم.
    راستی رابرت و دریک دو شخصیت جدا هستن و ربطی به فصل اول ندارن؛ آرتور که ذکر شد، نواده رابرت هست و اینکه چرا با اون دراکولا افتادن به جون هم ؛ در فصول آینده متوجه خواهید شد.
    این فصل رو دیروز هم به نظرم رسید که گسترشش بدم اما مشکلی پیش اومد و نشد. امروز انشاالله بهش میپردازم.
    لطفا بازم نقد کنید تا داستان هرچه بیشتر بهتر شه.
    سپاس.
    اگر توی متنی که نوشتم، درباره وقایع توی تالار اشتباها اسم رابرت و دریک رو ذکر کردم، معذرت میخوام. حواسم نبوده. چون یادمه که انتهای مقدمه نوشته شده بود که و همینطور نسلشون ادامه پیدا کرد...

    در واقع منظور من از زمان داستان، این نبود که چه سالیه و چه کشوریه و اینا. شاید نتونستم منظورم رو خوب برسونم، می خواستم بگم که حال و هوای اون سرزمین، فرهنگ مردم، نوع ساختمون ها، لباس ها و خیلی چیزای دیگه گنگه. این مشکل باز برمیگرده به همون حجم خیلی کم فصل و مقدمه. دوست داشتم هم مقدمه و هم فصل پر محتوا تر میبودن، الان یه مقدار خام بودن.

    اون بخش هایی که گفتین نمی خواید اسپویل بشه داستان، من یکم مخالفم باهاتون، یکم. نمی خوام بگم که نه باید اینارو همینجا بگید؛ منتهی قضیه اینجاست که خواننده باید با داستان همراه بمونه که بعدا شما این گذشته رو براش روشن کنید. اگر خواننده همچین متن و همچین روندی توی این فصول اول ببینه، خب من اطمینان میدم بهتون که اصلا پیگیری اون فرد به حدی نمیرسه که شما بخواید این موضوعات رو براش روشن کنید. همونطور که گفتم، نمی خوام بگم به زور این چیزارو بگنجونید توی این دو فصل، می خوام بگم «یه چیزی» بزارید تو این دو بخش، حالا اونا نباشن اوکی، ولی فقط یه چیزی بذارید. یه چیزی باشه که خواننده ببینه، فقط ببینه که «هست، وجود داره».
    واقعا حس میکنم هر چی چپ میرم راست میام، به یه حرف میرسم: «تنها مشکل این متنی که خوندم، کوتاه بودنش بود»

    منتظر ویرایش های عظیم این دو بخش خواهیم بود :) موفق باشید

  14. Top | #30


    تاریخ عضویت
    Sep 2015
    شماره عضویت
    529
    نوشته ها
    49
    امتیاز
    -27
    پسندیده
    1
    مورد پسند : 47 بار در 29 پست
    میزان امتیاز
    2
    بسیار امیدوار کننده است

صفحه 3 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد