صفحه 12 از 12 نخستنخست ... 29101112
نمایش نتایج: از 111 به 118 از 118

موضوع: طلوع

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    1089
    نوشته ها
    80
    امتیاز
    365
    پسندیده
    137
    مورد پسند : 132 بار در 63 پست
    میزان امتیاز
    2

    جلد اول طلوع (گذرگاه سرخ)

    مجموعه طلوع
    جلد اول گذرگاه سرخ
    نویسنده blacksnake
    ویراستار محمد (Envelope)
    صفحه آرا -
    کاوریست سامان


    طلوع: گذرگاه سرخ
    توضیحات:
    این داستان اولین داستانیه که تا حالا نوشتم. از چند ماه پیش شروع به نوشتنش کردم و حالا تصمیم گرفتم اینجا قرارش بدم. طبیعتا اشکالات ریز و درشت خیلی زیادی داره که امیدوارم به کمک نظرات و راهکارهای شما بتونم رفعش کنم. خیالتون هم راحت. من نقدپذیریم خیلی بالاست.
    در مورد داستان هم، یه داستان فانتزی حماسی قرون وسطاییه که به طور همزمان چند خط داستانی رو جلو میبره. برای همین شاید ریتم داستان یکم کند بشه.

    خلاصه:
    بیست روز پس از مرگ پادشاه کویا و بر تخت نشستن ولیعهد جوانش، ارتش پادشاهی با دستوراتی بی سابقه و عجیب رو به رو میشود. دستوراتی مبنی بر شکار هیولاهایی که از زمان بازسازی سد نور تا بحال، باقی مانده اند. ماریس، سرجوخه ی ساده ای که به یکی از همین ماموریت ها فرستاده شده است، قصد دارد تا با تمام توانش از جان افرادش محافظت کند و همزمان، تلاش دارد تا به انگیزه های پادشاه پی ببرد و پاسخی برای شایعات پخش شده در مورد نحوه به سلطنت رسیدن ولیعهد بیابد.

    در جنوب قلمروی مارها و در سرزمین رالریون، جوانی مطرود به نام کادای در تلاش است تا خودش را از نفرینی که با آن دست به گریبان است، رها کند. نفرینی اهریمنی که به او اجازه میدهد به ذهن یک هیولای کابوس وار متصل شود. رویاهایی که گاه و بیگاه خواب او را آشفته میکنند، او را به سوی کشف حقیقتی از اولین روزهای نفرین شدنش فرا میخوانند. حقیقتی که فهمیدنش، به بهای گزافی برای او تمام میشود.

    و در شرق، امپراتور آسمان (رِیِن) که به دلایل نامعلومی تحت تعقیب قرار گرفته، سعی دارد تا مانع به وقوع پیوستن پیشگویی های هزاران ساله شود. پیشگویی هایی از گذشته که نوید طلوع تاریکی را میدهند و در تمامی آنها، از شکست نگهبانان جهان و نابود شدن دوباره ی سد نور، سخن گفته شده است.

    در پس آرامش و صلحی که جهان ساتار در آن به سر میبرد، فتنه ای شوم در حال نزدیک شدن است؛ به سان قاتلی سیاه پوش در ظلمت شب، که از میان سایه ها نزدیک میشود...


    منتظر نظرات ارزشمندتون هستم.
    ویرایش توسط proti : 08-05-2018 در ساعت 01:34 دلیل: یه دلیلی


  2. Top | #111


    تاریخ عضویت
    Oct 2017
    شماره عضویت
    1404
    نوشته ها
    46
    امتیاز
    2,542
    پسندیده
    22
    مورد پسند : 111 بار در 42 پست
    میزان امتیاز
    2
    با خوندن کمی از داستان متوجه شدم شما مطالعه زیادی داشتتید و جمله بندی های داستان و انتخاب کلمات بسیار درست و خوبه. ایرادات نثر بسیار کم بود و بعنوان یک خواننده کاملا راضی شدم . فقط چند نکته که شاید بهتون کمک کنه بهتر پیش برید
    ایده داستان جالبه اما یک حس قوی ایجاد نمیکنه. فکر میکنم دلیلش این باشه که شما از افرادی داستان رو شروع کردید که در حاشیه هستن و به مرور تبدیل به مرکز اتفاقات میشن. اما اگر داستان روند کندی داشته باشه ممکنه صبر خواننده برای شروع شدن سیر اصلی لبریز بشه و جذب نکنه. پیشنهادم اینه که در بعضی موارد اشاراتی کوچک اما مهم به اتفاقات پشت پرده بکنید تا خواننده برای خودش تصوراتی ایجاد کنه و برای رسیدن به جواب اینکه ایا درست گفته یا نه با جدیت بیشتری داستان رو دنبال کنه. من از خوندن لذت میبرم و بیشتر وقتتم صرف اینکار میشه اما اگر لحظه ای حس کنم با نوشته ارتباط نمیگیرم کتابو دور میندازم و ادامه نمیدم. برای شما باید بگم دوست داشتم بازم بخونم و ادامه داشته باشه. لذت بردم
    اما حس میکنم با توجه به اینکه بین ارائه فصل ها فاصله افتاده از نوشتن سرد شدید. لطفا ادامه بدید و مصرانه پیش برید چون تواناییش رو دارید. منتظر ادامه داستان هستم
    موفق باشد


  3. Top | #112


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1306
    نوشته ها
    253
    امتیاز
    2,062
    پسندیده
    259
    مورد پسند : 290 بار در 148 پست
    میزان امتیاز
    2
    اهم :/ از بقیه که آبی گرم نمیشه پس
    نویسنده توی یک مسافرت نسبتا طولانیه. بعدا فصل می ذاره، قابل توجه افرادی که سر سوزن واسشون مهم بود. :/
    امضای ایشان
    Dark cover holder

  4. 2 پسندیده توسط:


  5. Top | #113



    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    477
    امتیاز
    8,013
    پسندیده
    1,537
    مورد پسند : 1,195 بار در 555 پست
    میزان امتیاز
    2
    کاور داستان به پست اول اضافه شد!

    دیگه واقعا آدم از خدا چی میخواد؛ برین عشق کنین.

  6. 2 پسندیده توسط:


  7. Top | #114



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    42
    نوشته ها
    769
    امتیاز
    1,626
    پسندیده
    364
    مورد پسند : 2,650 بار در 954 پست
    میزان امتیاز
    2
    بسم الله الرحمن الرحیم
    نقد داستان طلوع اثر حاجیمون آقا حسین
    راستش بیاید یک نکته رو درباره من قبل از این داستان مرور کنیم
    من یک سال تقریبا از فضای نقد دور بودم: یک واقعیت تلخ اینه که چندین ماه پشت سر هم درگیر کتب درسی و قرابت معنایی و نکته ترکیبی و کذا و کذا و کذا بودم برای همین دید (خوب یا بد) قبلیم رو از دست دادم و خب قبلا به خاطر اینکه زیاد میخوندم ایرادا و نقطه قوتا به چشمم میومد و حرفه ای تر برخورد میکردم. الان بیشتر به یه پیرمرد شباهت دارم که میخواد ادای جوونا رو در بیاره
    برای همین اگر قصوری چیزی درش دیده میشه ببخشید
    آقا اول اینکه بذارید میخ رو بکوبم: داستان درجه یکه.
    من از الان بگم پنج تا ایراد از توش به زور پیدا کردم، در واقع این داستان اینقدر کامله از همه نظر، که نمیدونم چی بگم، اگر من مسئولی چیزی بودم، این کپه استعداد های خالص در نویسندگی و صد البته ویراستاری(اینو برای این نمیگم که بخوام مساوات قائل بشم، دارم واقعیت رو میگم) درجه یکن، فوقالعادن و یه پولی میدادم بشینن آگاهانه داستان بنویسن و زندگیشون اصلا از این راه بگذره. چون کاملا داستان درجه یکه.
    بذارید تعریف کنم ازش.
    اول اینکه نثر نویسنده به طرز عجیبی بی عیب و نقصه. یعنی شما کمتر غلط ویراستاری توش پیدا میکنید یا غلط املایی و این یه نقطه قوت درجه یک محسوب میشه. و علاوه بر اون کشش عجیبی داره که هم ناشی از قلمه و هم درک صحیحش از ریتم و پیرنگ.
    ببینید، نویسنده میدونسته میخواد چی بنویسه(از دیدگاه من) این یه کتابه که اسلوب مشابهی مثل گیم آف ترونز داره. معرفی شخصیت های طولانی، به مرور وارد کردنشون به خط داستانی و پرداخت کافی و وافی به شخصیت ها. این رو میدونسته که قراره داستانش به خاطر تعدد شخصیت طولانی بشه، ولی دوتا اشتباه رو مرتکب نشد.
    1- داستان و ریتم رو فدای شخصیت ها کنه
    2- شخصیت ها رو فدای ریتم کنه.
    در این صد و پنجاه صفحه مقدمه(واقعا مقدمس) نویسنده پلات کلی رو بین شخصیت ها پخش کرده و به این ترتیب کشش ایجاد شده.
    شاهزاده نفرین شده، فرمانده پر از عذاب وجدان یک گروهان، یک نفر که خواهرش رو گم کرده و یک سربازی که از نبردی سهمگین جان سالم به در برده و همچنین دوتا شخصیت دیگه که شامل شاهزاده و زن مرموز هستند که معلوم نیست که منفین یا مثبت. هیچ چیز معلوم نیست.
    نویسنده دونه دونه شخصیت ها رو ساخته و در سیر داستانیش قرار داده، گفته که خیلی خب من میخوام یک داستان کلاسیک خیر و شر بنویسم، با این شخصیت ها. این داستان حدود شش وجه داره که این شش وجه داستانی رو من با شش وجه شخصیتی پر میکنم و تیکه تیکه میبرم جلو. اگر مربوط به یک نژاد پادشاهی هستش، فرزند نفرین شده رو داریم، اگر نظامیه، یک گروه نظامی داریم، تهاجم کرده به سرزمین؟ یک انتقام جو داریم و بر اساس همین میاد ریتم میچینه.
    یک تهدید مرموز رو از همون اول وارد میکنه و تیکه تیکه روشن ترش میکنه.
    که روند داستان هم از نظر هیجان رو به اوج میگذاره و این درجه یکه. مخصوصا که این روند رو تقریبا شما خودآگاهانه با ورود شخصیت گیتار زن عجیب و جذاب بهتر میفهمید.
    فقط یک نکته منفی: تعداد فلش بک های داستان، قطعات داستانی مناسب در جای نامناسبن. یعنی از نظر خود اسلوب فردی ایرادی بهش وارد نیست، ولی وقتی این قطعه زیبای پازل در جای غلط قرار میگیره، رتته. پس بپا، یکم مدیریتشون کن، اینقدر زود رو نکنشون، گرچه شاید نویسنده دفاع قابل قبولی داشته باشه.
    نکته: این ها به مقدار خیلی کمی آزار دهنده هستند.
    نکته خوب بعدی توصیفات دیوانه وار این نویسندس. فقط میتونم بگم کامله. یعنی صحنه هادویدن، مبارزه، سفر، اینا فوقالعاده گفته شدن. خلاصه و موجز اما با تمام جزئیات. یکی از اشتباهات من این بود که توصیفاتم دراز بود وتقریبا از یه تیکه به بعد نه جزئیات لازم رو میرسوند و هم بی مصرف میشد. گل های بومادران فلان که مثلا فلانی در بچگی با زاویه چهل و پنج درجه خوردتش، به چه درد خواننده میخوره؟
    ولی یک چیز منفی، وقتی در فضای قرو وسطایی هستی ازش خارج نشو. مثلا کلمه مته در اینجا به جا نبود داداشم. چون مته یه چیز جدیده، ولی کتابت قدیمیه، بپا اینا رو.
    کلیت رو بگم، عالی بود، همین دنده رو نویسنده ادامه بده و یادش باشه ریتم باید به مرور اوج بگیره و تو یک سوم پایانی هم خیلی سریع نشه(یا مثل فونکه دهن صاف نکنه) کتاب یک شاهکار میشه.
    خوب باش
    خوب بمون
    و خوب ادامه بده
    یاعلی
    امضای ایشان
    نه آدم درست و حسابیی هستم و نه در حدی هستم که بخوام بگم مصداق سخنان این مردم، ولی خب، رویا پرداختن درباره خوب بودن که اشکالی نداره.

    من به همه سفارش میکنم به هر شکل ممکن وسایل ارتقای اخلاقی و اعتقادی و علمی و هنری جوانان را فراهم سازید؛ و آنان را تا مرز رسیدن به بهترین ارزش ها و نوآوری ها همراهی کنید؛ و روح استقلال و خودکفایی را در آنان زنده نگه دارید. مبادا ... جوانان ما را، تحقیر و سرزنش نمایند و خدای ناکرده از پیشرفت و استعداد خارجی ها بت بتراشند و روحیه پیروی و تقلید و گداصفتی را در ضمیر جوانان تزریق نمایند. به جای اینکه گفته شود که دیگران کجا رفتند و ما کجا هستیم به هویت انسانی خود توجه کنند و روح توانایی و راه و رسم استقلال را زنده نگه دارند.
    #امام
    #خمینی
    #امام_خمینی

  8. 5 پسندیده توسط:


  9. Top | #115


    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    1089
    نوشته ها
    80
    امتیاز
    365
    پسندیده
    137
    مورد پسند : 132 بار در 63 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط almatra نمایش پست ها
    بسم الله الرحمن الرحیم
    نقد داستان طلوع اثر حاجیمون آقا حسین
    راستش بیاید یک نکته رو درباره من قبل از این داستان مرور کنیم
    من یک سال تقریبا از فضای نقد دور بودم: یک واقعیت تلخ اینه که چندین ماه پشت سر هم درگیر کتب درسی و قرابت معنایی و نکته ترکیبی و کذا و کذا و کذا بودم برای همین دید (خوب یا بد) قبلیم رو از دست دادم و خب قبلا به خاطر اینکه زیاد میخوندم ایرادا و نقطه قوتا به چشمم میومد و حرفه ای تر برخورد میکردم. الان بیشتر به یه پیرمرد شباهت دارم که میخواد ادای جوونا رو در بیاره
    برای همین اگر قصوری چیزی درش دیده میشه ببخشید
    آقا اول اینکه بذارید میخ رو بکوبم: داستان درجه یکه.
    من از الان بگم پنج تا ایراد از توش به زور پیدا کردم، در واقع این داستان اینقدر کامله از همه نظر، که نمیدونم چی بگم، اگر من مسئولی چیزی بودم، این کپه استعداد های خالص در نویسندگی و صد البته ویراستاری(اینو برای این نمیگم که بخوام مساوات قائل بشم، دارم واقعیت رو میگم) درجه یکن، فوقالعادن و یه پولی میدادم بشینن آگاهانه داستان بنویسن و زندگیشون اصلا از این راه بگذره. چون کاملا داستان درجه یکه.
    بذارید تعریف کنم ازش.
    اول اینکه نثر نویسنده به طرز عجیبی بی عیب و نقصه. یعنی شما کمتر غلط ویراستاری توش پیدا میکنید یا غلط املایی و این یه نقطه قوت درجه یک محسوب میشه. و علاوه بر اون کشش عجیبی داره که هم ناشی از قلمه و هم درک صحیحش از ریتم و پیرنگ.
    ببینید، نویسنده میدونسته میخواد چی بنویسه(از دیدگاه من) این یه کتابه که اسلوب مشابهی مثل گیم آف ترونز داره. معرفی شخصیت های طولانی، به مرور وارد کردنشون به خط داستانی و پرداخت کافی و وافی به شخصیت ها. این رو میدونسته که قراره داستانش به خاطر تعدد شخصیت طولانی بشه، ولی دوتا اشتباه رو مرتکب نشد.
    1- داستان و ریتم رو فدای شخصیت ها کنه
    2- شخصیت ها رو فدای ریتم کنه.
    در این صد و پنجاه صفحه مقدمه(واقعا مقدمس) نویسنده پلات کلی رو بین شخصیت ها پخش کرده و به این ترتیب کشش ایجاد شده.
    شاهزاده نفرین شده، فرمانده پر از عذاب وجدان یک گروهان، یک نفر که خواهرش رو گم کرده و یک سربازی که از نبردی سهمگین جان سالم به در برده و همچنین دوتا شخصیت دیگه که شامل شاهزاده و زن مرموز هستند که معلوم نیست که منفین یا مثبت. هیچ چیز معلوم نیست.
    نویسنده دونه دونه شخصیت ها رو ساخته و در سیر داستانیش قرار داده، گفته که خیلی خب من میخوام یک داستان کلاسیک خیر و شر بنویسم، با این شخصیت ها. این داستان حدود شش وجه داره که این شش وجه داستانی رو من با شش وجه شخصیتی پر میکنم و تیکه تیکه میبرم جلو. اگر مربوط به یک نژاد پادشاهی هستش، فرزند نفرین شده رو داریم، اگر نظامیه، یک گروه نظامی داریم، تهاجم کرده به سرزمین؟ یک انتقام جو داریم و بر اساس همین میاد ریتم میچینه.
    یک تهدید مرموز رو از همون اول وارد میکنه و تیکه تیکه روشن ترش میکنه.
    که روند داستان هم از نظر هیجان رو به اوج میگذاره و این درجه یکه. مخصوصا که این روند رو تقریبا شما خودآگاهانه با ورود شخصیت گیتار زن عجیب و جذاب بهتر میفهمید.
    فقط یک نکته منفی: تعداد فلش بک های داستان، قطعات داستانی مناسب در جای نامناسبن. یعنی از نظر خود اسلوب فردی ایرادی بهش وارد نیست، ولی وقتی این قطعه زیبای پازل در جای غلط قرار میگیره، رتته. پس بپا، یکم مدیریتشون کن، اینقدر زود رو نکنشون، گرچه شاید نویسنده دفاع قابل قبولی داشته باشه.
    نکته: این ها به مقدار خیلی کمی آزار دهنده هستند.
    نکته خوب بعدی توصیفات دیوانه وار این نویسندس. فقط میتونم بگم کامله. یعنی صحنه هادویدن، مبارزه، سفر، اینا فوقالعاده گفته شدن. خلاصه و موجز اما با تمام جزئیات. یکی از اشتباهات من این بود که توصیفاتم دراز بود وتقریبا از یه تیکه به بعد نه جزئیات لازم رو میرسوند و هم بی مصرف میشد. گل های بومادران فلان که مثلا فلانی در بچگی با زاویه چهل و پنج درجه خوردتش، به چه درد خواننده میخوره؟
    ولی یک چیز منفی، وقتی در فضای قرو وسطایی هستی ازش خارج نشو. مثلا کلمه مته در اینجا به جا نبود داداشم. چون مته یه چیز جدیده، ولی کتابت قدیمیه، بپا اینا رو.
    کلیت رو بگم، عالی بود، همین دنده رو نویسنده ادامه بده و یادش باشه ریتم باید به مرور اوج بگیره و تو یک سوم پایانی هم خیلی سریع نشه(یا مثل فونکه دهن صاف نکنه) کتاب یک شاهکار میشه.
    خوب باش
    خوب بمون
    و خوب ادامه بده
    یاعلی
    سلام. :d

    عرض شود که... تعریفا که واقعا نظر لطفته رفیق جان. پس آروم از کنارش رد میشیم.

    فقط یک نکته منفی: تعداد فلش بک های داستان، قطعات داستانی مناسب در جای نامناسبن. یعنی از نظر خود اسلوب فردی ایرادی بهش وارد نیست، ولی وقتی این قطعه زیبای پازل در جای غلط قرار میگیره، رتته. پس بپا، یکم مدیریتشون کن، اینقدر زود رو نکنشون، گرچه شاید نویسنده دفاع قابل قبولی داشته باشه.
    در این مورد من واقعا دفاعی ندارم. از یه جایی به بعد من کنترلم روی داستان رو از دست دادم، چون واقعا نتونستم یه برآوردی از چیزی که نوشته بودم به دست بیارم. این باعث شد یکم به ایده ی داستان شک کنم و تغییرات دقیقه نودی داخلش انجام بدم. نمی دونم منظورمو تونستم برسونم یا نه.
    البته خب، بخوام رو راست باشم من واقعا نمیتونستم از پس نوشتن یه همچین داستانی بربیام. اونم وقتی که تا قبلش هیچ چیز دیگه ای ننوشته بودم. خیلی بلندپروازانه شروع به نوشتنش کردم.

    ممنون بابت نقدت. خوشحالم که داستان پسندت شده بود. تا فصل دوازده خوندیش؟

  10. 2 پسندیده توسط:


  11. Top | #116



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    42
    نوشته ها
    769
    امتیاز
    1,626
    پسندیده
    364
    مورد پسند : 2,650 بار در 954 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط blacksnake نمایش پست ها
    سلام. :d

    عرض شود که... تعریفا که واقعا نظر لطفته رفیق جان. پس آروم از کنارش رد میشیم.



    در این مورد من واقعا دفاعی ندارم. از یه جایی به بعد من کنترلم روی داستان رو از دست دادم، چون واقعا نتونستم یه برآوردی از چیزی که نوشته بودم به دست بیارم. این باعث شد یکم به ایده ی داستان شک کنم و تغییرات دقیقه نودی داخلش انجام بدم. نمی دونم منظورمو تونستم برسونم یا نه.
    البته خب، بخوام رو راست باشم من واقعا نمیتونستم از پس نوشتن یه همچین داستانی بربیام. اونم وقتی که تا قبلش هیچ چیز دیگه ای ننوشته بودم. خیلی بلندپروازانه شروع به نوشتنش کردم.

    ممنون بابت نقدت. خوشحالم که داستان پسندت شده بود. تا فصل دوازده خوندیش؟
    سلام
    تا تهش رو خوندم.
    خب اگر این شکلیه
    به عنوان کسی که با شکست این راه رو گذرونده
    بهت میگم که این سه تا رو انجام بده
    یک: کل داستانت رو تو سه خط خلاصه کن
    دو: یک خلاصه ویکی پدیایی از کلش بنویس
    سه: اگر میخوای تموم کنی و عزمت راسخه، کل فصلها و اسماشون و محتوایت و فیها خالدونشون رو تا ته داستانت در بیار
    چاکریم
    یاعلی
    امضای ایشان
    نه آدم درست و حسابیی هستم و نه در حدی هستم که بخوام بگم مصداق سخنان این مردم، ولی خب، رویا پرداختن درباره خوب بودن که اشکالی نداره.

    من به همه سفارش میکنم به هر شکل ممکن وسایل ارتقای اخلاقی و اعتقادی و علمی و هنری جوانان را فراهم سازید؛ و آنان را تا مرز رسیدن به بهترین ارزش ها و نوآوری ها همراهی کنید؛ و روح استقلال و خودکفایی را در آنان زنده نگه دارید. مبادا ... جوانان ما را، تحقیر و سرزنش نمایند و خدای ناکرده از پیشرفت و استعداد خارجی ها بت بتراشند و روحیه پیروی و تقلید و گداصفتی را در ضمیر جوانان تزریق نمایند. به جای اینکه گفته شود که دیگران کجا رفتند و ما کجا هستیم به هویت انسانی خود توجه کنند و روح توانایی و راه و رسم استقلال را زنده نگه دارند.
    #امام
    #خمینی
    #امام_خمینی

  12. 1 پسندیده توسط:


  13. Top | #117

    تاریخ عضویت
    Sep 2018
    شماره عضویت
    1700
    نوشته ها
    10
    امتیاز
    -10
    پسندیده
    24
    مورد پسند : 6 بار در 6 پست
    میزان امتیاز
    2
    نواقص رو دوستان گفتن فقط میتونم بگم یه داستان درجه یک

  14. 1 پسندیده توسط:


  15. Top | #118


    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    شماره عضویت
    1089
    نوشته ها
    80
    امتیاز
    365
    پسندیده
    137
    مورد پسند : 132 بار در 63 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Gaprix نمایش پست ها
    نواقص رو دوستان گفتن فقط میتونم بگم یه داستان درجه یک
    ممنون.

    نقل قول نوشته اصلی توسط ALMATRA نمایش پست ها
    سلام
    تا تهش رو خوندم.
    خب اگر این شکلیه
    به عنوان کسی که با شکست این راه رو گذرونده
    بهت میگم که این سه تا رو انجام بده
    یک: کل داستانت رو تو سه خط خلاصه کن
    دو: یک خلاصه ویکی پدیایی از کلش بنویس
    سه: اگر میخوای تموم کنی و عزمت راسخه، کل فصلها و اسماشون و محتوایت و فیها خالدونشون رو تا ته داستانت در بیار
    چاکریم
    یاعلی
    باعث افتخاره.

    آره برای تموم کردنش که جدیم، فقط اگه مشکلات بزاره. مطمئنم اگه تمومش نکنم حسرتش به دلم میمونه.

    قربانت. یا علی.

  16. 3 پسندیده توسط:


صفحه 12 از 12 نخستنخست ... 29101112

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد