صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 17

موضوع: نامه های آشفته

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    445
    امتیاز
    3,739
    پسندیده
    1,176
    مورد پسند : 1,602 بار در 502 پست
    میزان امتیاز
    2

    نامه های آشفته

    نوشته ای که پیش رو دارید مجموعه ای از نامه نگاری هاست که حوادث داستانِ مردی به نام جیمز ساندرلند را بازگو می کند. او، سه سال پیش همسرش را در اثر یک بیماری نادر از دست داده و اکنون سوگوار اوست.
    با همه ی اینها، جیمز یک هفته ی پیش نامه ای را از سوی همسر مرده اش دریافت می کند که او را به شهر ساحلی کوچکی با نام " سایلنت هیل " فرا می خواند و به او می گوید که در " مکان مخصوصشان" منتظر اوست.
    جیمز با همه ی ترس و شگفتی که وجودش را فرا می گیرد، با اینکه باور دارد همسرش مرده است، مردد می شود و پس از چندی تصمیم میگیرد راهی سایلنت هیل شود تا شاید... شاید برای آخرین بار بتواند همسرش را ملاقات کند.

    متن اولین نامه، در سری بازی های کامپیوتری سایلنت هیل در نسخه ی دوم آن آمده ست و بار احساسی و شگرفت این اثر مرا به این واداشت تا در پاسخ به نامه ی مری به جیمز شروع به نوشتن نامه هایی از سوی جیمز بکنم و اینگونه آنچه بر جیمز در شهر می گذرد را شرح دهم تا شاید شما دوستان نیز بتوانید با من شریک این تجربه ی سورئال و فرای باور شوید.

    این متن صرفاً تمرینی برای نویسندگی و آشنایی با سبک در هم آمیخته ی سورئال، وحشت و رومنس می باشد.

    از همراهی شما عزیزان سپاسگزارم و منتظر نظرات ارزشند شما می باشم.

    آتوسا



    نامه های آشفته


    Restless Letters

    نوشته ی آتوسا

    برداشتی آزاد از بازی کامپیوتری سایلنت هیل 2 با عنوان

    رویاهای آشفته

    Restless Dreams







    نامه ی نخست : مِری

    موسیقی همراه : سوگند


    در رویاهای آشفته ام،
    من آن شهر را می بینم.

    سایلنت هیل

    به من قول داده بودی که روزی دوباره مرا به آنجا خواهی برد
    اما هرگز نبردی.

    خوب... من حالا همانجا، تنها هستم...
    در " مکان مخصوصمان"
    منتظر تو...

    منتظر تو که بیایی و من بتوانم برای آخرین بار ببینمت.

    ...
    ...
    ...
    ...
    ...
    ...





    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -



    نامه ی دوم : جیمز

    ( اولین روز دریافت نامه )



    سه سال ...

    سه سال از رفتن تو می گذرد و منِ ابله فکر می کردم می توانم فراموشت کنم و حالا ...
    حالا تو اینجا هستی

    توی کاغذ مچاله شده ای بین انگشتان من، جایی میان لیوانِ نصف نیمه ی ویسکی و سیگارِ لای انگشتانم
    یک جایی بین خورشیدی که سه سال است منتظرم طلوع کند و سیاهیِ شبِ هرزه ای که همبستری با او، عادتم شده است

    عادت نحس و طلسمِ نفرت انگیزی که تو می خواهی آن را بشکنی. بین خطوط نامه ای که با دست خط خودِ تو نوشته شده...

    " در مکان مخصوصمان، منتظرت هستم. "

    دروغ است.

    مِری، تو دروغگوی ناماهری بودی و هنوز هم هستی و حالا... این هم یکی از همان دروغهاییست که می دانم حقیقت ندارد ولی لعنت به من که...
    دوست دارم باورش کنم.

    هیچ می دانی جلوی آینه که می ایستم چه کسی را می بینم؟ زل می زنم به چشمهای نامتمرکزی که خوب نمی بیند و پایینشان گود افتاده و از فرط کم خوابی سیاه شده
    و از خودم می پرسم : " قمار بازیت چه شد ؟ شبهای پر از موسیقی و رقصِ کثیف و منزجر کننده ات چه شد ؟ حالا چرا با چشمان پر از تمنا به من زل می زنی ؟ برگرد... برگرد به همان کاباره هایی که در آن غمهایت را با نوشیدنی ها و بدنهای تند و داغ معاوضه می کردی. برگرد! "

    و بعد یک دفعه متوقف می شوم و حس می کنم حالاست که همه ی سیاهی هایم را بالا بیاورم و صدای تو را می شنوم که زمزمه می کنی.

    " در مکان مخصوصمان، منتظرت هستم. "

    مِری... من عقلم را از دست داده ام. تو می خواهی که عقلم را از دستم بدهم. تو مُردی... تو خودخواهانه مردی و رفتی و مرا در مردابِ بی رحمی های این زندگیِ بی انصاف تنها گذاشتی.
    مِری تو یک دروغگوی خیانت کاری و حالا...
    حالا می خواهی که مرا ببینی ؟

    تماشای بدبختی هایم باعث شده است رودِل کنی و حالا می خواهی که برگردی.

    که برگردم.

    می خواهم بدانی، نامه ات را دور انداختم. امشب همراه با تک تک عکسهایت... عکسهایمان... می سوزانمشان و اینطوری برای همیشه از سرم خواهی رفت.
    شاید اینگونه، بی آنکه همیشه حس کنم پشت سرم ایستاده ای و زندگیم را با سایه ی نحست تسخیر کرده ای، بتوانم برای اولین بار... نفس بکشم.

    شاید شخص جدیدی را ملاقات کنم. شاید بتوانم بدون تو... زندگی کنم.

    البته که اینکار را می کنم.

    فقط برو.

    تنهایم بگذار.

    برو.

    خواهش می کنم.
    ویرایش توسط Lady Joker : 09-24-2017 در ساعت 11:09
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.


  2. Top | #2



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    445
    امتیاز
    3,739
    پسندیده
    1,176
    مورد پسند : 1,602 بار در 502 پست
    میزان امتیاز
    2
    نامه ی سوم : جیمز

    ( دومین روز دریافت نامه )

    امروز کمی مُردم.

    دیر از خواب بیدار شدم و قبل از اینکه کسی از دفتر زنگ بزند و علت تأخیرم را بپرسد. تلفن را از کابل بیرون کشیدم. امروز حوصله ی سرکار رفتن را نداشتم.
    چند دقیقه ای را روی تخت خواب نشستم و به ساعت رو به رویم خیره شدم.

    تیک. تاک
    تیک.تاک
    تیک.تاک

    ساعت 9:30 صبح بود. هر چند باورم نمیشد زمان واقعاً درست باشد. هوا تاریک بود و صدای قطرات باران تندی که مدام به شیشه می کوبید، حتی از پشت پرده هم به من خبر می داد که در خانه ماندنم بی دلیل نیست.

    به دستشویی رفتم و نگاهی به پارچه ی سیاهی که روی آینه را پوشانده بود، انداختم.
    بعد از تو، تمایلی به دیدن چهره ام ندارم.
    نه عکسی. نه آینه ای.
    من فقط خاطره ای محو از خود به یاد دارم و همان هم
    تصویر بر هم خرده و نامتمرکز انعکاس چهره ام در لیوان نوشیدنیست.
    قبل از تو خودم را به یاد نمی آورم.

    امروز را دلم می خواست کمی بازی کنم.
    مری تو این بازی را دوست نخواهی داشت، مگر نه ؟

    از دوران جنگ، هنوز هم یک کلت ریوُلوِرِ قدیمی را همراه خودم دارم. در صندوقچه ی کوچکی بالای کمد نگهش می دارم.
    هنوز هم خوب کار می کند. بدنه ی نقره اش برق می زند و تصویر تار و موجی داری را از چهره ام نشان می دهد.

    اسمش را رولت روسی گذاشتند.
    نام بازی را می گویم.
    در جنگ، اینگونه شکنجه مان می دادند.

    یک گلوله را درون جاخشابیِ گردان بگذار. آن را بچرخان و بَم.
    در خشاب را ببند و لوله ی اسلحه را روی سرِ دشمن بگذار.

    هیچوقت نفهمیدم چرا اسمش را شکنجه می گذاشتند.
    این یک قمار بود.
    و من عاشق قمار بودم.

    مِری ...
    باید این بازی را با من امتحان کنی.
    هیجان انگیز است.
    ولی...
    تو نیستی و برای همین مجبور بودم یک نفره تجربه اش کنم.

    اسلحه را روی تخت گذاشتم. اول از هم یک لیوان نوشیدنی می خواستم.
    بعد از آن رادیو را روشن کردم.
    می گویم :
    اوه امروز را جَز گوش دهم.

    و صدای درامز توی خانه پیچید.
    توی گوشهایم پیچید و مسخره ست...
    من اولین رقصمان را به خاطر آوردمم

    برقِ سفید اتاق را گرفت و پشت آن صدای سهمگین رعد آپارتمان کوچکم را پر کرد.
    صدای موسیقی را بلند کردم و زمزمه کنان به اتاق بازگشتم و روی تخت نشستم.

    یک جرعه ی بزرگ از لیوان مشروب و بعد اسلحه را برداشتم و
    لوله ی آن را روی سرم گذاشتم، انگشت اشاره ام بر روی ماشه و ...

    ...
    ...
    ...
    تیک.

    خندیدم. مِری صدای خنده هایم اتاق را پر کرد. شاید کل آپارتمان.
    از ته دل خندیدم و سپس سکوت اتاق را پر کرد.

    تو رو به رویم بودی. در همان کافه ی کوچک خیابان نیتان. می خندیدی. دستت را روی پایت می زدی و از ته دل می خندیدی و
    من با ذوق نگاهت می کردم. من باعث خنده هایت بودم و این...

    خشاب را عقب کشید و بار دیگر دستم را روی ماشه گذاشتم.

    ...
    ...
    ...
    تیک.

    از خنده به سرفه افتادم.

    تو دستت را روی شانه ام گذاشته بودی. عاشق جَز بودی. می گفتی باعث میشود برای نرقصیدن احساس گناه کنی و برای همین مجبورم کردی با تو برقصم.
    می خندیدی.

    خشاب را عقب کشیدم. انگشت اشاره ام روی ماشه و ...

    تیک.
    تیک
    تیک
    تیک
    تیک.

    نمی دانم چند بار ماشه را فشار دادم ولی دیگر خسته شده بودم.
    ایستادم.

    به سقف بالای سرم خیره شدم.
    دیگر نمی خندیدم.
    اتاق تاریک بود و صدای باران در گوشهایم می چرخید.

    لوله ی اسلحه را در دهانم گذاشتم.
    چشمهایم خیس شده بود و قلبم تند تند می تپید.

    مِری...
    من امروز کمی مُردم.


    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

  3. 3 پسندیده توسط:


  4. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    445
    امتیاز
    3,739
    پسندیده
    1,176
    مورد پسند : 1,602 بار در 502 پست
    میزان امتیاز
    2



    نامه چهارم : جیمز

    ( سومین روز دریافت نامه )

    دیشب عجیب ترین رویای ممکن را دیدم.
    خواب دیدم در دو متریم ایستاده ای و من نمی توانستم به تو برسم.
    درحصاری از مِه غلیظ اسیر شده بودم.
    و هیچ راهی برای فرار نبود...

    حتی اگر هم بود، من نمی خواستم از جایم تکان بخورم.
    می ترسیدم.
    از جلاد بلند قدی که مدام دورم چرخ می زد.
    ردای بلند به تن کرده بود و کلاهی آهنین همچون هرم به سرخی خون به سرداشت.
    لبه ی چاقوی بزرگ و سنگینی را همچون شمشیر مدام روی زمین می کشید.

    صدای غیژ غیژش، روحم را خراش می داد.
    و تو آنجا ایستاده بودی، با همان لباس صورتی گلدار که کریسمس سال گذشته برایت خریده بودم.
    آنجا ایستاده بودی و فقط نگاه می کردی.
    و حلقه ی جلاد هر لحظه تنگتر و تنگتر می شد.
    درست پیش از آنکه به من برسد اما، از خواب پریدم.

    صدای پیانو کل خانه را پر کرده بود.
    سراسیمه به اتاق نشیمن دویدم تا تو را پشت آن بیابم و با تو در مورد خواب عجیبم صحبت کنم که ...
    دیدم نیستی.
    سکوت، نفسهایم را خفه کرد.
    تنم به رعشه افتاد. با اینکه هیولای هرمی همه اش خواب بود و تو واقعاً نبودی تا مرگم را به تماشا بنشینی.

    مِری...
    تو مرا ترک کردی.
    نه من تو را.


    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

  5. 2 پسندیده توسط:


  6. Top | #4



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    445
    امتیاز
    3,739
    پسندیده
    1,176
    مورد پسند : 1,602 بار در 502 پست
    میزان امتیاز
    2
    نامه پنجم : جیمز

    ( چهارمین روز دریافت نامه )


    " چرا نمی تونی یکم لبخند بزنی؟ "

    " مِری من دارم این کتابِ پزشکی رو می خونم شاید بشه یه جور درمان برایِ... "

    " جیمز خواهش می کنم برای یه روز این کتابا رو کنار بزار. می خوام باهات حرف بزنم. "

    " چی شده مری ؟ "

    " ببین ... امروز با پرستار ریچل صحبت می کردم و متوجه شدم اخیراً یه دختر بچه رو از بخش اطفال منتقل کردن. "

    "خب ؟ "

    " اسمش لاراست. خیلی شیرینه جیمز. 7 سالش بیشتر نیست... پدر و مادر نداره. "

    "اوه... چه بلایی سرشون اومده ؟ "

    " نمی دونم... در واقع... هیچکس نمی دونه. یه نفر پیداش کرد و آوردش بیمارستان. ذات الریه داره. "

    " همم..."

    "اوه ولی ریچل گفت حالش بهتر میشه. فکر می کنی ما می تونیم... می تونیم به فرزندی قبولش کنیم ؟ "

    "چی ؟!"

    " جیمز عالی میشه می تونیم سه تایی بریم سایلنت هیل همونطوری که قول داده بودی--- "

    " مِری چی داری میگی ؟ دیوونه شدی ؟ اونم تو این موقعیت... "

    " چه موقعیتی ؟ چه اشکالی داره ؟ "

    " تو مریضی مِری... "

    " و ؟ منظورت اینه که دارم میمیرم! "

    "نه اوه خدا نه منظورم این نبود مِری... "

    " پس منظورت چیه ؟ چرا نمی تونیم برای چند ماهم که شده مزه ی پدر و مادر بودنو بچشیم... تو... تو می دونی که من نمی تونم بچه دار بشم و من دوست دارم برای یه بار هم که شده تو این مدت ببینم که لبخندی می زنی و خوشحالی!"

    " عقلتو از دست دادی ؟ تا وقتی تو ... تو اینطوری هستی من... من نمی تونم خوشحال باشم. "

    " نکنه حالتو بهم می زنم ؟ "

    " نه... مِری نه. من فقط می خوام... "

    " اصلاً فراموشش کن. "

    "مِری... "

    " گفتم فراموشش کن، جیمز!"
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

  7. 2 پسندیده توسط:


  8. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1306
    نوشته ها
    172
    امتیاز
    1,112
    پسندیده
    148
    مورد پسند : 174 بار در 91 پست
    میزان امتیاز
    2
    کدورت هارا دور بگذاریم و بخ فکر خودمان باشیم.

    جایی بین خورشیدی که سه سال است منتظرم طلوع کند و سیاهیِ شبِ هرزه ای که همبستری با او، عادتم شده است

    بسیار زیبا بود خوشم اومد.
    کلا از نوشته هایی که به صورت یک آن و یهویی صحنه میسازن خوشم میاد و من تا حالا نامه دریافت نکردم و نربه خوبی بود خوندنش.
    امضای ایشان

  9. 2 پسندیده توسط:


  10. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    445
    امتیاز
    3,739
    پسندیده
    1,176
    مورد پسند : 1,602 بار در 502 پست
    میزان امتیاز
    2
    نامه ششم : جیمز

    ( پنجمین روز دریافت نامه )

    باران هنوز هم بند نیامده.

    رشته های بهم پیوسته اش، مثل تیر در الیاف کاپشنم فرو می رود.

    عجیب که قرص کامل ماه، راهنمای امشبم شده. آخر یکبار دیگه برق خیابان های این سمت از شهر رفته است.

    اگر به خاطر مهتاب نبود، در آن تاریکی شاید حتی خودم را هم گم می کردم.

    از وسط خیابان راه می رفتم، روی خط ممتد سفید رنگ آن و برایم مهم نبود اگر خیس شوم، یا اتومبیلی با سرعت به سمتم آید.

    حداقل اینطوری می دانستم به کجا می روم.

    حتی در تاریکی...

    داشتم به دیدنت فکر می کردم.

    به نامه ای که برایم فرستادی.

    به تابلوهای راهنما، به بحث های پشت چراغ های چشمک زن.

    به تو.

    به خودم.

    باید امشب را به کاباره ی پایین خیابان بروم.

    می گویند زیباترین خواننده ی شهر امشب آنجا برنامه دارد.

    می خواهم ببینم آیا از تو زیباتر است.

    لمس تنش از تو شیرین تر است.

    از تو، آشناتر است یا غریب تر و...

    امشب را تا انتهای آن قدم خواهم زد، شاید تو را در وجود شخص دیگری یافتم.

    شاید...

    ----------------------------------------------------------

    با تشکر از انولوپ عزیز منتظر نظراتتون هستم.
    ویرایش توسط Lady Joker : 09-30-2017 در ساعت 17:45
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

  11. 3 پسندیده توسط:


  12. Top | #7



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    445
    امتیاز
    3,739
    پسندیده
    1,176
    مورد پسند : 1,602 بار در 502 پست
    میزان امتیاز
    2
    نامه هفتم : جیمز

    ( ششمین روز دریافت نامه )

    می گفتی فراموش کارم.

    ولی من فقط دوست داشتم همه چیز را آنطور که می خواهم به یاد آورم.

    امروز تو را در خیابان دیدم.

    به سویت دویدم، دستم را روی شانه ات گذاشتم...

    صدایت کردم :

    مِری...

    تو نبودی.

    پرسید: آیا همدیگر را جایی ملاقات کردیم و من گفتم : به یاد نمی آورم و ...

    و بلافاصله دیدم که لبخند زد، موهای بلوندش را که به هیچ عنوان به تو شباهت نداشت، از جلوی پیشانی عقب راند و گفت : بهم زنگ بزن.

    بی شماره، در اولین کیوسک تلفن، اعدادی را گرفتم و گوشیِ قدیمی در جیبم زنگ خورد...

    گوشی تو بود.

    ولی آن زن تو نبودی، مِری.

    چهره ی زجر کشیده و بیمارت به هیچ وجه به صورت شاداب و زیبای آن زن شباهت نداشت.

    عقلم را از دست داده ام ؟

    تو مرا به چه روز انداختی ؟

    به چه روز افتادم ؟

    مِری...

    چرا ؟

    من عاشقت بودم.
    ویرایش توسط Lady Joker : 10-06-2017 در ساعت 19:45
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

  13. 2 پسندیده توسط:


  14. Top | #8



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    445
    امتیاز
    3,739
    پسندیده
    1,176
    مورد پسند : 1,602 بار در 502 پست
    میزان امتیاز
    2
    نامه هشتم : جیمز

    ( هفتمین روز دریافت نامه )

    باران می بارد.

    مثل هر روز.

    مثل هر شب.

    و من بیرونِ این آپارتمان قدیمی ایستاده ام و به شهری می نگرم که انگار زیرخروارها خاک، دفنم کرده.

    کسی مرا نمی شناسد و می شناسد انگار...

    چشم ها مرا می بیند و نمی بیند انگار...

    و تو نیستی.

    تو نیستی که انگشتان گرمت را بین دستانم بفشارم.

    تو نیستی که زیر این باران پاییزی در شهری که سکوت، موسیقی نیستی را می نوازد، همراهیم کنی.

    و من بی بار، بی هویت، بی نام و بی هر نشانی سوار اتومبیلی می شوم که مرا به سوی تو می کشاند.

    سایلنت هیل.

    شهری که تو در آن منتظرم هستی.

    که من دیگر تحمل نگاههای ملامت گر و پرسشگرانه ی این مردم را ندارم.

    که من دیگر ااز قضاوت خسته ام. به شهری خواهم رفت که بی دادگاه، حکم دهد.

    مِری...

    امشب من راهی تو خواهم شد.

    مِری من.
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

  15. 3 پسندیده توسط:


  16. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    445
    امتیاز
    3,739
    پسندیده
    1,176
    مورد پسند : 1,602 بار در 502 پست
    میزان امتیاز
    2
    نامه ی اول : آنجلا


    دارم فکر می کنم اگر قرار بود برای بزرگسالیم نامه بنویسم چه می نوشتم و بعد به این فکر می کنم که حتی اگر هم برایش نوشته بودم قبل از فرستادن پاره اش می کردم.

    اینجا اتاق ها از جنس قفس است و دیوارها به نازکی پوست...و خون دلمه بسته روی همه چیز را پوشانده.

    اینجا زمینش بوی بنزین می دهد و پاهایم با هر قدم بر روی آن، با جرقه ی کوچکی آتش می گیرند.

    اینجا جهنم است.

    باید اما... باید.... باید... راهی برای فرار از این شعله های سوزاننده ی سهمگین باشد.

    باید راهی برای رسیدن به بهشت وجود داشته باشد.

    باید راهی جز طناب دار به دور گردن و تیغ های برنده ی روی رگ دست باشد.

    برای همین است که شبانه می روم.

    مثل یک دزد.

    مثل یک قاتل.

    مثل جنایتکاری که حکمش اعدام است.

    مثل گناهکاری که مجازاتش شعله های جهنم.

    ولی من که در جهنم متولد شدم چه ؟

    من مجازاتم چیست ؟

    به من چه تعلق خواهد گرفت و...

    چرا ؟

    سه سال پیش، مادر با کبودی های روی بدنش و خونریزی داخلی شدید به بیمارستانی در سایلنت هیل منتفل شد.

    دست کم این چیزی که آن مرد می گفت.

    به راستی که واژه ی مرد برایش حرام است.

    باید او را حیوان صدا زد.

    شاید هم...

    به هر حال من به دیدن مادر می روم.

    هر چند که رهایم کرد.

    هر چند که دورم انداخت.

    هر چند که از او متنفرم...

    ولی...

    مادرم است...

    دوستش دارم.

    مادر... آیا واقعاً در سایلنت هیل هستی ؟

    دوست دار تو.

    آنجلای کوچکِ گناهکار
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

  17. 1 پسندیده توسط:


  18. Top | #10


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    1,261
    امتیاز
    17,006
    پسندیده
    893
    مورد پسند : 4,129 بار در 1,331 پست
    میزان امتیاز
    2
    روش جالبی برای نوشتنه
    خوب هم منعکس کرده حرفها رو
    خسته نباشی
    امضای ایشان
    برای بهتر بودن کافی است از آنچه هستید بیشتر تلاش کنید...
    زمانی که هر روز از روز قبل بهتر باشید بیاد داشته باشید که شما بهترینید

  19. 1 پسندیده توسط:


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد