صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 17 از 17

موضوع: نامه های آشفته

  1. Top | #1



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    445
    امتیاز
    3,740
    پسندیده
    1,176
    مورد پسند : 1,602 بار در 502 پست
    میزان امتیاز
    2

    نامه های آشفته

    نوشته ای که پیش رو دارید مجموعه ای از نامه نگاری هاست که حوادث داستانِ مردی به نام جیمز ساندرلند را بازگو می کند. او، سه سال پیش همسرش را در اثر یک بیماری نادر از دست داده و اکنون سوگوار اوست.
    با همه ی اینها، جیمز یک هفته ی پیش نامه ای را از سوی همسر مرده اش دریافت می کند که او را به شهر ساحلی کوچکی با نام " سایلنت هیل " فرا می خواند و به او می گوید که در " مکان مخصوصشان" منتظر اوست.
    جیمز با همه ی ترس و شگفتی که وجودش را فرا می گیرد، با اینکه باور دارد همسرش مرده است، مردد می شود و پس از چندی تصمیم میگیرد راهی سایلنت هیل شود تا شاید... شاید برای آخرین بار بتواند همسرش را ملاقات کند.

    متن اولین نامه، در سری بازی های کامپیوتری سایلنت هیل در نسخه ی دوم آن آمده ست و بار احساسی و شگرفت این اثر مرا به این واداشت تا در پاسخ به نامه ی مری به جیمز شروع به نوشتن نامه هایی از سوی جیمز بکنم و اینگونه آنچه بر جیمز در شهر می گذرد را شرح دهم تا شاید شما دوستان نیز بتوانید با من شریک این تجربه ی سورئال و فرای باور شوید.

    این متن صرفاً تمرینی برای نویسندگی و آشنایی با سبک در هم آمیخته ی سورئال، وحشت و رومنس می باشد.

    از همراهی شما عزیزان سپاسگزارم و منتظر نظرات ارزشند شما می باشم.

    آتوسا



    نامه های آشفته


    Restless Letters

    نوشته ی آتوسا

    برداشتی آزاد از بازی کامپیوتری سایلنت هیل 2 با عنوان

    رویاهای آشفته

    Restless Dreams







    نامه ی نخست : مِری

    موسیقی همراه : سوگند


    در رویاهای آشفته ام،
    من آن شهر را می بینم.

    سایلنت هیل

    به من قول داده بودی که روزی دوباره مرا به آنجا خواهی برد
    اما هرگز نبردی.

    خوب... من حالا همانجا، تنها هستم...
    در " مکان مخصوصمان"
    منتظر تو...

    منتظر تو که بیایی و من بتوانم برای آخرین بار ببینمت.

    ...
    ...
    ...
    ...
    ...
    ...





    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -



    نامه ی دوم : جیمز

    ( اولین روز دریافت نامه )



    سه سال ...

    سه سال از رفتن تو می گذرد و منِ ابله فکر می کردم می توانم فراموشت کنم و حالا ...
    حالا تو اینجا هستی

    توی کاغذ مچاله شده ای بین انگشتان من، جایی میان لیوانِ نصف نیمه ی ویسکی و سیگارِ لای انگشتانم
    یک جایی بین خورشیدی که سه سال است منتظرم طلوع کند و سیاهیِ شبِ هرزه ای که همبستری با او، عادتم شده است

    عادت نحس و طلسمِ نفرت انگیزی که تو می خواهی آن را بشکنی. بین خطوط نامه ای که با دست خط خودِ تو نوشته شده...

    " در مکان مخصوصمان، منتظرت هستم. "

    دروغ است.

    مِری، تو دروغگوی ناماهری بودی و هنوز هم هستی و حالا... این هم یکی از همان دروغهاییست که می دانم حقیقت ندارد ولی لعنت به من که...
    دوست دارم باورش کنم.

    هیچ می دانی جلوی آینه که می ایستم چه کسی را می بینم؟ زل می زنم به چشمهای نامتمرکزی که خوب نمی بیند و پایینشان گود افتاده و از فرط کم خوابی سیاه شده
    و از خودم می پرسم : " قمار بازیت چه شد ؟ شبهای پر از موسیقی و رقصِ کثیف و منزجر کننده ات چه شد ؟ حالا چرا با چشمان پر از تمنا به من زل می زنی ؟ برگرد... برگرد به همان کاباره هایی که در آن غمهایت را با نوشیدنی ها و بدنهای تند و داغ معاوضه می کردی. برگرد! "

    و بعد یک دفعه متوقف می شوم و حس می کنم حالاست که همه ی سیاهی هایم را بالا بیاورم و صدای تو را می شنوم که زمزمه می کنی.

    " در مکان مخصوصمان، منتظرت هستم. "

    مِری... من عقلم را از دست داده ام. تو می خواهی که عقلم را از دستم بدهم. تو مُردی... تو خودخواهانه مردی و رفتی و مرا در مردابِ بی رحمی های این زندگیِ بی انصاف تنها گذاشتی.
    مِری تو یک دروغگوی خیانت کاری و حالا...
    حالا می خواهی که مرا ببینی ؟

    تماشای بدبختی هایم باعث شده است رودِل کنی و حالا می خواهی که برگردی.

    که برگردم.

    می خواهم بدانی، نامه ات را دور انداختم. امشب همراه با تک تک عکسهایت... عکسهایمان... می سوزانمشان و اینطوری برای همیشه از سرم خواهی رفت.
    شاید اینگونه، بی آنکه همیشه حس کنم پشت سرم ایستاده ای و زندگیم را با سایه ی نحست تسخیر کرده ای، بتوانم برای اولین بار... نفس بکشم.

    شاید شخص جدیدی را ملاقات کنم. شاید بتوانم بدون تو... زندگی کنم.

    البته که اینکار را می کنم.

    فقط برو.

    تنهایم بگذار.

    برو.

    خواهش می کنم.
    ویرایش توسط Lady Joker : 09-24-2017 در ساعت 11:09
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.


  2. Top | #11



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    445
    امتیاز
    3,740
    پسندیده
    1,176
    مورد پسند : 1,602 بار در 502 پست
    میزان امتیاز
    2
    روز ها تاریک می شود و شب ها روشن
    و تو همچنان پشت پنجره ای غبارآلود، در اتاق هتلی که خاطراتمان را در آن مدفون کردیم، ایستاده ای
    انسان چیست مگر جز موجودی گناه آلود و کثیف و البته رقت انگیز...
    انسان چیست، جز جسمی از گوشت و خون و استخوان و همه ی آن نکبت و رخوتی که در دنیا وجود دارد که درونش پر از نفرت است و عشق و احساسات در همی که خودش هم نمی فهمدشان
    و چرا ؟
    و چرا روزها اینطور می آیند و اتفاقاتی روی می دهد و منقلب می کند وجودمان و بعد...
    بعد تمام می شوند...
    طوری تمام می شوند و می روند که انگار از اول وجود نداشتن و تنها زخمشان روی روحمان می ماند.
    مثل زخم رفتن تو...

    من صدا می زنم،
    مادرم...
    تو مرا به این دنیا آوردی و به چه قیمتی؟ به چه قیمتی شکستی و خون ریختی و زجر دیدی برای آوردن به دنیای پاکی که آدمهای کثیف نابودش کرده اند.
    هر چقدر هم بگویم او مقصر است و آن یکی گناهکار...
    در آخر تو با همه ی عزیز بودن ها و مهربان بودن هایت و دوست داشتنی و زیبا بودنت...
    آخر اما تو مقصری...
    تو گناهکاری.
    تو می توانستی زجر نکشی و 9 ماه یک پوسته ی مرده نباشی که انسانی زنده در رحم می پرورد و... به چه قیمتی؟
    مادر...

    مه غلیظی تا چشم کار می کند همه جا را پوشانده و من به قدم می زنم به سوی قبرستانی که مادرت در آن دفن شده.
    که شاید تو را آنجا بیابم
    مردی آنجاست، مردی که می گوید به دنبال همسر مرده اش می گیرد و من ... خنده ام میگیرد.
    می خواهم، دستم را روی شانه اش بگذارم و درست در چشمان مرده اش خیره شوم و بگویم، همه یک جایی در قبرستان دنبال عزیزانشان می گردند و تو هم همسرت را خواهی یافت ولی
    ولی او پر از امید است و می گوید نامه ای به دستش رسیده.

    دلم به حالش می سوزد ولی نه به اندازه ی تو و نه به اندازه ی خودم و مگر نه اینکه این رسم زندگی ما آدمهاست؟
    حتماً او هم یکجایی در زندگی خطایی مرتکب شده که اینچنین پریشان است و درد عذاب می کشد و من...
    متأسفانه من درکش می کنم.

    مادر در قبرستان، در اعماق تاریک قبرهای خالی نبودی...
    شاید یک جایی در شهر باشی.
    شاید منتظر من.
    مثل مردی که به دنبال همسر مُرده اش می گردد.

    -آنجلا
    ویرایش توسط Lady Joker : 10-13-2017 در ساعت 12:23
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1356
    نوشته ها
    23
    امتیاز
    540
    پسندیده
    40
    مورد پسند : 57 بار در 20 پست
    میزان امتیاز
    2
    نمی‌دانم چرا فریاد نامه های تو با سکوت همصدا می‌شود...
    شاید که آنها هم زوال من و مسخ وجودم را می‌خواهند.
    ***
    بانو آتوسای عزیز مانند همیشه بی‌نظیر ، خلاقانه و مسحور کننده بود.
    غرق دنیای دیگری شدن هم توانایی بسیار می‌طلبد که شما آن را دارایید!!!
    پیروز و شادکام باشید
    امضای ایشان
    ندانم اندرون من خسته دل کیست
    که من خموشم و او در فغان و در غوغاست



  5. 1 پسندیده توسط:


  6. Top | #13



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    445
    امتیاز
    3,740
    پسندیده
    1,176
    مورد پسند : 1,602 بار در 502 پست
    میزان امتیاز
    2
    نامه ی اول: اِدی

    چند نفر دیگر توی این دنیای مزخرف هستند که از آینه متنفر باشند ؟
    که بخورند و از غذایشان لذت نبرند ؟

    من هیچکدامشان نبودم و شایدم هم بودم و نمی دانستم و ...
    باور نداشتم.

    تصویر رو به رویم یک مرد چاق و عقب مانده ست.
    دور دهانش بخاطر همبرگری که همین نیم ساعت پیش لُمبانده، سسی ست.

    موهایش بهم ریخته.
    بوی عرق و نکبت می دهد و می خواهد همه ی چرک هایی را که از ابتدای تولد تا به امروز توی معده اش ریخته را بالا بیاورد.

    آنقدر اوق بزند و بالا آورد تا به خون و گوشت تنش برسد و در نهایت از او چیزی نماند جز یک اسکلتِ بی نشان.
    شاید اینطوری آدمها دوستش داشته باشند.

    شاید اینطوری دیگر نفرت انگیز و تعفن آور نباشد.
    شاید پدر و مادرش در آغوشش بگیرند و او را تنبل و خوک صفت صدا نزنند.

    شاید دوستانی داشته باشد که دستش نندازند، مسخره اش نکنند و او را...
    او را از خود بدانند.

    در دستانش یک اسلحه ی شاتگانِ دو لول جا خوش کرده.
    آخر امروز خود را به احساساتش معرفی کرده ست.

    و بعد از سالها خود خوری در سکوت... آنها با او حرف زدند.
    مردی که در آینه به من لبخند می زند.

    با همان شکم باد کرده و جلو آمده.
    همان مردکِ خپله ی خود فرو خورده...

    با پیراهن راه راه خونین، رو به روی من ایستاده و کنار پایش جسد سگی خوابیده که جرمش تمسخر بوده...
    و مردی که در آینه رو به رویم ایستاده خوشحال است.
    می گوید :
    ادی... امشب بعد از سالها، توانستی بدون وحشت خودت باشی.

    - اِدی

    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

  7. 1 پسندیده توسط:


  8. Top | #14



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    445
    امتیاز
    3,740
    پسندیده
    1,176
    مورد پسند : 1,602 بار در 502 پست
    میزان امتیاز
    2
    نامه ی نهم: جیمز

    قدمهای سرخوشانه مان را یادت می آید؟
    در همین خیابان های مه گرفته بود.

    آن روز اما خورشید می تابید.
    آن روز اما روشن بود.

    آن روز روشن بود و دستانم شانه هات را در آغوش کشیده بود.

    آن روز... سکوت دلنشین بود.
    شنیدن صدای قلبت روی سینه ام دلنشین بود.

    آن روز...


    حالا
    اینجا را جهنم با شیاطینش پر کرده، انگار.
    من راهِ پارک ساحلی را به کنار دریاچه ی تولکا در پیش گرفتم.
    راهی که انگار یکی از آن صدهزار سوگندی را یاد کرده بود تا مرد به تو برساند.
    طولانی بود و پر درخت.
    زمین نم گرفته بود و زیرپاهایم نرم و روان.
    انگار می خواست مرا در خودش ببلعد و ...
    کاش می بلعید.

    پارک ساحلی از کنار قبرستان می گذشت و دل من بی تابی می کرد.
    شاید تو را آنجا می یافتم. آسمان را ابرهای کثیف به زمین دوخته بود.
    مه ذهنم را پر کرده بود. مه راهم را گم کرده بود.

    میان سنگ قبرهای تسخیر شده، دختری را دیدم.
    رنگ پریده.
    پریشان حال.
    پرسید : کجا می روم و پاسخ دادم : به سایلنت هیل و او گفت : نرو.
    "می گویند سایلنت هیل را مدتهاست که اشباح در بر گرفته اند.
    می گویند راهیست بی برگشت "
    خندیدم...
    برگشت چه به کارم آید؟
    بی تو.
    پرسیدم تو را دیده و مثلن همه ی دیگرانِ پیش از او، تو را ندیده بود و او هم به دنبال کسی بود.
    در قبرستان.
    در سایلنت هیل.
    انگار همه ی گمشده ها دیر یا زود پایشان به آنجا باز می شود...

    ورودی شهر با قبرستان فاصله ای نداشت. با همان حال زار از دختر دور شدم و به این اندیشیدم که چه تنهاست و چه تنهایم و...
    چه خوشبختند آدمهایی که در گور خوابیده اند.

    - جیمز
    ویرایش توسط Lady Joker : 10-22-2017 در ساعت 22:07
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

  9. 1 پسندیده توسط:


  10. Top | #15



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    445
    امتیاز
    3,740
    پسندیده
    1,176
    مورد پسند : 1,602 بار در 502 پست
    میزان امتیاز
    2
    نامه ی دهم : جیمز


    سکون.
    سکوت.

    و صدای امواج رادیویی که از جایی در زیرِ زمین رو به سطح می خزند.
    مثل مردگانی که اشتباه به زندگی برگشته اند.
    خشمگینند.
    صدایشان پر از فریاد های خفته ست.
    در مسیر باریکی که با درختانِ سرو پوشیده شده.
    و سوزی که مثل سوزن توی پوست می رود استخوان را سوراخ می کند.
    غم دارند و گلویشان را حرفهای نگفته خفه کرده.

    و من ناآگاه به سمتشان می روم.
    به سمت صدایی که مرا به تو می رساند.
    صدای آشنایی که صدایم می زند.
    میان استیتک های رادیو.
    میان خش خش های نامفهوم.

    " جیمز... لیک ویو... منتظرت..."

    قطع می شود و مرا به بی راهه ای می کشاند که بن بست است.
    و مردی در سایه ها ایستاده.
    دستهایش را انگار در جیبهای کاپشنش فرو کرده و به هیچ خیره شده.
    جلو می روم و صدا می زنم.
    اما مثل همه ی تجارب بعد از تو، همه ی کابوسها، همه ی توهم ها و باور ناپذیرها
    در مقابلم به جای یک مرد، هیولاییست متعفن، بوی مرگ همه جایش را گرفته، از سوراخهای روی بدنش خون فوران می کند.

    سکندری خوران به سمتم می آید و چهره ای ندارد. شانه ها و دستهایش را پوسته ای نازک پوشانده و همه را به یک جسم باریک گره زده.
    روی قفسه ی سینه اش خطیست که رو به جهنم باز می شود.
    داغ است.
    و من سعی دارم از این کابوسِ لعنتی بیدار شوم.

    عقب عقب می روم و با دیدن اولین تخته ای که دم دستم است به اش حمله می کنم.
    با نفرت بر سرش می کوبم تا زمانی که روی زمین می افتد و من باز می کوبم و او ناله می کند و من دوباره می زنم.
    خشمگین.
    و فریاد می زنم.
    از روی غیض و بغض ...
    تا که ذرات مغزش زمین را رنگی می کند و ...

    می خواهم از این کابوس لعنتی بیدار شوم.
    و تو کنارم باشی.

    " جیمز، حالت خوبه ؟ نگران نباش... فقط یه کابوس بود. تو بیدار شدی... من اینجام. "

    تو نیستی.
    و این یک کابوس نیست.

    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

  11. 1 پسندیده توسط:


  12. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Apr 2015
    شماره عضویت
    300
    نوشته ها
    174
    امتیاز
    245
    پسندیده
    103
    مورد پسند : 299 بار در 138 پست
    میزان امتیاز
    2
    خیلی خوب و عالی
    میشه اینا رو یه پی دی اف کنی بذاری صفحه اول؟
    امضای ایشان
    ﺍﮔﺮ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺁﺏ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺭﯾﺎﭼﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﻔﺘﺪ، ﻫﯿﭻ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﻤﯽﻣﺎﻧﺪ ...
    ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﮔﯽ ﺍﻓﺘﺪ، ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ ...
    ﭘﺲ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻣﮑﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﺑﺪﺭﺧﺸﻴﺪ ....
    ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺗﻮﺳﻂ ﮐﻔﺶ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ، ﺭﻗﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﺩ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ ....


    زمانی که تنها قهرمانان برای نجات دنیا کافی نباشند، دنیا به شخصیت‌های افسانه‌ای نیاز دارد

  13. 1 پسندیده توسط:


  14. Top | #17



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    445
    امتیاز
    3,740
    پسندیده
    1,176
    مورد پسند : 1,602 بار در 502 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط arwen نمایش پست ها
    خیلی خوب و عالی
    میشه اینا رو یه پی دی اف کنی بذاری صفحه اول؟
    سلاام ممنونم فقط اینکه فکر نکنم دیگه رو سایت بزارم این داستانو چون کوتاه کوتاهه قسمتهاش توی چنلِ تلگرامم هست که می تونین عضو شین

    https://t.me/RestlessLetters
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد