نمایش نتایج: از 1 به 4 از 4

موضوع: رقص با آذرخش

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1356
    نوشته ها
    23
    امتیاز
    540
    پسندیده
    40
    مورد پسند : 57 بار در 20 پست
    میزان امتیاز
    2

    رقص با آذرخش

    سلام و درود بر شما یاران هنرپرور
    متن پیش رو رویانگاشته ایست که شب گذشته تجربه اش کردم و چندی پیش آن را نوشتم.
    لطفا با نظر نیکتان من را یاری کنید
    ***

    زیبا بود ... البته نمی‌دانم که این زیبایی حقیقت وجود است یا خروش دریای اشتیاق. آسمان رختی مشکین و مخملین به تن کرده و گوهر‌های سَماوی را از دیدگان پنهان ساخته بود. گاه‌به‌گاه، اندکی نور به ژرفای تایکی پاشیده می‌گشت و بعد بانگ و غرشی هراس‌افکن در دشت طنین‌انداز می‌شد؛ این نور شگفت و اثیری آذرخشان در تالار ابر‌ها بود که رقاصگی می‌کردند. باد هم زوزه کشان بر پیکره خشک زمین می‌دوید و گاه تازیانه میزد. باران هم می‌بارید، سرد و خاموش...
    در این نگاره کائنات چیزی که نگاهم را دزدیده بود نه هرزگی باد بود نه تعظیم درختان سالخورده در برابرش؛ اصلا زمینی نبود ولی مگر این غوغای سپهر کسی را توان پر گرفتن و بال گشودن می‌داد؟ ولی آن طوفانزاد مغرور گویا که با آسمان و خوی‌اش ناآشنا بود. مرغی که از خشم آسمان نهراسد به گمان که بریان شده است!!! ولی او به پرنده‌ای ساده نمی‌مانست...
    همسوی باد بود و همرنگ صاعقه. همچو دریایی خروشان بود که امواج سهمگینش را بر پیکره صخره ها می‌کوفت...
    سالیان است که پیشه نخجیرگری را برگزیدم اما تا کنون هیچ مرغی را که سینه سپهر بشکافد را ندیدم. آن مرغ شکاری که خود به طوفان می‌ماند همبازی صاعقه گشته و آن را در آغوش می‌کشید. مرغ طوفان در حال فرود بود و من در حال دویدن به سویش.در وجودم چیزی مرا آزرده می‌کرد.چگونه آزادیش را از او بگیرم؟ چگونه او را در بند کنم؟ اصلا چگونه میتوان دریایی را در بند کرد؟
    دیگر کار از این افکار گذشته بود و من پریده بودم...

    من که همچو قطرات باران مغلوب باد شده بودم دیگر هیچ برایم مهم نبود؛نه مرگ و نه حیات...تنها او را می‌خواستم، مشتاقش بودم...
    نفسم را حبس کرده به دو بالش چنگ زدم. موزون‌ و پرتوان‌تر از ظاهرش بود و وزنم را تاب آورد. بدنش که همسنگ اسبی تنومند بود گرمای دلنشینی داشت. نمی‌دانم چه شد که ناگهان مرغ بزرگ عضلاتش را سفت کرد و به سمت آسمان اوج گرفت ... از افتادن باکی نبود و تنها نور وحشی و اثیری اذرخش تنم را لرزان می‌کرد.
    باید افسارش را در دست می‌گرفتم. دوال چرمی دور بازویم را با کرده و به سختی دور گردن قطورش پیچیدم. جیغ می‌زد و بی‌نفس بال می‌کشید تا شاید آسمان نجاتش دهد ...
    ناگهان چیزی شگفت و ترسناک راهش را میان قطرات باران گشود؛ باد هم توان منصرف کردنش را نداشت.راهش را به سینه ام گشود و سوزش و گرمایی فراباور را در من ایجاد کرد...
    من در حال سقوط هستم و نمی‌دانم که تا زمین سفت چقدر راه دارم؛ لیک رویم به آسمان است و آن شَه‌باز پیروزمند را می‌نگرم که چون قوشی طلایی بال می‌گشاید و آزادیش بیکران است...
    ف.ن 13/6/96
    ویرایش توسط Farhang.N : 09-04-2017 در ساعت 13:14
    امضای ایشان
    ندانم اندرون من خسته دل کیست
    که من خموشم و او در فغان و در غوغاست




  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1306
    نوشته ها
    172
    امتیاز
    1,111
    پسندیده
    148
    مورد پسند : 174 بار در 91 پست
    میزان امتیاز
    2
    عاولی.فقط اگه جایگزین بذارید برا بعضی جاها خوبه.مثلا به جا پاشیده می گشت بگید می پاشید.یا رقاصگی میکرد می تونید بگید می رقصید.متن ادبی بود و از صنایع استفاده بهینه ای شده بود هرچند که یه جورایی جو...ولش.واو...مرغ طوفان حیوان اساطیری تقریبا فراموش شده ای هستش.خیلی علاقه دارم بهش الی تو افسانه ها میگن که از یک اسب بزرگتره.در واقع اونقدر بزرگه که عادی نمیتونه پرواز کنه و برای پرواز به طوفان احتیاج پیدا میکنه.متنت خوب بود و شایسته یک موجود اساطیری و قدرتمند.
    امضای ایشان

  3. 2 پسندیده توسط:


  4. Top | #3



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    105
    نوشته ها
    199
    امتیاز
    1,474
    پسندیده
    1,322
    مورد پسند : 453 بار در 202 پست
    میزان امتیاز
    2
    جالب متن خوب و پر کششی بود، امیدوارم ادامه بدید و موجودات اسطوره ای دیگه هم چنین زیبا بر پرده خیال نقاشی کنید.
    فقط اگه بیشتر به فعل ها دقت میکردید و چند برش داستان رو با حوصله تر مینوشتید بهتر میشد!

  5. 1 پسندیده توسط:


  6. Top | #4

    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1354
    نوشته ها
    24
    امتیاز
    356
    پسندیده
    41
    مورد پسند : 39 بار در 21 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Farhang.N نمایش پست ها
    سلام و درود بر شما یاران هنرپرور
    متن پیش رو رویانگاشته ایست که شب گذشته تجربه اش کردم و چندی پیش آن را نوشتم.
    لطفا با نظر نیکتان من را یاری کنید
    ***

    زیبا بود ... البته نمی‌دانم که این زیبایی حقیقت وجود است یا خروش دریای اشتیاق. آسمان رختی مشکین و مخملین به تن کرده و گوهر‌های سَماوی را از دیدگان پنهان ساخته بود. گاه‌به‌گاه، اندکی نور به ژرفای تایکی پاشیده می‌گشت و بعد بانگ و غرشی هراس‌افکن در دشت طنین‌انداز می‌شد؛ این نور شگفت و اثیری آذرخشان در تالار ابر‌ها بود که رقاصگی می‌کردند. باد هم زوزه کشان بر پیکره خشک زمین می‌دوید و گاه تازیانه میزد. باران هم می‌بارید، سرد و خاموش...
    در این نگاره کائنات چیزی که نگاهم را دزدیده بود نه هرزگی باد بود نه تعظیم درختان سالخورده در برابرش؛ اصلا زمینی نبود ولی مگر این غوغای سپهر کسی را توان پر گرفتن و بال گشودن می‌داد؟ ولی آن طوفانزاد مغرور گویا که با آسمان و خوی‌اش ناآشنا بود. مرغی که از خشم آسمان نهراسد به گمان که بریان شده است!!! ولی او به پرنده‌ای ساده نمی‌مانست...
    همسوی باد بود و همرنگ صاعقه. همچو دریایی خروشان بود که امواج سهمگینش را بر پیکره صخره ها می‌کوفت...
    سالیان است که پیشه نخجیرگری را برگزیدم اما تا کنون هیچ مرغی را که سینه سپهر بشکافد را ندیدم. آن مرغ شکاری که خود به طوفان می‌ماند همبازی صاعقه گشته و آن را در آغوش می‌کشید. مرغ طوفان در حال فرود بود و من در حال دویدن به سویش.در وجودم چیزی مرا آزرده می‌کرد.چگونه آزادیش را از او بگیرم؟ چگونه او را در بند کنم؟ اصلا چگونه میتوان دریایی را در بند کرد؟
    دیگر کار از این افکار گذشته بود و من پریده بودم...

    من که همچو قطرات باران مغلوب باد شده بودم دیگر هیچ برایم مهم نبود؛نه مرگ و نه حیات...تنها او را می‌خواستم، مشتاقش بودم...
    نفسم را حبس کرده به دو بالش چنگ زدم. موزون‌ و پرتوان‌تر از ظاهرش بود و وزنم را تاب آورد. بدنش که همسنگ اسبی تنومند بود گرمای دلنشینی داشت. نمی‌دانم چه شد که ناگهان مرغ بزرگ عضلاتش را سفت کرد و به سمت آسمان اوج گرفت ... از افتادن باکی نبود و تنها نور وحشی و اثیری اذرخش تنم را لرزان می‌کرد.
    باید افسارش را در دست می‌گرفتم. دوال چرمی دور بازویم را با کرده و به سختی دور گردن قطورش پیچیدم. جیغ می‌زد و بی‌نفس بال می‌کشید تا شاید آسمان نجاتش دهد ...
    ناگهان چیزی شگفت و ترسناک راهش را میان قطرات باران گشود؛ باد هم توان منصرف کردنش را نداشت.راهش را به سینه ام گشود و سوزش و گرمایی فراباور را در من ایجاد کرد...
    من در حال سقوط هستم و نمی‌دانم که تا زمین سفت چقدر راه دارم؛ لیک رویم به آسمان است و آن شَه‌باز پیروزمند را می‌نگرم که چون قوشی طلایی بال می‌گشاید و آزادیش بیکران است...
    ف.ن 13/6/96
    قلم خیلی خوبی داری،نمیدنم سبک قلمته که اینقدر ثقل و سنگین می نویسی یا نه.اگر سبکت اینه که واقعا عالیه ولی اگه نیست باید بگم خوندن این متن کمی سخته،توصیفات پی در پی و با واژگان درشت باعث میشه که برای تصور کردن فضای مورد نظرت تقریبا روی هر قسمت چند لحظه ایستاد،فکر کرد،تجسم کرد و دوباره مقدار کمی جلو بری و دوباره روی توصیف بعدی متوقف بشی.در واقع کسی که بخواد این متن رو سریع بخونه چیزی از زیبایی های ادبی اون متوجه نمیشه.اگر من در حدی باشم که بتونم به تو توصیه ای داشته باشم اینه که یا از کلمات راحت تری استفاده کن یا توصیفاتت رو کمتر کن.اینطور فوق العاده میشه.
    امضای ایشان
    چرا آرزوی پرواز؟! آدمها هنوز راه رفتن را بلد نیستند...

  7. 2 پسندیده توسط:


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد