صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 17

موضوع: قاتلان با تیغه هایشان به دنیا نمی آیند

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    200
    نوشته ها
    359
    امتیاز
    2,408
    پسندیده
    54
    مورد پسند : 800 بار در 350 پست
    میزان امتیاز
    2

    قاتلان با تیغه هایشان به دنیا نمی آیند

    خب خب خب، امشب حسش اومد و تصمیم گرفتم یه داستان کوتاه بنویسم. خیلی تجربه ندارم تو داستان کوتاه، این دومین کارمه. و نمی دونم واقعا بشه به این اثر گفت جنایی یا نه، ولی خب چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه. خیلی چیزی نمی گم دربارش، ده صفحه شد برای همین پی دی افش رو می زارم.
    خلاصه ای به ذهنم نمی رسه، ولی علاقه مندان به موضوع قاتل زنجیره ای حتما بخونن. امیدوارم خوشتون بیاد.
    http://s9.picofile.com/file/83054787...8%AF_.pdf.html


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    200
    نوشته ها
    359
    امتیاز
    2,408
    پسندیده
    54
    مورد پسند : 800 بار در 350 پست
    میزان امتیاز
    2
    صدای ویبره رفتن تلفن همراهش باعث شد نگاهش را از نقطه نامعلومی بگیرد و روی میز مطالعه روبرویش، میان چندین و چند کتاب و جزوه بگرداند. چند بار سریع پلک زد و سرش را تکان داد؛ چه مدت بود که به آنجا خیره شده بود؟ نمی دانست. مثل همیشه زمان را از دست داده بود. خمیازه ای کشید و برای روشن کردن صفحه موبایل هوشمندنش، دوبار به آرامی با انگشت اشاره به آن ضربه زد؛ ساعت از هفت گذشته بود. نفسش را با درماندگی بیرون داد، کتاب های بسیاری که روبرویش باز بودند را به حال خود رها کرد و از جایش بلند شد. به سمت دستشویی رفت، آب سرد را به صورتش پاشید و در آینه، به چشمان خودش زل زد. چشمان تیره و درشت، که هاله ای قهوه ای رنگ دور مردمکش را فرا گرفته بود. موهای مشکی و آشفته اش را تا جایی که می توانست، مرتب کرد و با خشک کردن صورتش با حوله، به سمت اتاقش برگشت. خانه کوچک و جمع و جوری داشت؛ از در که وارد می شدی مستقیم وارد هال شده و با اسباب و اثاثیه کم و ارزان قیمتی که برای یک دانشجو از سرش هم زیاد بود مواجه می شدی. او هیچ تلاشی برای پنهان کردن شلخته بودنش نمی کرد، تمام اجزای آپارتمانش این را فریاد می کشید. سمت راست راهروی کوچکی بود که ابتدایش حمام و دستشویی و روبروی آن آشپزخانه وجود داشت، و در انتهای راهرو تنها اتاق خواب با دربی سفید رنگ، به عنوان آخرین سنگر سریتا با دنیای بیرون دیده می شد. فردا امتحان بزرگی را در پیش داشت، کتاب قطور آناتومی را مقابلش گذاشته و به نوشته هایش خیره شده بود. به سختی می توانست کلمات را بخواند، چه برسد به اینکه حفظشان هم بکند! ذهنش جای دیگری سیر می کرد، چند وقتی بود که متوجه چیزهای عجیبی درباره خودش شده بود، چیزهایی مثل از دست دادن زمان، سرگیجه های گاه و بی گاه و سردرد های غیر قابل تحمل. گاهی وقتی به خودش می آمد که روی مبل لم داده است و بی هدف به در و دیوار نگاه می کند؛ حتی یادش نمی آمد کی از اتاقش خارج شده بود. نمی دانست چه مشکلی دارد، برای همین هم هنوز چیزی نگفته بود، به هیچ کس. به فکر این بود که پیش دکتر برود، نمی دانست چه دکتری. روان پزشک؟ روان شناس؟ مغز و اعصاب؟ هنوز با دوست ها و همکلاسی هایش انقدر صمیمی نشده بود تا مشکلاتش را در میان بگذارد؛ خانواده و دوستان نزدیکش هم کیلومتر ها فاصله داشتند. نمی خواست بیهوده نگرانشان کند. آمدن آن ها و مطلع شدنشان از وضعیتش، که می توانست چیز جدیی نباشد آخرین چیزی بود که می خواست. به گمان خودش همه چیز تحت کنترل بود، حدس می زد بخاطر عوض کردن شهرش و مستقل شدن و دور بودن از دوستان و خانواده اش است، عوض شدن آب و هوا و از این نوع چرت و پرت هایی که برای انکار مشکلاتش به خورد خود می داد. کمی چشمانش را مالید و سعی کرد افکارش را برای فردا نگه دارد، این امتحان از آن هایی نبود که بشود سرسری گرفتش و با گفتن «بیخیال دنیا دو روزه.» ولش کرد به امان خدا. استاد نظری سخت گیر تر از این حرف ها بود، اگر هم قرار بر ارفاق یا کمک کردنی بود شامل پسرهای کلاس نمی شد!
    سرانجام وقتی دید حتی یک خط را هم حفظ نکرده، با خشم کتاب را به هم کوبید و موبایلش را برداشت. از پس زمینه کهکشانی اش وارد پیام رسان تلگرام شد و پیام هایش را چک کرد، چندی از آهنگ هایی که از کانال ها و گروه های مختلف فرستاده بودند را برای خودش فوروارد کرد تا بعدا دانلودشان کند. همین موقع با پیامی از طرف دوستش، رامین مواجه شد.
    رامین گفته بود:«سلام سری. چیزی خوندی؟»
    سریتا با صدای رفیقش پیام را در ذهن خود خوانده بود.
    پوزخندی زد و تایپ کرد:«نه بابا. اصلا یه کلمه هم تو مخم نمیره. نمیدونم چمه.»
    در آخر هم یک شکلک درمانده فرستاد. رامین سریع نوشت:«منم! لامصب خیلی هم زیاده. تازه دو سه ساعت دیگه هم که بازیه، نمی دونم چیکار کنم.»
    سریتا درحالی که برای خودش سر تکان می داد نوشت:«همین دیگه. منم نمی دونم چه غلطی بکنم.»
    رامین شکلک متفکری فرستاد و در ادامه اش نوشت:«ببین، ما که وضعمون اینجوریه. من میگم اصلا بیخیال بشیم، راحت کارامون و بکنیم. فردا هم حالا یا پروردگار مهربان کنسلش میکنه، یا خلاصه یه تقلبی چیزی تو دستمون میاد یه چرت و پرتی هم خودمون می نویسیم؛ یه نمره ای می گیریم به هرحال. چرا خودمون و اذیت کنیم وقتی نمیشه خوند؟ ها؟»
    دستی به چانه اش کشید؛ رامین بی راه هم نمی گفت. چرا الکی خودش را اذیت می کرد؟ زیر لب با خود گفت:«خدا رو چه دیدی، شاید اینم کنسل شد اصلا.»
    رامین نوشت:«چرا لال شدی پس؟»
    سریع نوشت:«بی راه هم نمی گی همچین. ولی آناتومیه ها.»
    رامین شکلک اخمویی فرستاد و نوشت:«خب آناتومیه که آناتومیه. فوقش میوفتیم ترم بعد برمی داریم. نمی دونم تو اگه می تونی بخون، من که الان اصلا نمی تونم.»
    سرش را تکان داد:«نه منم نمی خونم. گورباباش، هرچی شد، شد.»
    رامین نوشت:«آ باریکلا. خب پس من میرم هله هوله بگیرم برا بازی. راستی تو نمیای؟»
    سریتا نوشت:«نه من یه کاری دارم نمی تونم.» اما نفرستادش، با خود گفت:«ضایعس دارم می پیچونم. کمی فکر کرد، سپس نوشته قبلی را پاک نموده و دوباره نوشت:«نه من یکم ناخوشم. حال بیرون اومدن نیست.»
    رامین نوشت:«اوکی.فعلا.»
    سریتا به شکلک دستی قناعت کرد و دیگر چیزی نگفت. پی وی خودش را باز کرد و نگاهی به آهنگ هایی که برای خودش فرستاده بود انداخت، چندتایشان را برای دانلود زد و بالاتر رفت، ناگهان با پیام های فوروارد شده ای غافلگیر شد. موبایلش را به چشم های گشاد شده اش نزدیک تر کرد، یک مکالمه کامل را فوروارد کرده بود؛ اما یادش نمی آمد. روی پیام های فرد دیگر زد و پروفایلش را بالا آورد، عکس پروفایلش ماشین اسپورت سیاه رنگی بود و نام کاربری اش متین نامی، که به انگلیسی نوشته شده بود. سریتا سرش را به طرفین تکان داد،‌ همچین کسی را نمی شناخت. اصلا با این فرد چت نکرده بود! وارد پی وی اش شد، حدسش درست بود، تا به حال با او چت نکرده بود، هیچ گروه مشترکی هم نداشتند. پس آن پیام ها... ناخودآگاه شروع کرد به بازی کردن با ته ریشش، مکالمه را از ابتدا آورد و شروع کرد به خواندن؛ مشخصا مکالمه را تمام و کمال فوروارد نکرده بود، چرا که هیچ سلام و احوال پرسی یا معرفیی نمی دید. قبل از اینکه مکالمه را بخواند تنظیمات امنیتی اش را چک کرد؛ مبادا شخص دیگری در اکانتش باشد،‌ و نبود، برخلاف خواسته قلبی اش؛ نبود. نمی خواست باور کند دارد دیوانه می شد، آلزایمر یا چیزی مثل آن.
    شروع به خواندن مکالمه کرد، ابتدا خودش گفته بود:«آهان. مگه آپارتمان می شینی؟»
    -آره.
    -کجا؟
    -قیصریه.
    -چه خوب، اجاره ای دیگه؟
    -اوهوم. چطور؟
    -هیچی منم دنبال خونه خوبم، ساختمونتون کسی اجاره نمیده بیام همسایه بشیم؟
    -اممم، نمی دونم حقیقتش. میخوای آدرس بدم، بیای خودت یه نگاهی بندازی؟
    -اگه زحمتی نیست.
    متین آدرس خانه اش را دقیق فرستاده بود، اسم ساختمانشان بنفشه بود.
    -خوبه، شب یه سر می زنم.
    -خب اگه شب میای، بیا پیش من بازی رو نگاه کنیم. واحد شونزدهمم.
    -باشه، حتما میام.
    نگاهی به ساعت مکالمه انداخت، پنج و ده دقیقه. زیر لب ناسزایی داد و گفت:«لعنتی چطوری یادم نیست؟»
    از جایش بلند شد و شروع کرد به قدم زدن در اتاقش. صورتش طوری بود انگار جلوی خودش را گرفته تا گریه نکند، به این فکر می کرد که دارد دیوانه می شود، و این فکر دیوانه اش می کرد!
    چطور ممکن بود همچین چیزی را به یاد نیاورد؟ اصلا چرا باید دنبال خانه می گشت؟ فراموش کردن را درک می کرد، اما اینکه دروغ بگوید را نه. هنوز هم به این فکر می کرد که شاید کار فرد دیگریست. شاید بعد از این از اکانتش خارج شده بود، نمی دانست. گیج شده بود و طول اتاق را طی می کرد. پشت سر هم ناسزا می گفت و به صورتش دست می کشید. به این فکر می کرد که اگر کار خودش بوده باشد، ان موقع چه؟ داشت روانی می شد؟ قرار بود کارش به تیمارستان بکشد؟
    ناگهان گویا راه حلی پیدا کرده باشد، انگشت اشاره اش را در هوا تکان داد. سریع به سمت کمدش رفت و وقتی لباس هایش را انجا پیدا نکرد، زیر تختش را گشت. باید پیش یک متخصص می رفت، پیش یک روانشانس. درحالی که لباس هایش را می پوشید شماره یکی از دوستانش که بومی همین شهر بود را گرفت و گفت برای یکی از دوستانش شماره یک روان شناس خوب را می خواهد، کمی علاف شد اما بالاخره شماره را گرفت. با دفتر روانشناس، آقای رفیعی که تماس گرفت در کمال تعجب فهمید دفترش خلوت است و می تواند همین الان دکتر را ملاقات کند.
    طولی نکشید که حاضر و آماده، از آپارتمانش خارج شد و با قدم های سریعی به سمت ساختمانی که دفتر دکتر رفیعی درش قرار داشت شروع به حرکت کرد. زیاد دور نبود، حداکثر تا ده دقیقه دیگر آنجا بود.
    خیابان های شهر پر از اتومبیل هایی بود که یا از خانه می آمدند یا به خانه می رفتند، مردم هم در پیاده رو ها قدم می زدند، می دویدند و با یکدیگر صحبت می کردند. سریتا سریع قدم برمی داشت و با انگشتانش که در جیب ژاکت چرمی مشکی رنگش فرو برده بود بازی می کرد. تمام فیلم ها و سریال هایی که همچین چیزی را به تصویر کشیده بودند از جلوی چشمش رد می شد؛ اما عمیقا امیدوار بود تمام ان ها مشتی چرت و پرت باشند، مجبور بود امیدوار باشد. این تمام چیزی بود که یک پارچگی ذهنش را تضمین می کرد. درحالی که سرش پایین بود و به کاشی های سرخ رنگ پیاده رو نگاه می کرد، به سمت چپ پیچید و همان موقع به پسرکی برخورد؛ پسرک درحالی که راهش را ادامه می داد با طعنه گفت:«ببخشید که زدی بهم.»
    اما سریتا برای لحظه ای سرجایش میخکوب شد، سپس با لبخندی درحالی که سرجایش راست می شد نفس عمیقی کشید و هوا را شادمانه به درون ریه هایش دعوت کرد. با نیشخند پهنش گفت:«بخشیدم.»
    ناگهان تمام تنش و استرس از بین رفته بود، ناگهان، سریتا رفته و سریتای دیگری آمده بود. به سرعت محو شده بود، لحظه ای فرمان را در دست داشت و بعد؛ بوم! فرمان را رها کرده بود.
    سریتا با لبخندی بر لب، درحالی که راهی را که آمده بود دور می زد به ساعتش نگاهی انداخت، یک ساعت و نیم دیگر تا شروع بازی مانده بود. خوب بود، قرار ملاقاتش دیر نمی شد. درحالی که برای خود بشکن می زد و زیر لب آهنگی را زمزمه می کرد؛ به سمت خانه اش به راه افتاد.
    اولین بارش بود، شوق و ذوق مانند خزه روی صورتش نقش بسته بود. این شروعی برای ماجراجویی های بزرگش بود، شروعی برای شناخته شدن. حالش از اینکه تمام این سال ها کنار گذاشته شده و مهار شده بود بهم می خورد. هرچیزی که او می خواست درست نبود، چرا همیشه باید تسلیم جامعه می بود؟ چرا همیشه باید زیر خربار خربار دروغ پنهان می شد؟ از کودکی مهار شده بود. دیگری هیچ ایده ای نداشت که با دور انداختن تمایلات خودش در سطل آشغالی ذهنش چه چیزی درست می کند، و حالا او آنقدر بزرگ شده بود تا کنترل را بدست بگیرد. می توانست به راحتی دیگری را دور بیاندازد، همانطور که تمام این مدت او این کار را می کرد. اما نه، به او نیاز داشت. به یک **** از همه جا بی خبر.
    طولی نکشید که به آپارتمانش رسید، دو طبقه را به سرعت بالا رفت و متوجه شد که دیگری حتی در را هم قفل نکرده است!
    خیلی سریع، چاقوی ضامن دار مشکی رنگی و باریکی را که میان کتاب های قدیمی اش پنهان کرده بود در جیبش گذاشت و راهی ساختمان بنفشه شد. قیصریه از اینجا دور بود، برای همین، دستش را برای اولین تاکسیی که برایش بوق زد بالا برد و سوار شد. داشت به راه هایی که می توانست کارش را انجام دهد فکر می کرد، انتخاب سخت بود!
    راننده تاکسی مرد کم حرفی بود و تا مقصد حرف زیادی بینشان رد و بدل نشد؛ سریتا از این بابت خدا را چندین مرتبه شکر کرد! خوشبختانه خبری از ترافیک نبود و زودتر از آنچه که باید، به مقصد رسیدند. بعد از پرداخت کرایه تاکسی، طولی نکشید که سریتا مقابل ساختمان ده طبقه بنفشه ایستاده بود. روبروی ساختمان بلند قامت با آجرنمای قرمز، چند پسر بچه فوتبال بازی می کردند. سریتا قصد نداشت قبل از شروع بازی سرنخی به رقیب اینده اش بدهد، برای همین به سمت یکی از پسر بچه ها که خیس عرق بود رفت و با لبخندی سلام کرد. پسرها بازی را متوقف کرده و منتظر ایستادن، سریتا رو به پسر بچه گفت:«میگم عمو. تو خونتون اینجاست؟ این ساختمون؟»
    و به ساختمان مقابلش اشاره کرد. پسر بچه که حداکثر هشت سالش بود سری تکان داد، سریتا گفت:« می گم قبلا دیدمت. عمو من کلیدام رو یادم رفته، میشه زنگ خونتون رو بزنی در رو باز کنن؟»
    پسر بچه برای ثانیه ای فکر کرد، سپس سری تکان داد و باشه ای گفت. هردو به سمت ساختمان حرکت کردند، سریتا کنار ایستاد تا از دیدرس آیفون خارج باشد. پسرک با قدبلندی کردن زنگ خانه شان را فشرد و منتظر ایستاد، در با صدای تقی باز شد و صدای زنانه ای گفت:«بدو بیا بالا.»
    رو به پسرک با لبخند عریضی گفت:«دستت درد نکنه عمو. برو به بازیت برس.»
    سپس وارد ساختمان شد، از پارکینگ و انواع خودرو ها گذشت تا به آسانسور رسید. با یک حساب سر انگشتی، از آن جایی که هر طبقه چهار واحد داشت فهمید واحد شانزده باید طبقه چهارم باشد؛ بنابراین دکمه ای که شماره چهار بر رویش نقش بسته بود را فشرد و برگشت تا خودش را در آینه شیک آسانسور برانداز کند. لبخندی بر لب داشت که نمی توانست جمعش کند، چیزی در چشم هایش وجود داشت، چیزی که اگر انسان عاقلی متوجه اش می شد، دوتا پای دیگر هم قرض می گرفت و شروع به دویدن می کرد.
    صدای زنانه و مصنوعیی که شماره طبقه را اعلام می کرد باعث شد سریتا برگردد و از آسانسور خارج بشود. درون جیبش را لمس کرد تا مطمئن شود چاقویش سرجایش قرار دارد، سپس روبروی درب قهوه ای رنگی ایستاد و در زد. واحد شماره شانزده!
    متین نامی هیچ ایده ای نداشت سریتا کیست، هیچ عکسی از او ندیده بود. بنابراین، او می توانست هر کسی باشد، سریتا تصمیم گرفته بود همسایه باشد، همسایه ای که برای گرفتن کمی سیب زمینی مزاحم می شود.
    در باز شد و متین، با لباس راحتی در چهار چوب در ظاهر شد. سریتا لبخند بشاشی زد و گفت:«سلام. خوبی؟»
    و دست متین را محکم فشرد، لبخندش پر رنگ تر شد:«شرمنده مزاحم میشم. ولی الان نزدیک بازیه، دیگه حسش نیست برم بیرون. می خواستم ببینم اگه داری یه دوتا سیب زمینی به من بدی. همسایه طبقه ششمم. ماندگاری.»
    متین سری تکان داد، از سر راه کنار رفت و گفت:«بیا داخل. فکر کنم داشته باشم.»
    سریتا کفش هایش را در آورد و داخل شد. خانه متین بی شباهت به خانه خودش نبود، فقط اینکه او پولدار تر بود. خانه اش دوبرابر خانه سریتا و اسباب و اثاثیه اش هم گران قیمت و شیک بودند.
    متین درحالی که کابینت ها را یک به یک می گشت و زیر لب می گفت:«کجا گذاشتمشون؟» به سریتا اشاره کرد و گفت:«بشین،‌راحت باش.»
    سریتا دستش را درون جیبش سراند:«راحتم.»
    سپس چاقو را بیرون آورد و ضامنش را زد.تیغه نقره ای رنگ و صیقل یافته چاقو نور را منعکس می کرد، سریتا با قدم های بی صدایی وارد آشپزخانه شد، حالا متین روی زانو نشسته بود و پشت به او، درحال زیر و رو کردن پلاستیک های درون کابینت بود. سریتا همین که پشتش قرار گرفت، شک کرد. دوست داشت موقع انجام کارش در چشمان قربانی نگاه کند، اما نه. به ریسکش نمی ارزید. این بار اول بود، نیازی نداشت تا بهترین هم باشد. پس در یک حرکت چاقو را زیر گلوی متین گذاشت و قبل از اینکه پسر بیچاره چیزی بفهمد گلویش را عمیق برید. سریتا با لبخندی ناشی از ارضا شدن، به فواره خونی که از زخم قربانی اش بیرون می زد خیره شده بود. متین بی جان درحالی که گردنش را گرفته بود روی زمین افتاد، سریتا کمی عقب رفت تا جوی خونی که راه افتاده بود کفش هایش را کثیف نکند؛ سپس مانند نقاشی که به اثرش نگاه می کند، با لذت به جسد متین خیره شد، به خونی که جلو می آمد و سفیدی کاشی های آشپزخانه را در بر می گرفت. سریتا بار دیگر عقب رفت، و آنقدر مست از کشتن بود که نفهمید پشت سرش یخچال قرار دارد، پس به یخچال برخورد کرد و اینجا بود که برای لحظه ای گیج شد، کنترل را از دست داد و به جایی که همیشه بود پرتاب شد. سریتا چندبار پشت سر هم پلک زد، سپس دست لرزانش را بالا آورد و چاقویی که از تیغه اش خون بر روی زمین می پاشید خیره شد. صدایی وحشت زده از خودش در آورد، چاقو را روی زمین انداخت و تا جایی که می توانست خودش را جمع کرد. چشمان گشاد شده اش که چیزی نمانده بود از حدقه به بیرون قل بخورن صحنه مقابلش را باور نمی کردند،‌ بهتش زده بود. حتی نمی توانست نفس بکشد.
    ناگهان همه چیز برایش روشن شده بود، تمام آن جاهای خالی در حافظه اش. تمام آن چیزهایی که به یاد نمی آورد، درحالی که با صدا نفس می کشید اشک هایش روانه صورتش شدند.
    زندگی اش از این به بعد اینگونه بود؟ نه، نه. نباید اجازه می داد، نباید. نگاهی به چاقویی که مقابلش بود انداخت، سعی می کرد به جسدی که مقابلش بود مستقیما نگاه نکند. این تنها شانسش بود، باید زندگی خودش را می گرفت، وگرنه خدا می داند چند نفر دیگر هم توسط ناخوداگاه پلید او یا هر کوفت دیگری که هست کشته می شد؟
    اما... می ترسید. می ترسید مانند جنازه روبرویش، بی جان و خالی از خون روی زمین بیافتد. اشک هایش را با استینش پاک کرد، باید پیش دکتر رفیعی می رفت. اگر مجبور بود به تیمارستان هم می رفت، مهم نبود. حداقل زنده می ماند، حداقل امیدی برای درمان باقی می ماند. نه، نمی توانست این کار را با خودش بکند. آن هم وقتی که شانس درمان وجود دارد!
    اگر خودش را می کشت،‌ پس خانواده اش چه؟ نه. نگاهش را از چاقو گرفت و سعی کرد روی پاهای لرزان و بی ثباتش بایستد، از گوشه آشپزخانه، در حالی که به اپن دست گرفته بود عبور کرد و تا حد امکان از خطوط سرخ رنگ خون دور ماند،‌ سپس آنقدر **** بود تا با تمام سرعت بدود و زمین بخورد، و بگذارد او بازگردد.
    همه چیز سیاه بود، تا وقتی که او چاقویی برداشت و خون دیگری را بر روی دیواره های زندان ابدی اش ریخت. دیگر هیچگاه، هیچگاه راه فراری وجود نداشت. او برگشته بود و قصد رفتن نداشت. دیگری را با همان چاقویی کشت که خود او برایش ساخته بود، با تمام مهار شده ها و سرکوب شده ها.
    پایان

    - - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -

    از اونجایی که کسی چیزی نگفت، گفتم اینجوری بزارم حداقل یه نگاهی بهش بندازید. از این پوکر فیکا هم بلد نیستم بزارم براتون. خودتون تصور کنید.


  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1354
    نوشته ها
    24
    امتیاز
    404
    پسندیده
    41
    مورد پسند : 39 بار در 21 پست
    میزان امتیاز
    2
    خیلی عالی.قلم خوب و روانی داشتین،توصیفاتتون عالی و در حد اعتدال بود طوری که میشد فضای داستان رو مجسم کرد،صحنه درگیری خیلی خوب ساخته شده بود و تجسمش راحت بود،کنش و واکنش ها و انتقال حس به خواننده خوب انجام شده بود.در کل من متنتون رو دوست داشتم.
    ویرایش توسط Novelist_M : 09-12-2017 در ساعت 18:53
    امضای ایشان
    چرا آرزوی پرواز؟! آدمها هنوز راه رفتن را بلد نیستند...

  4. 3 پسندیده توسط:


  5. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    200
    نوشته ها
    359
    امتیاز
    2,408
    پسندیده
    54
    مورد پسند : 800 بار در 350 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط Novelist_M نمایش پست ها
    خیلی عالی.قلم خوب و روانی داشتین،توصیفاتتون عالی و در حد اعتدال بود طوری که میشد فضای داستان رو مجسم کرد،صحنه درگیری خیلی خوب ساخته شده بود و تجسمش راحت بود،کنش و واکنش ها و انتقال حس به خواننده خوب انجام شده بود.در کل من متنتون رو دوست داشتم.
    ممنون که وقت گذاشتی و خوندی.

  6. 1 پسندیده توسط:


  7. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Sep 2017
    شماره عضویت
    1364
    نوشته ها
    4
    امتیاز
    -2
    پسندیده
    27
    مورد پسند : 9 بار در 3 پست
    میزان امتیاز
    2
    متنتون خیلی خوب و روونه، با اینکه حوصلشو نداشتم ولی تا اخرش خوندم. ممنون

  8. 4 پسندیده توسط:


  9. Top | #6



    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    400
    امتیاز
    3,911
    پسندیده
    1,350
    مورد پسند : 1,048 بار در 495 پست
    میزان امتیاز
    2
    خیلی گنگ بود آقا.
    (گوشیش ال جی بود؟!)
    خب بازم میگم، گنگ بود. که البته فکر کنم خودت هم همچین قصدی داشتی از نوشتنش. ایده داستان، از همونا بود که دقیقا خوراک خودته. کشتن، و مخصوصا اینطور که بوش میاد یه کشتار زنجیره ای، یه قاتل زنجیره ای؛ خلق کردی. یه سری اشکالات نگارشی و ساختاری هم داشت که فکر نمیکنم نیاز باشه یکی یکی ذکر کنم، خودت دوباره بخونی متوجه میشی.
    من احساس میکنم که میخواستی نوعی بیماری روانی رو به تصویر بکشی، وقتی که فرد کنترلش دست خودش نیست و نمیدونه که داره چیکار میکنه، فقط دیوونه بازی در میاره و هیچی هم براش مهم نیست... اما زیاد به این مفهوم نزدیک نشده بودی. البته اگر واقعا میخواستی این احساس رو برسونی اونوقت این نظر من درسته، اگر نه هم که... هیچی. به طور کلی هیچ دلیل دیگه ای هم نمیشه برای این سردرگمی و دوگانگی شخصیت سریتا آورد، اما حرف من اینه که احساسش میتونست بهتر بیان بشه، این احساس سردرگمی، دیوانگی و... .
    دیگه یه پا نویسنده هم هستی برای خودت و همونجور که بقیه دوستان گفتن، قلمت روون بود، فقط با یه ویرایش خوب خیلی شدت تاثیر گذاری اثر بالاتر میره.
    بعد... من اون یکی دو جمله آخرش رو نفهمیدم یعنی چی. سازنده چاقو رو کشت؟ احیانا یعنی پدر و مادرشو کشت؟ دوستاشو؟ یا خودشو صلا؟!!
    خلاصه میگم، هرچند خوب نوشته بودی و قشنگ بود (که البته همیشه جا برای بهتر شدن هست)، اما من زیاد از موضوع خوشم نیومد.

    ویرایش در لحظه:
    برگشتم بالا نظر ناولیست رو خوندم، یادم اومد یه چیزی رو نگفتم. من کلا توی فضاسازی توی ذهنم یه خورده مشکل دارم، اما فضاسازی داستان تو خیلی خوب بود. تقریبا میتونستم تک تک حرکات و اعمال شخصیت ها رو توی ذهنم ببینم. :)
    ویرایش توسط reza379 : 09-22-2017 در ساعت 15:44

  10. 1 پسندیده توسط:


  11. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Jan 2015
    شماره عضویت
    200
    نوشته ها
    359
    امتیاز
    2,408
    پسندیده
    54
    مورد پسند : 800 بار در 350 پست
    میزان امتیاز
    2
    نقل قول نوشته اصلی توسط reza379 نمایش پست ها
    خیلی گنگ بود آقا.
    (گوشیش ال جی بود؟!)
    خب بازم میگم، گنگ بود. که البته فکر کنم خودت هم همچین قصدی داشتی از نوشتنش. ایده داستان، از همونا بود که دقیقا خوراک خودته. کشتن، و مخصوصا اینطور که بوش میاد یه کشتار زنجیره ای، یه قاتل زنجیره ای؛ خلق کردی. یه سری اشکالات نگارشی و ساختاری هم داشت که فکر نمیکنم نیاز باشه یکی یکی ذکر کنم، خودت دوباره بخونی متوجه میشی.
    من احساس میکنم که میخواستی نوعی بیماری روانی رو به تصویر بکشی، وقتی که فرد کنترلش دست خودش نیست و نمیدونه که داره چیکار میکنه، فقط دیوونه بازی در میاره و هیچی هم براش مهم نیست... اما زیاد به این مفهوم نزدیک نشده بودی. البته اگر واقعا میخواستی این احساس رو برسونی اونوقت این نظر من درسته، اگر نه هم که... هیچی. به طور کلی هیچ دلیل دیگه ای هم نمیشه برای این سردرگمی و دوگانگی شخصیت سریتا آورد، اما حرف من اینه که احساسش میتونست بهتر بیان بشه، این احساس سردرگمی، دیوانگی و... .
    دیگه یه پا نویسنده هم هستی برای خودت و همونجور که بقیه دوستان گفتن، قلمت روون بود، فقط با یه ویرایش خوب خیلی شدت تاثیر گذاری اثر بالاتر میره.
    بعد... من اون یکی دو جمله آخرش رو نفهمیدم یعنی چی. سازنده چاقو رو کشت؟ احیانا یعنی پدر و مادرشو کشت؟ دوستاشو؟ یا خودشو صلا؟!!
    خلاصه میگم، هرچند خوب نوشته بودی و قشنگ بود (که البته همیشه جا برای بهتر شدن هست)، اما من زیاد از موضوع خوشم نیومد.

    ویرایش در لحظه:
    برگشتم بالا نظر ناولیست رو خوندم، یادم اومد یه چیزی رو نگفتم. من کلا توی فضاسازی توی ذهنم یه خورده مشکل دارم، اما فضاسازی داستان تو خیلی خوب بود. تقریبا میتونستم تک تک حرکات و اعمال شخصیت ها رو توی ذهنم ببینم. :)
    بیمار دو قطبی بود، یعنی دوتا شخصیت داشت. و اون پلیده آخرش شخصیت خوبه رو نابود کرد اصلا. نه اینکه خودش رو کشته باشه. ویرایش رو تو فکرش هستم،‌فعلا یکم مشغولم ولی.
    دمت هم گرم رضا که خوندی.

  12. 2 پسندیده توسط:


  13. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    1,246
    امتیاز
    17,033
    پسندیده
    881
    مورد پسند : 4,116 بار در 1,320 پست
    میزان امتیاز
    2
    اقا این بیمارت خطرناکه ها
    خیلی خوب بیان کرده بودی توصیف ها هم به جا بودند فقط یه نکته یه چند جا تو متن کلمه ناگهان رو دیدم اگه بتونی بعضیاشو با یه کلمه مشابه جایگزین کنی زیباتر میشه
    راستش واقعا لمس قشنگی داشت حس داستان
    امضای ایشان
    برای بهتر بودن کافی است از آنچه هستید بیشتر تلاش کنید...
    زمانی که هر روز از روز قبل بهتر باشید بیاد داشته باشید که شما بهترینید

  14. 2 پسندیده توسط:


  15. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    413
    نوشته ها
    328
    امتیاز
    2,517
    پسندیده
    446
    مورد پسند : 935 بار در 356 پست
    میزان امتیاز
    2
    داستان خوبی بود. خوشم اومد. آخرش یکم بهتر میتونست تموم شه شخصیت بدش چطوری تونست که شخصیت خوبو از بین ببره؟

    اینم همینجوری میگم : وقتی با دو ضربه گوشیو باز کرده میشه ال جی ولی یه جا گفتی گوشی کهکشانیش که این لقب سامسونگه. تکلیف مارو مشخص کن گوشیش چی بود
    امضای ایشان
    am i a loser?? maybe...but i am still a live

  16. 2 پسندیده توسط:


  17. Top | #10

    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1285
    نوشته ها
    23
    امتیاز
    808
    پسندیده
    99
    مورد پسند : 87 بار در 21 پست
    میزان امتیاز
    2
    آقا ایده‌ی باحالی بود. درود بی‌کران بر تو d:

    منتها یه غری بزنم. به نظرم داستانای این‌جوری رو دو جور می‌شه برد جلو:
    یا قضیه‌ی دو شخصیتی بودن رو پنهان کنی از خواننده که یهو آخرش شوکه شه
    یا این‌که بیشتر رو درگیری داخلی دوتا شخصیت وقت بذاری.
    الآن چون از وسطا مشخص می‌شه که کی به کیه، شوک خاصی به خواننده وارد نمی‌شه. از اون طرف چون داستان کوتاهه، خیلی زمان برای بسط این درگیری دو تا شخصیت نداریم (یه پاراگراف اون وسطا قاتله داره اینا رو می‌گه، یه تیکه هم اون دو خط آخره).

    حالا البته شایدم اشتباه می‌کنم در این مورد. ولی به نظرم یا باس داستان رو بلند کرد و روی درگیری این دو تا شخصیت مانور داد، یا یه جوری با روایت بازی کرد که خواننده گول بخوره و نفهمه که دو شخصیتیه. منتها حقیقتش راهکار خاصی ندارم که چه‌جوری می‌شه این‌جوریش کرد d:


    پ.ن. منم آخرش رو نفهمیده بودم. جوابت به رضا رو دیدم، رفتم دوباره اون دو خط آخر رو خوندم فهمیدم چی شد d:
    امضای ایشان
    We're all mad here

  18. 2 پسندیده توسط:


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد