صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 12 از 12

موضوع: نامعلوم (نویسنده اعلام نکرده)

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    76
    امتیاز
    698
    پسندیده
    64
    مورد پسند : 156 بار در 58 پست
    میزان امتیاز
    2

    نامعلوم 1 (نویسنده اعلام نکرده)

    «تالی» روی ایوان ایستاده بود و به افق خیره شده بود. میان‌سال بود و بلند قامت. ابروهایی کلفت و سیاه روی چشم‌های قهوه‌ای روشنش سایه انداخته بودند. موهایش -که بلند بودند تا رویش شانه‌هایش- و ریشش -که بلند بود تا میانه‌ی سینه‌اش- سفید و خاکستری بودند. قبای تنش آبی کبود بود، به رنگ آسمان شب، ساعتی بعد از غروب خورشید. ایوان رو به شمال بود، در انتهای بلندترین برج قصر. تالی نگاهش را از افق گرفت به شهر نگاه کرد که از پای دیوار‌های قصر گسترده شده بود تا برسد به برج و باروهای محافظ شهر. برج آن‌قدر بلند بود که نمی‌شد مردمی که در کوچه‌های شهر می‌گذشتند را از هم تشخیص داد یا صدای هم‌همه‌شان را از توی بازار قدیمی شهر شنید.

    با شنیدن صدای گام‌هایی که به سویش می‌آمدند برگشت. «بهیر» پسر جوان وزیر دربار بود که از دو سال پیش به دستیاری پدرش ارتقاع پیدا کرده بود. تالی می‌دانست که بهیر ترجیح می‌داد که وارد ارتش شود، نه این‌که زندانی این قصر باشد، اما پسر ارشد وزیر دربار مجبور بود که راه پدرش را ادمه دهد.

    بهیر تعظیم کوتاهی کرد: «عالیجناب، بانو از شهر برگشته‌اند. فرمودند که بازگشت‌شون رو به شما اطلاع بدم.» مکث کرد. تالی پرسید: «و؟» بهیر دهانش را باز کرد و بست. تالی لبخند زد. بهیر، معذب بود: «چیزی نیست که لازم باشه وقت شما رو باهاش بگیرم عالیجناب.» لبخند تالی پهن‌تر شد. بهیر سرش را پایین انداخت: «نگهبانا یه بچه‌ی ولگرد رو توی راهروهای قصر پیدا کردن. نمی‌دونیم که چه‌طوری وارد قصر شده. اول می‌خواستیم از قصر بندازیمش بیرون، ولی انقدر جیغ کشید و تقلا کرد که مجبور شدیم توی سیاه‌چال حبسش کنیم.» «بچه‌ی ده دوازده ساله رو انداختین توی سیاه‌چال؟» بهیر سرخ شد «هفت هشت ساله...» تالی خندید، خنده‌ش بلند بود و از ته دل «بیا بریم بهیر. بیا بریم ببینیمش.» بهیر گفت «عالیجناب! موضوع مهمی نیس... خودمون حلش می‌کنیم عالیجناب...» تالی همان‌طور که می‌خندید، بی‌اعتنا به اعتراض‌های بهیر از ایوان خارج شد.

    ***

    نگهبان در را باز کرد. تالی داخل شد و بهیر و نگهبان -با مشعلی در دست- وارد شدند. بچه کنار دیوار کز کرده بود. کوچک جثه بود، با تن و مویی کثیف. لباسی پاره تنش بود که آن‌قدر چرک بود که نمی‌شد رنگش را تشخیص داد. دست‌هایش را از پشت بسته بودند. دست‌بندش با زنجیر به قلابی روی دیوار بسته شده بود تا نگذارد از دیوار دور شود. با چشم‌هایی پر از نفرت و خشم به سه تازه‌وارد نگاه می‌کرد. تالی ابرویی بالا انداخت و از بهیر پرسید «زنجیر و دست‌بند؟» زیر نور مشعل دید که بهیر سرخ‌تر شده‌است. تالی پرسید: «اسمت چیه دختر جون؟» از زیر چشم نگاه متعجب نگهبان و بهیر را دید که به دختر نگاه می‌کردند، انگار که تا حالا متوجه جنسیتش نشده بودند. دختر با خشم غرید و به سمت تالی توف انداخت. نگهبان به جلو پرید و با پشت دست به دختر سیلی زد. دختر به عقب پرت شد ولی بی‌معطلی برگشت و به سمت نگهبان غرید. تالی خندید. رو به نگهبان گفت: «بازش کن.» نگهبان اعتراض کرد: «گاز می‌گیره عالیجناب.» تالی دوباره خندید «بازش کنین و بیرون منتظر شین.» نگهبان با بی‌میلی مشعل را روی دیوار گذاشت و به طرف دختر رفت تا زنجیرش را باز کند. بهیر به تالی نزدیک شد «عالیجناب...» دختر که حالا آزاد شده بود جهید و در گوشه‌ی اتاق ایستاد، خمیده و آماده برای فرار. زیر لب می‌غرید و با خشم به آن سه نگاه می‌کرد. تالی خندید با حرکت دست مرخصشان کرد: «بیرون منتظر باشید... دخترمون هم قول می‌ده که منو نخوره...»

    وقتی که بهیر و نگهبان در را پشت سرشان بستند، تالی به سمت دختر برگشت. «حرفم می‌تونی بزنی یا فقط مثل گربه‌ها هیس هیس می‌کنی؟» دختر چیزی نگفت و همان‌طور با خشم به او خیره ماند. تالی دست برد و از زیر قبایش خنجری بلند بیرون کشید. خنجر را از نیامش بیرون کشید و جلوی دختر انداخت. «اگه می‌خوای فرار کنی، می‌تونی با این خنجر...» قبل از آن‌که حرفش تمام شود دختر به جلو جهید، خنجر را از زمین برداشت، با یک جهش خودش را به تالی رساند و خنجر را تا قبضه در شکم تالی فرو برد. تالی لحظه‌ای با تعجب به دختر نگاه کرد، نگاهش در نگاه خشمگین دختر قفل شد. بعد از لحظه‌ای مکث شروع کرد به خندیدن. خنده‌اش، سنگین و از ته دل، توی اتاق پیچید. دختر که غافل‌گیر شده بود عقب پرید.

    «مستقیم توی قلب؟ انگار نگهبانام دسته کم گرفته بودنت دختر جون.» خنجر را آرام بیرون کشید. با لبخند به دختر نگاه کرد. دختر با چشم‌هایی گشاده شده از وحشت به او خیره بود. تالی دستش را روی زخم کشید. وقتی دستش را برداشت، نه اثری از خون بود و نه اثری از پارگی لباس. دستش را روی خنجر کشید و تیغه‌ی خنجر را پاک کرد. رو به دختر گفت: «یه وقتی بود که اگه خنجر توی قلبم فرو می‌کردند می‌مردم.» لبخند غمگینی روی چهره‌ش نشست «ولی سال‌ها از اون وقت گذشته.» خنجر را در نیامش فرو کرد و بعد، به سمت دختر انداختش. «نگه‌ش دار.» دختر از جایش تکان نخورد. نگاهش، نیمی ترس و نیمی تردید، روی قبضه و نیام جواهر نشان خنجر مانده بود. تالی خندید: «از چی می‌ترسی دختر جون؟» دختر چیزی نگفت. تالی آهی کشید: «امیدوارم به زودی به حرف بیافتی. درس دادن به بچه‌ای که نمی‌تونه حرف بزنه سخته.» در را باز کرد و بیرون رفت. بهیر و نگهبان منتظرش بودند. به بهیر گفت: «یکی از ملازمای بانو رو می‌فرستیم که بیاد و بگیردش. باید بشورنش و لباس تمیز بهش بدن.» نگاه بهیر را تا خنجری که وسط اتاق افتاده بود دنبال کرد. «خنجر رو من بهش دادم. ازش نگیریدش. بیا بریم بهیر. نباید بانو رو بیشتر از این منتظر بگذاریم…»

    ***
    آلیا پشت میز نشسته بود و به طوماری که رو‌به‌رویش پهن شده بود نگاه می‌کرد. موهای سیاه بلندش را، با نوارهایی طلایی در میانشان، بافته بودند. چشمان سیاهش با خستگی روی طومار می‌چرخیدند. یکی از ملازمانش -دختری جوان به نام ساری- پشتش ایستاده بود و با کنجکاوی -از روی شانه‌ی آلیا- به نقوش طومار که چیزی ازشان نمی‌فهمید نگاه می‌کرد.کسی در زد. ساری رفت تا در را باز کند. آلیا آهی از سر خستگی کشید، چشمانش را بست و دست‌هایش را روی صورتش گذاشت. وقتی صدای قدم‌ها را شنید چشمانش را باز کرد. تالی و بهیر وارد شدند و ساری پشت سرشان می‌آمد. بهیر چند قدم مانده به میز ایستاد و تعظیم کرد. تالی اما نزدیک‌تر آمد، به نشانه‌ی احترام سر خم کرد: «بانو!» آلیا لبخند زد: «عالیجناب!» در حضور ملازمین، هیچ وقت همدیگر را به اسم صدا نمی‌زدند. «بانو! بهیر دختر بچه‌ای رو توی قصر پیدا کرده.» آلیا بهیر را دید که سرش را پایین انداخته‌است «حمام لازم داره و لباس تمیز.» آلیا رو به ساری گفت: «با بهیر برو و به دختره برس. وقتی که حاضر شد بیاریدش این‌جا پیش من و عالیجناب.» بهیر و ساری، بدون هیچ حرفی اتاق را ترک کردند. تالی برگشته بود و رفتنشان را نگاه می‌کرد: «من یاد خودم و خودت می‌ندازن.» نخودی خندید «فک می‌کنن هیشکی از رازشون خبر نداره...» به سمت آلیا برگشت «هنوز داری طومارهای باستانی رو کشف رمز می‌کنی؟»

    آلیا آهی کشید... نگاهش را از در برداشت و با تالی نگاه کرد: «مطمئنی که دختره خودشه؟» تالی خندید: «خود خودشه. خنجر رو تا قبضه فرو کرد تو سینه‌ام.» آلیا اخم کرد. بلند شد و شروع کرد به قدم زدن در اتاق: «زودتر از اون‌که فکر می‌کردیم شروع شد.» تالی بی‌خیال شروع کرد به بازی کردن با طومارهای روی میز: «آه... هیچ چیز اون‌طوری که ما انتظار داریم پیش نمی‌ره... بعضی وقتا زودتر، بعضی وقتا دیرتر، چرا خودمون رو براش نگران کنیم...»

    آلیا برگشت و با نگرانی به چهره‌ی همسرش نگاه کرد: «فکر می‌کنی آماده‌ایم؟» تالی بی‌آنکه سرش را از روی میز بلند کند، انگار که چیزی را از بر بخواند جواب داد: «خنجری که سینه‌ات را می‌شکافد، تیزش کن آن خنجر را.» به آلیا رو کرد: «اول باید دید که چه‌قدر می‌تونیم تیزش کنیم. بعد معلوم می‌شه آماده‌ایم یا نه.»

    این داستان کوتاه توسط علی (Flash)نوشته شده به منظور رقابت بین نویسندگان لطفا نقد کنید و رای بدین بلکه نفر اول انتخاب بشه...
    دوستانی که میان میخونند لایک میکنند ، بیشتر نقد مورد نظر هست ها نه فقط لایک ، مقایسه با نوشته های دیگه هم داریم، فراموش نشه!؟
    روال امتیاز دهی هم از صفر تا ده هست این نکته خیلی مهمه که لطفا فراموش نشه عزیزان !
    لطفا به تعداد بازدید ها نظر و امتیاز باشه!؟



    دوستان تا الان سه نوشته به دست مسئول مسابقه رسیده امیدوارم با نقد هاتون بهتزین رو انتخاب کنید 🙂

    لینک شماره یک :
    http://btm.bookpage.ir/newpostinthread2988.html

    لینک شماره دو :
    http://btm.bookpage.ir/newpostinthread2987.html

    لینک شماره سه :
    نامعلوم 2 (نویسنده اعلام نکرده)

    لطفا به تعداد بازدید ها نظر و امتیاز باشه!؟
    ویرایش توسط hana6872 : 08-30-2017 در ساعت 03:11
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان


  2. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    1,246
    امتیاز
    17,034
    پسندیده
    881
    مورد پسند : 4,116 بار در 1,320 پست
    میزان امتیاز
    2
    خیلی خوب بود
    کسی نمیدونه اسم اثر چیه؟
    ایا این یک مقدمه برای داستان بلنده یا یک داستان کوتاه قراره باشه؟
    امضای ایشان
    برای بهتر بودن کافی است از آنچه هستید بیشتر تلاش کنید...
    زمانی که هر روز از روز قبل بهتر باشید بیاد داشته باشید که شما بهترینید

  3. 1 پسندیده توسط:


  4. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1306
    نوشته ها
    149
    امتیاز
    1,034
    پسندیده
    131
    مورد پسند : 153 بار در 78 پست
    میزان امتیاز
    2
    این یک مقدمه برای داستات بلنده که علی (فلش) میخواسته بنویسه و معلوم نیس که ادامه بده یا نه.
    امضای ایشان

  5. 1 پسندیده توسط:


صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد