نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: داستان کدام‌یک را می‌پسندید؟!

رأی دهندگان
4. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • hana6872

    4 100.00%
  • bahani

    0 0%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 1 از 8 1234 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 79

موضوع: مسابقه‌ی پرواز خیال -دور هفتم. پایانی

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    36
    امتیاز
    3,803
    پسندیده
    187
    مورد پسند : 84 بار در 31 پست
    میزان امتیاز
    2

    مسابقه‌ی پرواز خیال -دور هفتم. پایانی

    سلام دوستان مسابقه‌ی هفتگی عکس- متن بوک‌پیج با نام «پرواز خیال» در حال شروع شدن است.این تاپیک برای اطلاع‌رسانی از نحوه‌ی برگذاری و شرایط مسابقه است و اولین دور مسابقه پنجشنبه 9 شهریور آغاز خواهد شد.برای این مسابقه جایزه و قوانینی در نظر گرفته شده که در ادامه بهشون می‌پردازیم.
    قوانین و شرایط مسابقه:
    1- مسابقه پنجشنبه و جمعه‌ی هر هفته برگذار می‌شود.
    2- در این مسابقات، شما باید یک متن (حداکثر ده خط و نه بیشتر) راجع به تصویری که هر هفته در این تاپیک گذاشته می‌شه بنویسید.
    نکته1:سبک متن و یا نظم و نثر بودن بنا به سلیقه‌ی خود نویسنده است.
    نکته2:ده خط حدوداً 500 کلمه است با فونت 14 بی نازنین و مارجین سه از هر طرف.
    3- مدت زمان تعیین شده، برای نوشتن این متن، دو روز است (ساعت 24 روز جمعه).
    نکته: مدت زمان تعیین شده تحت هیچ شرایطی تغییر نخواهد کرد.
    4- روزهای شنبه نظرسنجی برای انتخاب متن برگزیده توسط رای کاربران گذاشته می‌شود و روزهای یکشنبه (ساعت 17) نتیجه نهایی مشخص می‌شود.
    5- آخرین و اصلی‌ترین قانون مسابقه: به هیچ نژاد و شخصیتی توهین نکنید و از انجام اینکار بپرهیزید.
    جوایزی هم در نظر گرفته شده که به نفر اول ارائه خواهد شد. اولین تصویر روز پنچشنبه در همین تاپیک قرار می‌گیره و مطابق با آنچه گفته شد، تنها دو روز برای نوشتن مهلت خواهید داشت. و در آخر اینکه از همه‌ی دوستان مشتاق دعوت می‌شود در این مسابقه شرکت کنند. دو روز برای نوشتن یک متن کوتاه زمان کافی‌ای هست. ترسی نداشته باشین و با کمال اعتماد به نفس شرکت کنید.پی‌ نوشت: احتمال تغییر قوانین تا آخرین روز ادامه دارد.
    با آرزوی موفقیت و سربلندی
    لینک پست شروع برندگان
    دور اول لینک آتوسا و فرهنگ
    دور دوم
    لینک فرهنگ

    هفتمین دوره‌ی مسابقه‌ی پرواز خیال. برای تصویر زیر، به دلخواه متنی بنویسید.

    مهلت ارسال تا ساعت دوازده روز جمعه پنجم آبان.
    لطفاً به قوانین و شرایط توجه کنید. متن های خود را در همین تاپیک ارسال کنید.
    ویرایش توسط _Hamid_rz : 10-25-2017 در ساعت 12:53


  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    1,312
    امتیاز
    20,669
    پسندیده
    931
    مورد پسند : 4,331 بار در 1,392 پست
    میزان امتیاز
    2
    روی سینۀ حریفش نشست زیرپایش حریف برای آزادی تقلا میکرد. مشت قدرتمندی به صورت مرد کوبید و بعد مشتی دیگر...ضربۀ قدرتمند سوم صدای شکستن استخوان بینی کای را بلند کرد.خون خیلی سریع جاری شد. کای زیر پاهای او دست و پا میزد تا خود را آزاد کند. اما الن قوی تر بود. باید او را میکشت. باید کارش را تمام میکرد. خیانت جرمی نابخشودنی بود حتی از طرف برادرش. تبرش را بالا برد تا کار را تمام کند. اما چشمها...چشمهای او در درون صورت خون آلودش الن را متوقف کرد. از این مرد متنفر بود اما عاشقش هم بود.خودش با دستهای خودش بزرگش کرده بود. کای التماس کرد: این کارو نکن الن تبرهنوز بالا بود و دستهای الن میلرزید:لعنت به تو کای... صداهایی را از اطراف میشنید افرادی نزدیک میشدند مردان خودش بودند یا کای؟ نمیدانست نه تا وقتی که ضربۀ برخورد یک تیر را برپشتش احساس کرد...دو تیر دیگر با سرعتی مرگبار کنار اولی فرود آمدند و درد آن نفس را در سینه اش حبس کرد...کای در زیر پایش نیشخند زد


    دوستان متن رو همینجا بذارید
    امضای ایشان

    قابل توجه کاربران گرامی:
    1- پست های تک خطی و بی محتوا پست ارزشی و اسپم حساب می شه و پاک میشه
    2- کاربران تازه وارد برای دانلود داستان از انجمن میتونن تا سقف صد امتیاز از مدیران سایت دریافت کنن بعد از اون دیگه امتیاز مورد نیازتون رو باید با فعالیت مفید به دست بیارید
    3- منظور از فعالیت مفید پست پشت سر هم توی تاپیک ها نیست لطفا قوانین رو مطالعه کنید و از اسپم بارون کردن سایت بپرهیزید.



    برای بهتر بودن کافی است از آنچه هستید بیشتر تلاش کنید...
    زمانی که هر روز از روز قبل بهتر باشید بیاد داشته باشید که شما بهترینید


  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    1356
    نوشته ها
    25
    امتیاز
    353
    پسندیده
    42
    مورد پسند : 62 بار در 22 پست
    میزان امتیاز
    2
    «شاید وقتی دیگر»
    بوی خون می‌آمد؛ هوا خیانتکارانه ردی از مرگ به جای گذاشته بود.سلحشوران جنوبی که پیروزی چون غزالی تیز‌پا از آنان فراری گشت، برای بقا پای در مه گذاردند. ننگی عظیم بر دوش می‌کشیدند اما از مرگ نیز روی گردان بودند. شمالی ها فرحمند از کامیابی رد خون را گرفتند تا کارشان پایان یابد.

    مِه وهم انگیز، سایه‌های مرموز، بوی سرد و نمناک جنگل و زخم های خونی و چرک‌آلود بُت دلاوری را درون سرباز می‌شکست و وجودش هراسان و مواج می‌شد. تمامی ترس های زندگانی‌اش را یاد می‌کرد؛ سکوت و تاریکی شب کودکی اش را از او گرفته بود و ترس از تازیانه پدر جوانی اش را. اما مهمترین ترس او چه بود؟مرگ؟... صدای فریادهایی که در جنگل طنین انداز می‌شد یاد خون هایی که ریخته بود و فریاد هایی که شنیده بود زنده می‌کرد.خاطره ای گنگ و محاوره‌ ای پوچ در گذشته با جو حالش آمیخت...
    -می‌خواهی انتقام بگیری؟
    -شاید وقتی دیگر... ن
    اگهان به خود آمد و متوجه خطر شد.سایه هایی منعکس شده بر مه به او نزدیک می‌شدند.نعره زد و با خشم شروع به شکافتن هوا کرد. تمام توانش را به دستانش سپرد و تبرزین را وحشیانه دور سرش می‌چرخاند.از نفس که افتاد سایه بی‌رحمانه رویش پرید. مهاجم چهره ای سرد و خاموش داشت و البته آشنا! آن چشمان را زمانی عمیق نگریسته بود اما حال در یادش گنگ می‌نمود...
    با بداندیش تبر‌به‌دست گلاویز شد اما یارای مقابله اش رانداشت.ناگاه تیری در پشت حریفش فرو رفت؛یاران او از راه رسیده بودند... لبخندی زد و به آن چهره پر درد گفت:به مرگ سلام کن... دلاور جنوبی با همه دردش پوزخند زد و در حالی که شکارش را خلاص میکرد گفت:شاید وقتی دیگر.... ف.ن
    ویرایش توسط Farhang.N : 09-01-2017 در ساعت 16:40
    امضای ایشان
    ندانم اندرون من خسته دل کیست
    که من خموشم و او در فغان و در غوغاست



  4. 6 پسندیده توسط:


  5. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Dec 2015
    شماره عضویت
    680
    نوشته ها
    621
    امتیاز
    14,483
    پسندیده
    1,512
    مورد پسند : 1,691 بار در 538 پست
    میزان امتیاز
    2
    - بکشش راگنار ... کارشو تموم کن ... انتقام
    این صدا هایی بود که راگنار دائم از باقیمانده افرادش می شنید، ترس را میتوانست در چشمان فریب کار هنری ببیند ، او با اعتماد کردن به این مرد بیشتر افرادش را از دست داده بود ، فصل غارت را نیز همینطور و اگر شانس می اورد میتوانست با کشتی و افراد اندکش بگریزد.
    شب قبل:
    راگنار در حالی که بر روی میز شام پر زرق و برق شاه نشسته بود به افراد کوچک اندامی خیره شده بود،انها خود را در لباس هایی اشرافی و سلاح هایی تزئینی پوشانده بودند، در میان این جمع احساس ناراحتی داشت. او به هنری اعتماد کرده بود و بجای غارت شهر مهمان فرماندار شده بود ، او قول داده بود فرماندار برای جلو گیری از کشتار افرادش خزانه خود را به سادگی تسلیم او خواهد کرد، اما احساسش به او چیز دیگری می گفت، ساعتی از نیمه شب گذشته بود که به حیله انها پی برد ، بیش از نیمی از افرادش که از مشروب های مهمانی خورده بودند بر روی زمین افتادند. افرادی که سالم مانده بودند متعجب به کسانی که بر زمین می افتادند نگاه می کردند ، یکی از افراد میز مقابل خود را واژگون کرد، صدای غرشی که از گلوی او خارج شد میزبانان را ترساند، تمام افراد به حیله انها پی بردند، خیانت، خیانت هنری، راگنار به سرعت ایستاد ظرف نوشیدنی که از خانه با خود اورده بود را بالا گرفت و تمام ان را یکجا سر کشید سپس تبر های خود را بیرون کشید ....
    - تمومش کن راگنار دارن میرسن باید به کشتی برگردیم، صدای سفیرمانندی به گوش انها رسید سپس چند تیر به اطراف او برخورد کرد، انقدر در خشم خود قوطه ور بود که از برخورد تیر ها به پشتش جز تکانه ای چیزی حس نکرد، به مانند نیاکانش با فریادی ایزدان جنگ را که تشنه خون بودند باخبر ساخت، و با تمام قدرت تبرش را پایین اورد.

    اینم یهویی تو 5 مین!
    امضای ایشان

  6. 4 پسندیده توسط:


  7. Top | #5

    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    1241
    نوشته ها
    27
    امتیاز
    -132
    پسندیده
    16
    مورد پسند : 90 بار در 20 پست
    میزان امتیاز
    2
    جیسون با نگرانی نگاهی به درختان بلند اطرافش انداخت . باران مدتی قبل به پایان رسیده بود اما صدای چک چک آب باقی مانده بر روی برگ ها ، تمام جنگل بزرگ را فرا گرفته بود . طنین پاهای تنومند جنگاوران ، بر تشویش بسیارش می افزود ، تکیه اش را به درختی شکسته داده بود در حالی که نمی دانست در کجای جنگل پهناور قرار دارد . در در هر صورت نقشه ای هم همراهش نداشت .
    صدای زه کمان در جنگل پیچید . تیری با سرعت به حرکت در آمد ، آنقدر سریع که حتی متوجه ی آمدنش نشد تا زمانی که سوزش نوک تیز آن را در پشت کتفش احساس کرد. هنوز حواسش را جمع نکرده بود که با ضربه ای ناگهانی به پهلویش ، نقش زمین شد. جنگاوری به سرعت بر روی شکمش خزید . نگاهش به صورت خونین جنگاور افتاد.
    او دوست قدیمی اش بود ، بهترین دوستی که تابحال داشت. اما هنوز هم حاضر به تسلیم شدن نبود ، بر شانه اش فشاری آورد ، مهاجم را بر زمین کوبید و بر روی سینه اش نشست. سوزش تیر دیگری پشتش را به درد آورد. تبرش را بالا برد تا بر صورت جنگاور فرود آورد اما نگاه مرد برایش بسیار آشنا بود .
    همان نگاهی بود که در کودکی زمانی که در کشتی او را خاک میکرد ، به صورتش دوخته میشد. تبر را همانطور در دستانش نگه داشته بود ، بر چهره دوستش خنده ی تلخی شکل گرفت. لبانش کلماتی را زمزمه میکردند. لخته های خون گوش هایش را بسته بود اما نیازی به شنیدن نداشت تا بداند او چه میگوید .
    میگفت که چگونه حاضر شده همسر خود را به قتل برساند ، در حالی که نمیتواند تبر را بر دوستش فرو آورد.
    نگاهش را به چهره ی او دوخت و زیر لب گفت : او در اخر همه ما را به کشتن میداد. من فقط بقای قبیله را تضمین کردم.
    خنجر تیزی که به قلبش فرو رفت فرصت دیگری به او نداد. خشم در چشمان دوستش موج میزد ، اما جیسون خندید .
    لازم نبود کسی بداند او همه شان را نجات داده است ، همین که دوستش بتواند در امنیت فرزند اش را در آغوش بگیرد برایش کافی بود. همین که بداند کودکانش در آرامش بزرگ میشوند به او تسلی میداد.
    لحظه ای گذشت و دنیا در برابرش سیاه شد....

  8. 3 پسندیده توسط:


  9. Top | #6



    تاریخ عضویت
    Jun 2015
    شماره عضویت
    370
    نوشته ها
    468
    امتیاز
    3,805
    پسندیده
    1,204
    مورد پسند : 1,640 بار در 518 پست
    میزان امتیاز
    2
    "سِر آلفرد مواظب باشید! "

    صدای فریاد هایشان بین درختان می پیچید و تاب می خورد و تکرار می شد.

    "سِر آلفرد!"

    "قربان!"

    بارها و بارها.

    عقل حکم می کرد برای بقا بجنگم. منطق، دنبال راهی برای زنده ماندن می گشت، منطق نمی گذاشت تسلیم شوم. قلبم اما، حرف دیگری می زد. همیشه در جدال بینشان، در دوگانگی هایی که سر راه زندگیم قرار می دادند، منطق را بر می گزیدم. منطق می گفت مقابل ملکه زانو بزن، منطق می گفت لقب شوالیه را بپذیر، حقوق بالا و خانواده، چیزهایی که همیشه آرزویشان را داشتی با دستان خودت بساز... و همین منطقِ لعنتی بود که می گفت شمشیر به دست گیر و تورموند را بکش.

    منطق زیاد چرند به هم می بافت.

    نفس هایم در هوای یخزده ی جنگلی که زمانی خانه ام بود، داغِ داغ بود. مثل دود آتشی که خانه ی تورموند را سوزاند و همچون کینه ای که در چشمان او می جوشید. زیر هیکل درشتش، در حالیکه تقلا می کردم، خواستم بگویم که من دستور آتش زدن خانه ات را نداده بودم، که من خانواده ت را نگرفته بودم که من لیانای کوچک را....

    تورموند مشت سنگین دیگری را حواله ی صورتم کرد و صدای شکستن چیزی در جمجمه ام پیچید ولی هیچ حس نکردم. داغ بودم. سرد بودم ولی بیش از هر چیز همه ی تمرکزم را روی بغضی گذاشته بودم که داشت خفه ام می کرد. من لیانا را نکشتم ولی این مردانِ من بودند که او را از تو گرفتند.

    " تور...موند..."

    صدایم مثل قُل قُل آب در گلوی پر از خونم جوشید. طعم تلخش ولی به تلخی نفرت تورموند به من نبود. دوستِ من... برادرِ من...کارمان چطور به اینجا رسید؟

    دسته ی تبری را که مقابل سینه ام گرفته بودم، محکم گرفت و تا نزدیک گلویم بالا آورد. سپس با لحن زهرداری غرّید : " سِر آلفرد از خاندانِ گرگ سفید... هه... " با خشم در صورتم تف کرد ولی من حتی لحظه ای پلک بر هم نزدم. شاید مستحقش بودم. " شدی سگ دست آموز ملکه؟! تو... تویِ مادر به... " جلوی خودش را گرفت. تصویر مادرم جلوی چشمانم نقش بست... مادرمان... تورموند او را بیشتر از من دوست داشت و شاید او نیز... تورموند را بیشتر از من پسر خود می دانست.

    تبرش را بالا آورد. می دانستم دیگر راهی برای فرار ندارم. منطق حالا دستور زجه می داد. دستور طلب بخشش، فرمانِ گریه و زاری... ولی من امروز را قصد نداشتم برده اش باشم. سکوت کردم و به چهره ی سرخِ تورموند نگریستم. یاد بازی هایمان افتادم. در همین جنگل، روی همین زمین خزه زده ی مرطوب، باران می بارید و من و تورموند کشتی می گرفتیم. او همیشه پیروز می شد.

    اینبار هم او پیروز بازی بود و من قصد نداشتم مانعش شوم.

    این حقِ لیانای بیگناه بود.

    تبر را تا بالای سرش بالا آورد و فریاد زد. فریادش با صاعقه در هم آمیخت. شاید او هم بخاطر آورد. شاید هم عشق به فرزند خاطرات کودکیش را به کل پاک کرده بود. ولی دیگر مهم نبود. سعی کردم به لبه ی تیز تبر نگاه نکنم. سعی کردم چشم از تورموند برندارم ولی منطق لعنتی مرا ترسانده بود. منطقی که می گفت دیگر قرار نیست امشب را پیش آن دختر زیبای نانوا برگردم، دختری که قرار بود همین روزها خواستگاریش کنم. منطقی که حالا با قلبم در آمیخته بود و احساساتم را منقلب کرده بودم.

    "تورموند... " نمی خواستم گریه کنم. برای یکبار هم که شده، پیش خودم قرار گذاشته بودم که یک مرد باشم. ولی پیش تورموندِ پهلوان من هنوز چیزی جز یک پسربچه ی لاغر اندامِ دست و پاچلفتی نبودم. ناخودآگاه قطره ای اشک از گوشه ی چشم راستم روی گیجگاهم لغزید و خیلی زود در مخلوطی از خون و گِلِ گره خورده به تارهای مویم، ناپدید شد. " منو ببخش مرد... "

    پهلوان تبر به دست لحظه ای درنگ کرد. شاید برای لحظه ای خاطرش روشن شد و شاید هم فقط داشت به این فکر می کرد که بهتر است کجا تیغه ی تبرش را فرود آورد تا مطمئن شود مرگ دردناکی خواهم داشت و شاید هم... خشک شد و چشمان گشاده ام برای اولین بار از چهره اش روی تیغه ی پیکانی غلتید که سینه اش را شکافته بود. دهانم باز شد و قلبم به تپش افتاد. چشمانِ خسته ی تورموند هنوز هم با خشم می درخشیدند.

    از پشت شانه اش یکی از کماندارانم را دیدم که تیر دیگری را در کمان جای می داد. اخم کرد و همین که خواستم نامش را فریاد بزنم، تیغه ی تبر را دیدم که از گوشه ی چشمم به سمت پایین فرود می آمد و هیکل تنومند تورموند که همراه با تبر بر روی من افتاد.

    این پایان راه ما بود.
    ویرایش توسط Lady Joker : 09-01-2017 در ساعت 18:37
    امضای ایشان
    Sure, I'll live in the moment,
    but I'm never happy here
    I'm surrounded by greener looking time.


  10. Top | #7

    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1285
    نوشته ها
    23
    امتیاز
    786
    پسندیده
    103
    مورد پسند : 90 بار در 21 پست
    میزان امتیاز
    2
    این خونه رو پیشونیم، یا عرق؟
    مال منه، یا مال تو؟
    منم که سینه‌تو می‌شکافم با تیغم،
    یا تویی که با تبرت، می‌شکافی کله‌مو؟

    بیا بریم، دشمن خونی...
    بیا بریم، رفیق قدیمی...
    بیا...
    باس بریم... رو بال والکیریا!
    باس بریم... تا خود والهالا!
    پدرمون، پدر همه‌مون،
    (با اون یه چش سالمش)
    چشم‌انتظارمونه!
    امضای ایشان
    We're all mad here


  11. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    803
    نوشته ها
    60
    امتیاز
    332
    پسندیده
    474
    مورد پسند : 104 بار در 64 پست
    میزان امتیاز
    2
    سرمای خشک هوا تا عمق استخوانهای پوکش نفوذ میکرد. صدای عبور جریان هوا از میان بالهایش زوزه ای وحشتناک ایجاد کرده بود. به زیر پایش نگاهی نگران انداخت. نوک تیز درختان همانند تیغی اغشته به خون، فرش از مه را شکافته بود. تیری صفیرکشان مه را پاره کرد و برروی بالش ردی سرخ و سوزان برجای گذاشت. در چشمانش گردابی مخلوط از خشم و نگرانی به پا شد. پرهایش را از هوا پر کرد و شیرجه ای عمیق به درون گرداب خاکستری زد. چشمان سرخش را به مرد قوی هیکل روب‍رویش دوخت. به مردی که سرسختانه با شرافتش میجنگید. با کسی که تنها عشقش را پرپر کرده بود. با کسی چشمان خاکستری‌اش را سرخ کرده بود. با کسی که با نفاق و تزویر بین مردانش فاصله انداخته بود و افراد بافوایش را ضد او کرده بود. کسی که عشقش را به صلیب کشیده بود و زن حامله اش را قربانی کرده بود. او را به زیر انداخت. مردان پستش او را احاطه کرده بودند. بر روی سینه‌اش نشست. التماس در چهره‌اش موج میزد. تبرش را حایل کره بود. نعره زد و تبرش را بالا برد. افرادش تا به حال او را تا این حد خشمگین ندیده بودند. من تمام وقایع را با چشمان سرخم نظاره میکردم. نگاهش با من تلاقی کرد.کمی صورتش ارامتر شد. پلکی زدم و همانند عقابی وحشی جیغی کشیدم که با نعره او همنوا شد و تبر را پایین آورد. صدای بلند شدن کلاغها از درختان تشنه‌ی خون، عطش غرورم را کمی سیراب کرد.
    ویرایش توسط Amaj : 09-01-2017 در ساعت 19:19
    امضای ایشان
    صفحه ای دیگر از این عمر گذشت... ورقی باید زد...
    راه مرا می‌خواند ...
    جادّه مرا صدا می‌زند ...
    بگذار بخواند! من كوله‌بار خويش را بسته‌ام!
    پس ... قدم در راه خواهم گذاشت؛
    پا به پای جاده خواهم رفت؛
    هم‌نفس با ثانيه‌ها، خواهم دويد ...
    و می‌دانم كه اين راه
    راهی است پر از چاه،
    پر از كوره راه،
    پر از پستی،
    پر از بلندی،
    پر از فراز،
    پر از نشيب ...
    پر از عاشقی........

  12. 5 پسندیده توسط:


  13. Top | #9



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    105
    نوشته ها
    245
    امتیاز
    1,211
    پسندیده
    1,527
    مورد پسند : 547 بار در 238 پست
    میزان امتیاز
    2
    درد داشت، تمام بدنش از درد آتش گرفته بود، تمام افکارش به جز یکی برایش تار شده بود، نباید تسلیم میشد، نباید اجازه میداد از این مکان عبور کنند، نباید اجازه میداد حتی گامی از اینجا جلوتر بروند، اما برای چه، ذهنش به آن درجه رسیده بود که برای کارهایش دیگر نیازی به دلیل نداشت، درواقع نمیتوانست دلیلی بیابد و تنها هدفش را پذیرفته بود در نهادینه ترین افکارش در عمیق ترین جاهایی که برای مغز وجود داشت، نباید اجازه میداد از این مکان جلوتر بروند، حتی به قیمت جانش، حال این جان داشت از کفش میرفت، حتی اگر قویترین گرگ باشی اگر گله تو را طرد کند و بخواهد شکارت کند، به ناچار تسلیم خواهی شد. شاید آن موقع بود که افکاری عمیق تر از هدفش را دریافت کرد، باید از چیزی محافظت میکرد، همین یک شمع در ذهنش کافی بود تا باز جانی دوباره بگیرد، سلاحش را در دستانش محکم تر شد اما باز درد امانش نمیداد، همه گله میخواستند او را نابود کنند، و او تنها بود. برای محافظت از چیزی که حتی به یاد نمی آورد.

  14. 4 پسندیده توسط:


  15. Top | #10



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    16
    نوشته ها
    494
    امتیاز
    19,176
    پسندیده
    3,304
    مورد پسند : 2,394 بار در 610 پست
    میزان امتیاز
    2
    از طرف ro.s
    ______________
    مرگ چیزی نیست جز گذر از زمان.... چه جاودانه اند.
    آرامش تمام وجودش را فرا گرفته بود. می دانست که بزودی می میرد.تبر بر بالای سرش,دشمنان در گرداگردش.
    با آرامش تمام خطاب به قاتلش گفت: (( آستریکس تمومش کن.))
    آستریکس تبر را بالاتر برد تا ضربه سهمگین تری فرود آید.فریاد: درود بر اودین! از هر سو طنین انداز شد.
    تبر پایین آمد و مرد در لحظه جان سپرد.
    روح مرد نگاهی به جسم تازه فروافتاده اش کرد و گفت: (بالاخره آرامش.) و به سوی آسمان بالا رفت.
    آستریکس نگاهی به آسمان کرد. آسمان غرشی کرد و برف به آرامی شروع به باریدن کرد.
    زمستان آغاز شده بود.
    امضای ایشان
    http://bayanbox.ir/view/5930941821106425395/IMG-20151229-123900.jpg

  16. 5 پسندیده توسط:


صفحه 1 از 8 1234 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد