نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: داستان کدام‌یک را می‌پسندید؟!

رأی دهندگان
4. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • hana6872

    4 100.00%
  • bahani

    0 0%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 8 از 8 نخستنخست ... 5678
نمایش نتایج: از 71 به 79 از 79

موضوع: مسابقه‌ی پرواز خیال -دور هفتم. پایانی

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    35
    امتیاز
    489
    پسندیده
    174
    مورد پسند : 83 بار در 31 پست
    میزان امتیاز
    2

    مسابقه‌ی پرواز خیال -دور هفتم. پایانی

    سلام دوستان مسابقه‌ی هفتگی عکس- متن بوک‌پیج با نام «پرواز خیال» در حال شروع شدن است.این تاپیک برای اطلاع‌رسانی از نحوه‌ی برگذاری و شرایط مسابقه است و اولین دور مسابقه پنجشنبه 9 شهریور آغاز خواهد شد.برای این مسابقه جایزه و قوانینی در نظر گرفته شده که در ادامه بهشون می‌پردازیم.
    قوانین و شرایط مسابقه:
    1- مسابقه پنجشنبه و جمعه‌ی هر هفته برگذار می‌شود.
    2- در این مسابقات، شما باید یک متن (حداکثر ده خط و نه بیشتر) راجع به تصویری که هر هفته در این تاپیک گذاشته می‌شه بنویسید.
    نکته1:سبک متن و یا نظم و نثر بودن بنا به سلیقه‌ی خود نویسنده است.
    نکته2:ده خط حدوداً 500 کلمه است با فونت 14 بی نازنین و مارجین سه از هر طرف.
    3- مدت زمان تعیین شده، برای نوشتن این متن، دو روز است (ساعت 24 روز جمعه).
    نکته: مدت زمان تعیین شده تحت هیچ شرایطی تغییر نخواهد کرد.
    4- روزهای شنبه نظرسنجی برای انتخاب متن برگزیده توسط رای کاربران گذاشته می‌شود و روزهای یکشنبه (ساعت 17) نتیجه نهایی مشخص می‌شود.
    5- آخرین و اصلی‌ترین قانون مسابقه: به هیچ نژاد و شخصیتی توهین نکنید و از انجام اینکار بپرهیزید.
    جوایزی هم در نظر گرفته شده که به نفر اول ارائه خواهد شد. اولین تصویر روز پنچشنبه در همین تاپیک قرار می‌گیره و مطابق با آنچه گفته شد، تنها دو روز برای نوشتن مهلت خواهید داشت. و در آخر اینکه از همه‌ی دوستان مشتاق دعوت می‌شود در این مسابقه شرکت کنند. دو روز برای نوشتن یک متن کوتاه زمان کافی‌ای هست. ترسی نداشته باشین و با کمال اعتماد به نفس شرکت کنید.پی‌ نوشت: احتمال تغییر قوانین تا آخرین روز ادامه دارد.
    با آرزوی موفقیت و سربلندی
    لینک پست شروع برندگان
    دور اول لینک آتوسا و فرهنگ
    دور دوم
    لینک فرهنگ

    هفتمین دوره‌ی مسابقه‌ی پرواز خیال. برای تصویر زیر، به دلخواه متنی بنویسید.

    مهلت ارسال تا ساعت دوازده روز جمعه پنجم آبان.
    لطفاً به قوانین و شرایط توجه کنید. متن های خود را در همین تاپیک ارسال کنید.
    ویرایش توسط _Hamid_rz : 10-25-2017 در ساعت 12:53


  2. Top | #71


    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    333
    نوشته ها
    348
    امتیاز
    15,410
    پسندیده
    1,064
    مورد پسند : 1,848 بار در 464 پست
    میزان امتیاز
    0
    ششمین دوره‌ی مسابقه‌ی پرواز خیال. برای تصویر زیر، به دلخواه متنی بنویسید.




    مهلت ارسال تا ساعت دوازده روز جمعه چهاردهم مهر.

    لطفاً به قوانین و شرایط توجه کنید. متن های خود را در همین تاپیک ارسال کنید.


    ویرایش توسط Harir-Silk : 10-05-2017 در ساعت 14:15
    امضای ایشان
    جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند، اگر که تنها یک طرف مقصر بود.

    _لاروش_


  3. 2 پسندیده توسط:


  4. Top | #72


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره عضویت
    1297
    نوشته ها
    83
    امتیاز
    657
    پسندیده
    69
    مورد پسند : 190 بار در 65 پست
    میزان امتیاز
    2
    می خواهم از تو بگریزم
    اما اگر تو را ترک کنم خواهم مرد
    میخواهم زنجیر هایی که تو در اطرافم تنیده ای بگسلم
    اما هرگز برای این گسستن تلاشی نخواهم کرد
    مشکلی نیست اگر مرا به جنون رهنمون شوی
    من تنهایی را ترجیح میدهم
    اما با این حال میدانم که زندگی ام بسیار خالی خواهد شد
    به محض انکه تو هم رفته باشی
    زندگی کردنم با تو غیر ممکن است و بی تو هرگز نتوانم زیست
    بخاطر هر انچه که تو انجام داده ای
    من هرگز هرگز هرگز نمیخواهم با کسی جز تو عشق بورزم
    تو مرا غمگین ساخته ای
    تو به من قدرت داده ای
    تو دیوانه ام کرده ای
    تو از بهر خودت بلندم ساختی
    تو مرا زندگی بخشانده ای
    تو مرا میرانده ای
    تو مرا خندانده ای
    تو مرا به خاطر خودت به گریه انداختی
    از تو متنفرم
    پس دوستت دارم
    پس دوستت دارم
    و از تو متنفرم
    انگاه بیشتر دوستت دارم
    سپس از تو متنفرم
    و نیز دوستت دارم
    بخاطر هر انچه که تو انجام داده ای
    تو مرا به خطا درمان کرده ای
    تو به درستی درمانم نمودی
    تو رخصتم دادی که باشم
    تو مرا به مبارزه با خودت طلبیدی
    من بی تو هرگز نتوانم زیست
    تو بالایم بردی
    تو پایینم اوردی
    تو مرا به ازادی رها کردی
    تو در فراز و فرود خویش نگاهم داشتی
    تو معنی تک تک کلمات سخنم را به من اموختی
    و من بی تو هرگز نتوانم زیست
    دنیای تاریک من محتاج پرتو های رنگین توست
    ارامش من در سکوت تو خدشه دار میشود
    و زخم های مانده بر جانم را تو درمان میشوی
    مهربانانه دوستت دارم و نامهربانانه شکایتم میکنی
    عاشقانه به انتظارت نشسته ام
    و بی رحمانه فراموشم کرده ای
    ای خدای تمام ارزو های بزرگ من
    بریانت کارول
    نامت را درد میگذارم
    تا تازیانه شوی بر چشم های حریصم
    من برای تو
    و تو برای من
    و اینگونه باشد پایان نفس های عمیق دم مرگم
    و اینگونه باشد لحظه ی وصل
    و اینگونه باشد انتهای من
    انتهای زندگی ...
    امضای ایشان

    ای مرگ مرا زهره خود کشتن نیست
    یک مرتبه هم به سوی من سرگردان

  5. 5 پسندیده توسط:


  6. Top | #73


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    35
    امتیاز
    489
    پسندیده
    174
    مورد پسند : 83 بار در 31 پست
    میزان امتیاز
    2
    دور ششم تا ساعت دوازده 15 مهر تمدید شد.

  7. Top | #74



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    105
    نوشته ها
    200
    امتیاز
    1,416
    پسندیده
    1,349
    مورد پسند : 455 بار در 204 پست
    میزان امتیاز
    2
    ماجرا از یکسال پیش شروع شد، وقتی که یک دیدن باعث شده بود نوری در قلب جوان زبانه بزند، و گردش زمانه بود که آن نور را به نقطه ای سیاه مبدل ساخت، نقطه ای که، سیاهیش را به تمام قلبش سرایت داد.
    در زمانی که دیگر به یاد نمی آورد، در زمانی که برای او دیگر در بینهایت بود، پسر جوان، بر درختی، در حالی که نیمه عریان بود، و تلالو آبشار روبه‌رویش میتوانست هرچیزی را با شکوه نشان دهد، چشمش به دختری افتاد، دختری که زیباییش زینتی بر آبشار پشت سرش بود، شاید از آن روز بر درخت دیگری بود، شاید اگه آبشار برایش کافی بود، هرگز در مقابل چنین تصمیمی قرار نمیگرفت.
    پسر به چشمان دختر نگاه میکرد، چشمانی که زمانی گرمایش قلبش را به تپش وامیداشت و حالا ترسی سرد آن را تهی کرده بود، چشمانش ناامیدانه تیغه را میدیدند، بی‌توجه به این که صاحب تیغه، حداقل میخواست این بار او را ببینند، روزها منتظر مانده بود، ماهها و سال‌ها، در هر کاری بهترین شده بود، بهترین جنگجو، سریع ترین الف، باوفاترین، گاهی دوستانش میگفتند که او زیباترین نیز هست، در هرکاری خواسته شاهزاده را در نظر گرفته بود.
    اما دریغ از یک نگاه سرخوشانه، دریغ از یک توجه اندک، دل شاهزاده در گرو بود و این را خوب میدانست.
    به چشمان شاهزاده نگاه کرد، چشمانش ترسیده بودند، در نظرش حتی ترس شاهزاده هم باوقار و زیبا بود، تصمیمش را گرفت، اگر شاهزاده نمیتوانست مال او باشد، برای هیچکس دیگری هم نبود، فریاد زد: در زندگی واپسین میبینمت. و شمشیر را در شکم خودش فرو کرد.

  8. 1 پسندیده توسط:


  9. Top | #75


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    7
    نوشته ها
    796
    امتیاز
    21,880
    پسندیده
    844
    مورد پسند : 2,181 بار در 810 پست
    میزان امتیاز
    2
    دور ششم به قسمت نظرسنجی رسید، نظرسنجی هم به پست اول اضافه شد، لطفا در اون شرکت کنین.

  10. 1 پسندیده توسط:


  11. Top | #76


    تاریخ عضویت
    Mar 2016
    شماره عضویت
    791
    نوشته ها
    35
    امتیاز
    489
    پسندیده
    174
    مورد پسند : 83 بار در 31 پست
    میزان امتیاز
    2
    هفتمین دوره‌ی مسابقه‌ی پرواز خیال. برای تصویر زیر، به دلخواه متنی بنویسید.

    مهلت ارسال تا ساعت دوازده روز پنجم آبان.
    لطفاً به قوانین و شرایط توجه کنید. متن های خود را در همین تاپیک ارسال کنید.
    ویرایش توسط _Hamid_rz : 10-25-2017 در ساعت 12:51

  12. 2 پسندیده توسط:


  13. Top | #77


    تاریخ عضویت
    Nov 2014
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    1,264
    امتیاز
    16,960
    پسندیده
    893
    مورد پسند : 4,134 بار در 1,332 پست
    میزان امتیاز
    2
    سلام سلام
    منم امدم ببخشید اگه خیلی قوی نیست من تو کوتاه نویسی آخرش هیچی نمیشم.

    هنوز بیاد دارم . آن شب شوم زمانی که برفراز بلندی ایستاده بودم و در زیر آن نور شوم با وحشت به منظرۀ شهری که زمانی خانه ام بود خیره شده بودم.شهر من!خانه ای که در آن بزرگ شده بودم. همه چیز میپیچید، همه چیز در هم کشیده میشد. در هر مکانی که نور گسترش پیدا میکرد جاذبه ناپدید میشد.هرآنچه که در خیابانها مانده بود به سمت گودال نور کشیده میشد. میدیدم که چطور خانه ها یکی پس از دیگری متلاشی میشدند و در هوا به پرواز در می آمدند .ما شش نفر روی پشت بامی در لبۀ دنیا با درماندگی به تماشای فاجعه ایستاده بودیم. . صدای روناک مرا به خود آورد: تلاش خودمون رو کردیم.هرکی رو که میتونستیم نجات دادیم. برادرم از پشت سر پوزخند زد:اوه اره.چند نفر رو نجات دادیم؟ از شش میلیون نفر شاید حدود صد هزارتا... روناک آهی کشید: کار دیگه ای از دستمون برنمی اومد.خودتم اینو میدونی. باید زودتر از اینجا بریم _بریم؟ کجا رو داریم که بریم؟ اون سیاه چاله داره هرلحظه بزرگتر میشه .تا کجا میتونیم از دستش فرار کنیم؟این کاریه که ما شروعش کردیم.شاید باید پایانش رو هم تماشا کنیم. این مجازات ماست.کیفری برای بهم ریختن نظم طبیعی دنیا
    امضای ایشان
    برای بهتر بودن کافی است از آنچه هستید بیشتر تلاش کنید...
    زمانی که هر روز از روز قبل بهتر باشید بیاد داشته باشید که شما بهترینید

  14. 2 پسندیده توسط:


  15. Top | #78



    تاریخ عضویت
    May 2015
    شماره عضویت
    341
    نوشته ها
    401
    امتیاز
    3,945
    پسندیده
    1,351
    مورد پسند : 1,050 بار در 496 پست
    میزان امتیاز
    2
    - بچه ­ها، دنیا داره می­چرخه...؟!
    مردی که لبه بام ایستاده بود، عینکش را صاف کرد، چشمانش از شگفتی برقی زدند و با لحنی حاکی از شعف و البته دانایی، گفت:« بنا به اعتقاد من، جیمز، نیویورک داره تو خودش لولـــه می­شه!» لحظه­ای برگشت و نیش تا بناگوش بازشده ­اش را به همراهانش نشان داد، سپس دوباره رویش را به سمت ساختمان­ هایی برگرداند که آهسته آهسته از زمین بلند می­شدند... درواقع، این زمین بود که در حال بلند شدن بود. ساختمان­ ها و خیابان­ ها و ماشین­ ها و بدون آنکه آسیبی به آن­ ها برسد به سمت آسمان می­رفتند، و آرام آرام انحنایی به سمت داخل تشکیل می­دادند؛ گویی که جاذبه زمین نیز با آنهابالا می­ آید و چرخ می­خورد.
    برعکس مرد ذوق ­زده، پنج همراه او حیران و آشفته نظاره­ گر حادثه ­ای آخرالزمانی بودند، حادثه ­ای که گمان می­رفت آخرین ثانیه­ های زندگی آن­ ها را تشکیل می­دهد. یکی از مردان گفت: «باید بریم پایین. بجنبین.» و شروع به تشویق دیگر همراهانش کرد؛ اما همه آن­ ها می­دانستند که هیچ راهی برای فرار از این وضعیت وجود نخواهد داشت. آن­ها مانند حشراتی کوچک، بین ساختمان­ های غول­پیکر می­ماندند و له می­شدند. به ذهنشان خطور کرد: صورت­ هایی که زیر بار فشار له می­شوند، پوست و گوشت و استخوانی که از شدت وزن یکی می­شوند و امشاء و احشاءشان که مانند شیره از درونشان بیرون می­ریزد...
    انگار که در فکر همه­ شان این بوده باشد، چشمان همه ­شان از شدت ترس گشاد شد. به یکدیگر نگاه کردند، نگاه­هایی هاج و واج که از فردی به فرد دیگر می­افتاد، و هیچ کس هم راه چاره ­ای به ذهنش نمی­رسید. بدون اراده، مسیر یکدیگر را در پیش گرفتند... و به هم نزدیک شدند. دستان یکدیگر را گرفتند و ناگهان از شدت سرگیجه روی پشت بام درازکش شدند. چشمانشان جای آسمان را نگاه می­کرد، جایی که قبلا آسمان بود، و اکنون... شهرشان. فکر کردند که آخر کارشان است، کلامی از دهانشان بیرون نمی ­آمد، چشم­ها نگران و اندوهگین، و ذهن­ها آشفته، به این فکر ­کردند که هنوز زندگیشان را می­خواهند، هنوز می­خواهند زندگی کنند، آدم بکشند و مزد بگیرند، پول پارو کنند و خوش بگذارنند... اما پایان، اجتناب ناپذیر بود.
    صدای زنانه ­ای پرسید: «اصلا چی شد که اومدیم بالای ساختمون؟!» برای چند لحظه انگار که ذهن­ها مشغول یافتن جوابی برای این سؤال شده باشند، تنش و اضطراب پیش از مرگ کاهش یافت. یکی گفت: «خب ما قاتلیم دیگه، اسلحه ­های توی دستتون رو نگاه کنید، معلومه دنبال یه سری آدم بودیم که به درک بفرستیمشون، نه؟»
    - آره، آره... راست میگی. ولی، پس کجا رفتن یهو؟ مگه نیومدن بالای ساختمون؟
    دیگر جوابی نیامد. برای هیچ­کدامشان مهم نبود. لحظه­ ای که ساختمان کناریشان را دیدند که به آسمان رفت، فکر کردند پایان کارشان فرا رسیده است. چشمانشان را بستند. در لحظه­ای هولناک و پر از ترس، ناگهان ساختمانی که آن­ها روی آن بودند هم شروع به حرکت کرد، و به سمت آسمان کشیده شد! فکر اینجا را نکرده بودند... یعنی قرار است از بالا به پایین پرت شوند؟! پس اینگونه خواهند مرد؟
    اما وقتی تغییری در نیروی جاذبه­ای که بهشان وارد می­شد حس نکردند، با تعجب به یکدیگر نگریستند. نگاهشان به مردی که لبه ساختمان ایستاده بود، افتاد، از شدت خنده روی زمین افتاده بود. به یکدیگر نگاه کردند، و در چشم برهم زدنی، دنیا به حالت عادی برگشت. توهم زده بودند...
    -------------------------------------------------
    530
    ویرایش توسط reza379 : 10-28-2017 در ساعت 00:22

  16. 2 پسندیده توسط:


  17. Top | #79



    تاریخ عضویت
    Dec 2014
    شماره عضویت
    16
    نوشته ها
    498
    امتیاز
    19,444
    پسندیده
    3,305
    مورد پسند : 2,382 بار در 610 پست
    میزان امتیاز
    2
    این دوره از مسابقه نویسندگی پرواز خیال به اتمام رسید.
    تا شروع دوره ای دیگر، خداحافظ.
    امضای ایشان
    http://bayanbox.ir/view/5930941821106425395/IMG-20151229-123900.jpg

  18. 1 پسندیده توسط:


صفحه 8 از 8 نخستنخست ... 5678

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای انجمن بوک پیج محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد